23:06 جمعه، 18 ژانویه 19

تو یادت نیست شاید،
اما من و این رودخانه
سال‌هاست که در دو جهت مخالف کنار هم راه می‌رویم شب‌ها؛ و هم‌چنان به هم علاقه و ذوق داریم…

تو یادت نیست شاید،
اما من و این شب‌ها
سال‌هاست به شوقِ بودنِ با هم تمامِ روز را می‌دویم و در تهِ دل‌مان منتظریم برسیم و بنشینیم بحسّیم و بنویسیم…

تو یادت نیست شاید،
اما من و این نوشته‌ها
سال‌هاست زخم‌های همدیگر را می‌شوریم و/تا تازه نگه می‌داریم. شاید هراس‌مان از جای‌زخم‌هایی است که ممکن‌ست هرگز از بین نروند. همین ترس از ترسِ شکستِ دائمیِ مضاعف‌ست که نوشتن را ترغیب می‌کند…

تو یادت نیست شاید،
اما من و انگیزه‌های قدیمی
خیلی مهیّج‌تر توی کوچه می‌دویدیم آن سال‌های دور. تا این‌که وقتی زمین خوردیم و زانوهای‌مان خون آمد، فهمیدیم بزرگ شدن بزرگ‌ترین اشتباهِ ناخودآگاهِ هر کودک‌ای است؛ خیلی خیلی قبل‌تر از بلوغ.

تو یادت نیست شاید،
اما من…
من…

من هم دارد مثل تو، از یادم می‌رود خیلی چیزهایِ آن روزها…

16:38 چهار شنبه، 16 ژانویه 19

و کوچه‌های موهای‌‍ت
از باران
تهی مباد…

20:30 چهار شنبه، 2 ژانویه 19

فریب می‌دهم
خودِ ساده‌ی شکننده‌ام را
تا بیش‌تر پابه‌پایم بیاید
در طیف‌هایی از خاکستری و نارنجی
به دوردست‌ها
.
.
.
آه اگر زمین گرد نبود،
من بهانه‌ای مستدل‌ برای یافتنِ دورترها
می‌داشتم.

22:33 یکشنبه، 23 دسامبر 18

مثل فریدا،
به
درد …

مثل ارنست،
به
نوشتن…

مثل نیویورک،
به
زندگی…

20:28 پنجشنبه، 13 دسامبر 18

به کلئو گفتم ولی،
من بیش‌تر از هر کس دیگری که اطرافم می‌شناسم
این‌روزها لبِ پنجره، به دوردست…

01:21 جمعه، 7 دسامبر 18

ویدا بعد از تیخوانا،
شد «ویدای بعد از تیخوانا».

تیخوانا بعد از ویدا،
شد «تیخوانای بعد از ویدا».

من بعد از تیخوانا و ویدا ولی،
یک شب‌هایی در دسامبر،
احساس می‌کنم هرگز دیگر بی‌دار نشده‌ام.

00:01 پنجشنبه، 6 دسامبر 18

تمامِ نکرده‌هایم را
که تمام این سال‌ها گذاشته بود برای سبتیکال‌یِر،
لای همه‌ی برگه‌های سفید شلوغ و پلوغ گذاشته‌ام یه گوشه.

و خودم،
به این فکر می‌کنم که
نکرده‌های زندگی همیشه تعدادشان از کرده‌ها بیشتر است؛ حتی برای منی که با انزوال از سوشال‌مدیا، هیچ زندگی ویترینی‌ای ندارم. و من هنوز منتظر اختراع تونل زمان هستم که احمقانه‌ترین چیزهای بی‌تأثیر در زندگی‌ام را عوض کنم صرفاً برای این‌که کابوس‌هایم تمام بشوند. از زخم‌های شب‌های امتحان‌های بی‌ربط دانشگاه گرفته، تا سردی دست‌های دسامبرهای کنار جدول و دلهره دویدن از وسط اتوبان، تا تمام فوبیاهای غیرواقعی موروثی که بعضاً در زمان خودشان ارزش‌های اجتماعی هم بودند.

یک روز برمی‌گردیم.
یک روز همه‌مان برمی‌گردیم.
یک روز همه‌مان برمی‌گردیم به همان‌جایی که برف می‌آمد و تمام تهران را می‌شد در دو نفر، و قدری کفش‌های خیس و تاکسی‌های گرم و خوشبو، خلاصه کرد.
برمی‌گردیم و بی‌دار می‌شویم و از تمام مترسک‌های دریاچه با خیال راحت دوری می‌جوئیم.

