15:19 جمعه، 24 جولای 15

من به داستان گفتن متهم می‌شوم. من‌ای که خودم بودم فقط. با کاراکترهای خودم. با زندگی خودم که داستان چندلایه و موازی زیبایی بود. من وقتی ساده، فقط، تعریف می‌کنم، به داستان‌های غم‌انگیز متهم می‌شوم.

من،
بعد،
ساکت می‌شوم. خیلی ساکت. و راه می‌روم. از ۲:۳۰ بامداد تا ۴ بامداد. بعد با چشم‌های خواب‌آلود برمی‌گردم و روی کاناپه می‌خوابم. ساکت. داستان‌هایم بین مغز و پشت چشم و حلق و دهانم بالا و پایین می‌روند — اما بیرون نمی‌آیند. تا بی‌دار نشود کسی…

این روزها
خیلی بیش‌تر از همیشه در ذهنم غرغره می‌شود که
ارزش انسان به‌چیزهایی هست که برای نگفتن و ننوشتن دارد.

16:42 شنبه، 18 جولای 15

از موضع ضعف یا قدرت، مهم نیست، دیشب پاشا بعد از این‌که کمی با زن رقصید آمد نشست کنارم و گفت «قدیما آدما راحت‌تر مهربون بودند…»

زن که راه می‌رود باد می‌آید.
و باد به صورت من می‌خورد.
و من مقابله می‌کنم که به گذشته برگردم…

گذشته.
:
ویدا مستقیم تا سانتیاگو رفت. من یک‌بار که حمام بود و گفت از توی کیف‌ش تیغ سبز همیشگی‌اش را ببرم بهش بدهم، دیدم بلیط سریع‌السیرش را.

من خودم یک زمانی قطار زیاد سوار می‌شدم. زیاد که نه؛ ولی در حدی که فرق قطار سریع‌السیر با قطار عادی را بفهمم. و یک‌بار هم رولرکوستر سوار شدم. از قطار عادی راحت می‌شود پیاده شد — در هر ایستگاهی که بخواهی. از قطار سریع‌السیر هم می‌شود پیاده شد. اما رولرکوستر، خداییش، کمی سخت است.

ویدا سوار رولرکوستر نشده بود. اگر هم می‌گفت، دروغ می‌گفت. ویدا دروغ می‌گفت. ویدا وقتی به خودش به‌این‌راحتی دروغ می‌گفت؛ من، چه انتظاری…؟

.

من در دنیاهای موازی، از قطارهای موازی پیاده می‌شوم؛ و با آدم‌های موازی خداحافظی می‌کنم. و در شب‌های موازی مسیرهای موازی‌ای را طی می‌کنم که همه‌شان به خانه منتهی می‌شود. (از نظر ریاضیدان‌ها هم قلباً زمین گرد است.) جمیع هنجار و ناهمگون‌ای از خودم می‌شوم. و به خواب می‌روم.

دیشب در ۲ تا از ۵ تا خواب موازی بازنده شدم. یکی‌شان تقریباً به تساوی کشید. یکی‌شان اقیانوس داشت و گنجینه‌ای از کلیدواژه‌های منتهی به الئو. و یکی‌شان هم سهم همیشگی ویدا بود. خود ویدا بود این‌بار که در من لگد می‌زد. ویدای درون‌ ِ کودک درون ِ من. یعنی هر چه‌قدر هم که متهوع بشوم، دو نسل طول می‌کشد که ویدا را بشود بالا آورد. امید به‌زندگی من ۴۵ و نسل بعدی را ۵۵ فصل کنیم؛ یعنی ۱۰۰ سال طول می‌کشد که من تصفیه بشوم.
بعد چه‌طور زن به من تنها در ۳۵ ثانیه می‌گوید که باید ویدا را سپری کنم؛ و به من ۲۵ ثانیه فرصت می‌دهد؟
همین فرانچسکوهای متنوع و متعدد هستند که با مدل‌های موی مختلف (و آموزنده) و لباس‌های شیک، کف انتظارات از مفهوم عشق را در حد همان جلسه‌ی یک ساعت و نیمه‌ی اوّل پایین می‌آورند. بعد من می‌رسم و از من انتظار دارد تمام خانه را از مفاهیم آغشته به فرانچسکو بزدایم. فرانچسکوهایی که در گوشه گوشه‌ی جای‌جای این دیوار متخلخل و چسب‌ناک رسوخ کرده‌اند. و من دلم به‌حال ناخن‌های خودم می‌سوزد. دلم به حال دست‌های خودم می‌سوزد. دلم به‌حال دیوارهای مشترک خودم می‌سوزد. و تکه‌های فرانچسکوی بنفش آویزان از دیوار… بعد زن برای من از مفاهیم عبور کردن، بزرگ شدن، گرگ شدن، سخت شدن، لایه‌لایه‌لایه‌لایه شدن و بین لایه‌ها را ایزوگام و چسب آکواریم کردن، و سایر درنده‌خویی‌های دفاعی شخصی، مفصل تعریف می‌کند. و من سعی می‌کنم روی خود زن تمرکز کنم، نه فریادهای تکه‌های بنفش فرانچسکوی ته‌ریش‌دار و مستأصل روی دیوار. الئو خیلی خانمی و خویشتن‌داری ورزید که نگذاشت من سال‌ها بفهمم که استیصال واگیردار عمودی است. «عقده» شاید واژه‌ی اووریوزد شده‌ای باشد برای توصیف‌ش. تمام ناخودآگاه را در بر می‌گیرد و بعد شخص مستأصل ناخودآگاهاً و جبراً مقهّر می‌شود به این‌که برود بالا و بتواند شخص بدبخت دیگری را در آینه‌ی بدبخت دیگری گیر بیاندازد و مجبورش کند به اجرای نمایش تک‌پرده‌ای ِ «استیصال». من یک‌زمانی درگیر تئاتر بودم. این‌جور تک‌پرده‌ای‌های مونولوگ خوراک آماتورهای پراشتیاق است. سه بار به‌سرعت برق و باد از روی دیالوگ می‌خوانند و از برش می‌کنند. بعد می‌روند به به‌ترین و طبیعی‌ترین نحو ممکن جلوی صندلی‌های خالی زار می‌زنند. تک‌پرده‌ایِ استیصال.
فرانچسکوهای ویرجین فلسفی و آماتور و مشتاق برای استیصال. و زن که نگاه می‌کنند . خنک می‌شود و من آتش روی گونه‌هایش را به نشانه‌ی رضایت و ارضای تدریجی می‌بینم. زن. مفهوم خود زن که تنها با یک واژه می‌شود بسیار مختصر و غنی معرفی‌اش کرد: زن.

ویدا زن نبود. یعنی بود؛ اما هنوز به‌درجه‌ای که تمام رفتارهایش را بخواهد زنانه بکند نرسیده بود. اما شد.

من ویدا را تبدیل به زن نکردم. ویدا خودش از قبل بود. اما لزومی نمی‌دید بخواهد مسیر را تمام کند. همان بغل‌ها پارک کرده بود کناری و داشت با من گل می‌گفت و گل می‌شنفت. که ناگهانش موبایلش زنگ زد و پا شد و برآشفت و رنگ‌ش عوض شد و خداحافظی گفته نگفته، سوار شد و گازش را گرفت رفت.

رفت.
و فکر کنم الآن‌ها دیگه کامل زن شده باشد. کامل دیگر نشسته باشد و زنانگی بکند. در ادامه‌ی زندگی‌اش هم بیش‌تر و بیش‌تر زن خواهد شد و بقیه‌ی ناغافلان عاشق را به صراط مستقیم زنانگی هدایت خواهد کرد. نمی‌توانم بگویم «زنانگی زودرس» چون در تاریخ بشر خیلی چیزها خیلی بارها عوض شده. حتی در همین دو سه دهه اخیر خیلی تحولات بوده. اما در من، وقتی نگاه می‌کنم، ویدا شاید همان موقعی که باید زن شد. وقتی تنها و دقیقاً یک دهه وقت دارد. و یک دهه‌اش از همان آخرین بوسه با من، شرووووووووع، شد!

من با زن گم می‌شوم. زن دم در ایستاده. زن صدایم می‌کند. و من راه دیگری ندارم که بروم.
اما هنوز آرزوی فرار و پرواز را دارم.
از در که گذشتم، سریع بال‌هایم را در می‌آورم و پرواز می‌کنم.

22:56 پنجشنبه، 16 جولای 15

ویدا در دنیای خودش بود.
من ویدا را به دنیای خودم آوردم.
من ویدا را..
من،
ویدا،
را
.

بعد شب‌هایی که به ماه نگاه نمی‌کنم و نیمه‌ی تاریک ماه پشت ابرهای مشغولیات روزمره‌ام نادیده گرفته می‌شود، ماه دلش می‌گیرد. بعد از دل‌گرفتگی ماه شب می‌پرم از خواب و می‌روم توی بالکن و تا دم صبح زیر نور ماه می‌خوابم. مشغولیات من و هرچه من را دور از خودم نگه می‌دارد، توجیه کافی‌ای نیست. من به ماه بدهکار نیستم؛ ماه اما آرامش من است. و دریاچه. و شهر.

