09:09 چهار شنبه، 28 سپتامبر 16

ببر
گرسنه
خوابید.

خوابش نمی‌برد. پر از فکر و خیال بود. تمام شب رو تو آلفا به‌سر برد.

صبح که بی‌دار شد، گرسنه‌گی یادش رفته بود. یه گوشه نشست و به انتهای امتداد دریاچه‌ی یخ‌زده خیره شد.

ببر
اون‌روز به شکار نرفت.

10:53 یکشنبه، 18 سپتامبر 16

ساعت‌ها و ماه‌ها و روزها در آلفا به‌سر می‌برم. در آلفا من خواب می‌بینم که دارم خواب می‌بینم و در خوابی اوّل بی‌دار می‌شوم و تعبیرش می‌کنم و دوباره می‌خوابم… برای عضلات پشت‌بازو ی مغز خوب‌ست!

در آلفا من روی دریاچه‌ی زمان پاتیناژ می‌روم. من با صدای قفل کردن در پشت سرت، ساعت هفت و پنجاه و هفت دقیقه صبح، می‌توانم چشمان‌م را باز کنم؛ یا بگذارم آلفایم کمی بیش‌تر ادامه پیدا کند و متریال جمع کند برای خودش. متریال‌هایی شامل کُلاژ‌هایی از اتفاقات افتاده نشده در گذشته‌ی دور که با بی‌حوصلگی به انحراف‌هایی از گذشته‌ی نزدیک چسبانده شده‌اند — مغز من این روزها خسته‌ست و اینتگریتی سابق‌ش را نمی‌گذارد؛ من هم البته خُرده‌ای نمی‌گیرم برش.

در آلفا من متریال جمع می‌کنم. آن‌قدر که از گوش و دماغ و دهان و پشت کتف‌های‌م دارند می‌ریزند بیرون… و من لحظه‌شماری می‌کنم برای نوشتن‌شان. برای این‌که ساعت‌ها کنار اقیانوس به خالیِ بُعدِ انتهای آب زل بزنم که حتی بزرگ‌ترین کشتی‌ها هم حداکثر می‌توانند در حد دوازده الی هجده پیکسل از این وسعت دید ۱۲۷ درجه‌ی من را اشغال کنند.
و صدای آب…
و صدای ناموزون انگشتان من که تایپ می‌کنم…
و صدای ناموزون خالی شدن متریال‌های انباشته‌شده از آلفانوردی‌های ذعن معیوب‌م…
و صدای ناموزون برهم‌کنش‌های نِرون‌های خاکستری و در حال مرگِ جداره‌ی نسبتاً خارجیِ مغزم…
و صدای موزون پاتیناژ نوردی‌های من در زمان؛ و جستجوهای بعد از بی‌داری.

اگر ثمره‌ی زندگیِ من در گذر زمان کمی اُرگانایزدتر بود، فقط کمی، شاید می‌توانستم از چندتا از الگوریتم‌های بهتر و حتی ساب‌اُپتیمال‌تر استفاده کنم؛ به‌جای این‌که مثل یک موش‌کور با ناخن‌های شکسته بخواهم هی توی قبر چنگ بزنم و بزنم و بزنم.
اگر… اگر کمی اُرگانایزدتر بود می‌رفتم خیلی شیک و مجلسی کشوی مربوط به فایل‌های F را باز می‌کردم و به‌ت نشان می‌دادم چه‌قددددر «فاک یو» برای‌شان کنار گذاشته‌ام؛ حاصل تمام وقت‌هایی که من را کودک نابالغ و ای‌مچور ای خوانده‌اند که حتی جنبه ندارد توی روی‌ش هم به‌ش بگویند… من جنبه‌ی فیدبک نداشتم؟ من کلّ زندگی‌ام توی یک حلقه‌ی باریک و نقره‌ای و بسیار لیز و شکننده از خاطره‌ها جا می‌شود که این روزها دارد به تدریج کوچک‌تر و محوتر می‌شود. حلقه‌ی مذکور تنها به‌قدر مینیمال که کامل زایل نشود «فید» از حقیر دریافت می‌کند و بدجور ساعت‌ها و ساعت‌ها در حال خود «بک» کردن باقی می‌ماند… ای گُه به‌این سیستم‌های فیدبک-به-درونِ-خود-ریز.

آلفا غول چسبناک و لزج‌ای است که اثرش تا ۴ ساعت بعد از بی‌داری روی پوست و گوشت و اعصاب آدم باقی می‌ماند. برای همین‌ست که من وقتی بی‌دار می‌شوم (و تو نیستی) گاهی دوست‌دارم هیچ‌وقت ساعت مُچی‌ام ۹:۴۰ صبح را نشان ندهد تا من ساعت‌ها به یک گوشه خیره بشوم و آروم با کاردک اثرات آلفا را از روی بازوهایم بزدایم… شاید کودک درون من است که تنها بازی‌گاه خودش را آلفای بی‌قید و بند یافته. آلفایی که فقط یا با صدای سخت نفس کشیدن‌ام (و متعاقباً بیدار کردن‌م توسط تو) قطع می‌شود یا با نرسیدن خون به مغزم به‌دلیل کج شدن دوباره‌ی گردن‌م و سه تا بالش‌ای که باید حتماً تمام شب در یک زاویه‌ی خاص قرار بگیرند.
کودک است دیگر آخر. من قبول دارم مسئول یاد ندادن آداب به‌ش خود شخص خودم هستم. اما شاید الآن دیر شده. شاید الآن که بعد از دوازده سال در سی سالگی ماندن بالاخره از سی سالگی رد شدم دیگر واقعاً این شکلی بار آمده.
من چه کار کنم آخر؟
مگر تصادفاً سعی نکردم (به‌همراه تو) که تمام بازماندگان دو سال اخیر را با جایش از بیخ و بُن پاک پاک کنم و بفرستم به دوردست‌ها؟ لامصب است این مغز من که پشتکارِ ناعادلانه‌ای در کاویدنِ زیرخاکی‌ها دارد. و من را دوباره در موقعیت‌ای قرار می‌دهد همیشه که تمام هوشیاری‌ام را جمع کنم تا بتوانم به خودم پاسخ بدهم که آیا الآن باید (از تو) معذرت بخواهم یا نه.

