04:39 یکشنبه، 26 آوریل 15

ساعت چهار صبح که از لابی وارد آسانسور می‌شم یهو قبل از بسته‌شدن درب آسانسور یهو خاطر‌های-تو دستش رو می‌ذاره لای در و در دوباره باز می‌شه. خاطره‌های تو می‌یاد توی آسانسور و بهم لب‌خند می‌زنه. درست مدل بقیه همسایه‌ها که زبون هم رو نمی‌فهمیم فقط لب‌خند می‌زنه. چیز آکوارد‌ای نیست که بخواد گوشی موبایل‌ش رو از جیبش در بیاره و باش ور بره که نخواد فضا خشک و عجیب پیش بره. من هم در نمی‌یارم. بهش لب‌خند می‌زنم. یه‌کم جا خورده‌ام. اما بعدش به خودم می‌یام و دکمه طبقه ۶ رو فشار می‌دم. بهم لب‌خند می‌زنه. می‌ترسم طبقه شیش پیاد شه. البته اگه پیاده شه احتمالاً تو راهرو گم می‌شه. من همیشه از آسانسور ساختمون E می‌یام بالا آخه و معمولاً بقیه ساکنین ساختمون F از این آسانسور نمی‌یان بالا؛ و معمولاً وقتی طبقه ۶ پیاده می‌شیم اونا تو راهرو گم می‌شن. خاطره‌های-تو ولی هیچ دکمه‌ای رو فشار نمی‌ده. خاطره‌های-تو به هیچ طبقه‌ای تعلق نداره. خاطره‌های-تو هیچ‌وقت توی هیچ راهرویی گم نشدن. متأسفانه.

طبقه ۶ من یه گودنایت لایت می‌گم رو به در آسانسور. پشت‌م بهش‌‍ه. با لب‌خند جواب‌م رو می‌ده. خاطره‌های-تو خیلی صامت‌تر از اون‌ی‌‍ه که فکرش رو بکنی. و دکمه طبقه ۷ رو فشار می‌ده. من از آسانسور خارج می‌شم و وقتی پشت‌سرم در بسته می‌شه یهو فکر می‌کنم. من هیچ‌وقت طبقه ۷ نبوده‌م. خاطره‌های-تو ولی خیلی موقع‌ها خیلی جاها می‌رن. خیلی جاهای عجیب. خیلی جاهای غریب. خیلی جاهایی که من هرگز نبوده‌ام توشون. خاطره‌های-تو، متأسفانه، و برخلاف همه تصورات و امیدهام، به حال محدود نمی‌شن. بعضاً در آینده هم می‌رن. متأسفانه. خیلی جاهایی که من هیچ‌وقت نبوده‌ام. و قرار هم نیست باشم. و اون‌قدر محافظه‌کارم که حتی فکر بودن اون‌جاها رو هم نمی‌کنم.

تو راهرو گم نمی‌شم. سال‌هاست توی این راهرو گم نشده‌ام. می‌یام تو خونه. در رو پشت‌سرم قفل می‌کنم. خاطره‌های-تو، متأسفانه، کلید دارن ولی. کلید ای که برای تو ساختم هنوز توی داش‌بُرد ماشین‌‍ه. خاطره‌های-تو ولی، کلید خود‌شون رو دارن. کلید همه‌جا رو دارن. حتی توی تخت. حتی پس‌ورد ایمیل‌هام. حتی رنگ ملافه‌ی تخت کوئین سایز. حتی تشنگی تمام خواب‌هام؛ رو.

خواب می‌بینم جسور شده‌ام و دکمه طبقه هفتم رو فشار داده‌ام برای اولین بار. شاید هم اشتباهی فشار دادم و دارم ادعا می‌کنم جسورم. به‌روی خودم نمی‌یارم و سعی می‌کنم دوباره داد بزنم از همین‌ای که هستم خوش‌حالم. در طبقه هفتم باز می‌شه. همه‌جا خیلی روشن‌‍ه و پر از مه. یه کم شلوغه. غیرتی می‌شم که خاطره‌های-تو نکنه لای این همه شلوغی به من خیانت بکنه. ناراحت می‌شم. اما به خودم دل‌داری می‌دم که خاطره‌های-تو، از خودت، خیلی باوفاترن. تصمیم می‌گیرم اعتماد کنم. من به خاطره‌های-تو، مثل خود تو، خیلی ایمان داشتم؛ که هر جا رفتی، هر موقع رفتی، فقط لب‌خند زدم.