ویدا این‌ها را می‌دانست، آیا؟ ویدا در دنیای خودش… ویدا در دنیای من… همان ویدا که جنس نگاه‌ش به ماه را هم از یاد برده‌ام…

پنج‌شنبه‌ها بود که ویدا بی‌تابی می‌کرد.
پنج‌شنبه‌ها بود که ویدا من را می‌خواند.
پنج‌شنبه‌ها بود که ویدا با من زیر نور ماه گم می‌شد.
پنج‌شنبه‌ها…

هم ماه گاهی می‌رود، هم ویدا دیگر غبارش را هم دریاچه به‌یاد نمی‌آورد.
اما این پنج‌شنبه‌ها…

حتی حالا که ویدا گم‌شده هم،
پنج‌شنبه‌های دنیای من با پنج‌شنبه‌های دنیای ویدای درون من، بدجور نافرم تلاقی پیدا می‌کنند.
و هر پنج‌شنبه که به‌خیر می‌شود، من چشمانم را می‌بندم.

ویدا اگر زنده بود الآن چند ساله بود؟
ویدا اگر زنده بود الآن چند شنبه بود؟
ویدا اگر…

من آدم شکاک و خیال‌باف‌ای نیستم دیگر. اما ترجیع‌بند موزون و تخیل‌برانگیزی است «ویدا اگر…».
اگر ویدا اگر…
اگر…
ویدا…

امضا: من و ماه و یک پنج‌شنبه‌ی دیگر از یک جولای دیگر.

20:14 سه شنبه، 14 جولای 15

طعم خیلی چیزها دارد یادم می‌رود. مثل طعم لب‌های ویدا. و الزاماً هرچه‌بیش‌تر در بی‌داری دنبال‌ش بدوم، نزدیک‌تر نمی‌شوم. حتی در توهمات‌م هم ویدا دارد گم می‌شود. و این عروج ناخواسته و ناهنجار و دردناک‌ای است برای این بخش لزج و چسب‌ناک خاطرات من.

از کنار فرودگاه که در اتوبان می‌گذرم، به هواپیماهایی که از زمین بلند می‌شوند با حسرت نگاه می‌کنم. من هیچ‌وقت خلبان خوبی نبودم. من حتی در توهمات‌م هم خلبان ماهری نیستم. و مدام اضطراب و دغدغه‌ی فرود دارم. خیلی بیش‌تر از آن‌که هر دو موتورم در اوج ناگهان خاموش بشوند. خیلی بیش‌تر.

هر آدم یک دنیای آغشته و مملو از انکارات دارد؛ چیزهایی که به‌سادگی نمی‌خواهد بپذیرد. و نمی‌پذیرد. به همین سادگی. آن‌قدر نمی‌پذیرد و نمی‌پذیرد و نمی‌پذیرد که ناگهان دنیایش عوض می‌شود. تبدیل می‌شود به یک جای جدید. جایی که انکارات دیگر وجود خارجی ندارند.

ویدا را من انکار کردم؟ آیا؟

یادم نیست. تقصیر من نیست. تقصیر ویدا هم شاید نباشد. اما تقصیر تیخوانا هست. وقتی در توهّم لمس دست‌های کودک درون ویدا بودم، تیخوانا یک طبقه‌ی توهمی مافوق‌ بر روی تمام توهمات موجودم شد. من در توهماتم گم بودم؛ و به تیخوانا که پناه بردم، گم‌تر شدم. لازم بود از تیخوانا دو بار بی‌دار بشوم تا برسم خانه. و ویدا… ویدا این وسط ناپدید شد. وقتی رسیدم خانه خیلی سخت‌بود ویدا را دوباره بیایم. من آدم جسور و شجاع‌ای هستم؛ اما لازمه‌ی پیدا کردن ویدا، نخست پیدا کردن دنیایی که ویدا در آن بود بود. و من فقط دور شده بودم. و هیچ راه زمینی و هوایی و موهومی‌ای از سان‌فرانسیسکو به تیخوانا نیست. واقعاً نیست.

با تمرکز روی «ماجراجویی و خلوص قلب گم‌شدن در نیمه‌ی تاریک ماه – برای کسی که فضانورد خوبی‌است -» شروع کردم به گام برداشتن. ویدا در ماه گم نشده بود، اما نیمه‌های تاریک زیاد داشت. همه دارند. حتی شب‌هایی که ویدا روی شکم می‌خوابید هم بچه نیمه‌ی تاریک‌ش را به من می‌کرد.
من اما می‌ترسم در نیمه‌ی تاریک ماه هم خبری نباشد. و باز یک قدم مانده به تسخیر تمام دنیا دلم بگیرد که نکند توی آن یک قدم هم نباشد. و همین کافی‌ست تا زمین‌گیر بشوم و به بلند شدن هواپیماها از زمین با حسرت نگاه کنم. فضانوردها هرگز با هواپیما جایی نمی‌روند. اما برای فضانوردهای بازنشسته، فضانوردهای ترسو، فضانوردهایی که بازی را باخته‌ند (در حالی‌که همه برای‌شان دست‌زده‌اند)، حتی پریدن جوجه کلاغ‌ی از لب بام هم دل‌گیرست.

دنیا پر از انکار است. بعضی انکارها دور می‌شوند. بعضی تدریجاً فید می‌شوند. بعضی خاکستری می‌شوند. و بعضی‌شان دود… خیلی دود… دست‌ت را که می‌بری لای‌شان و تکان می‌دهی تا بگیری‌شان می‌بینی بیش‌تر محو می‌شود. بعد فقط بوی‌ش باقی می‌ماند و نه حتی ذره‌ای واژه برای توصیف ماهیت وجودی قبل از ناپدید شدن‌ش.

از ویدا فقط بوی تن‌ش وقتی صبح بی‌دار می‌شد یادم مانده. که آن‌هم دارد در قبرستان منکرات ذهنم پایین و پایین‌تر می‌رود.

02:22 پنجشنبه، 9 جولای 15

یادم هست شب آخری که فردایش قرار بود راه بیافتیم به سمت تیخوانا، وقتی وسایل‌مان را جمع کردیم و چمدان‌ها را بستیم و من بلیط‌ها را گذاشتم روی چمدان‌ها که صبح نخواهیم دنبال‌شان بگردیم و چراغ را خاموش کردم، ناگهان ویدا طوری با تمام وجود من را بغل کرد که حس کردم واقعاً دارد با تمام وجود من را بغل می‌کند. برای من‌ای که خیلی چیزها از ویدا دیده‌بودم، شک کردن در این مقوله برایم بسیار ساده‌تر از شک کردن در مرز بین ایمان به آفرینش مطلق یا تکامل مطلق در خلق نسل بشر بود. ویدا در ظاهر همچین آدمی نبود. اما آن‌شب طوری مملو از احساس بود که من واقعاً باور کردم. بعد که من دستم را دور تن‌ش و موهای لخت‌ش حلقه کردم تا راحت‌تر به من بچسبد، کاملاً حس کردم که بچه‌ی درون شکم ویدا هم دارد هردوی ما را بغل می‌کند. همان‌جا بود که مطمئن شدم که بسته‌شدن نطفه‌ی این بچه به‌هیچ‌وجه تصمیم (یا واقع‌بینانه‌تر بگوییم «کار») اشتباهی نبود. نه هرگز نبود. هرگز.

البته این قضیه، جریان رفتن به تیخوانا را منتفی نمی‌کرد. من اگر فقط دو بار دیگر در عمرم همچین چیزی از ویدا می‌دیدم با صراحت اسمش را می‌گذاشتم «سندرم شب قبل از صبح روز بعد». واقعاً ویدا هرگز چنین آدمی نبود. یعنی حداقل برای من نبود. اما آن‌شب خیلی واقعی بود. آن‌شب من خیلی مطمئن شدم که از خیلی تصمیماتم هرگز پشیمان نمی‌شوم. آن‌شب ویدا وارد کلاب کسانی شد که من لازم نبود برای ارتباط برقرار کردن باهاشان در ده سال آینده از هیچ ماهیچه‌ای از بدنم و گلویم استفاده بکنم. آن‌شب ویدا بدون آن‌که تصمیم بگیرد یا برنامه‌ای بریزد، صرفاً و به‌راحتی، جاودانه شد.

شاید همین هجمه‌ی حجم ناگهانی بود که باعث شد من چیزهای زیادی از خود تیخوانا یادم نمانَد. جز این‌که تیخوانا هرچه که داشت و نداشت، باعث شد شب قبل از سفرش من با خیلی چیزها ازدواج کنم.
… و ویدا جزو آن‌ها نبود.

