00:54 جمعه، 13 ژانویه 17

دلم می‌خواهد دستم را دراز کنم،
خیلی دراز،
حداقل ۱۴ سال دراز
و دست خودِ هنوز نا-کاملاً-بالغ‌ام را بگیرم
و برایش خیلی بیش‌تر از آن چیزی که شنید و بزرگ شد، لالایی بگویم؛
تا خوابش ببرد.
و آن‌قدر خواب‌های خوب ببیند که این روزها کارمای بی‌نقص‌اش یقه‌ی من و خواب‌های‌م را نگیرد
و مدام نترسم.

می‌ترسم.
از این‌که دنیا گاهی به سه دسته تقسیم می‌شود — دست‌یافته‌شده‌ها، دست‌نیافتنی‌ها، و تو.
از این‌که من به سه دسته تقسیم می‌شوم — قسمت‌های شناخته‌شده و تسخیر‌شده‌ام، قسمت‌های شناخته‌شده و تسخیر نشده‌ام، قسمت‌های بارانی‌ام.
می‌دانی،
تو می‌دانی،
دقیقاً از بین سه دسته‌ی فوق‌الذکر فقط تو می‌دانی،
… که من چه‌قدر می‌ترسم از این‌که شب‌هایی که خیلی باران می‌بارم، بعدترش بدجور گم می‌شوم. بدجور…

امروز وسط یکی از موعظه‌هایم داشتم می‌گفتم که «ترس، غالباً ناشی از ناشناخته‌ها و ندانستی‌هاست» که یک‌هو یادم افتاد گاهی چه‌قدر از «واقعیت» می‌ترسم. از بی‌دار شدن بیش‌تر. از ضربه‌ای که ممکن‌ست دوباره به گردن و ستون فقرات‌م وارد بشود وقتی یک‌هو می‌پرم و پرت می‌شوم به دنیای دیگر… (درست‌ست که همین گردن و ستون فقراتِ من الزاماً در آن دنیا نخواهند بود، اما گاهی ناخودآگاه من بیش‌تر احساسی عمل می‌کند تا منطقی.)

موعظه می‌کنم تا نترسم؛ اما این‌روزها اغلب خودم را وسط پروجکشن‌های لحظه‌ایِ خیلی بدی پیدا می‌کنم… آدم‌ها آینه دست‌شان نگرفته‌اند؛ اینم من‌م که بدجوری ناخودآگاهم گویا از دست خودآگاهم عاصی شده است، و مدام تلویحاً در حال زمزمه‌کردنِ «دیدی نگفتم؟»ها و «خودت که بدتری!»هاست.

در موعظه‌هایم سعی می‌کنم خودم الزاماً قهرمان داستان قرار نگیرم؛ خیلی هم، خب، وجهه‌ی خوبی ندارد. منتهی آخرین روانشناسِ ناشی‌ای که پیش‌ش رفتم گفت که «همین فروتنیِ ناشیانه، نشانه‌ی خاموشی از نارسیسم بالاست». و من سریع از مطبِ کوفتی‌تر و لعنتی‌تر از شخصِ ابلهِ خودش خارج شدم. و هیچ‌وقت نفهمیدم که آیا واقعاً ناشیانه داشت راست می‌گفت، یا داشت خودش را کاملاً بی‌رحمانه روی من پروجکت می‌کرد، بدون این‌که موعظه‌اش طولانی بشود و من خوابم ببرد.

در انتهای موعظه‌هایم گاهی خودم دلم می‌گیرد. گاهی متنفر می‌شوم از این‌که ذهنم می‌پرد به این‌که شاید اگر جایی ورق طور دیگری برمی‌گشت من نه لازم داشتم بعضاً روزی تا ۶ ساعت متوالی موعظه کنم، نه لازم داشتم الزاماً خیلی پای منبر کسانی بنشینم که تهش بیشتر حرص می‌خورم، تا لب‌خند.

