۰۵:۰۱ یکشنبه، ۲۲ نوامبر ۲۰۲۰

دوباره گم شدن‌م را
باید
هر بار،
که بی‌دارم کنی،
بی‌زبان،
جشن بگیریم.
شاید؟

واژه‌ها از مغزم…
آیا؟

تمام دودهای داخل جمجمه‌ام،
تمام ترس‌های زیر پوست آرنج‌های‌‍م،
تمام ناباوری‌های پشت پلک‌های‌‍م،
باز می‌زنند بالا؛ به رگ‌هایم، به بالانس لامذهب هورمون‌های‌‍م؛
وقتی باز،
باز،
باز
یادت می‌رود که
بین گوش‌های کسی که داری فقط خودت را مرور می‌کنی برای‌‍ش
هم
یک آدم نشسته.

من هم نکند باید
خودم را
فراموش کنم…
الزاماً؟

۱۶:۲۱ پنجشنبه، ۱۹ نوامبر ۲۰۲۰

کاش وقتی بزرگ می‌شی
من هیچ‌وقت زوال عقل نگیرم
که اعتراف کنم
چندین بار، این روزها و این ماه‌ها، خواسته‌م
با گهواره‌ت بذارم‌‍ت جلوی ایستگاه آتش‌نشانی
و با گریه فرار کنم
و تو باد گم‌‍تر از تو بشم،
عزیزدلم.

۰۶:۳۴ شنبه، ۱۴ نوامبر ۲۰۲۰

شاید هم آخرش
ریشه‌ی همه‌ی این ترس‌ها
به شب‌های سردی برگرده
که من نه‌تنها فراموش و علی‌السویه،
بلکه علناً دریغ می‌شده‌م.

(کنتور نه، حق مسلّم هم نه، اما رسوب می‌بندد و ممکن‌ست باز مؤکدّداً کیپ بشود؛
همه‌ی روزنه‌های شادی‌های لحظه‌ای، و مکرّر
که مبدّل به تلّ‌ی منظّم از دست‌نیافتنی‌های محقّر می‌شوند.)

شاید هم آخرش آدم‌ها
یاد بگیرند «مهربان بودن» ساده‌ترین و عمیق‌ترین خصلتِ بسیار آن‌دِر-رِیتِد آدمی‌ست، که تحقّقِ فراموش‌شدنِ تعمّدی‌اش این روز‌ها گویا باب جدیدی از تمدّن و تعقّل شده…
(ای تف به ذات همه‌ی تفکّرات بی‌شعورشان و ‌تخیّلات بی‌ذوق‌شان!)

شاید هم آخرش،
ولی،

وااااقعاً هییییچ اتفاق خاصی نیافتد.
و نیویورک هم‌چنان خسته و بزرگ و دوست‌داشتنی به راه خودش ادامه بدهد،
و تهران مغرور و مغموم،
و سان‌فرانسیسکو بی‌بند،
و همه‌ی شهرهای دیگری که زمانی، تکّه‌ای از من را…

شاید…

شبِ همه‌ی شهرهای مهربانِ مهر بان [ ِِ من]،
بخیر.

۱۷:۵۷ چهار شنبه، ۴ نوامبر ۲۰۲۰

چشم‌های‌‍م
آرامش را
از گوش‌های‌‍م
تغذیه می‌کنند…

می‌شنوی؟
می‌شنوی؟
می‌شنوی؟

این همان شب‌هایی هستند که سال‌ها در انتظارشان بودیم
تا هر کدام را یک سال زندگی کنیم…

می‌شنوی؟
(چشم‌های‌‍ت رو ببند و با من باش.)