□ □ □

لحظه‌هایی هم هستند که من، در کمال آن‌چه مردم به آن صحّت عقل می‌گویند، چشم‌های‌م را می‌بندم و شیرجه می‌زنم به زیر یخ دریاچه‌ی تاریخ و یخ‌زده. خیلی سرد است. خیلی. خیلی سردتر از آن‌که مؤاخذه‌گر ای بتواند آن‌جا بنشیند و چرتکه بیاندازد گناه‌های صغیره‌ی کودک معصوم درون من را. که اگر هم احیاناً الئو دارد آن‌جا زیر نور خودِ پیانو در اعماق سیصد متری زیر یخ سطح دریاچه پیانو می‌زند آرام، من می‌توانم کاملاً سوم‌شخص بنشینم و گوش بدهم و الهام بگیرم.
الهام بگیرم برای خودم؛ برای این‌که بدهم کودکِ درون بازی کند؛ برای این‌که کمی احساس کنم زندگی چیزی غیر از مکیده‌شدن خون در رگ‌ها و امواج الکترومغناطیس در اعصاب هم هست…
برای این‌که بعد از این‌که حسابی بازی‌های یک‌نفره‌ام را کردم باهاشان، بیایم و این‌جا بنویسم.
بنویسم که خالی بشوم.
که آلفا قهرش نیاید.
که خدا قهرش نیاید.
که کودک گریه‌اش نگیرد.
که من، کمی بیش‌تر، بتوانم، زیر نور ماه، پاتیناژ کنم.

شب بخیر.

09:34 پنجشنبه، 1 سپتامبر 16

در جواب آقای دال که گفت راجع به میدلایف کرایسیس بیشتر تحقیق و مطالعه کنم باید از همین تریبون بگم که من دارم به انتهای تاریک این دریاچه‌ی یخ‌زده نزدیک و نزدیک‌تر می‌شم و پاهام هنوز جون داره که تا تهش رو بدوم.
ممنون.

20:28 دوشنبه، 15 آگوست 16

آمده بودم خودت را ببینم،
درینک‌ای بزنیم،
و لب‌خندی،
و کمی آرامش،
و چشم‌های‌م را ببندم؛
و بعد بروم [دوباره توی گورم بخواب‌م]…

که تو یک‌هو صفحه‌ی شطرنج را از زیر میز کشیدی بیرون و گذاشتی روبه‌روی‌م.

من مات شده بودم…
از «تو» انتظارش را نداشتم.

بعد شروع کردی یک‌به‌یک تمام مهره را چیدی و با کرشمه و کمی افتخار یک‌نفره برای خودت، سفید را به من دادی تا شروع کنم.

من مات شده بودم…
اما باک‌ی نبود من را،‌ و شروع کردم.

من به چیزهایی که تو می‌خواستی هیچ‌وقت «نه» نمی‌گفتم.
هیچ،
وقت.

یادم نیست چه‌قدر جان در توان داشتم که بتوانم با تمرکز بازی کنم؛
یادم نیست چه‌قدر به مغز معیوب‌ام فشار آمد؛
یادم نیست آخرش من بُردم یا تو؛
یادم نیست …
اما تا ابد یادم می‌ماند که یک‌شب،
من آمده بودم تا خودت را ببینم، و درینک‌ای، و لب‌خندی، و آرامش‌ی… اما تو،
اما تو صفحه شطرنج گذاشتی جلویم.

05:19 یکشنبه، 24 جولای 16

احتمالاً همه‌چیز از سی سال و چهار ماه پیش شروع شد. من از شش ماه پیش از تولدم شروع کردم به قورت دادن. تا همین دی‌شب که از فرط زل‌زدن به گوشه‌های قائمه‌ی طرح‌های فرش، دیوار، و سقف، خوابم برد.

مغز مغشوش و مشوّشِ من آن‌قدر بیش فعالی می‌کند که نرخ خروجی‌اش از سطح مقطع سوراخ‌های چشم و گوش و دهان وبینی‌ام بیش‌تر می‌شود و به‌ناچارا محبورم از گلوی‌م کمک بگیرم و قورت بدهم. خیلی. قورت بدهم.

البته ناگفته نماند که خیلی چیزها را هم به‌صورت گل چین شده قورت می دهم. مثل تمام حرف هایی که اگر نزنم‌شان در ذهنم غرغره می‌شوند و از تو بدم می‌یاد؛ و اگر بزنم‌شان، از خودم.

ساعت ۴ صبح از خواب می‌پرم. مغزم باز موقع سیفون کشیدن گیر کرده و هیچ چاه‌بازکن‌ای هم در دسترس نیست. دارد باز سرریز می‌کند و بوی‌ش تمام تخت را برمی‌دارد. این وسط یک بچه دایناسور ۴ ساله هم هست که وقتی گردن‌ش را خم می کند تا از روی زمین برگ گیاهان تازه را بخورد، استخوان‌های متوالی گردن‌ش درست شبیه مهره های گردن من صدا می‌دهند. قرنچ قرنچ قرنچ. [نگاه گنگ به تماشاچیان.]

می‌نویسم.
شبیه خالی‌کردن کلّ محتوای کاسه‌ی توالت‌فرنگی گرفته شده، با یک لیوان پلاستیکی، به داخل چاه حمام است. کمی طول می‌کشد؛ اما حداقل شدنی است. کمی هم کثافت به‌بار می‌آورد، اما خب از این‌که بماند و سرریز بکند و بوی‌ش تمام خانه زندگی را بردارد که بهتر است. هیچ‌چیز هم که نباشد، من از بچه‌گی ادعا می‌کرده‌ام که آدم فنی‌ای هستم! — دست، ها، یم.

می‌نویسم.
تو خوابی و من نمی‌خواهم علاوه بر بو و صدا، با نور هم بی‌دارترت بکنم. آرام مثل همان خفاش همیشه‌گی که ساعت ۴ صبح به آن مسخ می‌شوم، از کمد یک خودکار و کاغذ برمی‌دارم. لعنتی سال به سال دست‌خطم تخمی‌تر می‌شود. و این اصلاً خوراک خوبی برای مغزم نیست. دوباره الآن «از خود بیگانه‌گی»اش بالا می‌زند و شروع می‌کند به محتوای بی‌ربط و مشمئزکننده و بحث‌برانگیز تولید کردن. مثلاً اگر این نیاز هورمون‌مآبانه برای برون ریختن توالیدات زائد و غیرارادی از طریق نوشتن، به مثابه‌ی استمناء مغزی باشد (و خواندن آثار براتیگان و کارور به مثابه‌ی تماشای پورن)، آنگاه معادل هم‌آغوشیِ کاملاً اختیاری با رضایت طرفین‌اش چیست؟

علی‌رغم این‌که من دارم با لیوان پلاستیکی‌ام و با حداکثر سرعت تلاش می‌کنم، اما باز سطح محتوای توی کاسه‌ی توالت فرنگی دارد بالا می‌آید. احساس می‌کنم یکی از توی تهِ چاهِ توالت دارد خاطرات چیزهایی که در یک ماه گذشته پایین رفته را هِی و هِی، تند و تند، به یاد می‌آورد. لعنت به خاطره‌هایی که هضم نمی‌شوند و روزها و ماه‌ها و سال ها گوشه‌ی معده آرام دست به سینه می‌نشینند و کمین می‌کنند؛ که به‌محض این‌که محتوای محیطی غلظت مناسب را پیدا کرد، سریع شیرجه بزنند و دوباره خودشان را جاودانه کنند. لعنت به خاطره‌هایی که آن‌قدر قوی و خودخواه هستند که بدون دخالت اراده، خودشان را الکی الکی جاودانه می‌کنند.