دلم می‌خواهد دستم را دراز کنم و بعد از روبه‌رو یخه‌ی خودم را بچسبانم به دیوار و باور کنم که نه قرارست بی‌دار بشوم، نه قرارست چیز جدیدی از گذشته به آینده اضافه بشود. اما دلم می‌گیرد؛ و می‌ترسم دلم بیش‌تر هم بگیرد. و همین ترس‌ش بیش‌تر دلم را برای روزهایی تنگ می‌کند که هیچ لزومی به ترسیدن نبود. و همین دلتنگی‌اش بالا که می‌گیرد و عمیق که می‌شود ترس‌ناک‌تر هم می‌شود — اگر روزی دیگر بر نگردم چه‌طور؟

ساعت حوالی ۲ بامداد می‌خزم در تخت. تو خوابی و من همه‌ی ترس‌ها و دلتنگی‌ها و پروجکشن‌هایم را آرام می‌چپانم توی دهانم و قورت می‌دهم و بالش را طوری زیر گردنم جابجا می‌کنم که تا صبح هیچ‌کدام‌شان بیرون نیایند. صبح که با آلارم ۹:۰۵ بی‌دار بشوم ‌آن‌قدر عجله دارم که جواب تمام «قهوه‌ می‌خوری‌؟»هایت را با «خیلی دیرم شده! [لب‌خند.] [استرسِ زیرپوستی.]» بدهم؛ و بدوم. تمام روز را.

فکر نکن اگر دل‌تنگی‌هایم بالا نمی‌زنند، بی‌عًرضه‌اند.
صرفاً بدجور سرکوب شده‌اند.
خیلی بدجور.
و همین وحشی ماندن، عصاره‌ی غلیظ‌شده‌یِ ارمغانِ بشریتِ متمدن در این تپه‌ی سیلیکونی ماسه‌ای است.
تدریجاً از همان وقتی که تو من را اینسکیور کردی؛
که کردی…
که کردی.

04:39 سه شنبه، 3 ژانویه 17

و شب‌هایی که من
آرامش‌بخش‌ترین
بودم؛ بوده‌م؛ بوده خواهم ماند…

و این درون‌ریزی‌های منظم و مکرّر و معطوف به ماسبق که
آخرش همه‌ی رگ‌ها را مسدود می‌کنند
تا من همین‌طور که به جلو زل زده‌ام، این‌بار واقعاً منفجر بشوم…

و رضایت‌مندیِ منفور و مبهم‌ای که
هر شب ما را به لب‌خندهای دروغینی که در عمق تاریکیِ چشمان‌مان دفن می‌شوند، سوق می‌دهد
باز…

(تا من ۷ صبح که چشم باز کنم هنوز مثل بیست و هشت سال پیش تمام اتاق‌های خانه را در جستجوی شنیدنِ یک شب‌بخیرِ واقعی بگردم.)

04:37 پنجشنبه، 8 دسامبر 16

سگِ درون‌م زوزه می‌کشد و خیس از خواب می‌پرد. من سه چهار ثانیه‌ای طول می‌کشد تا کامل برگردم؛ و اولین واکنش‌م “اوه، این‌جا، باز” است.

پتو می‌کشم رویش و چشم‌های‌م را می‌بندم. منتظر می‌مانم تا قطار بعدی بیاید و من را ببرد. نمی‌دانم کجا، اما دقیقاً ۴ ساعت و ۵۵ دقیقه وقت دارم تا دوباره برگردم و بدوم.

قطار بعدی می‌آید. من نمی‌ترسم از این‌که قطارها هیچ تابلویی و نشانه‌ی مشخص‌کننده‌ای از مقصدشان ندارند و صرفاً از بویشان می‌شود فهمید چند فرسخ در زمان دارند به عقب بر‌می‌گردند. این یکی کمتر بوی اشتباهات من را می‌دهد و آنقدر یادم هست که آخرین بار قبل از سوت ترمز اضطراری و پرت شدن از این قطار و بی‌دار شدن، داشتم می‌خندیدم و ابروهایم گشاده بودند! [علامت تعجب. نقطه.]
و این، به نرخ روز این روزها، یعنی خیلی خوب.