□ □ □

من به به‌دنیا نیامدن بچه‌ی ویدای سوم شخص احساس دین می‌کنم. اگر به‌دنیا می‌آمد می‌توانست خیلی انگیزه باشد. حداقل برای من — ویدا که …
و حالا که به‌دنیا نیامده، به‌دنیا نیامدن‌ش باید انگیزه باشد. برای نوشتن. برای خیلی تعریف‌کردن‌ها. برای گفتن همه‌ی چیزهایی که می‌توانست شبیه ویدا باشد. یا نباشد. اما هر چه باشد، چیزی از جنس لمس کردن و نگاه کردن و خندیدن باید باشد. چیزی از جنس ۹۰ درصد حس‌های پنج‌گانه. و نه حس ششم و فقط فکر. آن‌هم از جمله‌ی فکر‌هایی که من را بدجور می‌کند. مخصوصاً ساعت ۲ تا ۴ صبح.

برای بچه‌ی به‌دنیا نیامده‌ی من و ویدا باید خیلی چیزها بگویم. بگویم چه‌شد که من بی‌تفاوت نشدم و ساعت‌ها و ساعت‌ها با زغال موهای ویدا را نوازش می‌کردم تا حسابی لخت بشوند. بگویم چه شد که حالا که سال‌ها گذشته، هنوز خرده‌‌هایی از ریزه‌های جزئی زندگی هستند که بدجور گزنده‌گی می‌کنند — مثلاً خرید امشب و این‌که ویدا بلد بود با سی و شش دلار یک‌هفته مدام غذاهای خوش‌مزه بپزد. ویدا خیلی چیزها بلد بود. و چه‌قدر ساعت‌ها برای‌ش راجع به چیزهایی که بلد بود و خود‌آگاهی خاصی نسبت به بلد بودن‌شان نداشت روضه خواندم. و چه‌قدر مربع‌ها و مثلث‌ها و شکل‌ها برایش کشیدم در وصف چیزهایی که من می‌دیدم در ویدا و خودش عادت داشت چشم‌هایش را ببند تا سرش درد نگیرد. همه‌ی این‌ها و یک میلیون و سیصدهزار چیز دیگر، گزنده‌گی می‌کنند. من نمی‌ترسم — همیشه توی ساک ورزشی‌ام چسب زخم دارم. برای روح‌م هم وصله پینه‌هایی پیدا کرده‌ام. اما ته‌ش همیشه غم‌ناک می‌شود. و من اوج تلاش‌م این می‌شود که در دریاچه‌ی غم‌ناکِ مملو از اشاراتِ متنوعِ دقایقِ پراکنده‌ی زندگی تا جایی که می‌توانم طوری پارو بزنم که گرد دور خودم نگردم. گرداب ندارد، اما جاذبه‌اش در حد دیواره‌ی سیاه‌چاله‌های مکنده زیادست هنوز. برای من‌ی که از صخره خوب بالا می‌روم با دست‌هایم هم زیادست هنوز. و من تمام تلاشم این می‌شود که سعی کنم طوری پارو بزنم که حداقل چند روزی یا چند ماهی طول بکشد تا احساس کنم رسیده‌ام سر جای اول.

برای بچه‌ی به‌دنیا نیامده‌ی من و ویدای سوم شخص شده، هر بار که می‌رسم به اوج سربالایی‌های دریاچه می‌گویم/می‌نویسم که حتی اسم‌ش را هم انتخاب کرده بودیم! بعد به اسم صدایش می‌زنم و در تاریکی مطلق دریاچه ساکت و منتظر می‌نشینم تا باز یکی از اشارات-ماهی‌های گوشت‌خوار بپرد و تکه‌ای از من را بِکَنَد و با خود به عمق‌ها ببرد. دارم یاد می‌گیرم ترمیم بشوم؛ اما درعین‌حال انکار نمی‌کنم که حداقل هشتاد درصد از من (من ِ یک‌زمانی) حالا کف دریاچه دارد کم‌کم می‌پوسد — شاید هم آن‌قدر غلیظ است آن اعماق که حتی باکتری‌ها هم حالت تهوع به‌شان دست می‌دهد و من را نمی‌پوسانند. ویدا بلد بود سلول‌ها را سال‌ها زنده نگه‌دارد و بعد با دست خودش وقتی کارش تمام می‌شد، خداحافظی کند باهمه‌شان با یک اشاره. من هم گل‌چین‌ای از سلول‌های متنوع بودم شاید، آیا؟… هه! در تک‌تک اشارات دریاچه‌ هم باز اشاراتی هست. و این حلقه‌ی ریکرسیو فقط من را در عمق عمیق می‌کند. سیاه‌چاله نیست لامصب که ببلعد و خلاص‌م کند — فقط لایه لایه می‌برد پایین و پایین و پایین‌تر. باتلاق هم نیست. ساعت ۹:۰۷ صبح هر روز من را تف می‌کند توی حمام که حاضر بشوم.

برای بچه‌ی به‌دنیا نیامده‌ی من و ویدا قسمت‌های تلخ داستان را جدا می‌کنم که توی گلویش نپرد. بعضاً خیلی کوچک و خیلی نوک‌تیز هستند. و این اصلاً برای کودکان مناسب نیست. مخصوصاً کودکان به‌دنیا نیامده. و هم‌چنین مخصوصاً کودکان درون. یک‌بار حتی دیدم خودم که کودک درون ویدا از دیوار همسایه‌شان بالا رفت تا توپ‌ی که افتاده بود را پیدا کند و پرت کند سمت بقیه بچه‌های کوچه‌های قدیم. [کودک درون] من آن‌وقت فقط نشسته بود/م و نگاه می‌کرد/م. ویدا گاهی آن‌قدر بازی‌گوش می‌شد که من را پاک یادش می‌رفت. بعد خودش حس می‌کرد لازم‌ست به صراحت تمام یادآوری کند که یادش نرفته. اما همین صراحت را هم کم‌کم یادش رفت. و من عادت کرده بودم — من از رقص صداهای کودکانه روی لب‌های ویدا سرشار از سرور می‌شدم. لب‌های ویدا ولی جای امنی نبود.
هرگز.

یک صندوق پستی باید باز کنم با نام مستعار و رسمی «کودک به‌دنیا نیامده‌ی گم شده». بعد همه‌ی نامه‌ها را به آن‌جا پست کنم. گور پدر خبرنگاری که یک‌روز سر از این ماجرا در بیاورد و همه‌ی نامه‌ها را باز کند و تیتر اخبار خاله‌زنک‌ی بکند و منتظر باشد که ترفیع‌ش زودتر می‌آید یا یک میلیون لایک جنگولک‌بازی فضولانه‌اش! به درک. اصلاً شاید آخرالزمان شد و با یک بمب‌ی موشک‌ی چیزی همه‌ی صندوق و نامه‌ها رفت روی هوا. به‌همین‌سادگی. به‌سادگی الفبای ساده‌ای که مجبورم به‌کار ببرم تا کودک به‌دنیا نیامده‌ی گم‌شده بتواند راحت هضم کند. بچه‌ها بعضاً معده‌های خیلی کوچک و حساس‌ی دارند. آن‌قدر کوچک و حساس که اگر برای چند روز متوالی یادشان برود غذا باید بخورند، برخلاف آدم بزرگ‌ها خیلی زود تلف می‌شوند. و من دوست ندارم کودک به‌دنیا نیامده‌ی گم‌شده‌ام/گم‌شده‌امان بخواهد تلف بشود و یک پسوند اضافه‌ی ننگ‌ین بیشتر به‌ش اضافه بشود که بیش از این انگشت‌نما‌ی خاص و عام بشود. همین.

یکی از خوبی‌های کودک به‌دنیا نیامده‌ی گم‌شده این‌ست که دو دلیل مجزا و قاطع برای هرگز-بزرگ‌نشدن‌ش را هم‌واره در دنباله‌ی صفات الحاقی به‌ش یدک می‌کشد دائم. و همین کافی‌ست که تداعی کند کودک درون ویدا را تا اندازه‌ای. با این تفاوت که این‌بار تمام کوچه پر از پسرهای پلاستیکی نخواهد بود.

