13:45 دوشنبه، 1 فوریه 16

من هرگز نبوده‌ام. من گاهی طوری به خودم می‌قبولانم نبوده‌ام که هرگز رفتن‌م محسوس نباشد — حتی برای خودم. همین نبودن‌هاست که گاهی زندگی را خیلی سَبُک می‌کند.

زندگیِ سَبُک خیلی خوب‌ست. خیلی ساده‌ترست. خیلی تمرکز را بالا می‌برد. و مهم‌تر از همه، چیزی این‌جا نخواهد بود که تو را بترساند. تویی که شب‌ها می‌خزی لای بازوهای من تا آرام‌تر بخوابی.

تو می‌خوابی و من…
تو می‌خوابی و من فکر می‌کنم که مهم نیست اگر سال‌ها طول بکشد تا نبودن‌م کامل شکل بگیرد و مدوّن بشود. مهم این‌ست که آخر یک‌روز من در هیچ‌جا نخواهم بود؛ جز همین‌جایی که باید باشم. همین‌جا، همین لحظه، همین تخت‌خواب تاشو؛ همین من، همین تو.

تو می‌خوابی و من
بالاخره خوابم می‌گیرد.
صبح که بی‌دار بشوم، شاید تو نباشی؛ اما بوی بودن‌ت در تمام تخت هست. من نیم‌غلت‌ای می‌زنم که وارد حریم نیمه‌ی تو بشوم، توی تخت. تو نیستی و من، با بوی تو خواب‌م می‌گیرد باز. من می‌خوابم و تمام تلاش‌م را می‌کنم که همیشه بتوانم برگردم به دنیایی که تو تویش باشی — چه با مُردن دوباره، چه با زنده‌شدن دوباره.

… بخیر …

10:49 جمعه، 29 ژانویه 16

باید یادم باشد، باید یادم باشد، باید خیلی یادم باشد…
که هنوز می‌شود روزهایی را یافت برای این‌که با خودم زندگی کنم. پنجره را باز کنم. توری پنجره را هم. و نترسم دیگر. فقط به دریاچه و مه و عظمت و آرامش‌ش فکر کنم. و این‌که همه‌ی موعظه‌های روزمره‌ام برای سایرین می‌تواند فقط برای سایرین باشد! پَست و کریه، هر چه هست، من باید بدوم. من باید گاهی برای خودم بدوم؛ فقط بدم؛ برای خودم، فقط، بدوم. و بس.

بی‌دار می‌شوم و هنوز آرزو می‌کنم کاش مطمئن باشم می‌شود یک‌بار دیگرتر هم، از این، بی‌دار شد. راهش را بلد نیستم، فقط می‌دانم باید جیغ بزنم تا تو با صدای خواب‌آلود و مهربان خودت آرام تکان‌م بدهی و بعد که جیغ‌هام قطع شد یک‌هو در یک آن شوت می‌شوم به دنیای دیگری که به دنیای قبلی پوزخند می‌زند! بعد وقتی از سر شتاب، از سر هیجان، از سر ذوق، از سر دلتنگی نفس نفس زدم، تو بپرسی «آب می‌خوری…؟»

باید یادم باشد برای دزدیدن یک روز از خودم هرگز دیر نیست. برای باز کردن دوباره‌ی تمام پنجره‌ها و درها. برای زل زدن به همه‌ی چیزهایی که من را از خودم دل‌تنگ می‌کنند.
من بدجور از همه‌ی راه‌هایی که تو گذرانده‌ای‌شان می‌ترسم. از تولد دوباره‌ام. از خالی شدن. از گفتن خیلی واقعی «مرسی، خدا رو شکر» وقتی من غرق انتظارم که بیش‌تر بدانم.

من اما، نظم طبیعت را به‌هم نمی‌زنم. اکوسیستم مغز و جسم خودم به‌اندازه‌ی کافی مشوش می‌شود برخی روزها و شب‌ها. خودم را باید، اوّل.

تو اما لب‌خندت را دریغ نکن! لطفاً. :‌ )

23:43 چهار شنبه، 20 ژانویه 16

من خفاش بی‌استعدادی هستم که از غروب تا طلوع آفتاب در مسیر عمودی بین شمال و جنوب غار محل سکونت‌ش می‌جهد و آخرش با سکوت زمین را ترک می‌کند. همه فکر می‌کنند به سقف می‌چسبد، اما آن فقط جسم‌ش است. من خفاش بی‌استعدادی هستم که هرازگاهی از داخل درونش آب یخ ریخته می‌شود که نکند همه‌ی این‌ها فقط انعمت علیهم و شانس باشد. که می‌ترسد تعبیر خواب تخم‌های گِرد در درون شکمِ مارمولکِ له‌شده را برای کسی تعریف کند. که می‌ترسد نکند باز دیر برسد.