باید بخوابم.
تا همین جایش هم جولای ۲۰۱۶ به‌اندازه‌ی کافی گم شده است. حداقل ۲۴-اُم‌ش را می‌شود کمی، فقط کمی، زندگی کرد. کمی، فقط حداقل کمی. حداقل فقط کمی.
اما می‌ترسم. خوبیِ خوابیدن این‌ست که ممکن است خوش‌شانسی یار باشد و به دنیاهای آرام‌تر و شادتر بروی. بدی‌اش اما این‌ست که وقتی سرعت پردازش و تولید مغز بیش از یک ثانیه بر ثانیه باشد، شروع می‌کند به موازی‌بازی و آن‌جاست که فشار شدید باعث داغ کردن می‌شود. هم‌زمان در چهار و دوازده و شانزده و بیست و یک و بیست و سه و بیست و هفت سالگی زندگی کردن فقط ده دقیقه‌ی اول‌ش بامزه‌ست؛ بعدش می‌شود بلایِ جان. برای همین ترجیح می‌دهم بی‌دار بمانم فعلاً و در همین یک فقره از خط موازی زمان زندگی‌ام را بکنم. لطفاً.

می‌نویسم.
بعد از یک عمر بالا و پایین رفتن تو که باید فهمیده باشی هدف از استمنا، بر خلاف عاشقی، جاودانیِ شخصِ مقابل نیست. بلکه هدف فقط هیت-اند-ران است و بس. تخلیه کردن. پرداخت مقرّری بدون آن‌که دقیقاً بدانی، یا حتی بخواهی بدانی، چرا. پس شاید بهتر سعی نکنی با ذره‌بین لای تمام این برون‌ریزی‌های مغزیِ من دنبال سرنخ و عطر زنانه بگردیو شمّ و غریزه‌های خیرحرفه‌ای‌ات را محک بزنی. این صرفاً یک برون‌ریزی ساده برای تخلیه‌ی بک‌لاگ ایجاد شده در بافر بین ورودی و خروجی است. همین. نه حماسی است، نه رسالت‌ای از جنس تابوشکنی، نه روشن‌فکری اورجی‌مآبانه، نه هیچ حرکت آکروباتیک فرهنگی یا اجتماعیِ دیگری.
صرفاً یک حرکت شخصی و ذهنی است در آکواریومی با دیوارهای شیشه‌ای.
تو که می‌دانی پرایوسی من خیلی وقت‌ست به فنا رفته…

می‌نویسم تا نترسم از ترس‌های‌م از نوشتن و بیش‌تر عریان شدن. یک جایی اتفاقاً خواندم همه‌ی ما کابوس‌هایی داریم که جلوی یک جمع عریانیم ناگاهان و سعی می‌کنیم فرار کنیم، اما طول می‌کشد به هر دلیلی. و از قضا در همین عریانی متوجه می‌شویم که خیلی هم کسی، آن‌قدری که خودمان توجه می‌کنیم، توجه نمی‌کند! جالب این‌که در واقعیت هم همین‌ست. همین بود البته تا قبل از مسابقه‌ی گدایی‌کردنِ توجه، با واحد شمارش عددی «لایک». شعار نمی‌دهم، اما به‌عنوان کسی که او.سی.دی و آبسشن عدد در زندگی داشته از پنج سالگی، شخصاً و رأساً اعتراف می‌کنم: لعنت به عدد.
بدون شماردن، تا جایی که مغزم از داخل ارضا بشود و نفس عمیق و آرامِ ناشی از رضایت‌مندیِ پایانِ ارگاسم را بکشد، می‌نویسم. بی‌چاره مچِ دست‌م که برده‌ی جنسیِ مغز سلطنت‌طلب من شده!

گاهی درمان خیلی گرفتگی‌ها، فقط خالی‌کردن است. بدون این‌که بپرسیم چرا و از کجا. قعر این منحنی سینوسی دلتنگی است و اوج‌ش تهوع خاطرات بد و خواب. و صدالبته زندگی همه‌اش دارم یا اکشن نیست. زندگی گاهی ماه‌ها نوارخالی دارد. و باید صبور بود. اما با این حال گفتنی من ثابت نمی‌شوم، نمی‌خواهم بشوم، اما قول می‌دهم تلاش بکنم فراز و فرودهایم کم‌تر تو را خواب بی‌دار بکنند. من نسبت به رام کردن یا وحشی باقی گذاشتن خاطراتم از گذشته و تولیدات مغزی‌ام از آینده مسئولم. می‌دانم. می‌دانم. صرفاً رسیدن به یک قرارداد منصفانه زمان می‌برد. همین.

تو بخواب.
آفتاب دارد می‌زند.
بیست و چهارم جولای ۲۰۱۶ شاید روز بهتری باشد. روزی که بشود بیشتر بخندیم و بیشتر نفس عمیق ناشی از رضایت‌مند بکشیم!
آخرین دقیقه‌های شب‌ت هم بخیر.

22:33 سه شنبه، 12 جولای 16

بیش‌فعالیِ مغزِ معیوب و چشمانِ ناباور و سلول‌هایِ مضطرب من مدام فرو می‌روند و می‌روند و می‌روند. من اگر یک عمر دیگر هم در «اگر» بمانم باز توضیح خاصی نخواهم داشت برای‌ت از ساعت‌ها خیره‌شدن و با خودم حرف‌زدن و وجهه‌ی پوست‌کلفت‌ای به تمام سکوت‌های زیرپوستی‌ام بخشیدن. و متاسفانه تو بدجور همیشه ردّ مغز من را می‌خوانی.

