۱۲:۴۴ پنجشنبه، ۱۴ ژانویه ۲۰۲۱

تمام هیولاهایی که می‌کُشَم را،
باید سرشان را جمع کنم در یک صندوق‌چه‌ای
تا پس‌فردا که باز توی صورتم ایستادی و زبان‌‍ت هم دراز بود
نشان‌‍ت بدهم و بگویم
«من از پس تمام این درّه‌ها دارم می‌آیم…»

نقطه.

۰۶:۰۶ جمعه، ۸ ژانویه ۲۰۲۱

نفس‌های‌م مینیمال می‌شوند،
مغزم ولی،
هم‌چنان با غبارهای‌ش دست و پنجه نرم می‌کند.

من،
به خیلی چیزها هنوز امیدوارم؛
اما کم‌کم دارد باورم می‌شود
گاهی
بی‌دار شدن می‌تواند بسیار بسیار تدریجی باشد — یک ایمان ساده‌ و کوچک جدید در هر شبانه‌روز.

من،
قلّه را،
در همین حوالی اقیانوس،
لمس خواهم کرد،
عزیزجانم.

۰۷:۲۱ پنجشنبه، ۳۱ دسامبر ۲۰۲۰

زمستان‌م می‌کنی و من،
حتی با سوزاندن آخرین تکه‌های زباله‌های بازیافتی و غیربازیافتی‌ام هم،
نمی‌توانم خودم را گرم کنم.

زمستان‌م می‌کنی و من،
زخم‌های خودم، به‌علاوه‌ی زخم‌های تو، به‌علاوه‌ی زخم‌های تو روی من، به‌علاوه‌ی زخم‌های من روی تو، را درمی‌نوردم
بارها
و بارها
و بارها…
تا با موفقیّت سرشار بشوم از خاکستری و نفرت و تاریکی.

زمستان‌م می‌کنی و من،
مغزم یخ می‌زند؛ و در حافظه‌ی غیرآلزایمرپذیرم فقط این تکرار می‌شود که:
زمستان‌های قبل [تر از تو] هم گذشتند،
این نیز بگ‍…

۱۸:۵۱ شنبه، ۲۶ دسامبر ۲۰۲۰

سلام،
وقتی به خودم برسم (شاید ۵ دقیقه‌ی آخر شب، اگر نَمی‌رم از خواب باز)
عمیق می‌شوم تا بفهمم باز
که اشتباهی هم اگر بوده باشد، از گم‌شدن نبوده؛
بلکه از اشتباه پیدا شدن‌م بوده،
که این شکلی برای میرداماد و منهتن دلم تنگ می‌شود.

سلام،
دو دقیقه بیشتر وقت ندارم…
فقط خواستم بگویم،
لطفاً سهم من را دور نریزید. قول می‌دهم برگردم یک‌روزی…

۱۲:۵۵ چهار شنبه، ۲ دسامبر ۲۰۲۰

اگر در خلالِ روایتِ تجارب منتهی به زخم‌های عمیق جنگ‌های ماقبل از اعتقادم به سان تسو،
به مادمازل «آ»
به این نتیجه رسیدم که عدم امنیت روانی (این‌سکیوریتی) رابطه‌ی مستقیم با جای‌گزین‌پذیربودن (ری‌پِلِیس‌بل‌یتی) [از منظرِ درونیِ خودِ شخص] دارد،
پس
ریشه‌ی دل‌تنگی‌های وسوسه‌آمیز
– علی‌رغم امنیّت روزمره –
را کجا می‌توانم جستجو کنم، عزیزدلم؟

(من هم شاید وقت‌هایی که خواب نیستم، بی‌دار هم نباشم.)

پ.ن. و استاد «ک» می‌گفت، یکی از درمان‌های مؤثر و پای‌دارِ پریشان‌حالی و اضطراب، همانا صرف خلاقیّت است. و خلاقّیت در ابداع روش‌های نوینِ برقراری و تثبیتِ امنیّتِ خاطر می‌تواند یک تیر با دو نشان باشد (زنده‌باد گرمای هُرم). و من هنوز که نرسیده‌ایم، دلم برای آینده‌ای که دلم برای این روزها تنگ می‌شود، تنگ می‌شود، نازنین.

۱۵:۳۹ یکشنبه، ۲۹ نوامبر ۲۰۲۰

سلام،
من یک غریبه هستم.

