۰۵:۵۹ سه شنبه، ۳۰ مارس ۲۰۲۱

[در چشمانم زل زدی و همان‌گونه که گفته بودی، نیامدی و آخرش، همه]
تباه شد،
تباه شد،
تباه شد…

۰۲:۳۹ یکشنبه، ۲۸ مارس ۲۰۲۱

احترام‌های مبتنی بر خفقان،
احترام‌های مبتنی بر خودسانسوری،
احترام‌هایی که پایه‌های بتنی‌شان بر صدها و هزارها فیلتر بنا می‌شوند،
احترامی لعنتی شکیل،
هرچه‌قدر هم زینتی و جذاب باشند به‌ظاهر،
آدم‌ها را دور می‌کنند از هم؛
دور،
خیلی دوووور،
خیلی خیلی دوووووووووور،
عزیزم.

تو،
تو،
تو،
گوش‌های‌‍ت را پر می‌کنی از صداهای دل‌ربا‌ای
که دوست داری بشنوی،
که راحت‌تری بشنوی…
(… آن‌قدر پر که
حتی صدای گام‌های دووور شدن من را
هم دیگر
نمی‌شنوی؛
نمی‌خواهی که بشنوی،
حتی دوست هم نداری که بخواهی فرصت شنیده‌شان را هم به‌شان بدهی.)

و چشم‌های‌‍ت،
چشم‌های‌‍ت،
چشم‌های‌‍ت،
چشم‌های‌‍ت را می‌بندی تا راحت‌تر
کتمان کنی
که کسی دارد در دریاچه غرق نمی‌شود.

و حس‌های تو،
حس‌های تو،
حس‌های تو،
سرازیر می‌شوند به ذهنیت مغلوب‌ی که تنها خودت در آن
برنده می‌شوی.
(… آن‌قدر برنده که خودت هم کم‌کم باورت می‌شود
که در انتها تنها همین پایان‌های لوث و آندرولمینگ‌ای که هر بار از همین حربه‌های تکراری زاده می‌شوند هستند
که باید بمانند.)

من،
از جعبه‌های احمقانه و یک‌طرفه به جد بی‌زارم دیگر.
من،
برای «نشنیدن» پشیزی ارزش قائل نیست؛ چه برسد به احترام.
من،
حریم‌های پوشالی را، وقتی حتی در رؤیا‌های‌‍م عریان‌ترین می‌شوم رسماً، نمی‌پذیرم دیگر.

من، به‌شخصه و با کمال میل حاضرم،
در حالی‌که سرانگشتان‌‍ت به‌نشانه خفه‌خون اجتماعی و عرفی، روی لب‌های‌‍م است،
تمام نسخه‌های متداول و عوام‌گرایانه‌ی تمام ایدئولوژی‌ها و متدولوژی‌های جنسیت‌زده‌ی متخاصم و عامه‌پسند را،
– به‌سان یک مبارز راه شادی‌های غیروابسته به انتقام‌های میلیون‌ساله‌تان از من و رابرت و سایر مَردهای زنده و مُرده –
با دست‌های‌‍م جلوی‌‍ت جر بدهم.

من،
چیزی که با زخم‌های عمیق و مدیدِ غالباً نشأت‌گرفته از اعتمادم به ترسوهای رایج‌پرستِ اطراف،
به‌خوبی در تمام بازدم‌های ده سال اخیرم یاد گرفته‌ام،
این‌ست که
غذا که سرد می‌شه – مستقل، و تماماً فارغ، از برد یا باخت –
باید از سر میز پا شد.

۰۴:۲۲ چهار شنبه، ۲۴ مارس ۲۰۲۱

چرا فکر نمی‌کنی
برای نویسنده‌ی ناشی‌ای مثل من
به‌خاطر آوردن ریزِ جزئیاتِ رندوم‌ترین عادت‌های بسیار غیرارادی‌ات
– حتی بعد از این همه میلیون سال که از انقراض تو و خیلی چیزهای‌‍ت گذشته –
امری لاشیانه نیست؟

چرا فکر نمی‌کنی
برای نویسنده‌ی لاشی‌ای مثل من
این‌که هنوز هر شب قبل از خواب دست به دامان هیپوکمپس می‌شوم تا
در طی ۶ ساعت خواب پرتلاطم و ناممتدم، ارجاعی به رفرنس‌های ریز اشاره‌کننده به تو و هرچه از تو از دستم در رفته و نرفته و در گوشه‌های روزم حک شده، نکند،
امری ناشیانه نیست؟

چرا فکر می‌کنی
اگر هیپوکمپس و آمیگدال و همه رسوبات اُکسی‌توسین هم بگذارند
باز ممکن نیست شمع‌های اسماً بی‌بو
در تاریکی شب
بوی تو را بدهند تا باز من،
باز من،
باز من،
تمام ۶ ساعت را نفس‌نفس‌زنان و بی‌وقفه دنبال قطار بدوم و تو تهش
تو تهش،
تو تهش،
سر نازنین‌‍ت را از پنجره واگن دولوکس‌‍ت بیرون بیاوری و لای وزش ابتدای باد در انتهای موهایت، به [ته]ریش‌م بخندی
که آیدین عزیزم
اینجا از وقتی همزمان پر کشیدیم با/از هم، خیلی سال‌هاست که دیگر هیچ،
که دیگر هیچ،
دیگر هیچ،
هیچ،
هیچ،
هیچ شبیه
آشیانه نیست…

۱۵:۴۴ چهار شنبه، ۱۷ مارس ۲۰۲۱

ساده برای‌‍ت تبیین کنم:
همه‌ی دوپامین‌ها
و اندورفین‌ها
گواه‌ند که
ته‌ش
من بازنده نبوده‌ام.