محتوای نامه‌ها روایت مضامین عرفانی جهان‌شمول‌ای نیستند که انتظار داشته باشم با جست‌جو کردن در اوج بی‌حوصله‌گی بتواند در ویکی‌پدیا و کورا پیدا کند. صرفاً حس‌های خاصی هستند که در جریان بوده. خود ویدا، اصلاً، یادم هست که قرن‌ها طول کشید تا اولین بار یکی از همین مضامین ناعرفانی ناجهان‌شمول را زمزمه کند.
مثلاً یک شب‌بخیر ساده. یا چیزی از این قبیل که ویدا هم با این‌که نمی‌فهمید و سندرم‌های‌ش صبح زندگی را به‌کام عالم و آدم تلخ می‌کرد، اما آرام می‌شد با شنیدنش. و متعاقباً ناآرام می‌خوابید گاهی با نشنیدنش. و بعد با بی‌قراری که بی‌دار می‌شد من را هم بی‌دار می‌کرد. یک وام عقب‌افتاده‌ی شیرین بود لالایی‌های نگفته‌ی من به ویدا. که یک روز رسید به سقف‌ش و باد عظیمی آمد و همه‌چیز را با خودش برد. یادم نیست ویدا آن‌شب‌ش آرام خوابید یا نه؛ اما یادم هست که در تیخوانا یک‌بار ویدا حسابی گریه کرد. آدم‌هایی که حسابی گریه می‌کنند معمولاً همان‌شب نیازی به شب‌بخیر ندارند. اما شب‌بخیر‌گفتن چیزی نیست که وجداناً بشود قائم به مفعول فاتحه‌اش را خواند. حداقل برای من نبود؛ حتی اگر برای ویدا بود. ویدا در تیخوانا گم شد. و هزاران فریاد شب‌بخیر من در مایل به مایل راه بین تیخوانا تا این‌جا هم. و فقط خدا می‌داند چند‌تاشان از تشنگی تلف شدند و چند‌تاشان آن‌قدر به صخره‌ها خوردند که بر اثر جراحات وارده دیگر کسی نشنید‌شان. اما هرچه‌ که بود، شب‌بخیرهای من ابدی شد برای کودک به‌دنیا نیامده‌ی گم شده. و بعد لالایی. هر شب. هر ِ هر ِ هر ِ شب؛ بی‌وقفه و قول!

گاهی این‌جا باران می‌گیرد ولی. و من با خنده‌ی شیطنت‌آمیز به دوست‌ی که چتر بهم تعارف کرد قبل از خروج می‌گویم که من عاشق راه رفتن زیر باران هستم! و با تعجب نگاه‌م می‌کند. خیلی مضامین عاشقانه هست در زندگی که برای من فقط وجهه‌ی سرخوشی دارد. زیاد. همین. مثلاً چند روز پیش بود که به‌سان کودک مبتلا به آسپرگر داشتم به آقای جیم عزیز می‌گفتم که احتمال معنای فلان چیزی که تعریف کرد از زندگی شخصی‌اش باید عشق باشد. و خندید. و من هم خندیدم. و من قرن‌هاست به بی‌گانه‌گی مفرط بین من و دایره‌ی اوور-ریتد شده‌ای از کلمات، صرفاً عادت کرده‌ام. همین.

نه امید، نه دین، نه انگیزه، نه آرزو، هیچ‌کدام دلیل دنده‌عقب آمدن‌های من در کوچه‌ی خاطرات نیست. هر که هم وعده‌ی تضمینی ارجاع به آینده در کنج‌های پس‌کوچه‌ی گذشته می‌دهد احتمالاً نمی‌داند که برخی از مشتریان شدیداً از چیزهای too good to be true پرهیز می‌کنند. برخی از مشتریان ویندو-شاپر‌های خوبی هستند صرفاً — در کوچه‌ی خاطرات. نه گشنه‌شان هست که با نگاه کردن به منوی خوراکی‌ها بخواهند تحریک بشوند، نه تشنه‌شان هست که بخواهند با لیسیدن چیزهای مرطوب دمی بیاسایند. فقط قدم می‌زنند. فقط قدم می‌زنند و تاریک که شد سوار قایق می‌شوند و پارو می‌زنند. آن‌قدر پارو می‌زنند که برسند زیر آن تکه ابری که در تمام تاریکی‌های شب دارد روی قطعه‌ی یکتا‌ای از دریاچه می‌بارد. چنین ابری هم احتمالاً از همان مسیری که ما آمده‌ایم آمده! وگرنه ابرهای مقیم اصولاً خیلی چیزها را take as granted می‌کنند لامصب‌ها و اهل این حال‌ها نیستند. : ) من قضاوت نمی‌کنم، اما برخی ابرها بدجوری در زندگی طعم آرامش را نخواهند چشید. آرامش‌هایی که در باریدن و باریده‌شدن هست، هیچ‌وقت در خشکی پیدا نشده و نمی‌شود. نقطه.

22:43 یکشنبه، 5 جولای 15

تقویم در گِل گیر می‌کند.
من به ۲۰۱۵ شک دارم.
خیلی سفیدی داشت فال ۲۰۱۵ من. و سالی فقط امید می‌داد. می‌گفت هالووین امسال پر از نقاب و کاج و شادی خواهد بود.
من به ۲۰۱۵ شک دارم.
تقویم در گِل گیر کرده است.

رو به پنجره می‌نشینم و
پاهایم را روی پاهایم می‌اندازم
و فکر
من را
- حسابی -
می‌کند.

من گم می‌شوم. من لای این باز-گرمای بی‌حیای تابستان گم می‌شوم. من آن‌قدر گم می‌شوم که اگر باز کسی من را قضاوت کرد نتواند ردپایم را بیابد. من آن‌قدر گم می‌شوم که وقتی جلوی آینه می‌ایستم فقط گردنبند نقره‌ای و موهام بلند لخت شده‌ی جلوی پیشانی‌ام و مچ‌بند سبزم معلوم باشد. همین. الباقی بدنم گم شده است. همین.

من گم می‌شوم.
از ترس؟ از دلهره؟ از بی‌اعتمادی؟ هر چه اسمش را بشود گذاشت، من ازش گم می‌شوم. آن‌قدر گم که پست‌چی وقتی دوباره آمد، سردرگم بشود و بنشیند دم در سیگاری روشن کند و فکر کند. فکر کند که آیا هرگز من در این‌جا بوده‌ام آیا… اینجای بدون من، قطعاً برای همه‌ی سایر ساکنین‌ش دنیای قابل اتکاتری خواهد بود. دنیای کم‌دودتر. دنیای کم‌دوست‌تر. دنیای کم‌ترس‌تر. دنیای کم‌وحشت‌تر.

من گم می‌شوم. همه‌ی ترس‌ها و خروارها خاطرات مربوط به من هم گم می‌شوند. همه‌ی چهره‌های داخل کتاب‌ها. همه‌ی برف‌هایی که زیرپاهای من آب شدند. همه‌ی آب‌هایی که زیر پاهای من گِل شدند. همه‌ی گِل‌هایی که زیرپاهای من خشک شدند. همه‌ی خشکی‌هایی که زیر پاهای من درد کشیدند… همه‌ی همه‌شان می‌توانند از این به‌بعد در اینجای بدون من راحت‌تر بخوابند.

من هم.

20:47 یکشنبه، 28 ژوئن 15

ویدا در تیخوانا گم شد.

من می‌دانستم تیخوانا نقداً جای امنی نیست. ویدا هم می‌دانست. اما مشکل از تیخوانا نبود به‌نظرم. سالی – که فقط یک‌بار ویدا را برای یک شام دیده بود – دیروز توی حیاط وقتی داشت برگ‌ها را جارو می‌کرد گفت که از اول هم معلوم بود ویدا اهل گم‌شدن است.

رفته‌بودیم تیخوانا بچه را بندازیم. تا سن‌دیگو را با پرواز رفتیم، بقیه‌اش را با اتوبوس. یک دکتر آشنا پیدا کرده بودیم. و از طرفی هم من دوست نداشتم کسی که دوست دارم (یا در آینده ممکن‌ست خیلی دوست داشته باشم) را در جایی که دوست دارم (یا در آینده ممکن‌ست خیلی دوست داشته باشم) از دست بدهم. این بود که تصمیم گرفتیم برویم تیخوانا. خود ویدا هم گیج بود. و اگر چه «گیج» و «گم» در خیلی نوشته‌ها کنار هم می‌آیند، اما این‌بار الزاماً هم‌معنی نبودند. ویدا فقط گیج شده بود. اما هنوز چیزی را گم نکرده بود. من هم فکر نمی‌کردم این‌شکلی بشود؛ تا این‌که شب آخر در سن‌دیگو شروع کردم به گریه کردن. به ویدا گفتم که می‌دانم این آخرین باری است که می‌بینمش. ویدا متعجب بود و سعی می‌کرد دل‌داری بدهد. اما من داشتم به خودش اشاره می‌کردم، و نه الزاماً به جمیع خودش و بچه‌ی توی شکمش. و ویدا، که به‌خودی‌خودش گیج بود، فقط سعی می‌کرد آرام باشد و من را آرام کند.

