23:41 Sunday، 16 June 13
پر بوده
از دروغ
همواره.
و این نه دیریئلیزیشنست، نه خواب و قبض ۱۰۰۰ دلاری جریمهی پارکینگ.
این یک حقیقت سادهست که نباید بیش از ۹ سال از آن گریخت.
۱۳۹۲ – ۱۳۸۳
پایان.
پر بوده
از دروغ
همواره.
و این نه دیریئلیزیشنست، نه خواب و قبض ۱۰۰۰ دلاری جریمهی پارکینگ.
این یک حقیقت سادهست که نباید بیش از ۹ سال از آن گریخت.
۱۳۹۲ – ۱۳۸۳
پایان.
انسان موجودی است اجتماعی
که اجتماع را میآفریند،
بعد تنگ میکند مناسک اجتماع را؛
بعد در تنگنا گرم میکند کالبد را؛
بعد مسئولیت و وجههی اجتماعی میبخشد، نقشهای خلق شده را،
بعد که قالبش سفت شد، رنگ میکند جسم صلب را؛
بعد همهی پیچها را باز میکند.
انسان موجودی است اجتماعی
و اجتماع
- این ولدزنای چموش و واژهفریب -
مخ همه را زده که موجودی است انسانی!
و سطحیزی هستیم که حواسمان نیست جای صفت و موصوف را، زیرکانه و ناجوانمردانه، عوض کردهاند؛
که انسانِ اجتماعی مطلوب اجتماع است، اما نه الزاماً محبوب انسان! (صفت؟ موصوف؟!)
انسان موجودی است اجتماعی
و تف به قالب همهی اکثریت غالب که تنها راه موجودیت را در اجتماعی بودن چارچوب بخشیدهاند.
همین میشود که فریادهای «مرگ بر آنتیسوشیال»شان از ته قلب، هزاران لایک میخورد وقتی یک گرگ وارد شهر میشود.
گرگها موجوداتی اجتماعی نیستند.
گاهی از راه میرسد؛
نرسیده، ناخوانده، غیرمنتظره.
آدم میرود به عقب. خیلی عقبتر از همهی دژاووهای عالم. خیلی عقب. به آن روزهایی که منفور همه بودم!
اما خوب است. اما باعث میشود یادم بیاید چهقدر آرزوی تکتک چیزهایی که الآن دارم را داشتم. ته دلم خوشحال میشم و شاکر. و بعد دوباره برمیگردم. و بعد دوست میدارم چیزهایی از آن روزها را.
حسِ خوبِ اینکه همهی آن آدمهای منفور و متنفّور الآن بزرگ شدهاند دیگر! و خیلیهاشان حتی نای نفرت ندارند دیگر. با خیلی خاطراتشان همان کاری شده که زنها با خاطرات خواستگاران قدیمشان میکنند. نای جرأتیافتن بازکردن صندوقچهی خاطراتشان رو ندارند. بچه وق میزند، شوهر غذا، کار انرژی، پول. ویکند ای هم اگه هست، بالماسکهی فراموشیهاست.
از راه میرسد؛
نرسیده، ناخوانده، غیرمنتظره.
من بیدار میشوم. مسخرهست که فکر میکنم سبزشدن دنیای سفید میتواند پایانی بر تمامی DRها باشد؟
امروز داشتم برای خانمی که هیچ زبانی جز انگلیسی نمیدانست توضیح میدادم چهجوری بعد از هشت بار پرواز ۱۶ ساعته در کمتر از دو سال اخیر، دیگر عادت کردهام و میخوابم راحت!
از راه میرسد؛
مثل سکوت که اگر نامش را بیاوری دیگر نیست (یادش بخیر واژهی «چیستان» و دوران ابتدایی!)؛ سورپرایز هم اگه بدانی دارد میآید که سورپرایز نیست. تمام لذتش به ناخوانده بودنش هست. به چموشیِ اسبِ خرسند ای که تایملاین عادی زندگی را یورتمهکنان و جفتکپران میدود.
اسبی چموش، بر تمام تایملاینهای موازی DRوار ذهن پراکندهی من. اسبی چموش، بر ناباوری همهی رفتنها.
چرا نگاه نمیکنم؟ چرا اینقدر نرونهای شبکیهام لاشی شدهاند که حس میکنم اگر چشمانم را ببندم هم همان صحنه را میبینم؟ من به ناباوری معتادم.