من خیره می‌مانم و تصمیم می‌گیرم. تصمیم می‌گیرم در سکوت‌م، هم‌چنان خیره، باقی بمانم. باقی بمانم و بمانم و بمانم تا تو برگردی و لب‌خند بزنی. لب‌خند بزنی و من درجه‌ی «اگر»سنج این دستگاه جدید متصل به مغزم به سطح سبز (نرمال) برسد. در سطح نرمال من خیلی طبیعی‌تر و آرام‌تر خیره می‌شوم. و تو وقتی شب‌بخیر می‌گویی و چشمان‌ت را می‌بندی نگران خیره زل‌زدن‌های من نیستی دیگر.

بیش‌فعالیِ مغزِ معیوب و چشمانِ ناباور و سلول هایِ مضطرب من هم خسته می‌شوند. هر چه باشد روز طولانی‌ای بوده؛ و همه خسته‌ایم. می‌توانیم برای فردای‌مان دعا کنیم — که صبح که بی‌دار شدیم همه‌ی اضطراب‌ها رفته باشند. می‌توانیم هم نکنیم. می‌توانیم هم بپذیریم. می‌توانیم هم بدون انتظار بپذیریم همین‌ی که هست را، و اگر به‌تر شد صرفاً شکر کنیم. و لب‌خند بزنیم. و با آرامش قبل از خواب بیش‌تر و عمیق‌تر و محبت‌وارتر ببوسیم، قبل از خواب. مثل تو؛ که من را، و تمام بیش‌فعالی‌ها و ناباوری‌ها و اضطراب‌های من را، از ته قلب‌ت پذیرفته‌ای.

شب تو هم بخیر، کوچولو.

15:43 شنبه، 2 جولای 16

سختی داستان این بود که
آخرش
هیچ اتفاق خاصی نیافتاد.
هیچ.
حتی در حد شب‌بخیر؛ یا، انشاءالله تو دنیاهایِ شادِتون جبران کنم…

ایمپرفکشن‌های کوچک زندگی، گاهی، آدم را بدجور واپس می‌زنند. ایمپرفکشن‌های بزرگ اما، گاهی، آدم را باانگیزه می‌کنند! چون آن‌قدر بزرگ هستند که ارزش جنگیدن و تغییردادن و بهبود ساختن را داشته باشند. ایمپرفکشن‌های بزرگ، گاهی، خوب‌ند. طعم می‌دهند. چالش‌های سالم به‌وجود می‌آورد. و فتح‌شدن‌شان چه پاداش پنهان زیادی دارد، بعضاً. مطبوع.

هر بار که حمام می‌روم، کلی از سلول‌های داخل مغزم آب می‌روند و کوچک‌تر می‌شوند. تو گویی به‌طرز جوان‌مردانه‌ای برای سلول‌های جدید جا باز می‌کنند. سلول‌های جدید که هنوز کاملاً بکر و خالی‌اند. یک جور فداکاری طبیعی شاید. مدل‌ای که داروین برای دوستان دوران دبیرستان‌ش می‌گذاشته، حتماً… اما خب اثر جانبی قضیه این می‌شود که تمام ایمپرفکشن‌های مقیم (اعم از مقیم موقت و مقیم دائم و سیتیزن) در مغزم از مرز سایز «چالش» هم کوچک‌تر می‌شوند و تبدیل می‌شوند به یک سری متعلقات نامنقول موذی که از سوراخ‌های الک ذهنی من (که هر یکی دو سال انجام می‌دهم) هم رد می‌شوند و می‌مانند و می‌مانند و عفونت می‌کنند.

عفونتِ ایمپرفکشن‌های کوچک زندگی در مغز، دوا و درمان مشخص‌ی ندارد. مثل یک بریدگی ساده‌ی گوشه‌ی ناخن حداکثر ارزش یک چسب زخم را دارند. منتهی بعضاً مشاهده شده که سه سال و ده ماه و دو روز هم طول کشیده‌اند. و در تمام طی این مدت، اکسیژن خون را هم می‌مکند و حسابی در کنج دنج خودشان کِیف می‌کنند. یعنی، به‌عبارت ریاضی می‌شود گفت که، اگر ضربان قلب شخص در حالت استراحت ۱۰۷ باشد، با توجه به متوسط ۷۰ انسان، حداقل ۳۷ تا از این ایمپرفکشن‌های کوچک وجود دارند.
و بس.

من سال‌هاست دنبالِ خودم می‌گردم.
از من نپرس که چرا و چی شده…
حداکثر جواب من این خواهد بود که:
هیچ اتفاق خاصی نیافتاد.
هیچ.
حتی در حد شب‌بخیر؛ یا، انشاءالله تو دنیاهای شادِتونِ جبران کنم…

11:46 یکشنبه، 26 ژوئن 16

در من گذشته‌ای زندگی می‌کند،
که سپرده‌ام‌ش به موریانه‌های مقیم در تک‌تک رگ‌های بدن‌م.

در من گذشته‌ای زندگی می‌کند،
که گاهی به‌خاطرش تفتیش می‌شوم… همان حس مشمئزکننده‌ی لخت و عور شدن جلوی کسانی که با لباس رسمی و اخم‌های در‌هم مشغول انجام وظیفه هستند.

من در گذشته‌ای زندگی می‌کنم،
که گاهی باتلاق‌ش خیلی مکنده می‌شود. تا آرنج دست‌م را می‌کنم تو که کلیدم را بردارم، اما همه‌ی من را می‌بلعد. مجبور می‌شم چند ساعتی مرخصی بگیرم، لباس غواصی‌ام را بپوشم، همه‌ی تن‌م را پودر تالک بزنم و بروم داخل… خیلی داخل…
اگر برنگشتم، این طناب را آرام بکش. آرام. چون اگر پاره بشود، من برای همیشه…

□ □ □

من از طریق میلینگ‌لیست‌ای که گویا در وصیت‌نامه‌ تنظیم شده دعوت‌نامه‌ی این‌جا رو دریافت کردم. اول‌ش فکر کردم تبلیغاتیه، مثل همه‌ی بقیه. اما خب کسی برای تجزیه‌ی اجزاء معمولاً تبلیغات نمی‌کنه. واسه همین کنجکاو شدم.

متصدی دم در یه کم خشک بود. شاید به‌خاطر استریوتایپ‌ی بود که از مدعوین داشت توی ذهنش می‌ساخت. شاید هم همه‌ی ما براش یه انزجار مشابه رو ناخودآگاه به‌ارمغان می‌آوردیم — من و بقیه‌ی مدعوین توی وصیت‌نامه. و جالب هم بود که همه با تیپ کاملاً یک‌شنبه و بدون شونه‌کردن مو اومده بودن. البته به‌جز اون یکی که فکر کنم برای همه ویدا ذکرخیرش رو گفته بود. همون‌جور که توی ذهن تک‌تک‌مون شکل گرفته بود — با موهای ژل‌زده‌ی سنگین و پیرهن تنگ آستین‌کوتاه روشن.