[با صدایی بلند و رسا و کشیده داد می‌زنم:] «آیا
زخم‌هایِ نه-چندان-مشهود-در-نگاه-اوّلِ من،
مصدّع اوقات شما می‌شود؟»

[و بعد، آرام در گوش نجوا می‌کنم:] «البته اگر به کسی نگویید،
من هم
– تا حدّی که چندش‌آور نباشد و پاک‌کردن لکه‌های‌ش دردسر نشود –
بعضاً حتی فِتیش‌وار،
با آرام آرام مالیدن زخم‌ها[ی‌م/ی‌ت/ی‌مان]
آرام‌تر و انگیزش‌مند‌تر می‌شوم.»

سلام،
هنوز بیدارین؟

۰۵:۰۱ یکشنبه، ۲۲ نوامبر ۲۰۲۰

دوباره گم شدن‌م را
باید
هر بار،
که بی‌دارم کنی،
بی‌زبان،
جشن بگیریم.
شاید؟

واژه‌ها از مغزم…
آیا؟

تمام دودهای داخل جمجمه‌ام،
تمام ترس‌های زیر پوست آرنج‌های‌‍م،
تمام ناباوری‌های پشت پلک‌های‌‍م،
باز می‌زنند بالا؛ به رگ‌هایم، به بالانس لامذهب هورمون‌های‌‍م؛
وقتی باز،
باز،
باز
یادت می‌رود که
بین گوش‌های کسی که داری فقط خودت را مرور می‌کنی برای‌‍ش
هم
یک آدم نشسته.

من هم نکند باید
خودم را
فراموش کنم…
الزاماً؟

۱۶:۲۱ پنجشنبه، ۱۹ نوامبر ۲۰۲۰

کاش وقتی بزرگ می‌شی
من هیچ‌وقت زوال عقل نگیرم
که اعتراف کنم
چندین بار، این روزها و این ماه‌ها، خواسته‌م
با گهواره‌ت بذارم‌‍ت جلوی ایستگاه آتش‌نشانی
و با گریه فرار کنم
و تو باد گم‌‍تر از تو بشم،
عزیزدلم.

۰۶:۳۴ شنبه، ۱۴ نوامبر ۲۰۲۰

شاید هم آخرش
ریشه‌ی همه‌ی این ترس‌ها
به شب‌های سردی برگرده
که من نه‌تنها فراموش و علی‌السویه،
بلکه علناً دریغ می‌شده‌م.

(کنتور نه، حق مسلّم هم نه، اما رسوب می‌بندد و ممکن‌ست باز مؤکدّداً کیپ بشود؛
همه‌ی روزنه‌های شادی‌های لحظه‌ای، و مکرّر
که مبدّل به تلّ‌ی منظّم از دست‌نیافتنی‌های محقّر می‌شوند.)

شاید هم آخرش آدم‌ها
یاد بگیرند «مهربان بودن» ساده‌ترین و عمیق‌ترین خصلتِ بسیار آن‌دِر-رِیتِد آدمی‌ست، که تحقّقِ فراموش‌شدنِ تعمّدی‌اش این روز‌ها گویا باب جدیدی از تمدّن و تعقّل شده…
(ای تف به ذات همه‌ی تفکّرات بی‌شعورشان و ‌تخیّلات بی‌ذوق‌شان!)

شاید هم آخرش،
ولی،

وااااقعاً هییییچ اتفاق خاصی نیافتد.
و نیویورک هم‌چنان خسته و بزرگ و دوست‌داشتنی به راه خودش ادامه بدهد،
و تهران مغرور و مغموم،
و سان‌فرانسیسکو بی‌بند،
و همه‌ی شهرهای دیگری که زمانی، تکّه‌ای از من را…

شاید…

شبِ همه‌ی شهرهای مهربانِ مهر بان [ ِِ من]،
بخیر.

۱۷:۵۷ چهار شنبه، ۴ نوامبر ۲۰۲۰

چشم‌های‌‍م
آرامش را
از گوش‌های‌‍م
تغذیه می‌کنند…

می‌شنوی؟
می‌شنوی؟
می‌شنوی؟

این همان شب‌هایی هستند که سال‌ها در انتظارشان بودیم
تا هر کدام را یک سال زندگی کنیم…

می‌شنوی؟
(چشم‌های‌‍ت رو ببند و با من باش.)

آرامشی را…

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2020 blog.horm.org