جا ندارد. من مجبورم هم‌چنان چشم‌هایم را به زور ببندم و در ایستگاه منتظر بمانم.

قطار نمی‌آید.
و من با سگ درون‌م چشم تو چشم شده‌ام. جفت‌مان به نحوی دل‌مان برای دیگری می‌سوزد. جفت‌مان دل‌مان می‌خواهد از صمیم قلب روی سر خیس و باران‌خورده‌ی دیگری دست نوازشی بکشیم و بگوییم “یه روز خوب میاد…” و بعد از خدا بخواهیم کاری کند که دروغ نگفته باشیم.

صدای سوت قطار و ورودش به ایستگاه.
من باید برم وروتزو.
مراقب خودت باش. تا ۴ ساعت و ۴۵ دقیقه‌ی دیگر بدرود.
دعا کن بخندم!

18:18 سه شنبه، 6 دسامبر 16

از بیداری پریدن،
کالری موجود در نیکوتین،
غم ناشی از پُر کردن بیمه‌ی تکمیلی مرگ ناشی از تصادف…

من قسمت‌های نارنجی‌ترِ یک پس‌زمینه‌ی سیاه را بیش‌تر دوست دارم.
دارم.
دارم…

23:48 سه شنبه، 22 نوامبر 16

یک‌هو شب بارانی می‌شود.
یک‌هو من برون‌ریزی‌ام می‌گیرد. ناخودآگاه. ماهانه. ماهیانه. ماه‌گانه.
یک‌هو من از همه‌جای بدنم ناخودآگاه می‌ریزم بیرون. از دهانم. از همه‌ی بدنم. یک‌جور انفجار آرام و بارانیِ درونی. بعد توی چشمان تو زل می‌زنم و تعریف می‌کنم که سورئال چه‌جوری دنیای نامتناهی و خلق‌آمیزی است.

یک‌هو من از جناس لذت می‌برم.
یک‌هو من از روابط‌م با واژه‌ها برای‌ت می‌گویم. از این‌که من کدام‌هایشان را دوست دارم بیشتر. از این‌که کدام‌هایشان بیش‌تر من را دوست دارند. از این‌که گاهی شب‌ها هم به‌هم فکر می‌کنیم — درون‌ریزی.
یک‌هو من با هُرم گرم می‌شوم. همان موقع که تو مخاطب خاص می‌شوی. و سوزانا زیر باران راه می‌رود.

یک‌هو من یادم می‌افتد شب‌های بارانی چه‌قدر می‌توانند ادامه داشته باشند.
یک‌هو من یادم می‌افتد صبح‌های بارانی چه‌قدر زیبا می‌توانند آغاز شوند.
یک‌هو من یادم می‌افتد زمین، باران، و کمی آرامش، چه‌قدر می‌تواند بخشنده باشد.

گاهی یادم بنداز،
این آلفا
- با همه‌ی ترس‌هایش، وسوسه‌هایش، درگذشته‌مانده‌گی‌هایش، و حرص‌هایش -
روزی
تمام می‌شود.
: )

11:33 شنبه، 19 نوامبر 16

در تقلای خوبی بود
تمام مدت…
و باد می‌وزید.

00:17 سه شنبه، 15 نوامبر 16

پریشانم
مثل سنگی که در تاریکی دریاچه پرت شده و دارد پایین می‌رود.

این‌جور مواقع چشم‌هایم را می‌بندم،
سعی می‌کنم تو را آرام کنم،
و بخوابم.

بیا دست هم را بگیریم و با هم بخوابیم و در دنیایی بی‌دار بشویم که حداقل‌ش هرگز دست هم را رها نخواهیم کرد.
شبت بخیر کوچولو.