مزرعه که هر سال محصول می‌دهد! ما چرا در جشن شکرگزاری‌اش، شراب نخوریم؟ : )

23:49 چهار شنبه، 5 دسامبر 18

باز نوامبر را پریدم.
باز ماهی بود که پریده شد.
باز من آن‌قدر ترسیدم و درگیر ترس‌هایم و بی‌خوابی‌هایم شدم که یادم رفت برای گرم‌شدن گاهی همان هُرم ساده و دریاچه‌ای و بی‌غل و غش، ولو سطحی هم کافی‌ست.

خیلی از شب‌های نوامبر سردم بود. و ذهنم و دست‌هایم سردتر.

گربه‌ها
وقتی می‌ترسند،
یا رو‌به‌جلو با چنگال‌های بیرون‌آمده جیغ می‌کشند؛
یا اول حسابی فرار می‌کنند، بعد در نقطه‌ای نسبتاً دور برمی‌گردند و زل می‌زنند به چیزهایی که ازش گریخته‌اند.

آدم‌ها
نیز
گاهی
کاملاً همین‌طورند،
و فقط مدت زمان فرارشان گاهی به ده، بیست، یا سی سال هم می‌رسد.
اما هرچه‌قدر هم طول بکشد،
باز
وقتی آن‌قدر دور بشود که حس کنند دیگر امن است
برمی‌گردند و به عقب نگاه می‌کنند.

من
به‌سان گربه‌ی ترسیده‌ای از نیویورک،
از دور خیلی نگاه می‌کنم.
می‌دانم احتمال این‌که چیزی آن‌قدر بخواهد به من و زل‌های کاملاً محتاطانه‌ام توجه کند که تهدید حساب بشود بسیار کم است،
اما با این حال هوشیارانه فقط نگاه می‌کنم و
می‌کنم و
یاد تمام عابرهایی می‌افتم که برگشتند، نگاه کردند، دیدند فقط من و خود خودم هستم، و رد شدند.

جوجه‌تیغی درونم این وسط جمع می‌شود.
تمام خارهایی که پرتاب نکرده
و تمام ویش‌بون‌هایی که نشکانده…
تنها آرزویش شاید این روزها ریفیل کردن تیغ‌های جوانی‌اش باشد.
که آن هم باز اگه به ذات چندان نچسب‌ش نگاه کنیم، احتمالاً با سیصد تا تیغ بعدی هم کاری را از پیش نخواهد برد.

من،
گربه نیویورکی،
و جوجه‌تیغیِ غرقه در گذشته،
آروزهایمان را
روی طاقچه‌ی بارانیِ تهرانِ همان سال‌های قدیمی…

23:55 چهار شنبه، 31 اکتبر 18

من،
بر خواب‌هایم مسلط می‌شوم.
مسلط‌تر از همیشه…
تمرکز می‌کنم روی درک کامل هوشیاری و حضور، وقتی توی آلفا بین سه دنیای موازی در رفت و برگشت هستم؛ و فقط توی یکی‌شان تو با لب‌خند، تو با موهای لخت و نگاه همیشه مهربان‌ت، منتظرم هستی…

من،
تئوری‌های توی سرم و زخم‌های باز دست‌هایم را به خواب می‌برم.
حتی در خواب هم، به‌نظرم پَشِن، واقعاً بین کارفرماها و عُشّاق، بین هر دو گروه، کاملاً آندِررِیتِد است.
و دپریشیئیشنِ ناشی از زخم‌های روزمره در محیط‌های شور، یقیناً به دپرِشِن سوق پیدا می‌کند؛ چه نِگَتیو باشی، چه نباشی…

اکتبر،
خودش را دارد به ماه‌ای پر از نوشتن بدل می‌کند…
ماه‌ای که آخرین تیزی‌های من هم دارند
می‌افتند و لبه‌هایشان کاملاً صاف می‌شود.

اکتبر،
شاید حتی باران هم ببارد.