تو اما داری من را یاد می‌گیری. می‌دانم از سر مهربانی یا خوش‌قلبی‌ِ توست که وقتی درباره من در گوگل می‌جویی و فقط می‌نویسی «خفاش قطبی» و بعد گوگل Did you mean می‌کند که «خفاش بی‌استعداد قطبی؟»، تو چشم‌های‌ت را می‌بندی بی‌اعتنا از رویش می‌گذری؛ و بعد چشم‌های‌ت را باز می‌کنی و فقط روی بنفش بودن و قطبی بودن تمرکز می‌کنی. این خیلی مهم است؛ حتماً. خیلی.

من خفاش بی‌استعدادی هستم که شب‌ها در تاریکی مسواک می‌زنم. در تاریکی از یخچال آب هویج برمی‌دارم. در تاریکی چسب همیشگی صورتم را پیدا می‌کنم و در تاریکی آرام می‌خزم تا خوابم ببرد.

بعد در تاریکی از خواب بی‌دار می‌شوم و کمی راه می‌روم. کمی به ساعت نگاه می‌کنم و نتیجه‌ی شرط‌بندی را ذخیره می‌کنم که فردا صبح به خودم اعلام کنم — حدس می‌زدم ۴:۱۷ بی‌دار بشوم اما ۳:۵۲ بیدار شدم! برعکسِ دیشب که حدس زدم ۵:۲۲ بی‌دار بشوم اما ۲:۳۵ بی‌دار شدم؛ اما خداروشکر توانستم دوباره بخوابم تا ۶:۳۷.

بی‌دار می‌شوم و از این‌که هنوز تاریک‌ست و در زمستان هوا آن‌قدر زود روشن نمی‌شود خدا را شکر می‌کنم. من، هر چه باشد، خفاش هستم و بس.

من خفاش بی‌استعدادی هستم که از سر کاهلی با سرنوشت پروانه‌های صورتی و بنفش درون غار، فارغ از عنایت به سرشت منسوب‌شان، ور رفته و همه‌چیز را به فنا داده. بعد گریه‌کنان از غار فرارکرده تا زجه‌های پروانه‌هایی که دیگر حتی نمی‌توانند بپرند را نشوند.

من خفاش بی‌استعدادی هستم که از اضطرابِ عدمِ موفقیت در یک‌بار دیگر پریدن در تاریکی شب، ساعت‌ها در یک پوزیشن ثابت می‌مانم و به مذمت‌های عنکبوت‌های خرفت به‌هنگام بافتن تارهای کرک‌آلود گوش می‌دهم. بعد با گوشه‌ی چشم به ماه خیره می‌شوم و به انتظار شنیدن صدای سوت کاپیتان باقی می‌مانم تمام شب را.

کاپیتان اگر نمی‌مُرد، من به ذوق دیدن‌ش شاید قرن‌ها از این‌ور به آن‌ور می‌پریدم. شاید به پروانه‌های زخمی باز هم‌چنان هر روز صبح، قبل از خوابِ خودم، کلی روحیه می‌دادم. شاید به طلوع خورشید لب‌خند می‌زدم و خیلی راحت‌تر خودم را می‌بخشیدم. اما کاپیتان خیلی ناغافل‌تر از آن‌که فکرش را بکنم گذاشت و رفت. رفت و من ماندم و یک مشت جاهای خالی که حتی قرن‌ها تاریکیِ غار هم پُر‌شان نمی‌کند.

با مُردنِ کاپیتان باید کنار آمد. هر چه‌قدر هم با کلیشه‌ای بودن بعضی کلیشه‌ها بجنگی، آخرش باید قورت‌ش بدهی. کاپیتان رفته است.

من هنوز امیدوارم ولی. روز یا شب، پروانه‌ها دوباره پرواز خواهند کرد. من دیگر افسوس نخواهم خورد و پروانه‌ها هم من را خواهند بخشید — می‌دانند که هدف فقط حمایت بوده و بس. بعد با لب‌خند پلک‌هایم را خواهم بست و شب را خواهم بخیر کرد.

من خفاش بی‌استعدادی هستم که دارد سعی می‌کنند تمام خُرده‌استعدادهایش را وقف یادگیری از آدم‌ها و غرایزِ زننده و واپس‌زننده‌شان بکند. غرایزی که یک عمر می‌ارزند بعضاً.

من خفاش بی‌استعدادی هستم که میلیون‌ها سال مدام بین گذشته و آینده تردّد داشته و صرفاً در سی سال اخیر، محض کمی استراحت و نفس‌گیری مجدد، در حال، جایی مابین دو قطب، زندگی کرده.