12:21 جمعه، 11 نوامبر 16

پاییز؛
حسِ مزخرفِ صندلی‌عقب نشستن؛
بی‌میلی‌هایِ تو؛
و انتظارات‌ ات…

مزخرف می‌شوم.
و این حس خوبی نیست. و این پاداش خوبی برای «خودم» بودن نیست. و این انتهای کوچه‌های تنگ و تاریک‌ی است که من را با مشت و لگد فشار می‌دهی توی‌شان، و نفس من بدجور می‌گیرد. و این ابتدای گم شدن است در عمقِ تمامِ نامفهومی‌هایِ شب‌هایِ طولانیِ پاییز.

مزخرف می‌شوم.
و این حس خوبی نیست که «خودم» سمبلِ تمام فحش‌های خرفت و بی‌عرضه بودن در دنیای واژگانی تو قلمداد بشود. و این سست کردن بنیان‌های استخوان‌های من فقط کبودی‌ها را بزرگ‌تر می‌کند و پاییز را مه‌آلود‌تر.

مزخرف می‌شوم.
و تو هر روز بارها یادم می‌اندازی. بارها تلویحاً به خوردِ ذهن معیوب و آسیب‌پذیر من می‌دهی که خودانزجاری لیاقت من است، و امتدادی‌ست الزامی در تأیید التزام تعهدات‌ی که یادم نمی‌آید کِی پای‌شان را امضاء کردم. (و قانوناً و شرعاً و عرفاً حتی حق ندارم لعنت‌شان کنم.)

مزخرف می‌شوم.
و به دوردست‌ها خیره می‌شوم.
و برای فرار نیاز دارم جیغ بزنم و پوست‌م را بِکَنَم، مبادا سلول‌های مُرده‌ی پوست‌م هم هم‌دستانِ من در اتهام‌هایم باشند. مبادا دامن آن‌ها هم گریبان‌گیر بشود.

این روزهایِ من، زندگی روایتِ فال‌گونه‌ای است از یک ناباوریِ عجیب که نه میل‌ای به بیدار شدن دارم ازش، نه میل‌ای به عمیق‌تر خوابیدن. ازقضا وسط این لیمبوی لزج گلویم هم گرفته — نه سرما می‌خورم،‌ نه سرما نمی‌خورم. و وقتی غرق می‌شوم در عمقِ تمام خاطراتِ پرتگاه‌گونه، تمام شادی‌ها و غم‌های گذشته را که عادت داشتم در چنین مواقعِ لازم‌ای غرغره کنم، نه یادم می‌آیند، نه یادم نمی‌آیند.

این روزها حکایت پاییزی را دارم که یک نوتیفیکشن دریافت کرده مبنی بر این‌که «زمستان دیر کرده، توی ترافیک مانده، شما مشغول باشید تا برسد.» و بعد هم گوشی‌اش خاموش شده.
منتظرم تا زمستان برسد.
فقط منتظرم.
و صدای بوق ماشین‌ها در ترافیک دقیقاً هیچ کمک‌ای نمی‌کند.

این روزها من،
به این فکر می‌کنم که در جایی که فصل‌های اتهام و انتظار بی‌اهمیت‌تر باشند، آیا زندگی راحت‌تر و آرام‌تر نیست؟

این روزها،
من چشمان‌م را در دستانم می‌گذارم و با تمام وجود به سمت «دوردست» فشار می‌دهم. پرت می‌کُنَم. می‌اندازم.
در دوردست، چشم‌هایم خیلی چیزها را نخواهد دید.
در دوردست، چشم‌هایم بدون ترس بسته می‌شوند.
در دوردست، «شب» همیشه بخیر است.
در دوردست، کسی من را به خودم بودن متهم نمی‌کند.

08:28 سه شنبه، 8 نوامبر 16

گاهی زمین
درست جلوی چشمان من
تَرَک برمی‌دارد.