آن شب تا صبح نخوابیدم. مخصوصاً وقتی ویدا بچه را ورداشت و رفت در تخت کناری خوابید. صبح باید راه می‌افتادیم. و ویدا مثل همیشه عجله داشت. از خواب که پریدم ساعت هفت صبح، ویدا حسابی حاضر بود — نازتر از همه‌ی همیشه‌ی ویدا بودنش. و من باز شک کردم. ویدا هرگز آدمی نبود که متعلق به من بشود — یک‌بار هم خودش گفت؛ گرچه بعدش سعی کرد جمع‌ش کند، اما گفته‌بود. من هم کسی نبودم که حاضر باشم یک موجود زنده‌ی دیگر بخواهد در این دنیا یک عمر زجر بکشد به‌صرف این‌که من بخواهم یک یادگاری از کسی داشته باشم. اما دلم تنگ می‌شد. دلم برای همه‌ی شب‌هایی که دو بار لالایی می‌گفتم تنگ می‌شود — شب‌هایی که بچه اول می‌خوابید و بعد من و ویدا ساعت‌ها لب‌خند و بوسه ردوبدل می‌کردیم؛ و شب‌هایی که ویدا اول می‌خوابید و بعد من و بچه به آینده نگاه می‌کردیم و می‌خندیدیم تا خوابمان ببرد. خدا بهتر می‌داند، شاید شب‌هایی هم بوده که بچه آخر تر از همه‌ی ما خوابیده…

ویدا دم در حاضر بود. با همان لب‌خند تلخ همیشگی‌اش که بارها گفته بودم اصلاً سرپوش جالبی نیست؛ اما سرپوش جالب‌تری پیدا نکردیم هیچ‌وقت.

وقتی ویدا گم شد، من اول رفتم پلیس تیخوانا. و همه‌ی قضیه را گفتم. و بعد همه‌شان کلی خندیدند. اول زیرزیرکی می‌خندیدند؛ اما از یک جایی به بعد، دیگر خیال خودشان را راحت کردند و بلند توی صورت من می‌خندیدند. من وقت‌هایی که غم‌گین‌ترم لهجه‌ام مضحک می‌شود شاید. همان‌طور که بیست پاند وزن کم می‌کنم. تا جایی‌که دیگر خنده‌ی پلیس‌ها برای‌م کم‌کم زجرآور شد. راستش دفعه‌ی اولی نبود که داستان ویدا را تعریف می‌کردم و مخاطبم می‌خندید! دفعه‌ی آخر هم نبود. من هم هالو نبودم. و مطمئن‌م این‌وسط «ویدا» هم برنده نبود. اما شاید روی‌هم‌رفته خنده‌دار بود… (و لعنت به همه‌ی چیزهایی که روی هم رفتن‌شان، خنده‌دار بودن‌شان را توجیه می‌کند.)

پلیس گفت که کاری از دست‌شان بر نمی‌آید چون ویدا شهروند تیخوانا نیست. گفت به پلیس این‌ور باید مراجعه کنم. پلیس این‌ور هم می‌گفت که ویدا در این حوالی گم نشده که بخواهند دنبال‌ش بگردند. البته من هم گفتم که اگر بگردند هم پیدا نمی‌کنند؛ و آن‌ها متعجب‌تر شدند، صرفاً.

من حسابی گیج شده بودم. گشتن دنبال چیزهایی که آدم داشتن‌شان را «دارد»، همیشه سرراست است. گشتن دنبال چیزهایی که مُرده‌اند هم سرراست است معمولاً. اما ویدا هرگز خداحافظی نکرد. و بچه را هم من هرگز ندیدم.

من حتی نمی‌دانستم از کجا شروع کنم. گشتن دنبال چیزهایی که آدم «ندارد» مثل سفارش دادن لباسی است که هرگز نه پوشیده و نه تصورش را هم کرده. و در این مورد، نه هیچ مراسم خاصی برای لباس بود، نه حتی من می‌خواستم هیچ -ترین ای از لباس‌های ممکن را سفارش بدهم. ویدا به‌ترین نبود برای کسی که ویدا را ندیده بود. ویدا زیباترین و جذاب‌ترین هم نبود شاید. مخصوصاً برای من و حافظه‌ی لاک‌پشتی‌ام که تک‌تک صحنه‌های اولین‌باری که ویدا را با آن سینه‌های درشت‌ش دیدم، کامل به‌یاد دارم.

من حتی نمی‌دانستم از کجا شروع کنم. ویدا صرفاً گم شده بود. اولین باری هم نبود که گم می‌شد. شاید دقیق اگر بخواهم بگویم، دفعه‌ی هشتم بود. و این بار من به ویدا گفته بودم که در بی‌داری دیده‌ام که گم می‌شود. و ویدا فقط آرام‌بخش‌ام کرد. این یعنی ویدا می‌دانسته. اما خب دانستن ویدا هیچ کمک‌ای نمی‌کرد — تمام هفت بار قبلی هم ویدا می‌دانست. تمام هفت بار قبلی، ویدا حتی خیلی به‌تر از من می‌دانست. حتی گاهی فقط ویدا می‌دانست. حتی گاهی من هرگز نمی‌فهمیدم که ویدا می‌دانسته. مثلاً یادم هست دفعه‌ی ششم بود که گفتم که فهمیده‌ام که دفعه‌ی دوم خودش از قبل می‌دانسته. و تأیید کرد. و من دیگر چیزی نگفتم.
اما این بار خیلی واقعی بود. ویدا واقعاً گم شده بود.

ویدا،
واقعاً،
گم شده بود.

من آدم‌ای نیستم که ته هر فنجان قهوه دنبال تکه‌های شکر بگردم. اما گم‌شدن ویدا در تیخوانا خوبی‌هایی هم داشت. مثلاً من وقتی برگشتم و در خانه را باز کردم، چیزی دیگر «گم» نبود — فقط «کم» بود. و کم بودن ویدا خیلی راحت‌تر از گُم بودن ویدا هضم می‌شود.

در دنیای ویدا ولی فکر کنم این من بودم که «گم» شدم. مخصوصاً که ویدا آدرس همه‌جا را بلد‌ست. مخصوصاً که ویدا آدرس این‌جا را هم بلد‌ست. من به‌زعم خودم حتی یک‌بار سعی کردم با یک زبان اشاره یا لمس‌ی به بچه هم یاد بدهم آدرس این‌جا را. که اگر زد و نمُرد، بتواند برگردد. و فکر کنم یاد نگرفت. اما ویدا…

در دنیای ویدا من گم شده‌ام. و گاهی احساس می‌کنم این ویداست که دارد می‌گردد. و گاهی احساس می‌کنم ویدا عمداً تصمیم می‌گیرد جعبه‌های اشتباه را اول باز کند، بعد حسابی دنبال گم‌شده‌هایش بگردد. ویدا در این زمینه استعداد عجیبی داشت. اصلاً روز اول من را به این دلیل پیدا کرد که دنبال چیز دیگری در جای دیگری می‌گشت. بعد من که مست بودم و در آغوشش گرفتم و بوسیدمش، من را پیدا کرد. و شاید حالا که گم شده، بتواند چیزهای دیگری پیدا کند. نمی‌دانم. این‌ها کار من نیست — من در دنیای ویدا خیلی وقت‌ست گم شده‌ام و فقط توانستم نورهای قرمز را بگیرم تا به‌درب خروجی برسم؛ وقتی همه‌جا پر از دود و آتش بود. خود ویدا بهتر از هر کس دیگری بلد است این تیپ آتش‌ها را خاموش (یا حداقل فروکش) کند. ویدا استعدادهای عجیب زیاد دارد. دنیای ویدا هم شگفتی‌های عجیب زیاد دارد.

دنیای ویدا خیلی بزرگتر از همه‌ی تیخوانا است. برای همین‌ست که به خنده‌های پلیس‌های تیخوانا اعتنای چندانی نمی‌کردم — مطمئن بودم دنیای ویدا در تمام تیخوانا و دکترها و پلیس‌ها و اماکن مخاطره‌آمیز و تمام مظنونین‌شان جا نمی‌شود.

من ولی رؤیاهای بزرگی داشتم و دارم. این را به خانم ک هم گفتم جمعه. و شاید جالب نبود، اما برایش مثال از ویدا آوردم. گفتم ویدا تنها ده درصد من را دیده بود؛ و گاهی سرشار بود. (گفتم با همین ده درصد بود که یک‌بار در اوج گفت که دوست‌دارد با من مادمازل نیوپورت را تجربه کند.) و به خانم ک ادامه دادم که من همیشه به ویدا می‌گفتم که این ده درصد کنترل‌ش دست خودم بود که دادم — و نود درصد بقیه را او باید استخراج کند… خانم ک خندید. خانم ک از من پرسید نود که نه، اما مثلاً بیست یا چهل درصد بیش‌تر را چه‌طور می‌شود استخراج کرد؟ و من – به‌سان یک مهندس معدن‌یاب که روی یک زمین صاف ایستاده و ادعا می‌کند این زیر یک معدن نفت غنی است – همین‌طور که داشتم غذای سبک ایتالیایی‌ام را که گفته بودم تویش کدو نریزند با چنگالم می‌بُردیم گفتم: با انگیزه و امید. و خانم ک لب‌خندی زد.

با روح آدم‌های گم‌شده همان کاری را می‌کنند که با عینک آدم‌های مُرده می‌کنند. این بهترین جوابی است که می‌توانم به «با عینک آدم‌های مُرده چه کار می‌کنند» بدهم. اگر کسی پرسید.