بامزه‌گی داستان این‌جا بود که خیلی از ماها دفعه‌ی اولی بود که می‌دیدیم همدیگه رو. و خب سنخیت‌ای هم نداشت که به هم سلام بکنیم. اما ناخواسته همه‌مون تو ذهن‌مون داشتیم دنبال یه ترتیب «قبل» و «بعد»ی از نظر زمان می‌گشتیم بین خودمون. مثل اون پسره‌ی معصوم و مو کوتاه با شلوار قهوه‌ای برای من خیلی آشنا بود؛ فکر کنم دقیقاً اون «قبلی»ِ من بود. چون بیش‌تر از بقیه راجع بهش باهام حرف می‌زدی. جالبه… با همین احتمال من هم باید دنبال کسی بگردم که نگاه ترحم‌آمیز و آغشته به بی‌لیاقت‌پنداری به من داره، توی این جمع.

من که رسیدم یکی از چشم‌هات رو برده بوده‌ند. فکر کنم یکی خیلی هول داشته که تا دعوت‌نامه رو گرفته، با سریع‌السیرترین وسیله ممکنه اومده. یارو دم دریه می‌گفت هیچ گردنبندی توی گردن‌ت نبوده از اول‌ش، اما من شک دارم… جای ناخن هست روی بالای قفسه‌ی سینه‌ت. معلومه یکی کَنده بُرده. و خط‌های ناخن هم کاملاً موازی هستند از بالا به پایین. معلومه کار خودت نبوده. به هر حال… اونی که سن‌ش از بقیه بیش‌تره و یه حلقه‌ی زمخت نقره‌ای (یا طلا سفید) هم تو انگشت‌شه با این دفعه شد دفعه‌ی هشتم که دست راستت رو بلند می کنه، کمی مکث می‌کنه، بعد آروم می‌ذاره سرجاش و یه دور دورت می‌گرده خیلی آروم. خوبه که به‌جز من خیلی‌های دیگه هم نمی‌دونن این‌جا دقیقاً چی می‌خوان؛ در حالی‌که می‌دونن یه چیزهای می‌خوان. که شاید توضیح‌ش سخت باشه. حتی برای خود کسی که می‌خواد. و البته یه جو سنگین ناشی از تعارف و خودبی‌میل‌پنداری هم بین‌مون برقرار شده. که خب طبیعی هم هست.

من می‌رم بیرون یه تنفسی بکنم. معمولاً توی این جمع‌های شلوغ اون دو سه نفری که برای تنفس می‌رن بیرون خیلی راحت با هم اخت می‌گیرن. یه جورایی یه اعلام فراغت از جمع خوبی بین‌شون مشترک هست. یه جورایی احساس می‌کنن هم‌دردن، بدون این‌که کسی از دردش حرف بزنه.
یکی دیگه هم تصادفاً بعد از من می‌یاد. سرش پایینه و متوجه من نشده. اون‌م مثل همه‌ی بقیه تو فکره. جالبه سلیقه‌ی تو انگار توی تمام این سال‌ها عوض نشده — عاشق کسایی می‌شده‌ای که موقع عمیق فکر کردن سرشون رو خیلی خم می‌کنن رو به پایین و راه می‌رن. بیرون که می‌رسیم می‌تونم راحت‌تر نگاه‌ش کنم. (بدون این‌که نگران باشم کسی داره من و چشم‌هام رو هم‌زمان اسنایپ می‌کنه.) معلومه یه هفت هشت سالی از من بزرگ‌تره. و خب این قضیه کار رو راحت می‌کنه — احتمال این‌که رقیب هم بوده باشیم و به‌خاطر دیگری دامپ شده باشیم، نزدیک به صفره. اما خب جفت‌مون هم‌چنان یه جورایی ذهن‌مون جاهایی می‌ره که نباید بره. من لای موهای ریخته‌ی جلوی سرش دارم دنبال سلیقه‌ی هفت هشت سال پیش از من ِ تو می‌گردم، و اون لای حالت پیش‌فرض ابروهام داره دنبال سلیقه‌ی هفت هشت سال بعد ِ تو می‌گرده. خیلی منزجرکننده نیست این پردازش‌های ناخواسته‌ی مغزی برای من (و احتمالاً اون)، اما خب سؤال اصلی این‌جاست که تو دقیقاً از چه کسی انتقام می‌خواستی بگیری با این کارت؟

من برمی‌گردم داخل و ۲۵ سنت می‌دم برای یه پاکت کاغذی. دوست ندارم چیزایی که می‌خوام ببرم رو تو خیابون مردم توی دست‌م ببینن. هرچی نباشه، توی سان‌فرانسیسکو من هم آشنا کم ندارم. دابل بگ نمی‌گیرم ولی. چیز سنگینی از تو نیست که بخوام بردارم ببرم. چیزهای سنگینِ به‌جامانده از تو رو همون روزی که رفتی بهم دادی. من هم از همون روز گذاشتم همون گوشه و تکون نخورده که نخورده. تنها کاری که کرده‌م اینه که یه مقدار پنیر اخیراً مالیده‌م به‌شون که موریانه‌های مقیم رگ‌های بدنم وقتی به مغزم می‌رسند، بیش‌تر سعی کنند از ارثیه‌ی تو بخورند تا از سلول‌های خاکستری و نسبتاً سالم ِ مغزَم.

داره هوا تاریک می‌شه. من و دوتای دیگه فقط مونده‌ایم اینجا و متصدی دم در داره با موبایلش تکست بازی می‌کنه و با گوشه‌ی چشم ما رو نگاه می‌کنه که ببینه چه‌قدر انگیزه‌ی رفتن توی رفتارمون هست که بتونه عی.تی.ای دقیق به مخاطب پشت تکست‌های موبایلش بده. من، خیلی وقته انگیزه‌هام باد نمی‌کنن که از بیرون لباس‌هام قابل تشخیص باشن. اون دوتای دیگه ولی هی دارن حرف می‌زنن. انگار با هم دوست‌ن و جفت‌شون هم شنگول‌ن. یقین دارم مال زمانی بوده که تو اکستروورت بودی. اون زمان‌ی که احساس می‌کردی اگه به کلّ دنیا بگی فاک‌یو، دنیا بهت بیش‌تر لب‌خند می‌زنه و فرشته‌ها بیش‌تر شب‌های پنج‌شنبه (دوباره) شفاعت می‌کنن. اون‌قدر گرم صحبتن که تا متصدی دم در صداشون می‌زنه سریع تصمیم می‌گیرن برن. اونی که سفیدتره تو مشتش یه چیزی از تو ورداشته (شبیه کلیه یا کبد) اما چون پول خورد نداره و دستگاه کارت‌خوان متصدی دم در هم خراب شده، می‌یاره می‌ندازه سر جاش و می‌رن. سرِ سرِ جاش هم که نه، همین پرت می‌ده. یه چیزی شبیه کبد الآن روی بالای قفسه‌ی سینه‌ت زیر چونه‌ت هست، همین‌طور که روی تخت فلزی و زنگ‌زده‌ی وسط این اتاق بزرگ و خالی خوابونده‌اندت.