ببین،
ببین،
می‌بینی؟

وقتی دریاچه‌ی یخ‌زده می‌شوی و من روی‌‌ت به‌سان کودک سرخوش‌‍ی می‌رقصم، ببین آدرنالین در رگ‌های‌‍م چه با اندروفین‌ها بزم و سور و سات دارند!
می‌بینی؟
می‌بینی؟

می‌بینی باز می‌شکنی و پر می‌کشی و من دست‌های‌‍م کوتاه می‌شوند…
می‌بینی باز تمام مرغ‌های ماهی‌خوار ممتد و دیوانه‌وار جیغ می‌کشند و من را جز تنها مغزم هیچ نجات‌دهنده‌ای نیست باز…
می‌بینی باز نه دست‌های خسته‌ام، بل‌که مغز معیوب‌‍م است که تو را در بر می‌گیرد تا باز فرار کنیم و بدوییم و بدوییم و بدوییم آنقدر که تمام رنگ‌ها ازمان جا بمانند… من و تو… توای که در REM همیشه بی‌رنگی و من…

تو بی‌رنگی و من،
من همه‌ی رنگ‌ها را با طیف ظریف و دقیق‌ای از خون‌‍م برای‌‍ت باز می‌کشم. لب‌های‌‍ت سرخ؛ قلب‌ت پر تپش؛ مغزت پر نشاط.
مگر زندگی جز ثمره‌ی تمام تلاش‌های دشوار و مبرم برای بازچشیدن طعم زنده بودن است؟

در کوچه باد می‌آید.
تو می‌خوابی و باد،
تو را قبل از شب‌به‌خیر گفتنِ ساده‌لوحانه‌ی من می‌برد…
من می‌مانم و باز
شمیم پراکنده‌ی
انتهای موهایت در ابتدای باد…

۰۷:۱۱ سه شنبه، ۱۶ مارس ۲۰۲۱

شب، صبح.
شب، صبح، صبح.
صبح، صبح، صبح.

دیر.

دیر، ناکافی، تلخ.
تلخ، تلخ، سی و پنج سالگی.
تلخ، دیر، ترس.

صبح، صبح، صبح.
صبح، شروع؛ صبح، امید؛ صبح، دوباره.

خیر، تلخ، نادیر، کافی.
صبح، کافی تلخ، کافیِ ناکافی تلخ، کافی دیر.
خیر. به‌خیر.
صبح، کافی، به‌خیر.

۰۱:۵۱ سه شنبه، ۹ مارس ۲۰۲۱

جواب همه‌ی سؤال‌های ۸ سال پیش‌م
را
دارم می‌یابم — همان‌چیزی که همیشه فکر می‌کردم جواب نباشد، اما به سمت‌ش گرویده می‌شدم: فقط سکوت، و سکوت، و سکوت…

آدم‌ها خیلی شکننده‌اند
خیلی تَرَک دارند،
خیلی نازک‌ند و پر از سطوحی که با یک حرف، یک انگشت، یا گاهی یک نَفَس می‌شکنند…
شکننده‌تر از یخِ دریاچه‌اند
و من،
پشت شیشه‌ی شکسته‌ی آدم‌ها
دل‌م بیش‌تر برای خودم تنگ می‌شود.

ساکت می‌شوم
تا راحت‌تر در حلقوم سیاه‌چاله فرو بروم
و کمک کنم قبل از ذخیره و بازیابی مغزم،
کامل هضم طبیعت و کربن‌هایش بشوم.

من،
صورتم را به یخ دریاچه می‌چسبانم
و برای ماهی‌های بی‌زبان‌تر از خودم دست تکان می‌دهم. : )
ماهی‌هایی که با این‌که گیر افتاده‌اند،
اما تاوان همه‌ی خفگی‌های‌شان را
من دیگر نباید بدهم.

شب‌به‌خیر ماهی‌ها
شب‌به‌خیر آیدین.

۲۳:۳۳ پنجشنبه، ۴ مارس ۲۰۲۱

برای منی که
پناهنده نیستم،
اما از خیلی پناهنده‌ها بیش‌تر درد عدم وجود مفهوم «home» در زندگی را
چشیده‌ام،
فکر کردن به سلسله‌ی تخت‌ها و صندلی‌ها و تشک‌ها و کاناپه‌هایی که شب‌ها روی‌شان خوابیده‌ام،
دل‌گرمی خوبی است — من را پذیرا بوده‌اند، بی‌آن‌که باز، به‌جرم خودم بودن، مؤاخذه شوم.