خنده‌های دلقک،
خنده‌های دلقک،
دلقک،
خنده‌های‌ش،
توی گوشم و سرم که هِی انعکاس پیدا می‌کند،
بلندتر و بلندتر می‌شود؛ و جیغ‌تر، و اثرگذارتر…

دلقک خودش تراماست.
یک‌جور هالووین جیغ‌دار از مترسک‌ای که مسخ شد. مترسک‌ای که یک شب چنان توی نقشش فرو رفت که نسل کلاغ کلاً منقرض شد و کشاورزانی که سرشان تا دسته توی گندم‌های خودشان بود مجبور شدند به‌جرم تفاوت فرهنگی، از کار بی‌کارش کنند.

خواب می‌بینم دوباره ئی‌تی‌وار من را روی سبد جلوی دوچرخه‌ات گذاشته‌ای تا قایم‌م بکنی و ببری. می‌دانم خواب‌ست، ولی بوی شیرینِ قسمت‌های چسب‌ناکِ گذشته بدجور گاهی وسوسه‌انگیز است. می‌دانم روی گذشته‌ام، مخصوصاً خیلی دورها، باید عوارض بدهم. می‌دانم هر بار لمس کردن این چیزها برای جسم و روحم عوارض دارد. عوارضی که نه از یاد می‌روند به این زودی، نه زخم‌شان پاک می‌شود به زودی. حداکثر باید از یادشان ببرم در مرور زمان.
از یاد که می‌روم

□ □ □


از یاد که می‌روم
یادم می‌افتد که ترس‌های آدم‌ها، گاهی، تعریف‌کننده‌ترین فاکتورِ ذات‌ و حقیقت‌شان است.

یادم می‌افتد که سایز ترس‌های آدم‌ها، ربطی به سایز خودشان ندارد — آدم‌های بزرگ گاهی ترس‌های کوچک دارند. آدم‌های کوچک گاهی ترس‌های بزرگ دارند. و ترس‌های من از تمام سیاه‌چاله‌هایی که ازشان پریده‌ام اما ربایش و جاذبه‌شان هنوز پاهای من را نرم‌نرم پس می‌کشند، این روزها متورّم شده‌اند، لامصب‌ها.

تقصیر خودم بود شاید. باید همان شب‌ش آن‌قدر در دریاچه غرق می‌کردم تمام مغزم را، که یخ بزند و فراموش کند سنگینیِ همه‌ی آخرین نگاه‌ها و آخرین لب/پوز-خندها را. اما بی‌حوصله بودم و فقط به فرار کردن فکر می‌کردم.
ترس‌ها، مثل زامبی‌اند — کُند حرکت می‌کنند، اما خودشان را می‌رسانند. و فرار، فقط زمان می‌خرد و هیجان‌ش را کش می‌دهد. همین.

همیشه بدترین ترس‌ها، ته‌شان آرزوی موفقیت هست! اما امان از ناامنی‌های بی‌مأمن که نأمانوس می‌مانند و منحوس می‌شوند. طلسم‌شان می‌ماند و هر چند وقت یک‌بار، بی‌وقت، خِفت می‌کند باز یخه را آخر شب. و من می‌مانم و باز سکوت ساعت‌های سرد و صامت تا صبح، با صداهایی که در سرم نه تسلیم می‌شوند، نه تسلیم می‌کنند. من و ترس‌ها و صداها، تا صبح توی حباب مثل سه سیّال می‌لولیم و می‌غلطیم. کاش حداقل آن‌ها لذت ببرند، شرعاً!

من، گاهی، سرما را از لمس سلول‌های صورتم می‌گیرم. تو که می‌خوابی من و تمام فاصله‌ها و نیم‌فاصله‌ها تا صبح سرک می‌کشیم به همه‌ی سرفه‌های سرد سال‌های سکوت و سربه‌زیری. صدا، سایه، آسمان سنگین و صاف زمستان. سرمای واپس‌زده‌ی همه‌ی سال‌هایی که نیویورک تنها بود و می‌ترسید.