از راه میرسد…
خیلی باورهای رسیدن مستلزم کمی تثبیتند. مثلاً من هر بار که ۱۲ ساعت تایمزون عوض میکنم حتماً باید یکی دو بار خوب بخوابم تا باور کنم (باور کنم؟! هه.) موقعیت جدید را.
خیلی باورها اما، مستلزم آرامشند. آرامش شبهای جمعه، بدون هیچ استرس و دغدغهی فردایش. آرامش زودتر از ساعت ۱۲ نیمهشب به تختخواب رفتن که صبح راحت ۸ صبح پا شی!
خیلی باورها اما، تنها به تعویق انداختن رسیدن است — پارادوکس لاکپشت و آشیل!
کرمهای خاکی قبر آیا، این پارادوکس را میدانند؟
چی می گفتیم؟
بنویس…
آیدینه زیاد حرف میزنه. آیدینه یاد گرفته افسوس گذشته و درس نخوندن و استنف رو نخوره. آیدینه واقعاً فکر میکنه زندگی بدون DR خیلی قشنگ باید باشه. آیدینه، دوست داره مفید باشه، اما نمیخواد مورد تجاوز واقع بشه. آیدینه اینکاگنیتو میخواد.
چی میگفتیم؟
الئو جان،
هستی هانی؟
اه. تو هم که باز با چشمای باز خوابیدی.
پا شو دیگه.
پا شو ببین شهر پر قورباغههای آوازهخون شده.
پا شو ببین آفتاب اینجا به هر کسی سهم خودش رو میده. و کم پیش مییاد که کسی از سر طمع، واسه دیگران سایه بشه. (اتفاقاً غایبانی پر نور حتی)
الئو
من خیلی وقته یادم رفته بنویسم
اما تو بگو.
من شاید از شنیدن نوارهای خالی پشت تلفنهای وری-لانگ-دیستنس بیحوصله بشم. اما وقتی نمینویسمت، غم هست. زیاد.
وقتی نمینویسمت و فراموش میکنی که بتابی. و من توی سایه، سرشارتر از DR میشم. (گرچه برات مهم نیست)
الئو
من خیلی وقته یادم رفته بنویسم
اما راستش
تو که بهتر میدونی، ننوشتن این روزها یه درد داره، نوشتن هزار درد. باید مواظب باشی همیشه. برات مسئولیت داره. (مسئولیت :دی)
با همهی این اوصاف ولی،
شل کردن همیشه بهترین راه حل هست؛
وقتی حتی مرهم بودنِ حضورِ نصفه نیمهی تو هم، آمپولوار است!
اوورکیل است آقا جان، اوورکیل!
پرفکشنیست هستی که باش؛ ایدهآلگرا هستی که باش؛ تمام عمر از سمبلکاری گریزان بودهای که باش؛ شهریوری هستی که باش! اسمش اوورکیل است برادر…
بگیر بخواب، بگیر بخواب، خیال باطل نکنی. با فکرای صد تا یه غاز، حل مسائل نکنی.
لقمههایی که از گلو پایین نمیرن
رو
باید
تُف کرد.
نقطه.
و من
تبدیل میشم به تعارضات خصوصی بین خودِ مخصوص و خودِ عام و خودِ محافظهکارم.
و من
حالم بههم میخورد از ا ین تأثیرها، وقتی تا ده[ها] سال بعد هم ادامه دارند. حال به هم خوردنِ وسوسهکنندهی بیحاصل و خندهآور.
و من
من چرا یاد نمیگیرم ساکت بمانم آخر؟
پاک کردن پیشکش؛ یاد بگیرم بیش از این با نوشتن و گفتن، خراب نکنم.
منِ واقعی وقتی من میشود
که ارزش ناگفتههایش را بداند
ولو اگر تبدیل به آدم یهوری و قیافهبگیر و بهدردنخورای بشود
که همه این سالها ازش متنفر بودهاست.
از فرط غمِ بیدلیل خوابش نمیبرد.
دلش میخواست پنجره را باز کند، سرش را بیرون ببرد
و همین ساعتِ دو نصفه شب، طوری که در تمام دور کرهی زمین صدایش بپیچد، بلند فریاد بزند:
«خواستگارهای لیدی اِل، همه، از جلوُووووووو نظام!»
□
خوابش نمیبرد.