02:59 پنجشنبه، 25 ژوئن 15

تا تیخوانا فاصله زیادی نیست؛
و من هنوز شک دارم.

من تمام شب را به دریاچه زل می‌زنم. جواب من در دریاچه نیست؛ می‌دانم، می‌دانم. لازم هم نیست مدام کسی به من بگوید جواب من در خودم است؛ می‌دانم، می‌دانم. هیچ‌جای قانون طبیعت ننوشته که آدم‌هایی که جواب‌شان در خودشان است نیاز دارند مدام به‌شان یادآوری بشود این قضیه. خودشان خوب بلدند. اما آرامش محو تیرگی دریاچه…

تا تیخوانا فاصله زیادی نیست؛
و من به شب‌هایی که تو در بی‌خوابی نا‌آرامی و در خواب لب‌خند می‌زنی بدجور شک دارم. من‌ی که موعظه‌ی روزمره‌ام وصف لذّات درددل‌کردن با سیاه‌چاله‌های یک‌بارمصرف‌ست، بدجور به آرامش تو وقتی تنها دو شب به تیخوانا مانده، شک دارم. من آدم بددل‌ای نیستم، اما یک‌جای کار می‌لنگد.

مگر این‌که تو قبلاً تیخوانا رفته باشی. و من، پَست‌مدرنانه و پُست‌مدرنانه موظفم که حریم گذشته‌ی تو را باید حفظ کنم و لعنت نفرستم به تمام شب‌هایی که نبودی.

امان از دریاچه که بودن همیشگی‌اش بدجور متوسط سطح انتظارات من را بالا برده.
شب‌بخیر دریاچه. شب‌بخیر ماه. شب‌بخیر تمام گذشته‌های خائن، به انضمام امشب.

20:40 سه شنبه، 23 ژوئن 15

ویدا بهترین بزرگترین اشتباه زندگی من بود.
این را به خودش هیچ‌وقت نگفتم. اوایل می‌ترسیدم هم‌ذات‌پنداری کند. بعد می‌ترسیدم هم‌ذات‌پنداری نکند. از یک جایی به بعد هم آن‌قدر مسجّل بود قضیه که فکر می‌کردم توهین به شعور مخاطب‌ست اگر بر زبان بیاورم. تا این‌که این اواخر شد و وقتی رسماً وقتی تصمیم گرفتیم بچه مال هیچ‌کدام‌مان نباشد دیگر نیازی نبود به این چیزها.

بچه‌ی ویدا ولی بچه‌ی من هم بود. چیزی از جنس من که خوش‌بختانه خیلی خیلی کمتر از من امکان داشت که توسط خودم مورد قضاوت واقع شود. که می‌توانست بدود بدون این‌که نگران ابرهای سیاه و نیمه‌ی تاریک ماه باشد. ابرهای سیاه و نیمه‌ی تاریک ماه را می‌توانست به من بسپرد و خودش فقط از غلت‌زدن روی چمن‌ها لذت ببرد. بچه‌ی ویدا و من، می‌توانست به من و ویدا تکیه کند. اما نه ویدا آدم تکیه‌کردن بود، نه من بعد از ویدا دیگر چیز تکیه‌کردنی‌ای ازم باقی مانده بود. این شد که تصمیم گرفتیم راحت‌ش کنیم، تا این‌که بخواهیم بدون تکیه‌گاه رهایش کنیم. به همین تلخی. به همین قساوت.

بچه‌ی ویدا اگر شبیه ویدا پرجنب و جوش بود،‌ حتماً دست و پایش مکرراً می‌شکست. بچه‌ای هم که دست و پایش بشکند نیاز به عصا دارد. یک عصای کوچک هم قد و قواره‌ی خودش. یک عصای کوچک که دورش را روبان بپیچند و حسابی تزئین‌ش کنند که بچه نترسد. اما من و ویدا، هیچ‌کدام‌مان، یادمان نمی‌آمد روبان دقیقاً چیست.

ویدا همیشه توی کیف جیبی‌اش یک دیوار شیشه‌ای تاشو داشت. که وقتی از کیف دستی‌اش درش می‌آورد و بازش می‌کرد می‌توانست تمام عرض و ارتفاع خانه را بپوشاند. از همان نگاه نافذ روزهای اولش باید حدس می‌زدم. اما خب فکر می‌کردم اگر هم داشته باشد صرفاً برای دفاع شخصی است — مثلاً شب‌هایی که دیر برمی‌گردد. نمی‌دانستم واقعاً و این‌قدر برای مصارف شخصی استفاده می‌شود که شب‌های زیادی من از پشت دیوار شیشه‌ای بخواهم آن‌قدر نگاه کنم و نگاه کنم و صورتم را به سطح یخ‌ش بچسبانم که روی کاناپه خوابم ببرد.

من هرگز موجود آزاردهنده‌ای برای ویدا نبودم. این خود ویدا بود که گاهی آن‌قدر نیمه‌ی تاریک‌ش بالا می‌زد که من یا باید چراغ وسط خانه را روشن می‌کردم تا پیدایش کنم، یا باید احترام می‌گذاشتم و به‌صرف پذیرش غیربصری حضور‌ش، با خودم آرام می‌شدم. و می‌خوابیدم. بعد نیمه‌های شب بیدار می‌شدم و می‌دیدم توی بالکن نشسته و دارد با گوشه‌ی چشمش به ماه نگاه می‌کند. من به روی خودم نمی‌آوردم؛ اما نیمه‌ی تاریک ویدا از نیمه‌ی تاریک ماه خیلی و واقعاً قشنگ‌تر بود. حتی وقتی دستم به هیچ‌کدام‌شان نمی‌رسید. مخصوصاً وقتی دستم به هیچ‌کدام‌شان نمی‌رسید. مخصوصاً وقتی کاملاً مطمئن بودم هرگز دستم به ویدا نمی‌رسد. نیمه‌ی تاریک ویدا بیش‌تر از این‌که یک تاریک‌خانه از تمام خاطره‌ها(ی‌مان؟) باشد، رسماً یک سیاه‌چاله بود. یک سیاه‌چاله که تا حالا خیلی گمشده داده بود. یک سیاه‌چاله‌ی مکنده که من وقتی واقعاً کلافه می‌شدم روی لبه‌اش با نوک پنجه‌های پاهایم راه می‌رفتم. یک جور دوئل بود. اما هیچ‌وقت … نمی‌توانم بگویم نباختم؛ صرفاً نیافتادم کامل داخلش. شاید هم اصلاً ویدا، هوشیارانه، هرگز نخواست. گاهی وقت‌ها گم‌نشدن تازه شروع یک گم‌شدن خیلی طولانی است.

این اواخر یادم هست حتی لازم نبود دیوار شیشه‌ای‌اش را از کیف‌ش بیرون بیاورد ویدا. بادی-لنگوئج بین‌مان خیلی پیشرفت کرده بود. شبیه پانتومیم. کانسپت دیوار شیشه‌ای توی پانتومیم خیلی مکرّرتر از توی زندگی واقعی است. اصلاً یکی از تمرین‌های جلسات و هفته‌ها و ماه‌های اول پانتومیم همیشه لمس کردن و حمل کردن یک دیوار شیشه‌ای است. و مردم حرفه‌ای می‌شوند. اما زندگی من و ویدا آخر پانتومیم نبود. یعنی اصلاً قرار نبود باشد. اما انگار شد. بدون این‌که بفهمیم. یعنی راستش یک‌بار به خودم آمدم دیدم سه شب است با ویدا حرف نزده‌ام. و عهد همان‌شب بود که یک‌هو در عمق نیمه‌های شب بچه‌ی توی شکم ویدا شروع کرد به گریه‌کردن. و ویدا – حتماً خیلی خسته بود که – بیدار نمی‌شد. و من دویدم سمت‌ش که محکم با صورت خوردم به دیوار شیشه‌ای. از بینی‌ام خون آمد. می‌خواستم با مشت بکوبم که بشکند و بروم سمت بچه؛ اما ترسیدم خُرده‌های تیز و بُرّنده‌ی شیشه به سمت ویدا و شکمش پرت شوند. استیصال محض بود. نمی‌توانستم آرزو کنم دیوار محو شود. دنیای ویدا آن‌قدر مه‌آلود می‌شد گاهی، که می‌ترسیدم اگر به دریاچه برسد دریاچه تا سال‌های سال دیگر رویش را به سمت آسمان برنگرداند. از آن‌ور هم، نمی‌توانستم آرزو کنم کاش گریه نمی‌کرد — گاو که نبود، خب گریه داشت.
آرام شروع کردم با انگشتانم به دیوار شیشه‌ای زدن. ویدا بی‌دار شد. نگاهم کرد. با انگشتانم به بچه‌ی داخل شکم‌ش اشاره کردم. به بچه‌ی داخل شکم‌ش نگاه کرد و آرام بغلش کرد. من مادر نبوده‌ام هرگز، اما خیلی خوب می‌توانستم بفهمم این‌جور بغل‌کردن‌ها شبیه «کول» گفتن این خارجی‌هاست پس از یک سکوت کاملاً غریب و چندش‌آور — فقط یک خفه‌شو ی محترمانه. و بچه این‌ها را نمی‌فهمید. واضح هم بود. برای خود من ده‌ها سال طول کشید تا بفهمم.
این وسط تنها دل‌خوشی من این بود که بچه قرار نیست این ده‌ها سال از این چیزهای کول تجربه کند. چیزهای کول، برای کودکان خیلی مضرتر از برای بزرگسالان هستند. برای همه‌ی کودک‌ها. مخصوصاً کودک‌های درون.