به نتیجه می‌رسم که آدم‌ها با ترس‌هایشان می‌خوابند. و در تمام طول روز حسابی حال‌شان گرفته می‌شود اگر احساس خطر کنند که کسی می‌خواهد عروسک‌شان را بدزدد.
آدم‌ها به عروسک‌های‌شان نیاز دارند تا در طول روز انگیزه برای جمع کردن هیزم و آذوقه داشته باشند تا از تمام سردی‌های شب بگذرند. ناخودآگاه آدم‌ها عروسک‌های‌شان را آن‌قدر خودخواهانه گاهی دوست دارد که حتی به خودآگاه آدم‌ها هم نمی‌گوید. این می‌شود که فروید و امثالهم باید ساعت‌ها بیل بزنند تا برسند به مخفیگاه همه‌ی عروسک‌ها. اینجا دقیقاً همان جایِ عمیقی است که تنها خیلی بنیادی‌ترین صداها و واکنش‌ها تردّد می‌کند — جیغ، نفرت، هراس، و فرار.

شاید
بزرگ‌ترین اشتباه من این بود که فکر کردم آدم‌هایی که عروسک‌هایشان خیلی واضح از توی سوراخ چشمان‌شان پیداست، حتماً اُپن هستند که به‌اشتراک بگذارند تا با هم بازی کنیم.
اما سخت در اشتباه بودم.

آدم‌ها گاهی تله‌های دردناکی هستند خودشان، بدون آن‌که بفهمند. (و حداکثر بوی جنازه‌های گیر افتاده توی تله به‌شان یادآوری می‌کند که چه‌قدر تله‌ناک بوده‌اند.)

ترارزوی دو کفه‌ایِ مابینِ ترس‌ها و اسباب‌بازی‌ها به کنار،
من در تمدّدهایم بدجور غرق بارانی آبی مشهور می‌شوم.
باور کن، باور کن، باور کن،
خیلی خیلی سخت است گاهی به این‌ها بفهمانی که همه‌ی تلاش‌هایشان در اصل برای همان صدای باران دمِ صبح‌ست.
برای همان صدای خروس و نیمرو و بوی باران روی خاکِ اصیل و بی‌منّت؛ که لازم نیست با هر خبری از اخبار نگرانش باشی.
بوی همان باران‌های قدیمی.
بوی همان…
همین همانِ همیشگی…
همین.

23:59 یکشنبه، 7 اکتبر 18

بدو بدو با کفش‌های تاریک‌م خودم را به ایستگاه قطار می‌رسانم. ساعت ۸ شروع آخرین سانس است، و ساعت ۹ شب درب سالن بسته می‌شود دیگر. و من هنوز رابطه‌ی مبتنی بر اینفلوئنس با قلچماق‌های دم در برقرار نکرده‌ام. (یک امتیاز منفی برای پرفرمنس من.) و من باید برسم.

یکی یک‌جایی در یک مذهب‌ای شاید یک‌بار گفته که هفته‌هایی که برکت نداشته باشند، در آن‌دنیا نفرین‌شان یخه‌ی آدم را می‌گیرد. و تمام اعضا و جوارح بدن هم گواهی می‌دهند که آن هفته یک عالمه کالری سوزانده و سلول پوسانده‌اند، که ته‌ش هیچ…
و یک‌شنبه‌ها آخرین روز هفته‌است، برای من‌ای که ادعا می‌کنم از بلو-ماندِی‌ها نه رنجی می‌برم و نه هراسی دارم؛ و بعضاً دیده‌ام که خیلی خوب بلدم مثل سگ به‌خودم دروغ بگویم.

تمام طول مسیر حواسم هست که کدام در به پله‌های خروجی ایستگاه نزدیک‌تر است. و سعی می‌کنم با کسی سرِ اسمال‌تاک را باز نکنم که موقع رسیدن بخواهم خداحافظی دوستانه و اینفلوئنشیال‌ای برگزار کنم. نهایتاً درِ ایستگاه سن‌فرنسیسکو درِ قطار که ساعت ۸:۴۵ باز می‌شود سریع می‌پرم پایین.

دوباره می‌دوم. یادم می‌آید بدنِ انسان برای دویدن‌های بعد از ۳۰ سالگی از نظر فیزیکی اپتیمایز نشده — نه طبق تکامل، نه طبق آفرینش. برای همین هم هست که فوتبالیست‌های بالای ۳۰ سال به تیم ملی دعوت نمی‌شوند… اما یادم می‌آید دروازه‌بان فلان تیم ۴۰ سالش بود… من مثل سگ به‌خودم… باز…