آرامشی را…

۱۷:۵۹ دوشنبه، ۲ نوامبر ۲۰۲۰

با دست‌های‌‍م…

نوازش،
سازش،
ساختن،
خلق‌کردن،
زیبایی بخشیدن،
لمس کردن،
لذت بردن،

دست‌های‌‍م یادت می‌ماند؟
(اگر روزی هر دو کور شدیم…)

با دست‌های‌‍م می‌خوابانم‌‍ت؛
با دست‌های‌‍م بی‌دار‌ت می‌کنم؛
با دست‌های‌‍م تو را،
باز
آرام‌ترین
می‌کنم…
(وقتی باشی…)

دست‌های‌‍م گاهی
جای خنده‌های‌‍شان
روی‌‍ت می‌ماند
و تو باز می‌خندی؛ وقتی می‌بینی، وقتی یادت می‌افتد…

دست‌های‌‍م گاهی
ظرافت‌های‌‍ت را
– که فقط تو می‌دانی و من؛ و من بیش‌تر –
بیش‌تر نوازش می‌کند تا
اصیل‌تر و باارزش‌ترین، بمانی
شب‌ها‌یی که همه‌چیز تیره‌ست…

دست‌های‌‍م گاهی
ریتم که می‌گیرند
و می‌رقصند
تمام دورت را طی می‌کنند.
نترس،
نترس،
نترس،
من هم،
– مثل تمام فرشتگانِ نامیرای اطراف‌‍ت –
عاشق خلق‌کردن‌‍ت هستم، عزیزم…

۰۴:۴۴ پنجشنبه، ۲۹ اکتبر ۲۰۲۰

یک سال و پنج ماه‌ای می‌شود که در همان شک بین رکعت دو یا شانزده، به‌قول دکتر میم، شنا می‌کنم.
و هنوز نمی‌دانم که لی‌تا باید از من به‌دنیا بیاید یا من از لی‌تا…

این شب‌ها هم، مثل تو، مثل خودِ خودِ خودت، روزی خاطره می‌شود؛
و من می‌مانم و دخترکی که گاهی درون‌م با ذوق بالا پایین می‌پرد،
و من سعی می‌کنم حداقل به‌اندازه‌ی خودش مهربان باش
و بدون کوچک‌ترین منّتی یادش بیاندازم که چه شب‌هایی را تا صبح به‌ذوق دیدن‌ش بی‌دار ماندم این سال‌ها، لی‌تا…

موهای بلند و ابریشمی‌ات،
روزی، (به همین‌زودی)
لی‌تا…

۰۴:۲۲ شنبه، ۱۷ اکتبر ۲۰۲۰

خیلی زخم‌ها را،
با جای‌شان خاطره می‌سازیم و به‌شان کرم ترمیم‌کننده یا کانسیلر نمی‌زنیم…
انتظار نداریم دنیا، یا کارما، روزی جبران کند. ادعای خسارتی هم نداریم. صرفاً وقتی خیلی خیلی پیر شدیم، می‌توانیم این‌ها را نگاه کنیم،
بخندیم،
و زل بزنیم ساعت‌ها در چشمان هم؛
که چرا دنیا زودتر نگذاشت، ما
شبی مثل امشب را،
از زمستان بدزدیم و تا صبح
خود واقعیِ زخمی و مهیّج و بی‌دغدغه‌ی خودمان باشیم…

شماره‌ی ۱۴ بیداری؟

خوبیِ ترس بین موندن و رفتن و برگشتن
وقتی هر سه ترس‌ناک‌ن،
اینه که می‌تونی به یه میزان نرمالایزشده از ترس عادت کنی
و صرفاً لب‌خند بیشتری بزنی، به «نسبت».

چیزی شبیه اخبارهای وطنی،
که ته‌ش همین‌که زنده‌ایم، جای شادی داره.
و این آب‌دیده‌گی، درسته که غم عمیق و نهان هم میاره، اما به پوست‌کلفتی‌ش می‌ارزه.