من هیچ‌وقت ویدا را فتح نکردم. یعنی قرار هم نبود بکنم.
فتح کردن، البته، یک شجاعت‌ی می‌خواست که من قطعاً داشتم. انگیزه‌ی فتح شدن هم یک طراوت‌ی می‌خواست، که صدالبته ویدا داشت. و اولین قدم فتح کردن هم یک جسارت عظیمی احتیاج داشت، که من جمع کرده بودم. و عریان و آرام مورد فتح شدن واقع شدن هم سخاوت‌ی می‌خواست که ویدا از آن سرشار می‌شد گاهی، اغلب. اما فتح‌کردن موجودات عزیز بال‌دار یک قساوت هم می‌خواست — قساوت‌ی که من هرگز نتوانستم به آن درجه برسم.
مثلاً همین ابراهیم. یا برادران یوسف. یا بقیه‌ی ماندگارهای تاریخ بشر… نه، من هرگز حاضر نبودم ماندگار بشوم.

بال‌های ویدا ولی خیلی قشنگ باز می‌شد. فکر می‌کردم روزی مثل یک شاهین رویایی می‌آید روی دستم می‌نشنید. بعد با هم می‌رویم بادیه‌ها و واحه‌های دورافتاده را می‌گردیم. ویدا پرواز می‌کند و شکار خودش را پیدا می‌کند با چنگال‌های تیز و نیرومندش. من هم از اوج گرفتن‌های عظیم ویدا لذت می‌برم. از دیدن چنگال‌های ویدا و تلاش قدرتمندانه‌اش سرشار می‌شدم. و از لَختی تمام هیکلش وقتی خودش را در اوج ابرها به دست باد می‌سپرد و آخر سر روی بازوهای من آرام می‌گیرد، فاتح‌ترین بشر تاریخ می‌شوم. فاتح‌ی که مالک نبود. فاتح‌ی که حتی فتوحات‌ش جایی ثبت هم نمی‌شد. نه… فقط یک فاتح ساده‌ که با چشمان‌ش و نوک انگشتان‌ش می‌توانست تمام تاریخ بشر را به سخره بگیرد.

ویدا ولی،
یک‌هو پر زد و رفت.
قبل‌ترش هم البته گه‌گاه آن‌قدر برای خودش بالا و بالا و دور و دورتر می‌رفت. که وقتی برمی‌گشت در حد جنازه خسته بود. حتی شب‌بخیر هم نمی‌گفت. غذا هم نمی‌خورد. فقط می‌افتاد روی تخت. و من وقتی خواب‌ش سنگین می‌شد آرام آرام روی بال‌های غبارآلودش دستمال خیس و نرم می‌کشیدم و بعد کرم مرطوب‌کننده‌ی موردعلاقه‌مان را می‌مالیدم. مهم نبود بفهمد یا نه – ویدا جنگ‌جوتر از آن بود که بخواهد متوجه براق بودن و این‌جور تجملات بشود. خودم دلم می‌خواست. بال‌هایش از خودش نازنین‌تر بود گاهی. گرچه می‌دانستم همین بال‌ها، خواهند، روزی…

وقتی رفت،
من ماندم و نگاهم به آسمان و قبر بچه.
می‌دانم همه‌ی پرنده‌ها روزی به زمین برمی‌گردند. حتی کِی و کجایش را هم می‌شود حدس زد. و می‌دانم اگر هزاربار هم به زمین برگردد، من از آن فاتح‌ها نیستم که با قلاب و سنگ و توری بخواهم بروم شکار. من اصلاً شکارچی به‌دنیا نیامده‌ام. اما می‌دانم قبر این بچه تا آن موقع‌ها حتماً حسابی خواهد پوسید.

19:50 شنبه، 20 ژوئن 15

روی دریاچه را مه گرفته و ویدا خواب است و بچه‌ی توی شکم ویدا هم اصلاً خبر ندارد قرار نیست فرصت لمس تجربیات ما در این دنیای فانی را داشته باشد.

من توی آشپزخانه بودم که ویدا روی کاناپه خوابش برد. شب‌بخیر نگفتم. خسته بود حتماً. از سر تنبلی من هم نبود. شاید احتمالاً اصلاً من در ناخودآگاه‌م دوباره پلید شدم و دلم می‌خواست خودش با چشمان خودش بخوابد تا بعد من فرصت داشته باشم و ساعت‌ها زل بزنم به صورتش و عمیق بشوم. بعد سعی کنم از خلاقیت خودم استفاده کنم تا حدس بزنم بچه‌ی توی شکم‌ش چه‌قدر شبیه من و خودش است. آرام دستم را می‌برم روی شکم‌ش. و سعی می‌کنم سلام کنم با انگشتانم. اما آن‌طرف‌ها انگار همه‌چیز خیلی سرد است.

ویدا همیشه دمای بدن‌ش عجیب‌ست. روز اولی هم که دیدمش عجیب بود. هیچ‌وقت به حدی نمی‌رسد که من یک‌هو دستم را پس بکشم. اما همیشه غیرمعمولی است. گاهی که من احساس می‌کنم باید داغ، یا حداقل متوسط رو به داغ باشد، بالعکس کلی یخ است. انگار تازه از فریزر در آمده. انگار دارد با من از پشت یخچال‌های ویترینی مملو از تمام برندهای معتبر آبجو و نوشیدنی‌های نشاط‌آور در یک پمپ‌بنزین شلوغ و پرتردد در حومه شهر صحبت می‌کند و کارفرمایش قدغن کرده که به من به صورت مستقیم اشاره کند که درب یخچال را چه‌جوری باز کنم؛ اما در عین‌حال دوست دارد من هرچه‌زودتر درب کشویی یخچال را با دست راستم به سمت چپ بکشم تا هوای یخی که از دهنش خارج می‌شود حداقل به صورت من بخورد و روی گونه‌هایم فرود بیاید. و من هم به‌اندازه‌ی کافی جسور.

ویدا همیشه دمای بدن‌ش عجیب‌ست. و من احساس می‌کنم اگر یک ۱۰ یا ۲۰ درجه سردتر بود، بچه‌ی درون شکمش منجمد می‌شد و بعد دیگر لازم نبود نگران تلاش برای نیامدنش به این دنیای فانی و فان‌ای باشیم. اما خب از آن‌ور هم علی‌رغم این‌که ویدا خیلی جذاب شده با این هیکل جدیدش، اما مطمئن نیستم خودش هم دوست داشته باشد. شاید ترجیح خودش این باشد که همین ۱۰ الی ۲۰ درجه بالاتر از دمای یخ باشد بدنش و اجازه‌ی رشد به همه‌ی چیزهای درونش بدهد. حتی در سرمای طاقت‌فرسای پوست و رگ‌های بدن ویدا. ویدایی که روزی که من اولین بار دیدمش خیلی داغ بود.

ویدا می‌داند که بچه‌ی توی شکمش فرق بین لالایی و شب‌بخیر ساده و یک بوس کوچک با اشاره به کج کردن گردن و لب‌خند، را نمی‌فهمد. من هم تا همین چند وقت پیش فرق بین روزهایی که ویدا دامن می‌پوشد یا شلوار یا شلوارک را نمی‌فهمیدم. اما خب بعد فهمیدم همه‌ی این‌ها نشانه است — دریچه‌ای برای فهمیدن این‌که چه‌خبر است. این‌که امروز ویدا دوست دارد بدود یا دوست دارد آرام و سنگین فقط ساعت‌ها راه برود یا دوست دارد دوباره خودش را جذاب‌ترین دختر شهر جلوه بدهد — چیزی که خودش زمانی حتی ازش می‌نالید. دوست نداشت همه بفهمند جذاب است. آن‌قدر که بخواهد تعیین‌کننده باشد هم مقیّد نبود، اما خسته شده بود از این‌که در بزنند و در را باز کند و بعد از چند روز تصمیم بگیرد قفل در را عوض کند. حتی یادم هست وقتی نوبت من شد، همان اوایل رسماً به من گفت که امیدوارست دو سه روزه نباشد! و من خندیدم.