نفس‌م بند می‌آید و هم‌چنان می‌دوم. ریتم تنفس ورودی از بینی و برون‌دهی از دهان را منظم اجرا می‌کنم تا حداقل دیافراگم‌م و معده‌ام درد نگیرند. امان از ضربان قلب الکی بالای ۲۰۰… می‌دوم و از تلاش‌م لذت می‌برم. مهم نیست من به نابرابری‌های شرایط محیطی دچارم — من خودم به‌وفور روضه‌ی این‌که مسابقاتِ موتورسواری در کلاس‌های مختلف بر اساسِ حجم موتور به سی‌سی برگزار می‌شوند را بارها برای اطرافیان و شاگردانم خوانده‌ام. اما این‌بار موتور ۳۰۰ سی‌سیِ قلب من واقعاً برای رسیدن به درب سالن قبل از ساعت ۹ دارد از جان و دل مایه مایه می‌گذارد.

۸:۵۷ دقیقه چراغ سالن را از دور می‌بینم. روضه‌های “لست مایل” و چگونه ممارست کلید رستگاری‌ست، و ایت‌ز نات دان، آنتیل ایت‌ز دان، را توی سرم زمزمه می‌کنم. گاهی آهنگ‌ها و منولوگ‌های قدیمی، اگر در زمان مناسب و مکان مناسب استفاده نشوند، تهوّع‌آورند. حالا یا منشا اصلی‌ش مغزم است یا قلب‌م یا معده‌ام، نمی‌دانم، اما می‌خواهم بالا بیاورم. این یکی از درجات طبقه‌بندی‌نشده و کانتروورشیالِ مازوخیسم است — وقتی نه منشا و نه واسطه‌ی لذت از پیش تعریف‌شده‌اند، و نه اختیار و اراده در بطنِ خودآزاری جریان دارد. اما هر چه باشد، هم لذت هست هم آزار. و جز من کسی به سمت تابلوی نئون قرمز سالن نمی‌دود.

راست‌ش، توپِ سگ دروغگوی درونم را اگر به دوردست‌ها پرت کنم تا دقایقی دور بشود، نزدیک‌ترین تخمین‌م این است که آزارش تمام ساعت‌های بقیه‌ی ۶.۷۵ روز هفته بوده که از خودم دزدیده‌ام، و خودخواه نبوده‌ام به‌قدر لازم؛ و لذت‌ش صرفاً در کُنه و بطنِ نفس رقابت‌ست، ولو یک‌نفره… وگرنه ریچارد که سال‌هاست خودکشی کرده، و سایرین هم احتمالاً یا آن‌قدر خودشان را گم کرده‌اند که یک‌شنبه نمی‌دانند چیست، یا آن‌قدر خودشان را پیدا کرده‌اند که با انگیزه و پازیتیویتیِ کاملاً اسکجول‌شده زود باید بخوابند تا دوشنبه ۶ صبح برای صبح‌ای پروداکتیو به همراه یوگا و صبحانه و پادکست‌های انگیزشی آماده باشند.

“ثانیه” گاهی آندِررِیتِد است. ساعت من ۹:۰۰ را نشان می‌دهد، ولی ساعت قلچماق‌ها را نمی‌دانم. هیچ‌کدام‌مان هم نه علاقه و نه استعداد لازم برای آی-کانتکت را نداریم. من گاهی محافظه‌کاری‌ام مردم‌گریزتر از آن‌چه هستم می‌کُنَدَم‌ام، و قلچماق‌ها هم ترجیح می‌دهند شب را با کمینه‌ی احتمال درگیری فیزیکی و چانه‌زدن پیش سوپروایزرِ تازه‌به‌دوران‌رسیده و میدل‌منیجرشان برای یک‌دست پیرهن سفید نو، سپری کنند.