ما،
همین‌جا اذعان داریم که
حتی اگر صبح یادمان رفت در کمال حضور و آگاهی تأکید کنیم،
بسیار از شما ممنونیم. : )

امضا: من و سگِ سیاهِ هم‌زیست.

۱۷:۲۹ یکشنبه، ۲۸ فوریه ۲۰۲۱

تو می‌خوابی و من
در مصافِ «اینک، خطِّ پایان»
آواره[تر از دی‌شب‌ها]
به‌دنبال پاییز می‌دوم.

تو می‌خوابی و من،
باز ریچارد را تصادفاً
در پاییزهای میرداماد و برف‌های خیس کفش‌های نه‌چندان-شیک مشکی با چرم مصنوعی،
می‌یابم.

تو می‌خوابی و من،
رؤیاهای‌‍م را آرام آرام در صندوق‌چه می‌گذارم
تا فردا شب که باز
تو بخوابی و من،
دنبال رؤیاهای‌‍م بدوم
تا زنده‌گی را – به‌قدر کردنی‌اش –
بکنم.

تو می‌خوابی و من،
تمام تلاش‌‍م را می‌کنم بین بی‌داری در زنده‌گی و زنده‌گی در بی‌داری،
حداقل به یکی‌ش
نائل شوم.

تو می‌خوابی و من،
چشم‌های‌‍م را روی‌هم می‌گذارم
تا شاید باز
برف ببارد و من بوی سرمای تازه‌ی برف‌های موازی
– موازی با تمام هیاهوی این شهر –
را
بی‌دارانه‌تر
زنده‌گی‌تر
کنم.

۰۴:۲۸ یکشنبه، ۲۸ فوریه ۲۰۲۱

تمامِ «بخشی از تو که زنده شد»،
در قبرستان انتهاییِ مغزم مدفون شده.
اما،
دلیل نمی‌شود که یادش، آرامش‌بخش‌ترین تسکین شب‌هایی نباشد
که با تمام قوا به‌سمت خودمنفوربینی سوق داده می‌شوم.

در قبرستان،
هنوز ذوق ساندویچ و سوپ و رنگین‌کمانِ دابلِ پشت کوهان شترهای بیابانی هست…
در قبرستان،
تمام فصل‌های سال، هنوز رنگ خاص و معنادار خودشان را دارند…
در قبرستان،
من هنوز نرسیده به سی‌سالگی به‌خوابی طولانی فرو رفته‌ام…
در قبرستان،
هیچ‌کس نمی‌تواند سنگ‌قبرت را از من بگیرد.
(حتی خودت،
حتی شب‌های‌‍ت که یقین داری به‌خیر شدن یا نشدن‌‍شان برای جنازه‌ی من فرق خاصی ندارد.)

خواب به‌مثابه‌ی ری‌شارژ؛
خواب به‌مثابه‌ی اردوی تفریحی بدون رضایت‌نامه‌ی والدین؛
خواب به‌مثابه‌ی فرار موقت از زنجیرها، که برای ساعاتی، ولو دروغین، به‌خودم ثابت کنم هنوز تمام نشده.
می‌بینی، در خواب‌های‌‍م هم هنوز بوی تو شاید صادقانه جاری باشد؛
بعد تو دست‌های من را هم،
که آخرین سنگر امید در بی‌داری هستند،
به اشمئزاز – با برهان و ارجاع از سی‌دی‌سی – وصلت می‌دهی؟

کاش حداقل در جنگل شیرهای گرسنه،
شب‌بخیر شنیدن، کمی
انصافانه‌تر
بود.

۰۳:۴۱ شنبه، ۲۷ فوریه ۲۰۲۱

هر پادشاهی،
کینگ‌دام خودش را دارد؛
چه با دلقک و دستک،
چه با حوری و پری،
چه با امید و آرزو.

کینگ‌دام من،
این روزها
ملغمه‌ای از وسوسه‌های میشیگانِ سوخته‌ست،
که در تهِ ریه‌های‌‍م غرق شده و کپک زده؛
و امتداد ماتیِ ممتد چشمان‌‍م،
از وقتی عینک‌‍م بالاخره به‌طرز غیرقابل‌بازگشت‌ای
شکست.

نگفتمت ولی،
آخرین میخ تابوت‌‍م بود
که فهمیدم
بوی کپک‌های خرابه‌های میشیگانِ ته ریه‌ام
باعث شده بوده که هر روز دورتر از من باشی…

ممنون که اعتراف کردی.
اما میشیگان ِِدرونن من، سال‌هاست به باتلاقی بدل شده
که حتی خودم هم جرأت نمی‌کنم دست‌‍م را درش فرو ببرم؛
مع‌ذلک،
تو نگران رنگ بال مرغ‌های ماهی‌خوار در شب هستی؟

شاید لازم باشد یادآوری کنم ولی
که
شب‌های میشیگان،
از وقتی تو دست‌های‌‍ت رو شد
تا رسماً اعلام استقلال از تیخوانا بکنم،
قرن‌هاست به‌خیر هستند.

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2021 blog.horm.org