عادت نداشت به خوابش نبردن. میترسید حتماً بیمار شده باشد. با اینکه بیمه بود، اما خُب، حس و حال بیماری را نداشت.
میترسید اگر بیشتر از این فکر کند، بیشتر از این خوابش نبرد.
اصولاً سالها بود به خودش میبالید که مشکل بیخوابی ندارد! اما تازه فهمید بود که دلیلش تنها این بوده که کسانیکه ساعت دقیقای لازم نیست بیدار شوند، ساعت دقیقای هم لازم نیست بخوابند. در نتیجه هر موقع عشقشان کشید میخوابند. و بنابراین هیچ اجباری به زود یا دیر خوابیدن ندارند. پس نهایتاً همهشان هرگز مشکل بیخوابی ندارند.
با اینکه بیمه بود ولی میترسید. ترس که نه، اما حس و حالش را نداشت الکی الکی بخواهد اینور آنور بدود.
سعی کرد به چیزی فکر کند که مطمئناً به سمت دنیای خواب سوقش بدهد.
به خواستگارهای لیدی اِل فکر کرد. و اینکه آنها پستترند یا خودش.
مثل همان قضیه مشکل بیخوابی، اینرا هم توجیه کرد — خواستگارها همهشان حداقل یکبار را مجبور میشوند دروغ بگویند. اما او …
مکث کرد. سعی کرد یادش بیاید آیا دروغی گفته یا نه؟ ناچار شد همه چند سال اخیر را با فیلتر د.ر.و.غ مرور-بک بکند.
چشمانش خوابآلود، ولی مغزش حسابی مشوش و غوغاگون بود.
□
باید میخوابید.
به این فکر کرد که لیدی اِل الآن کجاست.
به این فکر کرد که چرا لیدی اِل هرگز تا به حال مجذوب پروفایل او نشده است.
به این فکر کرد که نکند از بچهگی داشته توجیه میکرده.
به خودِ لیدی اِل فکر کرد.
سعی کرد دنبال یک وهله از خودش بگرد که توجیه نکرده باشدش؛ که توجیه نکرده باشندش؛ که توجیه نشده باشد.
سعی کرد و به عقب رفت و به عقب رفت و به عقب رفت.
آنقدر عقب که لیدی اِل اول اسمش، بعد جنسیتش، بعد ماهیتش، بعد جایگاهش را از دست داد.
آنقدر عقب که سوار سهچرخه بود.
آنقدر عقب که سهچرخهاش به عقب میرفت. عقب عقب. پاهایش در جهت عکس عقربههای ساعت میچرخید ناخواسته.
آنقدر عقب که از دیدن سهچرخهاش ذوق کرد.
واقعاً ذوق کرد.
سهچرخه مال خودش بود. برای او خریده بودندش. با عشق، و ذوق.
لبخندی زد.
و آرام خوابش برد.
گوگولی گولو بیدار شیم! گوگولی گولو حالا دیگه وقت خوابه…
– وقتی آلارم ساعت ۹ صبح و آلارم ساعت ۹ شب هر دو به منزلهی ۲۰ مایل رانندگی در یک مسیر یکسان و در دو جهت مختلف هستند. فقط :دی
دوست دارم ولی. : )
لذتِ نگفتن. لذتِ ننوشتن.
و چه خوب است که نوشتن ِ اغراق به اینکه ننوشتن لذتبخش است، خودش لذتبخش است!
هُرم را دوست دارم. چون در تنهایی مینویسم. چون گاهی برای ریچارد، گاهی برای الئو، گاهی برای خودم، حتی برای اردکهای اولیه، مینویسم.
… و کسی محکومم نمیکند.
وب۲ هم خوب است. منتهی لذت کتاب خواندن به همیناست که جای خاصی برای مطرح شدن آن وسط ندارد. که تنها میخوانیاش و اگر هم نظر مزخرفای (غالباً برگفته از خودشیرینبینی) داشته باشی، نمیتوانی آن را کامنت بذاری و لایک کنی.
دلم کتاب میخواهد. کتاب خوب. و لذت ِ فکر کردن و ننوشتن به جملههایش. و لذت ِ محض قضاوت نکردن و قضاوت نکردهشدن.
من، حتی اگر DRم ناشی از خودشیفتگی هم باشد، گرمای هُرم را خیلی دوست دارم.