از پشت شیشه نگاه می‌کنم. کس خاصی نیست. یعنی کسانی که هستند را نمی‌شناسم. خب، راستش، من خیلی وقت‌ست با این جدیدی‌ها نشست و برخواست نمی‌کنم. حتی سلام هم نمی‌کنم گاهی. مطمئن‌ام بعد از این همه وقت قطعاً آن‌ها هم کلی استریوتایپ و کلیشه از نوک کفش من تا خط‌ریش من ساخته‌اند توی ذهن‌شان؛ آن‌قدر که گاهی از پشت چشم‌شان می‌زند بیرون وقتی ناخواسته توی راهرو رودررو چشم‌تو‌چشم می‌شویم. اما، علی‌الحساب، به دَرَک – من نه انگیزه‌ی پرزنت و دفاع کردن از “ما قدیمیا” را دارم، نه علاقه و دل و دماغِ دو ساعت گوش کردن به همه‌ی مزخرفاتِ کول‌بودنِشان را که تهش می‌فهمم واقعاً هیچ پُخ جدید‌ای نیستند. (و این، دقیقاً همین، مدل از پیری چیزی است که من وقتی کول بودم خودم، ترجیح می‌دادم به‌خاطرش از پیر‌پاتال‌های هاف‌هافو دوری کنم.) و من، هیپوکرات‌ام که بالا می‌آید باز، سگِ دروغ‌گوی درونم را به‌خاطر بی‌کفایتی در انجام مسئولیت‌هایش اخراج می‌کنم.

خیلی هم هوس نوشیدنی نکرده بودم راستش. من نه اهل نوشیدنم آن‌قدر که باید باشم، نه خیلی رفیق خاصی دارم که راحت مست کنم پیش‌ش و با هم بخندیم و فردا صبح یادمان نیاید چه‌جوری رسیدیم خانه. از بُعد مسابقه یک‌نفره هم، خب گاهی پیش می‌آید که مسئول محترم خط پایان آن‌قدر فکرش درگیرِ برنامه‌ریزی برای سکس شب‌ش است که حضورذهن ندارد برای تک‌تک کسانی که از خط پایلن می‌گذرند پرچم تکان بدهد. من هم که اولین بارم نیست دوم شده باشم، که بخواهم موقع عبور از خط پایلن الزاماً چشم‌هایم را باز نگه‌دارم و همه‌ش را ببینم. همه‌شان عین هم‌ند؛ مهم این‌ست که هیچ باری وسط راه برنگردم.

برای قطار برگشت عجله خاصی ندارم. همین عجله نداشتن، جنس و تکست‌چر و ظرافتِ ملایمت‌های زمان را، و نوع نگاه و لب‌خند ساعت‌مچی‌ام را، عوض می‌کند. من وقتی دیرم نیست، زندگی را بیش‌تر دوست دارم. سگِ درغگوی درونم هم از رها بودن قلاده‌اش و کِیفِ بی‌دغدغه شاشیدن به هر میله درختِ رندومِ توی خیابان، شعَف و ریوارد خودش را دریافت می‌کند. پاهایم هم، با خیال راحت، فارغ از تاریکی یا روشنی‌شان، گم می‌شوند.

قطار برگشت ساعت ۱۰:۳۰ را می‌گیرم. شو هنوز تمام نشده که ارازل بریزند توی قطار و بدمستی کنند با خنده‌های عقده‌دار‌شان و خاطراتِ بی‌مصرف و سرشار از کم‌عمقی و رطوبت موضعی‌شان. واقعاً بیچاره راننده‌ی قطار ساعت ۱۱ و ۱۱:۳۰.

من ساعت حدود ۱۱:۱۵ دارم کفش‌هایم را در می‌آورم. موفقیت‌آمیز بود از نظر خودم. این‌که اعضا و جوارح چه بگویند هم به‌دَرَک. دَرَک هم چه دَرک بکند و حمایت کند، چه دَرک نکند و شکایت کند، من کار خاصی از دستم برنمی‌آید — این روزها گردتر از آن هستم در سرازیری که بخواهم دنبال تک‌تک پوست‌تخمه‌ها بدوم این‌ور و آن‌ور. فوق‌ش برگ جریمه می‌آید دمِ درِ خانه و من یک یادگاری بیش‌تر از امشب به صندوق خاطرات‌م خواهم افزود.

دعا می‌کنم یا خوابم ببرد و ریچارد باز خیلی سفید و زلال، با همان سبیل‌های بانمک همیشگی‌اش، برایم شعر بخواند؛ یا اگر بی‌دار ماندم کسی یا چیزی یادم نیاندازد که یکی از اهداف این ماه‌م ریشه‌یابی این مهم است که چرا دوشنبه‌ها گاهی بی‌جهت و بی‌رمق از خودشان ترس‌ناک‌تر می‌شوند. با ریچارد یا بی‌ریچارد من یک ملافه‌ی خیلی سفید احتیاج دارم فقط.

سفیدتر از همه‌ی گناه‌های کرده و نکرده‌ام.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.