متصدی پشت سراونا می‌ره توی راهروی منتهی به در خروجی که در رو که از داخل قفل شده بوده باز کنه تا اونا برن و بعد دوباره در رو از داخل قفل کنه. حالا دیگه فقط من و تو اینجاییم. بعد از این همه مدت. من یه تیکه از اون کلیه/کبد رو می‌کَنَم و می‌ذارم جای کُره‌ی چشم راست‌ت که خالی شده و پلک‌ت رو می‌کشم روش. این‌جوری خیلی بهتره. این‌جوری خیلی شبیه‌تر شدی به اون چیزی که باید می‌بودی. و بعد من نگاه‌ت می‌کنم. نگاه‌ت می‌کنم و سعی می‌کنم بفهمم تو چرا هیچ‌وقت نفهمیدی که این تورنمنت تک‌حذفی که تو در طی این همه سال راه انداختی فقط یه سری رقابت دوستانه بود به صورت گروهی. تو خودت خیلی چیرلیدر خوبی بودی، اما خودت هم می‌دونی که اگه نفر آخری رو دوباره با نفر اولی مقایسه می‌کردی، احتمال داشت بازی توی پنالتی هم مساوی بشه و به شیر یا خط کشیده بشه. این وسط خودت هزار تیکه شدی. ببین دستات رو، الآن فقط سه تا انگشت از دست راست و دو تا انگشت (اگه شست را هم حساب کنیم و ناخن‌ش رو حساب نکنیم) مونده برات. همین.

قبل از رفتن دست روی موهات می‌کشم. علاقه ندارم برم بپرسم «بعدش چی می‌شه». یا کسایی می‌یان که از سری امروز محتاج‌ترن (و احتمالاً از امروزی‌ها هم خیلی بیش‌تر به تو به‌چشم «یکی از» نگاه می‌کنند تا این‌که تو رو با اسم کوچیک‌ت هنوز صدا بزنن)، یا کوره، یا خاک. موهات هنوز لخت مونده. موهات نگام می‌کنن. می‌دونن که هر موقع که بلند مونده‌ن من اگه مطلع می‌شده‌م حتماً خوشحال می‌شده‌م. :-). و هنوز صاف‌ند. صاف و نرم. جالبه که موهات با این‌که از سرت می‌زده‌ن بیرون، اما هیچ شباهتی به افکار بی‌حساب و کتاب و کم‌عمق خودت ندارن. موهات خیلی آروم‌ن. موهات آخرین اعضای زنده‌ی بدن‌ت بودن؛ و هستن. موهات.

متصدی دم در می‌گه قیچی ندارن. من تصمیم می‌گیرم با دندون پاره کنم. نه درحدی که کیسه‌ام پر بشه، اما خب در حدی که اون‌قدری باشن که رنگ‌شون معلوم بمونه.

توی خیابون‌های سان‌فرانسیسکو راه می‌رم. من و ذهنم و موریانه‌های توی مغزم و موهای تو توی کیسه‌ی کاغذی توی دستم. من خیلی وقت بود که متعلق به این‌جا نبودم. من خیلی وقت بود که متعلق به خیلی چیزهایی که من رو تو خودشون حل کردند نبودم. و حالا، این منم و موهای تو. به‌جز خنده‌ی تلخ و بیهوده‌ام چه کار دقیقی می‌تونم بکنم؟ و البته راه رفتن. راه رفتن بی‌پروا تا جایی که پاهام جا داره. گور پدر هر چی اپلیکیشن ترکینگ و جی.پی.اس و هلث مانیتورینگ و فلان و بهمان هست. من دارم «می‌روم»، گام برداشتن و انقباض ماهیچه‌هایم فقط نشانه‌های خارجی‌اند. شبیه دود قطارهای دیزلی.

□ □ □

گاهی احساس می‌کنم موریانه‌ها هنوز شادترین اعضای بدن من هستند. نه دوا درمان لازم دارند؛ نه جلوی آینه معلوم می‌شوند که تو بخواهی به من بخندی؛ نه حتی نصفه‌شب تو را از خواب بیدار می‌کنند که من مجبور بشوم تمام شب روی زمین بخوابم که تو اذیت نشوی؛ نه هم آن‌قدر سوسول هستند که نیاز به مراقبت و مالیدن کرم‌های سه مرحله هر دوازده ساعت یک‌بار دارند. به‌قول تو «صفای باطن» خودشان را دارند و بس. که خب همین هم خوب‌ست. بالاخره هر آدمی، هر چه‌قدر هم سنگ‌دل و عبوس و نارسیسیست باشد، تهِ تهِ دل‌ش خوش‌حال می‌شود که بتواند کیفیت زندگی چار تا موجود دیگر را ارتقا بدهد. حالا می‌خواهد دهک کم‌درآمد و آسیب‌پذیر جامعه در راستای عمل به شعارهای انتخاباتی باشد، یا موریانه‌های مقیم در رگ‌های تن که از سلول‌های خاطرات‌ای مغز تغذیه می‌کنند.

گاهی احساس می‌کنم ولی موریانه‌ها هیچ شهودی نسبت به چیزی که می‌خورند ندارند. درست مثل اولین باری که یک غذای اصیل تایلندی را می‌خوری و هیچ فکری راجع به تاریخچه و حس‌ها و انرژی‌ها و کائنات‌های پشت چیزی که داری می‌بلعی نداری — به‌جز مزه‌اش. مزه‌اش اگه خوب باشد، باز خواهی آمد.