دیشب چشم‌های‌‍م را که باز کردم، همین شد.
تو آن سمت ایستاده بودی و یک‌هو باز زمستان شد. من ساکت بودم. مثل همیشه. نه به عقب نگاه می‌کردم که افسوس بخورم، نه به جلو نگاه می‌کردم که افسوس بخورم. خودم هم زمستان ساکتی شده بودم که طنینِ ترک‌خوردنِ زمین در عمق استخوان‌های پوک‌م پژواک پیدا می‌کرد. و من خیره به جلو نگاه می‌کردم. با چشم‌های خشک و توخالی‌ام.
به تو.

دیشب زمین ترک برداشت.
و من زمستان شدم.
و من زمستان را بسیار بیش‌تر ترجیح می‌دهم به تابستان‌های گذرا و دروغین. و من زمستان‌های سرد ولی واقعی را بیش‌تر می‌پسندم — برای سلامتی‌ام و میزان استرس و تپش قلب موجود در رگ‌هایم هم به‌تر است. (همان دکتر لعنتی…)

دیشب زمین تَرَک برداشت.
و من چشم‌هایم خشک بود. و تو ساکت بودی. تو بدون آن‌که چیز خاصّی بگویی انگار همه‌ی گفتنی‌هایت را گفته بودی. و من – نه آن‌طور که انگار چاره‌ی دیگری نداشته باشم – منتظر بودم. و تو، آرام آرام محو می‌شدی.
اصلاً بدیِ مهم ترک‌برداشتنِ زمین همین‌ست که آن‌طرف‌ش تاریک می‌شود و تدریجاً همه‌چیز محو می‌شود.
محو مثل واژه‌هایی که اول املایشان را گم می‌کنم،‌ بعد تلفظ‌شان، بعد هم مفهوم‌شان را.
محو مثل خاطره‌هایی که حتی به‌عنوانِ «شاید خواب بوده…» هم دیگر یادم نمی‌آیند.
محو مثل آخرین باری که تو خندیدی و دویدی…
مثل آخرین باری که تو دویدی…
مثل آخرین باری که …
مثل تو؛
توی بعد از این،
توی بعد از من…

دیشب زمین تَرَک برداشت.
و من در آلفا روی برف‌های ریخته شده در این تَرَکِ جدید لیز می‌خوردم. می‌خندیدم، مثل کودک‌ای که نمی‌داند بزرگ شدن یعنی چه. مثل کودک‌ای که از دردهای جسمی و روحیِ بلوغ هیچ تخیّل‌ای هم ندارد حتی. مثل کودک‌ای که الفبا را تنها تا ابتدای فصلِ «شادمانی» یاد گرفته.

بقیه‌اش محو بود؛
و صبح که بی‌دار شدم تو بودی ولی خیلی دور. خیلی دورتر از این‌که حتی زمزمه‌ی «عادت» [کردن به‌‍ت] هم بتواند جبران‌ش کند. خیلی دورتر از آن‌که صدای‌م را بشنوی؛ یا برای‌م دستی تکان بدهی.
رفتی برای خودت قهوه‌ی صبحانه‌ی همیشه‌گی‌ات را بخری. من لَخت‌ای گیج شدم که چه‌طور از روی این تَرَکِ به این عظمت این‌قدر راحت پریدی؟! که یادم افتاد وقتی ترک خورد تو آن‌ور بودی. خودت آن سمت ایستاده بودی. خودت جلوی من بودی. چشم‌های‌‍ت را از پشت تلفن نمی‌دیدم، اما این‌که گریه‌ات تبدیل به سکوت‌ای از جنس برف شد و بال‌هایت کبود شد را می‌توانستم احساس کنم… تقصیر مسئولیت‌پذیری خودت بود یا وسوسه‌های مجنون‌وارِ من، را، نمی‌دانم. اما می‌دانم من از تابستان‌های دروغ متنفرم — چه کوتاه، چه بلند. و انگ ننگین‌ای که با آن زندگی می‌کنم هم همین شهریوری بودن‌م است. به وقتِ پایانِ تمامِ انتظارهایِ انزجاردار.