بچه‌ی ویدا ولی هنوز فرق بین خیلی چیزها را نمی‌داند. و ما تصمیم گرفته‌ایم نگذاریم هیچ‌وقت این فرق‌ها را بفهمد. ما فکر کنیم الآن فرصت مناسبی نیست. مثل همه‌ی وقت‌های دیگر زندگی، «زمان» را بهانه‌ی اول و آخر کردیم. من به ویدا نگفتم، ولی ته ته ته دل خودم احساس می‌کنم شاید این هم از مدل چیزهایی باشد که دیگر برنگردد. ویدا البته به چیزهای برنگشتنی اعتقاد چندانی ندارد. شاید چون همیشه جذاب بوده. و شاید چون تعریف‌ش از «یونیک» با من خیلی تفاوت دارد. یادم هست فقط یک‌بار به من گفت «یونیک»، آن‌هم وقتی فهمیدیم این بار چیز مشترکی که خلق کرده‌ایم از جنس آدم است. و خب البته حق هم داشت — یونیک بود. اما ویدا احساس نمی‌کرد که شاید اولین و آخرین فرصت باشد. حق هم داشت. اما برای من همه چیز متفاوت بود.

خیلی شب‌ها، مثل امشب، دلم خواست ویدا را بی‌دار کنم آرام و ببوسم و با شب‌بخیر مخصوص و قدیمی خودمان بخوابانمش. اما در دنیای ویدا، هیچ‌وقت برای هیچ‌چیز دیر نیست. و من باید احترام بگذارم به دنیای ویدا – هرچه‌قدر هم که با مفاهیمی که من در زندگی یاد گرفته‌ام در یک راستا نباشد. شاید اصلاً یکی از دلایلی که موافقت کردم با قضیه بچه و این‌که شاید واقعاً الآن زمان مناسبی نباشد، این بود که فکر کردم نبودن در هیچ دنیایی بهتر از بودن در دو دنیای متفاوت است. این‌که حس کردم موظفم پیش‌گیری کنم از رنج تمام ملامت‌های یونیک نبودن که یک انسان دیگری ممکن‌ست مجبور بشود یک عمر تحمل کند. این‌که فقط ده سال صبر کنم تا ویدا بفهمد خیلی چیزها در دنیا تمام هم می‌شوند.

گاهی احساس می‌کنم ویدا همیشه دارد می‌خندد ولی. احساس می‌کنم دمای بدنش به این دلیل جالب است که زیر تمام سلول‌های پوست‌ش یک عالمه لب‌خند خال‌کوبی شده. اما هیچ‌وقت جرأت نکردم خودم کنکاش کنم. با چشمانم یا دندان‌هایم یا زیر ناخن‌هایم. و البته این حق را هم به‌خودم ندادم هیچ‌وقت. هر چه که باشد انتخاب خود ویداست. من فقط حق انتخاب این را دارم که تمام تختم و ذهنم و روحم مملو از چه‌مقدار یونیک بودن بشود. همین.

غذای خودم را می‌برم توی بالکن و رو به مه‌های دریاچه می‌نشینم. دریاچه برای من یونیک هست. مه‌هایش هم. تک‌تک اتم‌های وجب به وجب مه‌ای که می‌آید و روی دریاچه‌ی یونیکِ من را، مثل یک لحاف نرم و مهربان، می‌پوشاند تا دریاچه کمی چشمانش را روی هم بگذارد هم یونیک است. دریاچه هم فقط یک‌بار – ولی عمیق؛ خیلی عمیق – می‌خندد و چشمانش را روی هم می‌گذارد. و من آرام آرام غذایم را می‌گذارم توی دهنم و سعی می‌کنم یادم باشد که باز نبلعم. باید یاد بگیرم همیشه خوب بجوم اول، بعد قورت بدهم.

که یک‌هو ویدا مثل یک روح نامرئی و پرازانرژی و خواب‌آلود از پشت می‌آید و با چشمان بسته دستش را دور شانه‌ها و گردنم حلقه می‌کند. بعد گردنش را می‌مالد به پشت گردنم و شروع می‌کند به گرم شدن و ذوب شدن. پوست ویدا همیشه جالب است. پوست ویدا وقت‌هایی که احساس آرامش کند، شروع می‌کند به گرم شدن. ویدا همیشه عجیب بوده و هست. و من فقط می‌دانم هیچ دست‌آورد جدیدی نخواهد بود اگر بخواهم این‌ها را مدام به‌ش بگویم. در دنیای ویدا خیلی هم «واژه‌»ها نمی‌رقصند. در دنیای ویدا فراز و فرودهایی هست که من هنوز واژه‌ی مناسب معادلی برایشان پیدا نکرده‌ام. شاید اصلاً تئوری عدم وجود یونیک بودن و تمام سندرم‌هایی که من به ویدا نسبت داده‌ام همه‌شان ناشی از همین تلاش ناشیانه‌ی من برای پیداکردن نگاشت یک-به-یک‌ای از مفاهیم انتزاعی و ناخودآگاه دنیای ویدا و روح ویدا به تعاریف کلاسه‌بندی‌شده‌ی خودآگاه دایره‌ی واژگانی مغز من باشد. به همین مزخرفی. و درست میان همین فکر این‌که من حق دارم باز تلاش کنم یا نه، لب‌های ویدا را روی گردنم حس می‌کنم. فکر کنم این وسط مسئله حق داشتن یا نداشتن، تسلّط، یا هیچ واژه‌ی قدرت‌ی و یک‌بُعدی‌ای نیست — باید یاد بگیرم راه رفتن در دنیای ویدا گاهی نیاز به کفش‌های مخصوص باله دارد. که معمولاً هم دست‌سازند. و من فقط می‌دانم و مطمئنم همیشه با عشق و پیچیدن باند سفید زخم به دور انگشتان و کف پاها، تا سرحد مچ، ساخته می‌شوند.

خون‌آشام‌ها دقیقاً در چنین پوزیشن‌ای لب روی گردن می‌گذارند و معمولاً هم چشمان‌شان باز است. رو به دوربین شاید. اما ویدا چشمانش بسته‌است. و معنایش این‌ست که یا ویدا خسته‌است، یا ویدا در اوج لذت است، یا ویدا خون‌آشام نیست، یا ویدا آن‌قدر سیر شده که فقط دوست دارد چیزی را به خالکوبی‌های زیر سلول‌های لب پایینی‌اش بمالد. چیزی که شاید در دنیای ویدا یکی از پیش‌شرط‌های لازم برای ارتقا به این درجه، نسبتاً نزدیک به همان مفهوم بی‌شرمانه‌ی یونیک بودن در دنیای من است. هر چه باشد انگار من رسیده‌ام. چه تک‌حذفی، چه تورنمتی، چه با لاتاری، من انگار رسیده‌ام؛ که دمای بدن ویدا به‌سان یک جام قهرمانی طلایی با دسته‌های روبان‌دار و برجسته، دارد به من اعطا می‌شود. و من فقط می‌دانم باید حس خوبی داشته باشم. و باید من هم به همه‌ی هواداران دست تکان بدهم و لب‌خند بزنم. مخصوصاً وقتی انگشتان ویدا دارد آرام آرام لَخت می‌شود روی بقیه‌ی سلول‌هایم.

هیچ‌وقت، راستش، به ویدا نگفتم که من را چه‌چیزهایی رنجانده. رابطه‌ی من و ویدا از آن مدل چیزهای دنیاست که ترجیح می‌دهم طبیعی برگزار بشود و در این جور قسمت‌هایش بیش از حد زور نزنم. ویدا باهوش است. و می‌ترسم گفتن خیلی از چیزهایی که قطعاً خودش باید بفهمد، توهین‌آمیز باشد به باهوش بودن ویدا. و مهربان هم هست. و شاید خیلی موقع‌ها ترجیح می‌داده که من بیش‌تر نرنجم که کارهایی کرده که من هنوز نمی‌فهمم. هرچه باشد، ویدا ویدا است.

باقی غذا را می‌گذارم برای پرنده‌هایی که صبح، خیلی زودتر از من، به عشق دریاچه بی‌دار می‌شوند. برمی‌گردم و ویدا را در آغوش می‌گیرم و تمام تن نازش را بلند می‌کنم با آرنج‌هایم و می‌برم سمت تخت. ویدا لب‌خند می‌زند. این لب‌خند‌های برونی و معصومانه‌اش هزار برابر دوست‌داشتنی‌تر از خالکوبی‌های زیر پوست‌ش است. و واقعی‌تر. مخصوصاً وقتی دست‌هایش هم دور گردنم است؛ آن‌هم نه به‌سان کمربند ایمنی — ویدا به من اعتماد دارد.
روی تخت سرش را می‌گذارد روی سینه‌ام و با انگشتان‌م روی موهای لخت و بلندش برایش لالایی می‌گویم. این‌بار یک داستان جدید که از پشت گوش‌هایش با سه انگشت وسطی دست راستم شروع می‌شود. داستان انگشت‌هایی که یک‌شب در بوران‌ای از فکرهای عجیب، لای موهای لخت دختری که واقعاً یونیک بود گم شدند.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.