گاهی احساس می‌کنم دلم می‌خواست می‌شد بروم برای موریانه‌ها شناسنامه بگیرم. این‌جوری به رسمیت شناخته می‌شدند. این‌جوری همه می‌فهمیدند و لازم نبود هر بار آن‌قدر در توصیف‌شان بکوشم که مخاطب‌م حوصله‌ش سر برود. این‌جوری می‌شد باهاشان به خرید روزانه بروم. این‌جوری می‌شد هر روز صبح وقتی بی‌دار می‌شوم لازم نباشد گردنم را حسابی تکان بدهم تا ببینم هنوز هستند یا نه. این‌جوری می‌شد خیلی راحت در وصیت‌نامه‌ام بنویسم که آن‌ها، که سمّی‌ترین‌های درون من هستند، یقیناً‌ باید سوزانده بشوند. و نه دفن. چون حتی از طریق خاک هم سرایت می‌کنند.

گاهی احساس می‌کنم تو می‌فهمی که پذیرفتن، صرفاً به معنای عدم انکار و نه لزوماً مقبولیت، گاهی بهترین راهِ جلو رفتن است. و این‌جور مواقع ازت صمیمانه تشکر می‌کنم.

00:45 شنبه، 28 می 16

قسمت سخت‌ش آن‌جا بود که وقتی به‌هوش آمدم به‌هیچ‌وجه نمی‌توانستم باور کنم که احتمال این وجود دارد که در یک بیمارستان دولتی در نزدیکی اقیانوس آرام یک‌هو چشم‌هایم سیاهی رفته باشد و گوش‌هایم شروع به ناشنوا شدن کرده باشد و من با گفتن یک خداحافظی ساده به پرستار، در یک حرکت یک‌ضرب رفته باشم. همین شد که چند ثانیه‌ی اول سعی کردم بی‌دار بشوم. خیلی سعی کردم. مخصوصاً که به‌هوش‌آمدن‌ام هم با کمی تشنج بود وقت دو تا پرستار داشتند یخ روی نخاع‌م می‌گذاشتند؛ و کمی هم شرمسار شده بودم. اما بی‌دار نشدم. نتوانستم. و مجبور شدم مثل همه‌ی بقیه‌ی بارهایی که نمی‌توانم بی‌دار«تر» بشوم، فقط ادامه بدهم…
… تا عادی بشود.

راستش بزرگ‌ترین فرق بین فانتزی و خواب دیدن همین کنترل نداشتن‌ش است. در فانتزی آدم خودش انتخاب می‌کند؛ در خواب اما کسی نمی‌داند آن آت و آشغال‌های ته ناخودآگاه مغز، تحت تأثیر چه و چه و چه قرارست کجاها آدم را ببرند. بعد هم که بردند، گاهی یادشان می‌رود پس بیاورند. همین می‌شود که من الآن این‌جا پر از ناباوری ایستاده‌ام تا زمانی‌که ناغافل بی‌دار بشوم و برگردم جای قبلی که بوده‌ام. که آن را هم دقیق نمی‌دانم، یا یادم نمی‌آید. منصفانه‌اش هم همین‌ست که یادم نیاید. آخر فانتزی که نبود که. که اگر بود، قطعاً این‌وسط من از فرط هیجان خواب‌م نمی‌برد که بخواهم باز گم بشوم.

گاهی، راستش، یادم نمی‌آید اصلاً آخرین باری که وقت کردم با حوصله و دقت فراوان، یکی یکی فانتزی‌های‌م را جلوی آفتاب کنار هم روی بند بچینم کِی بود. تنها با فلش‌فوروارد می‌توانم پیش‌بینی کنم که احتمالاً همان موقع‌اش هم دغدغه‌ی شدید این را داشته‌ام که مبادا ناگهان باد شدیدی بوزد و نصف فانتزی‌های من – رمزگذاری شده و نشده – لای بالکن‌های این مجتمع مسکونی بچرخند و پرت بشوند توی ایوان در و همسایه. من که شانس ندارم، همین ترس از رسوایی فانتزی‌های نصفه‌نیمه می‌تواند مثل اولین هیجان‌های واقعی بلوغ باعث بشود من در حباب‌م جا نشوم و بزنم بیرون. بزنم بیرون و ساعت‌ها در سطح شهر قدم بزنم و به نورهای مصنوعی و طبیعی یک خیابان تاریک، کاملاً شدید و ایدئولوژیک‌مآبانه دل ببندم. آن‌قدر که بقیه‌ی همه‌ی خواب‌هایم بوی تاریکی‌های پوچ‌گرایانه بدهند تا آخر عمر. و من در خواب دغدغه‌ی این را داشته باشم که چرا دارم این‌قدر «تدریجاً» می‌میرم…

من مخوف نیستم. من صرفاً گاهی بدجور دور خودم می‌پیچم. گاهی هوس می‌کنم فکر کنم که این عینک من‌ست که دارد دروغ می‌گوید و نه چشم‌های ناتوان من. که دنیا همه‌اش به همان ۳٫۲۵ درجه مات‌ای ای است که وقتی عریان‌ هستم می‌بینم. و این خودِ خودآگاهِ من است که صرفاً دوست دارد به هر بلا و بهانه‌ای که شده سطح فانتزی‌پردازی‌ام را تقلیل ببخشد؛ ولو با دروغ‌ای به عظمتِ شفاف‌تر دیدن ِ آن‌چه که بوی خیانت‌اش محل‌ای از اعراب ندارد. خیانت عینک به چشم‌هایم؛ خیانت چشم‌هایم به مغزم؛ خیانت مغزم به من؛ خیانت من به خود‌آگاهم؛ خیانت خود‌آگاهم به نیم‌کره‌ی واپسینِ نا‌خودآگاه‌ام؛ خیانت نیم‌کره‌ی واپسینِ ناخودآگاه‌ام به بی‌داری ِ خواب‌ای که الآن دارم توی‌ش تایپ می‌کنم؛ و خیانت آن بی‌داری به آرزوی همیشگیِ هم‌جواری‌ام با ریچارد.
وقتی که کاملاً پیر شدم.
… و به پیرشدن عادت کردم.

□ □ □

من می‌توانم ساعت‌ها راجع به نقش مستقیم ارتباطات و دنیای تکنولوژی در بازکردنِ دریچه‌های گوناگون در حباب‌های زندگی افراد در اقصی‌نقاط ایران حرف بزنم، و برداشت‌های شخصی جامعه‌شناسانه‌ام را پروارتر کنم — تا حدی که با هم یک سیستم خودتأییدگر مضمن بسازیم، بدون این‌که مخوف به‌نظر بیایم. اما تهِ ذهن‌م هم‌چنان به‌طرز مضحک‌ای تمام عروسک‌های توی فروشگاه‌های ولنتاین فروشی، روح دارند. و این ایدئولوژی من هیچ‌وقت نتوانسته من را رها کند.
قریب ۳۰ سال.
و نخواهد هم توانست. تا خودِ روزی که آن‌قدر پول‌دار بشوم که تمام عروسک‌ها را بخرم و هیچ عروسک‌ای باقی نمانَد که موقع خارج شدنِ من از فروشگاه، پشت سرم را نگاه کند و در نگاه معصومانه‌اش بگوید که من را می‌بخشد که مثل همه‌ی بقیه فقط از کنارش رد شدم. (مثل لب‌خند‌های خودِ خودِ کالیگولا؛ که برای کوچولویی که به‌ش حسودی‌ام می‌شد، می‌خواندی.)