تو محو شدی و وقتی برگشتی خیلی با من غریبه بودی. غریبه‌تر از آن‌که فکرش را بکنم. هوایِ پاییزهای ناشناخته و خشک داشتی. خشک‌تر از چشم‌های من زیر بادهای سوزناکِ زمستانِ نیویورک.
یادم هست یک‌بار گفته بودی که وقتی آمدی پیشِ من مردِ درون‌ت را پشتِ در جا گذاشتی،‌ کَندی، و با زنِ درون‌ت آمدی این‌قدر نزدیک. یادم هم هست که گفتی اگه روزی بروی، مردِ درون‌ت را تن‌ت می‌کنی (همان‌ای که پشتِ در کندی‌اش،‌ و خیلی محترمانه به چوب‌رختی آویزان‌ش کردی) و به دنیای عجول و وحشی و بی‌رحم برمی‌گردی. یادم هست. و امروز صبح وقتی قهوه‌ی من را هم گذاشتی کنار میزم، دست‌هایت خیلی مردانه شده بود.

دیشب زمین تَرَک برداشت.
و من، که می‌توانم ساعت‌ها به دوردست خیره بشوم تا برف دوباره من را مدفون کند، چشم‌هایم را بسته‌ام.

با چشم‌های بسته دارم تصور می‌کنم که ای‌کاش دفعه‌ی بعدی که زمین تَرَک بردارد، من روی قایق چوبیِ تیره‌ام وسطِ دریاچه باشم. دریاچه که تَرَک بردارد من را هم می‌بلعد. بلعیده می‌شوم و با زمستان برای همیشه فراموش می‌شوم.

دیشب زمستان زود آمد،
همان هفت نوامبر که قرار بود خیلی اتفاق‌ها بیافتد؛
و من برای‌ت، بیش‌تر از همیشه، آرزوی شبی بخیر کردم.

آرام. سفید. نرم.

16:48 پنجشنبه، 13 اکتبر 16

توجیه می‌کنم که توفیر چندانی ندارد که از روی اثر انگشت پیدا کنیم کسی را که سال‌های ۲۰۱۴، ۲۰۱۵ و ۲۰۱۶ زندگی را روی کروز-کنترل گذاشته. خودم هم می‌دانم شاید توجیه مذبوحانه‌ای باشد؛ اما بهترین گزینه‌ی موجود است. فرضاً هم که من تمام پنجره‌ها را ببندم و به صدای هوای محبوس شده در این استودیوی ۵۱۰ فوت مربع‌ای زل بزنم تا بتوانم «لحظه» را، آن‌طور که می گویند، به چنگ بیاورم…
خُب؟
بعدش؟

شرط می‌بندم شبِ قبل از خواب‌ای که همه‌ی این دنیا(یی که درش زندگی می‌کنم) رؤیایِ درونِ آن خواب است، من به یک رستورانِ کاملاً کلاسیک با پرده‌ها و گارسون‌های مشکی در نیویورک رفته‌ام. تنها. بعد هیچ استرسی هم از بابت دیر شدن، یا تلفظ ناصحیح واژه‌های منو، یا بلد نبودن آداب تمام انگلیسی خوردن غذا، یا گیر افتادن با دهان پر هنگامِ ساختِ خنده‌ی تصنعّی ِ در پاسخ به چک کردن ناگهانیِ گارسون میز از بابت «ایز اوری‌ثینگ اوکی» هر چهار دقیقه و سی‌ثانیه با شروع از سرو غذا، نداشته‌ام. برای خودم هم یک پرس میگوی سالم، یک سالاد سزار، و یک لیوان شراب تیره‌ی تیره‌ی تیره که به مدت یک ساعت و بیست دقیقه هر ده دقیقه یک‌بار تمدید بشود سفارش داده‌ام. با موسیقی زنده‌ی پیانوی رستوران و موهای خاکستریِ طبیعیِ نوازنده هم ارتباط برقرار کرده‌ام چون تنها وقتی که چشم‌تو‌چشم شدیم خیلی طبیعی لب‌خند زد و رساند که از زندگی‌اش راضی است و دلیل پیانو زدن‌ش فقط لذت بردن از ساخت و انتقال‌ِ احساس خوشی به هم‌نوعان‌ش است و بس. آخرش هم انعام عادی ۱۷ درصد داده‌ام. و بعد با یک تاکسی زرد رنگ مستقیم آمده‌ام هتل و بدون این‌که دو سه دقیقه‌ی‌ آخر را یادم بیاید افتاده‌ام روی ملافه‌های سفید و تا کرده به‌زیرِ تشکِ تخت هتل.