اما اگه ۷۰ درصد مشکلات معیشتی، تقصیر فرهنگ نامهربون و خودخواه و بدِ نهادینده شده در ریشه‌ی آفاق جامعه باشه چی؟
اگه امید، سرابی برای کدر کردن آینه باشه چی؟
اگه شب‌هایی که من باز زیرپل خوابم می‌بره، حق واقعی و منصفانه‌ی من از این دنیا باشه چی؟ جواب همه‌ی آرزوهای نیویورک رو به کودن درون‌م و خانواده‌ش چی بدم؟

(همین می‌شه که گاهی تصمیم می‌گیرم شماره‌ام رو پاره‌کنم و خودم رو برای حداقل ده دوازده سال، به‌خواب بزنم.)

۰۳:۰۶ جمعه، ۲ اکتبر ۲۰۲۰

می‌دانم
می‌دانم
می‌دانم
تو هم برای‌‍ت سخت است
که باور کنی
من فراموش کرده‌ام
حتی
نام‌‍م را.

ری‌را،
بین خواب در بی‌داری و بی‌داری در خواب،
من
دلم تنگ شده کسی باز مرا صدا بزند.
و از صدایش نترسم، صرفاً برگردم
و با هم به‌دنیا بخندیم.

من،
با خودم به صلح دارم می‌رسم اما،
باز همیشه حداقل یکی‌مان از من می‌ترسد و من
آن‌قدر ساکت می‌شوم و پیاده راه می‌روم تا خسته بشوم و کنار جاده باز خوابم ببرد…

ری‌را،
نترسیدن سخت نیست. باید بپذیریم. باید همه‌ی طلسم‌ها را بشکنیم. باید بپذیریم هم می‌شود پوست‌کلفت بود، هم شب‌ها کرم دور چشم و کرم شب به پوست زد — تناقضی ندارد؛ دوگانه نیست؛ سخت نیست فهمیدنش، باور کن.

ری‌را،
شب‌های‌‍م را برای‌‍م قبل از خواب به‌خیر کن.
ری‌را،
گاهی همین شب‌ها تنها اوج سکوت‌م است.

ری‌را،
تا صبح چیزی نمانده.
چه ساعت‌ها را عقب بکشند، چه نه، صبح می‌شود و من
باز
– این‌بار خیلی صبورتر و باانگیزه‌تر –
لب‌خند می‌زنم.

ری‌را،
صبح‌هایی را به‌خیر خواهم کرد که
سال‌هاست منتظرشان بوده‌ایم!
فقط نترس و این شب‌ها را
یا به‌خیر بکن، یا به‌خیر فرض کن.
ممنون.
شب‌ت سرشار و آرام…

۰۵:۵۱ شنبه، ۱۹ سپتامبر ۲۰۲۰

بزرگ‌شدن‌ش را
جشن
می‌گیرم،
هر شب.

۱۶:۲۱ شنبه، ۱۲ سپتامبر ۲۰۲۰

ری‌را،
ری‌را،
ری‌را،
باز عجله کردی و هول کردی و بدو بدو به ایستگاه که رسیدی قطار اشتباهی سوار شدی… به‌جای خط «تی» به مقصد تیخوانا خط «دی» به مقصد دریم‌لند را پریدی بالا.
باز اشتباهی،
اشتباهی سر از خواب‌های من درآوردی…

ری‌را،
ری‌را،
ری‌را،
اشتباهات‌ت باز، اشتباهات‌ت ری‌را…
در خواب‌های‌م هنوز،
سخت است از تو
و اشتباهات‌ت
متنفر باشم.

شاید ده سال یا صد سال یا هزار سال دیگر،
ری‌را،
اشتباهی باز با تمام آرامش وجودت و فارغ از تمام دغدغه‌های‌ت
جلویم ایستادی، به من نگاه کردی و لب‌خند زدی تا من
همه‌ی موهای خاکستری‌ام باز جوگندمی شد و توانستم با ذوق بخندم و
از بی‌داری، باز، بیش‌تر از خواب لذت ببرم
پیشت…

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2020 blog.horm.org