□ □ □

تو هر شب ساده و آرام به تمام خاطرات من از آینده‌ی تیمِ محبوبِ قعر جدول‌ای ِ من گوش می‌دهی. و همه‌ی حواس‌ت هست که به روی‌م نیاوری که هر دوی مان از استعمالِ ترکیب ِ «کشتی شکسته» دارد حال‌مان به‌هم می‌خورد. و حواس‌ت به همه‌ی ذوق‌های جوشنده‌ی من هست. و خیلی واقعی چشم‌های‌ت به تصویرهایی که من با گلویم ترسیم می‌کنم گره می‌خورد. خیلی. طوری که انگار بچه‌گانه‌ترین امید‌های کور من را در حد اعتقاد بودا-وار به معنوی‌ترین مرجع تقلید حاضر باور داری. و من با این‌که می‌دانم حداقل از بین من و تو یکی‌مان دارد به یکی از خودمان یا دیگری بدجور دروغ می‌گوید، ادامه می‌دهم. فانتزی‌های فرار-وار رو به جلو. فانتزی‌های روایت‌کننده از خاطرات آینده. آینده‌ای که در آن بی‌دار خواهیم شد. آینده‌ای که در آن در تمام پاییز فقط شمعدانی خواهد بود و باران و بوی خاک. همین.
همین.
فقط همین.

قدرتِ تخیل هر آدم‌ای شبیه همان بازی‌است که می‌گویند نباید از هیچ مردی آن را گرفت. منتهی بدی‌اش این‌ست که گاهی بدجور قدرت‌مند می‌شود. گاهی رو به آینه می‌ایستد و یوهاهاها-گویان خودش را تشدید می‌کند. گاهی این وسط به خودش افتخار هم می‌کند و همان‌جاست که شروع می‌کند بی‌رحمانه فقط خلق کردن و خلق کردن و خلق کردن. و من، که چشمان‌م بسته است، سرم را از سجده بالا نمی‌آورم. ترجیح می‌دهم این بار فقط شاکرانه بی دار بمانم. بی‌دار ِ بی دار. آن‌قدر بي‌دار که حتی تخیل‌ام هم در تخیل‌اش نتواند من را برگرداند. مطمئناً.

اما
راستش،
با این‌که خودم اقرار کردم و به‌وضوح همه‌چیز را گفتم؛
ولی،
ببخشید که
امشب
هم
از فرط خستگی
چشم‌های‌م
بسته
می‌شود.

16:00 دوشنبه، 2 می 16

وقتی آرام در آغوش می‌گیرمت
دست‌هایم از دو سوی تن‌ت به هم می‌رسند.
هر کدام مسیرهای متفاوتی را پیموده‌اند؛
و آن پشت،
بدجور غریبی می‌کنند.

تنِ تو، بویِ نرمِ گردنِ تو، و سینه‌های گرم و پذیرنده‌ات، مانع نبوده اند؛
اما آن پشت
این دست‌های غریبانه‌ترینِ من تنها چیزی‌ست که
مطمئن‌ام با من می‌ماند.

تو می‌خوابی و من
آرام دست‌های تنیده شده دورت را باز می‌کنم و می‌خزانم بیرون
بدونِ آن‌که در خودآگاهت بی‌دار شوی
و در تاریکی، در لانه‌ی خودم، در سوراخِ مخفیِ کنجِ دنجِ دیوار که قطرش فقط اندازه‌ی مچ‌های من است،
دست‌هایم را تا صبح قایم می‌کنم.

تو می‌خوابی و من
از نداشتن‌ت بدجور تا صبح، تا خودِ صبح، در آلفا زندگی می‌کنم — نمی‌بینی مگر حتی وقتی چهار صبح روی تنِ بی‌دست من پتو می‌کشی چه‌طور با صدای صاف و رسا، فارغ از هر گرفتگی و خواب‌آلودگی، خیلی با عزت و احترام می‌گویمت که سردم نیست.

در آلفا من، و نبودنِ تو، حضور داریم.
آلفا کم‌کم غالب دارد می‌شود، راستی، می‌دانستی؟
یادت هست که بعد از چهار روز زندگی با تو گفتم دارم از زندگی واقعی دایورج می‌کنم… یادت هست گفتم‌ت این خوابی است که با تو دارم شروع می‌کنم… یادت هست؟
آن موقع‌ها فکر می‌کردم در بدترین حالت یک‌هو از خواب می‌پرم – ولو بعد از ۱۰ ماه – و تو ناگهان دیگر نیستی… نمی‌دانستم ممکن‌ست نفرین‌ت من را به آلفای ابدی فرو ببرد.

تو خوابی و من
به حرف‌هایت راجع‌به ابرام بر آغازِ مرحله بعدی بدجور بیش‌فکر می‌منم.
برای من‌ای که در آلفا زیسته‌ام، مرحله‌ی بعدی لیمبوی ابدی خواهد بود. جایی که دست‌های از کتف قطع شده‌ام در خلأای بدون اصطکاک تا ابد بچرخند و بچرخند و بچرخند… و من آن‌قدر به چرخیدن‌شان زل بزنم و بشمارم‌شان که نرسیده به ۷۳۶ خوابم ببرد.

در لیمبوی ابدی خواب می‌بینم تو باز برگشته‌ای. برگشته‌ای و من باز بدون هیچ قصد و غرضی، صرفاً من‌باب خنده دارم عکس‌های خنده‌دار پی‌.ام‌.اس ها را نشان‌ت می‌دهم. و نمی‌ترسم که تا سال‌ها من را به بی‌پروایی متهم خواهی‌کرد.

تو می‌خندی و می‌خوابی و من می‌خندم و هرگز نمی‌خواهم بدانم در کدام لیمبوی لامصب خوابم برده که الآن تو، با لب‌ای مملو از خند، توی بازوهای‌م آرمیده‌ای.

تو می‌خوابی و من
آن قدر محوِ آرامشِ بی‌انتظارِ خنده‌هایِ نخستین‌ت می‌شوم که
خوابم می‌برد
و دیگر هیچ بی‌داری‌ای را یادم نمی‌ماند.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.