من خفاش بی‌استعدادی هستم که برنامه‌اش برای بازنشستگی سپراندن ۶ ماه شب در قطب شمال و ۶ ماه شب در قطب جنوب است. نه در ابعاد ورک‌و‌هالیک بودن، صرفاً شوق بیش‌تر برای با چشمان باز دیدن و تأثیرگذاشتن. تأثیرترگذاشتن.

تاریکی‌های این غار ولی کم‌کم دارند برایم خاطره می‌شوند. من استعدادهایم را لای خاطرات همیشه رخنه داده‌ام که بعدها – قرن‌ها بعد – که لای‌شان را باز کردم، بویش بزند بالا! و برگردم به آن روزها. روزهایی که من هنوز نه کاملِ کامل خفاش بودم، نه کاملِ کامل بی‌استعداد.

آن روزهایی که پروانه‌ها قبل از پریدن لای گُل‌ها خنده‌های دخترکانه‌ی ملوسی می‌زنند. خنده‌هایی که من را بدجور یادِ تو می‌انداخت. تویی که حالا من را به جرمِ خفاشِ بی‌استعداد بودن، به جرمِ خودم بودن، گه‌گاه مصلوب می‌کنی. و من، به چشم‌های‌ت بسته و نابسته‌ات وابسته می‌شوم، گرچه دیس‌کانکت هم می‌شوم گاهی؛ و بعد می‌روم به عمق غار چشم‌های‌‌ت. چشم‌های سیاهت… که امشب را هم آن‌جا سپری خواهم کرد.

من، در عمق چشمانت سکونت دارم و وقتی پلک‌های‌ت را می‌بندی نفس‌م می‌گیرد؛ درست عین وقتی که گریه می‌کنی و من از فرطِ سیل خفه‌ام می‌شوم.

بیا پرواز کنیم،
بانو
… همین امشب.
من در چشمان تو، تو در ذهن من
به همین آهستگی …

20:52 دوشنبه، 21 دسامبر 15

یادت هست تئوری من در مذمت پذیرش این جهان واقع این بود که تنها تفاوت‌ش با دنیای خواب در پیوسته‌بودن‌ش است؟ من اشتباه می‌کردم.

پری‌شب فهمیدم هر بار که می‌خوابم فورک می‌شوم. همین‌جا اعتراف می‌کنم که قریب چهار سال و اندی بود که – همان‌طور که تو از نگاه کردن به آینه می‌ترسی – من از نگاه‌کردن به لاگ‌های سیستم می‌ترسیدم. پری‌شب ولی رفتم. و شمردم. در طی این قریب چهار سال و اندی، با احتساب همان پری‌شب‌ای، جمعاً ۲۷۳ نسخه از من در کائنات تولید شده است.

این‌که روی تخت خوابیده‌ام، یا روی کاناپه، یا توی دهان نهنگ، یا کنار تو، یا تو کنار من، خیلی مهم نیست. مهم این‌ست که این ۲۷۳ نسخه کافی هستند که مطمئن باشم حداقل یک دویست و هفتاد و سوم‌شان (یک دویست و هفتاد و سوم از «خود»های من) الآن به‌صورت استتیستیکال هم که شده، در جایی دارد آرام زندگی را بدون هیچ دغدغه اضافه‌ای می‌کاود. به‌سان همان کاویدن‌های سرشار از ستیسفکشن و ریواردهای آنی و تأخیری سرشار. و خنده‌های مادر.

همین ۲۷۳ نسخه کافی‌اند ولی، که دیگر دلم نخواهد کلی زور بزنم تا یک ورژن دیگر از نیم‌خودم را به جهان هستی بیاورم — با شعار «یک‌راست می‌رود به سمت موفقیت خودم، و من برایش دیوارهایی که با صورت رفتم توی‌شان را صاف می‌کنم هرطور شده». بعد بخواهم اول دو سال گریه و مشکلات عدم توانایی ارتباط را حل کنم؛ بعد ده سال بعدش درگیر یاددادن باشم و مسئولیت اشاعه‌ی آموخته‌هایی‌ام که قطعاً خیلی‌هاشان به‌طرز احمقانه‌ای نادرستند؛ بعد پنج سال بعدش (تا هفده ساله‌گی) درگیر گذراندن یک خط در میان بلوغ؛ بعد یک پنج سال دیگر درگیر گستاخی‌های ناشی از فشار شناخت دنیای واقعی پیرامون؛ بعد هم … همین. پیشرفت پروژه را بشینم با چای داغ روی صندلی راک حدود ۹۳ درصد تخمین بزنم و خون پَرِتو را دولپی ساک بزنم که مهم نیست که هفت درصدِ نشده‌اش همان ۹۰ درصد اصلی است.
همین ۲۷۳ نسخه کافی‌اند.