شرط می‌بندم وقتی بی‌دار بشوم، اولین چیزی که دلم برایش تنگ بشود تایپ کردن آدرس blog.horm.org خواهد بود. فکر نکنم آن‌قدر دیوانه باشم که بعد از بی‌داری این‌کار را بکنم. شاید هم، اگر به دوستی کسی بگویم و بخندد و تشویق شوم، این‌کار رو بکنم و ببینم به مبلغ ۲۵۰۰ دلار قابل فروش است دامنه‌ی horm.org. و خب من احتمالاً کارهای مهم‌تری در زندگی دارم تا نوشته‌ی یک مشت خزعبلات به‌مدت ۱۲ سال؛ حکماً.

شرط می‌بندم تمام تلاشم را خواهم کرد تا یادم برود. تا به توجیه کردنِ خودم ادامه بدهم که نیویورک جای این ملق‌بازی‌ها نیست. به خودم ادامه بدهم که دنیا ساخته شده برای دویدن، آن‌هم طوری که کسی نفهمد با چه سرعتی و در چه جهتی داری می‌دوی و نفس‌نفس‌زدن‌های متوالی‌ات را نبیند. کسی یعنی همه، یعنی خودت هم. و به خودم ادامه بدهم که اگر گردنم را ۱۸۰ درجه بچرخانم و یاد کودکی‌هایم بیافتم، ممکن‌است از روبه‌رو تصادف کنم. به خودم ادامه بدهم. ادامه بدهم. بدهم. بدهم.
به خودم.

و شاید از ترس دوباره رخ‌دادن‌ش، مشروب خوردن را هم ترک کنم دیگر.

مهم‌ترین مزیّتِ نوشتن اتوبیوگرافی، جدای از اعترافات روزمره، این‌ست که سال‌ها بعد لازم نیست با هیجان بسیار بالا گذشته‌ی کاملاً عادی را برای دوستان کاملاً عادی که کاملاً عادی دارند گوش می‌دهند، صد بار تعریف کنی. اصلاً لازم نیست تعریف کنی. کسی اگر آن‌قدر بی‌کار باشد می‌رود می‌خواند. و بدون شک بی‌کارترینِ همه‌ی آن‌ها خود نویسنده است.

اما، به عقب که برگردیم خیلی از چیزهایی که در زمان خودشان یونیک بوده‌اند، واقعاً کاملاً عادی به‌نظر می‌آیند. و اگر خوش‌شانس باشیم و همین تابع را به‌صورت معکوس در مورد آینده هم اجرا کنیم، احتمال دارد که همین آینده‌ای که الآن دارد کاملاً عادی به‌نظر می‌آید، در زمان خودش حسابی هم یونیک بشود!

تحلیل‌های بی‌ربطِ من به‌کنار، قطعاً دز زندگی چیزهایی باید باشند که سبک و نوعِ یونیک بودن‌شان هم به‌خودیِ‌خود یونیک باشد.
مثل روزهایی که من آن‌قدر می‌ترسم تا روز، به خودیِ خود، شب می‌شود.
مثل شب‌هایی که تو، و همه‌ی مردم شهر، می‌خوابید و من آرام آرام پنجره‌ها را کمی باز می‌کنم و با جذب حداقلیِ اکسیژن ورودی از درز پنجره، شروع به نوشتن می‌کنم…

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.