فکر کن، حداقل چهار تاشان آن‌قدر اعتماد به نفس خواهند داشت که راست راست بیایند روبه‌روی تو بنشینند و وقتی تو همه‌ی زخم‌های من را مرحم‌وار مرهم می‌گذاری، توی صورتت بگویند که اگر آن نشاط‌ها توی جوب نمی‌رفت، الآن ضربان قلبِ خودِ پیوسته‌ام در دنیای مشترک و استاندارد، بعد از برداشتن چمدان تو به مسافت هفده پله، به بالای صد و هشتاد نمی‌رسید. واقعاً نمی‌رسید. و تو چه راحت انکار می‌کنی تمام تاریکی جوب‌هایی که می‌دانی من در منتهی‌الیه‌شان چه‌قدر داد زدم.

خودم که نه، و امیدوارم – یا به‌تر بگویم، با شناختی که دارم مطمئنم – هیچ‌کدام از دویست و هفتاد و دوتای دیگر هم هرگز آرزوی بودن جای کس دیگری را ندارند. خیلی که دنیا برای‌شان تنگ بیاید، فورک می‌شوند. حتی شده باینری و اکسپوننشیال هم رشد کنند، مهم نیست. با شناختی که دارم مطمئنم اگر هر کدام‌شان هر چهار سال یک بار به‌طور متوسط هفت بار فورک بشود، حداقل ۶٫۸ بار هم کیل می‌شود. به همین راحتی.

ببین پری‌شب روی کاناپه که لم داده بودیم گفتم من اگر تکثیر هم بشوم، زیاد نمی‌شوم… دنیا سی سال اول‌ش مهیج است. بعد وقتی تا گردن تو رفته‌ای، باید طوری زیر آب دست و پا بزنی که از دیدگاه ناظران خارجی سطح دریاچه کوچک‌ترین موجی نداشته باشد. بعد باید یادبگیری همین کار را چشم بسته بکنی. بعد هم پوست‌ت چروک می‌شود و می‌آیی بیرون حوله می‌پیچی دور خودت و می‌روی دریاچه‌های بقیه را نگاه/فالو می‌کنی.

این وسط گاهی من گم می‌شوم بین تاریکی مابین دریاچه‌ها. گم می‌شوم وقتی جیغ می‌زنم. گم می‌شوم وقتی دست و پا زدن‌م را مهم هم نیست که دیگران ببیند. گم می‌شوم وقتی تو خیلی صادقانه و آگاهانه – بدون این‌که حتی پلک بزنی – توی صورت‌م زل می‌زنی و باور نمی‌کنی که داری باور نمی‌کنی که من خودم گم‌شده‌ای بیش نیستم.

می‌فهمم.
این‌جایش حق باتوست. می‌فهمم. و می‌پذیرم.
آدم‌های گم‌شده لازم نیست الزاماً در دنیای خوش‌تعریف و پیداشدنی‌ای باشند که احساس پیداکردن و پیداشدن بکنند.
صرفاً لازم‌ست بپذیرند. : )

21:36 چهار شنبه، 9 دسامبر 15

می‌گفت دل‌ش تنگ نمی‌شود. دروغِ دروغ هم نمی‌گفت. به‌کسی اصلاً لازم نمی‌دید دروغ بگوید. و خب حتماً هم تنگ نمی‌شد… اما دم رفتن یک‌هو برگشت و نگاه کرد. نگاه کرد و چشم‌هایش را بست. می‌خواست تا جایی که چشم‌های‌ش جا دارند آذوقه‌ی سفر جمع کند در نگاهش. بعد خیره شد. چشم‌هایش نه سؤالی داشت؛ نه جوابی. نه حتی هیچ جمله‌ی خبری‌ای. فقط جمع می‌کرد و جمع می کرد و جمع می‌کرد. تا جایی که لب‌ریز شد.

قبل‌ترها بیش‌تر می‌خندید. بیش‌تر بی‌دلیل می‌خندید. این اواخر اما، همه‌ی جمله‌های خنده‌دارش را با «وقتی که جوون‌تر بودم …» شروع می‌کرد. و باز می‌خندید. طوری می‌خندید که آدم که نگاه‌ش می‌کرد خنده‌اش می‌گرفت. خودِ قیافه‌اش یک‌ جور خاص‌ای مضحک می‌شد. این اواخر طوری قیافه‌اش مضحک می‌شد که هرکسی می‌دید فکر می‌کرد با خنده به‌دنیا آمده اصلاً! همچین وضعی بود… و کسی باور نمی‌کرد شب‌ها خواب خفاش می‌بیند. شب‌ها خواب می‌بیند آخرین کنج‌های تنهایی‌اش را هم دارند به‌زور ازش می‌گیرند. خواب می‌بیند بعد از این‌که همه‌چیزش را گرفتند، ناغافل متهم می‌شود و می‌رود زیر گیوتین.

این چند شب آخر از بوی گیوتین زیاد می‌گفت. از بوی آهن زنگ زده و تیغ کُند — که فقط زخمی می‌کند. از تلفیق بوی تیغ گیوتین زنگ‌زده و صدای باران‌های آذرماه و ترس‌هایش از آینه‌های شکسته و هزارتکّه‌شده. از گردن‌درد که شکایت می‌کرد، می‌گفت «تقصیر گیوتینه‌ست!» بعد چشمک‌ی می‌زد و می‌خندید. طوری می‌خندید که هرکسی می‌دید فکر می‌کرد با خنده به‌دنیا آمده. کسی فکرش را هم نمی‌کرد وقتی موقع به‌دنیا آمدنش با تیغ قطع‌ش کرده‌اند و انداخته‌اندش لای این دنیا، تمام مأموریت‌های‌ مرتبط و غیرمرتبط‌ش در دنیا را منتهی به تیغ ببیند. تیغ زنگ‌زده‌ای که می‌گفت شب‌ها فقط خراش می‌دهد؛ اما نمی‌بُرّد.

می‌گفت دل‌ش تنگ نمی‌شود. خیلی هم با اطمینان می‌گفت. طوری که حتی اگر فکر می‌کردی هنرپیشه‌ی خوبی هست هم، باز، باورت می‌شد. می‌گفت دل‌تنگی برای کسایی‌ست که می‌ترسند. می‌گفت خودش هم می‌ترسد البته خدایی‌اش؛ اما نه در حدّ دل‌تنگی. نه حتی تا حدّ دل‌تنگی… بعد هوا که تاریک می‌شد، دور گردنش را روغن نارگیل می‌مالید و راه می‌رفت و راه می‌رفت و راه می‌رفت. تا جایی که مطمئن شود دیگر دست کسی بهش نمی‌رسد. بعد با تک‌تک انگشت‌هایش از جلو تا عقب گردن‌ش را درمی‌نوردید و دنبال رگ‌های مشهود و استخوان‌ها و ماهیچه‌های باکره می‌گشت زیر پوستش. آن‌قدر که خواب‌ش می‌برد.

آخرش کسی نفهمید دلش تنگ شد یا نشد. کسی هیچ‌وقت راجع به دل‌تنگی آدم‌های رفته نمی‌تواند چیزی بفهمد. این آدم‌های مانده اند که می‌مانند دردودل می‌کنند و حرف می‌زنند و می‌ریزد بیرون تا خالی بشوند و برای دل صاحب‌مُرده و صاحب‌زنده‌شان تعیین تکلیف کنند. آدم‌های رفته بدجوری تکلیف‌شان روشن است؛ با خودشان البته.

این شب‌ها که باران می‌بارد خاطره همان زمانی تداعی می‌شود که می‌گفت: الآن حتماً یک گوشه‌ی مخروبه‌ای از دنیا یک گیوتین از کارافتاده‌ای دارد هی زنگ می‌زند! می‌گفت گیوتین‌هایی که زنگ می‌زنند دراصل دل‌شان است که دارد می‌پوسد؛ اما با خاطره‌ی گردن‌هایی که راحت کرده‌اند چشم‌هایشان را روی هم می‌گذارند و سپری می‌کنند. با لب‌خند. خیلی آرام.

… می‌خندید و گردنش را می‌مالید و می‌گفت: فکر کردن به گیوتین، آرام‌ش‌بخش‌ترین بالش من است.

15:02 یکشنبه، 6 دسامبر 15

داشتی می‌دویدی و همه برای‌ت سوت و کف می‌زدند که من رسیدم.
من رسیدم و نگاهت کردم.
نگاهت کردم و گفتم بیا کمی در آغوش‌م آرام بمان، بانو.

دراز کشیدی و از لای بازوهایم با چشم‌های‌‍ت یخ و خیره کمی نگاهم کردی. بعد بدون این‌که چشم‌هایت بیان کنند خستگی یا چیز دیگری را، صرفاً بسته شدند. دست‌م را گذاشتم رو چشم‌هایت و خوابیدی.

آرام بخواب بانو. من هر وقت لازم نباشد برای دویدن‌‍ت کف و سوت نمی‌زنم.

00:16 چهار شنبه، 2 دسامبر 15

دیر آمدی بانو.
دیر…
خیلی دیر…

ببین حتی نوامبر با همه‌ی شیرینی‌هایش گذشت. ببین برای من دیگر دست به قلم بردن هم تلخ شده. ببین آن‌قدر از دریچه‌ی آن دوربین همیشگی دنیا را دیده‌ام که دیگر نای انداختن باطری به جان دوربین را هم ندارم.

دیر آمدی بانو.
از آن شبی که در دهان نهنگ خوابیدم، خیلی چیزها عوض شد. من در دنجِ کنجِ دنج زندگی تنهای خودم، سکونِ خلاءِ سکون را داشتم تجربه می‌کردم. بعد تو یک‌هو آمدی و همه‌ی معادله‌ها زیرورو شد. بعد تو آمدی تا تمام شبِ هالووین، من با قیافه‌ی مضحک‌تر از خودم در شهر قدم بزنم. بعد تو آمدی و همه‌ی گل‌های خشک‌شده‌ی قرمز و قهوه‌ای داخل گُلدان گِلی کنار تلویزیون شروع کردند به ویارِ زندگی سردادن. و من رو به دیوار، رو به آینه، رو به تنهایی‌های خودم که داشتند بدو بدو از من فرار می‌کردند، رو به آینه، رو به دیوار، رو به خودم، خشک‌م زد. تو گویی حیاتم را داشتم دودستی وقف گل‌های خشک می‌کردم — نوبتی هم اگر می‌بود، نوبت آن‌ها بود. آن‌ها حالِ مضارعِ حضورِ تو را بهتر از من درک می‌کردند؛ خیلی بهتر. می‌فهمیدند. می‌طلبیدند. می‌نوازیدند.

دیر آمدی بانو.
من به دردهای بدن‌م عادت کرده‌ام دیگر. من تا به‌خودم می‌آیم می‌بینم بی‌مقدّمه از تو پرسیده‌م که حاضر بودی با کسی که کمتر از ۵ سال از عمرش باقی مانده‌ست، … و بعد خودم مبهوت‌تر از تو می‌مانم. و می‌ترسم از آینه. نه مثل تو که بخواهم بعد از زل زدن در آینه پرواز کنم — فقط می‌ترسم. می‌ترسم نگاه کنم و کسی در آینه رویش نشود به من نگاه کند. کسی در آینه استخوان‌هایش را قایم کند تا نبینم. بانو، خیلی چیزها را با دیرآمدن‌ت خلق کردی…
که…
شاید…
نباید…

دیر آمدی بانو.
دیر آمدی و من آن‌قدر لالایی‌های خودم را گفته‌ام که دیگر به لالایی مصون شده‌ام. بی هیچ حسی. صرفاً می‌دانم لالایی یعنی بگیر بخواب؛ فردا حداکثر تا ساعت ۹:۴۰ صبح به وقت ساعتی که ۱۶ دقیقه دی‌لیت‌سیوینگ دارد وقت داری که نعش خودت را از خانه پرت کنی بیرون. لالایی یعنی همین. یعنی جمع زدن مدام ساعت با هشت، و مقایسه‌اش با ۹:۴۰ صبح به وقتی ساعتی که ۱۶ دقیقه جلوست. لالایی یعنی همین.
و من خیلی وقت‌ست از ساعت‌هم به‌طرز مشمئزآوری می‌ترسم.
و از خنده‌های عفونت‌آمیز و موذیانه‌ی ساعتی که فقط با برق کار می‌کند.
و از نفرین روح ساعت دیواری که به‌جرم تیک‌تیک کردنش اعدامش کردی. یک‌شب. خودت. [باز] مقهورانه.

دیر آمدی بانو.
من با دوم دسامبر ۲۰۱۵ آخر چه کنم؟! تو بودی خودت چه می‌کردی؟ تو بودی لای این همه فرارکردن‌های بی‌وقفه گم نمی‌شدی؟ تو بودی آن‌قدر شدید گم نمی‌شدی که حتی هویّت‌ت را هم در آینه نتوانی و نتوانند تشخیص بدهند؟ بعد مدام شک کنی که نکند هویت جعلی تو را به‌زور به مغزت خورانده‌اند… نه، بانو؟

دیر آمدی بانو.
من با چهارشنبه‌هایی که در هفته‌های کاریِ ۵ روزه حکم انگشت میانی را دارند رابطه‌ی خوبی دارم. نزدیک‌شدن به ویک‌اند…! اما… اما… صبر کن… اما، من از ویک‌اند هم می‌ترسم راستش. شاید تو مجبورم کنی این ویک‌اند آینه را دستمال بکشم. شاید از ترس باز ضربان قلبم برود بالای ۲۰۰. شاید باز در همین ۵۲۰ فوت‌مربع فرار کنم و گم بشوم. شاید باز…

بانو، بانو، بانو.
از من شب‌بخیر نخواه. در دنیای من سال‌هاست دسامبر شده [و مانده] است.
تا فوریه صبر کن.
حداقل.
لطفاً.

12:47 شنبه، 24 اکتبر 15

وقتی تو آمدی؛
وقتی تو آمدی؛
وقتی تو آمدی،
من ساکت نشسته بودم و زل زده بودم. به آسمان. به دریاچه. به شهر. به افق‌ای از گذشته. به همه ردپاهایی که قرار نبود دیگر جای‌شان پا بگذارم. به همه‌ی ناباوری‌های سال‌های جدید. به خندیدن به ۲۰۱۶. به باور نکردن زمان. و مکان. و خنده‌های از ته دل.
اما تو آمدی.
و من خیلی خودم را منعطف کردم تا تو جا بشوی. و جا شدی. و طول کشید، اما شدی. و خندیدیم.
اما رفته‌رفته تو رو به پریشانی گذاشتی…

وقتی تو پریشان شدی؛
وقتی تو پریشان شدی؛
وقتی تو پریشان شدی،
آسمان دل‌ش گرفت. تو قرار نبود پریشان بشوی. تو قرار نبود خیلی چیزها.
می‌خواستم یک گنجینه‌ی سی‌صد و پنجاه صفحه‌ای از تو قرار نبودها بنویسم.
اما حیف که قرار نبود من شروع به نوشتن گنجینه‌ای از قرارنبودن‌های تو بکنم.
این شد که نگاه کردم فقط،
کمی پریشان هم شدم.
همین…

وقتی تو رفتی؛
وقتی تو رفتی؛
وقتی تو رفتی،
من نه به جلو نگاه کردم، نه به عقب.
نه حتی به زیر پایم.
خودم گفته بودم چشم‌های‌م را هم با خودت ببری
لطفاً.

20:01 شنبه، 26 سپتامبر 15

من از خیلی از اینتروورت‌های اسمی اینترورت‌تر می‌شوم.
و در شرف سی‌سالگی سرشار از شرمساری می‌شوم وقتی یک‌هو همه‌ی وحشت‌هایم بالا می‌زند و دوست دارم بدوم. دوست دارم فرار کنم و فرار می‌کنم؛ از آدم‌های غریبه، لهجه‌های غریبه، خنده‌های غریبه، شوخی‌های غریبه، زبان‌های غریبه. زبان‌های غریبه‌ای که قبل از گفتن هر شوخی جدیدی باید پنج بار در پس ذهنم زمزمه کنم و مطمئن باشم که خیلی تابلو نیست که به‌صرف مشارکت کردن در جمع، گفته می‌شوند.

فرار می‌کنم و تو دنبال من می‌آیی.
من باید به تو توضیح بدهم. باید که نه، اما احساس مسئولیت/وظیفه می‌کنم. و احساس مسئولیت/وظیفه‌ی خوبی هم هست؛ چون تو از زبان من می‌آیی. از شهر من می‌آیی. از زمستان‌های من می‌آیی. از غم‌ها و دلتنگی‌ها و دغدغه‌های مشترک می‌آیی. و این انگزایتی من را تسکین می‌بخشد. و تسکین خوب‌ست. و تسکین‌های «واقعی» خوب‌ند؛ حتی اگر اعتیادآور باشند. و من با تو ان‌قدر راحت‌م که نمی‌ترسم جمله‌هایم را بعد از نقطه، با «و» شروع کنم.
و حتی بروم سر خط و با «و» شروع کنم.
و تو هستی.
هستی.

اتهامِ به‌خودم‌متهم‌شدن کم‌کم دارد برایم به یک ارزش درونی مبدّل می‌شود. و دارم عادت می‌کنم بهش. عادتِ خوب. عادتِ راحت. عادت‌ی که حتی بازفکر نمی‌کنم که از خود‌آگاه‌م می‌آید یا از ناخودآگاه. عادتِ عادی.
شاید به‌خاطر سن‌م باشد ولی. مثل آن که می‌گویند «هنوز جوونی که به درد عادت نکرده‌ای!»؛ و من با عادت‌هایم می‌خوابم.

تو را کم‌کم دارم از دروازه‌ی سنگ‌-ین و سنگین ورودی به خودِ خودم عبور می‌دهم. عادت یا غیرعادت، تو داری می‌آیی داخل، بالاخره. بالاخره‌ی خوب، نه بالاخره‌ی بد. و بعد وارد هزارتوهای عجیبی می‌شوی که من هر چند وقت یک‌بار روی‌شان دستمال می‌کشم؛ مراقب‌شان هستم؛ و جزئیات ظریف‌شان را با دست بافته‌ام. این‌ها خودِ من هستند؛ خودِ خودِ سالیانِ من. و تو بسیار خوش آمده‌ای!

شاید دل‌ت بخواهد به خیلی چیزها دست بزنی. مثل کمد نزدیک دست‌شویی که کامل به‌هم‌ش ریختی و از نو همه‌چیز را مرتب کردی. و من تا ماه‌ها دنبال همه‌چیز باید بگردم بعد از بازچینی تو! اما من خوبم. من راحتم. من خودم زیر دروازه‌ی سنگین سنگ‌-ین ایستادم و به‌زور بالا بردم‌ش که تو از زیرش بدویی بیایی تو. خودم خواستم. و حالا که اینجاها هستی و کلید داری می‌فهمی وقتی از آدم‌های غریبه فرار می‌کنم کجا قایم می‌شوم.

من درست‌ست که در فانتزی‌های تو جایی ندارم؛ درست‌ست که شاید خیلی تو را نفهمم؛ درست‌ست که شاید غرق بشوم در خودم و حتی با بال‌هایی که تو به‌م دادی هم نتوانم برسم به بالاها و رویاهای تو؛ اما راضی‌ام. اما خوش‌حال‌م. اما نگاه می‌کنم و گه‌گاه می خندم. می‌خندم و مسرور به سرورهای سرمست تو در توان خودم تلاش می‌کنم باز. برای پرواز کردن به آسمان تو. برای باز کردن این قفل‌هایی که من را به این کشتی مغروق در زیر این لایه‌ی یخی هنوز گیر انداخته‌اند. و تویی که از آن ور سطح یخی که هوا و خورشید و آسمان هست، پای این سوراخ گرد نشسته‌ای و سرت را می‌کنی توی آب تا داد بزنی برای من‌ی که این پایین این زیر دارم گم می‌شوم. پرتو نورهای زمستانی خورشید روی بال‌هایت بازتاب پیدا می‌کنند تا این ته اقیانوس. و من را غلغلک می‌دهند. و من تلاش کرده نکرده می‌خندم.
کشتی و قفل و بال و زمستان همه بهانه‌اند. این خنده‌های تو و خنده‌های من‌ست که می‌مانند. : )
آرامش من،
و آرامش تو
یی که هستی. : )

11:04 شنبه، 12 سپتامبر 15

ویک‌ند‌ها در مرزهای امپراطوری خودم قدم می‌زنم.
روی مرزها که راه می‌روم – در جهت عکس عقربه‌های ساعت – امپراطوری من سمت چپم هست و ناشناخته و فتح‌ناشده‌ها (هنوز) سمت راستم. معادله وقتی من بیش از نصف کره‌ی زمین را فتح کنم شاید به هم بریزد؛ در حد یک مثبت و منفی. منتهی من هم‌چین برنامه‌هایی ندارم. هر‌چه‌قدر هم آینده‌نگری به‌خرج بدهم، باز هم نیست. فیوچر-پروف هم دیزاین کنم، باز هم نیست. نیست. من به همان آفتاب‌ی که به سهم من از سیاره‌ی با این همه عظمت می‌رسد، به همان گندم‌ای که از زمین زیر پایم می‌روید، و به همان سایه‌ای که درخت‌های سخی روی‌م می‌اندازند تا چُرت‌ی بزنم، راضی‌ام.

ویک‌ندها در مرزهای امپراطوری خودم قدم می‌زنم.
تمام هفته را آن‌قدر سربه‌زیر و با استرس دویده‌ام این‌ور و آن‌ور که نه آفتاب دیده‌ام، نه لمس وزش باد، نه صدای گندم‌های رقصان‌ی که گه‌گاه – به لطف خدا – می‌رویند. گیرم که ۴۰ درصدش مالیات بشود و الباقی اجاره و پارکینگ و بیمه و غذا و فلان و بیسار. هر چه باشد، شب که می‌روم بخوابم امپراطوری من به تخت کوئین‌سایز و پتوی پشم‌شیشه‌ای تقلیل پیدا می‌کند / آب می‌رود. و من همین [حداقلی] را هم با تو قسمت کردم.

ویک‌ندها در مرزهای امپراطوری خودم به دوردست‌ها خیره می‌شوم.
دوردست‌ها الزاماً آینده نیستند. دوردست‌ها همان چیزهایی هستند که در طول روزهای هفته نور مستقیم آفتاب و عجله‌های ۹:۳۷ صبح و از این ور به آن ور دویدن‌ها نمی‌گذراند ببینم. خیره می‌شوم و لب‌خند. من داشتم دوردست‌ها را با تو تقسیم می‌کردم، که جا نشدی و افتادی. افتادی و شروع کردی در عکس جهت چرخش پاهای اسب من راه رفتن. راه رفتی و دور شدی. آن‌قدر دور که حتی خودت را هم نمی‌توانستم دیگر در دوردست‌های دور ببینم.

ویک‌ندها شب در تخت کوئین‌سایز دلم برایت تنگ خواهد شد. مرزهای من برای تو خیلی تنگ بودند. ببخشید. شب بخیر.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.