بر می‌گردم طبقه شیش و سرم رو می‌ندازم پایین و می‌یام خونه روی تخت دراز می‌کشم. چشمام رو می‌بندم. بی‌دار می‌شم. چشمام رو باز می‌کنم — رو به سقف. این بالا طبقه هفتم هم هست. اما دیره. خیلی دیره. باید دوش بگیرم و بدوئم دوباره.

من هیچ‌وقت طبقه هفتم نخواهم اومد. من ساکن طبقه هفتم نیستم. و هیچ‌وقت هم اقدام نمی‌کنم برای رفتن به طبقه هفتم. حتی اگه دلم خیلی تنگ بشه. مخصوصاً اگه دلم خیلی تنگ بشه. سرم رو می‌چرخونم و به دیواری که یه موقع‌ای یادگاری‌های تو روش نصب بود برای هر روز صبح از خواب بیدار شدنم، نگاه می‌کنم.

خاطره‌های-تو اگه داوطلبانه حاضر بودن بیان طبقه شیشم، طبقه شیشم می‌شد بهشت‌ترین طبقه‌ی کل ساختمون‌های A تا F. اما نخواستن. اما به‌طور داوطلبانه نخواستن. اون‌قدر داوطلبانه که من در کمال هوش‌یاری و سلامت عقل و روان، هر شب در رو پشت سرم قفل می‌کنم. می‌دونم ترس‌ناک نیست که تو کلید داری. صرفاً چون هیچ‌وقت ترس‌ناک نبوده. هیچ‌وقت.

□ □ □

با آیدا که یک ساعت حرف می‌زنم بهش از خودم مثال می‌یارم. و تو. بعد بهش می‌گم که برای مثال، تو بهترین انتخاب زندگی من بودی که کردم. و بعد می‌گم که بدترین انتخاب‌ای که تو زندگی‌م کردم هم تو بودی. شاید بهترین بدترین انتخاب. شاید هم بدترین بهترین انتخاب. و ادامه می‌دم که اگه خیلی تجربه‌ها رو تو زندگیم زودتر و کم‌هزینه‌تر کرده بودم، هرگز تو این‌قدر من رو زخمی نمی‌کردی. و خدشه دار. که حالا بخوام هنوز هر روز صبح قطره‌های خون پشت کمرم رو از روی ملافه جمع کنم.

آیدا چیزی نمی‌گه. مطمئن‌ام در عین همه‌ی چرت بودن این جمله‌ها، می‌فهمدشون. چون خیلی بارها بی‌تابی‌هام رو دیده. و ساعت چهار صبح بی‌دار بودن‌هام رو شنیده. و با یه وات-د-فاک سعی کرده بخنده بهم. خنده‌های خوب. : ).

بهش از آپورچونیتی-کاست می‌گم. می‌فهمه. یعنی یه سکوت‌ای می‌کنه که معلومه می‌فهمه. خیلی به‌تر از تو. خیلی به‌تر از همه‌ی بدترین تصمیم‌ها و انتخاب‌های من. خیلی به‌تر از همه‌ی چیزهایی که براشون افسوس نمی‌خورم.
فقط،
دلم،
خیلی تنگ می‌شه.

□ □ □

به سان خرس قهوه‌ای بی‌حوصله و خودخواه و مهربون‌ای بودی که درخت جدیدی پیدا کرده بود. و روش با ناخن علامت‌ها و سمبل‌های خودت رو می‌کشیدی. و بعد می‌رفتی یه دور می‌زدی و ناخن‌های رو سوهان می‌کشیدی. و من و این زخم‌های رو کتف و کمرم، دل‌مون برات تنگ می‌شد.

تا این‌که یک روز بدون جی.پی.اس رفتی. و همه‌ی دل‌خوشی من و این علف‌های هرز دور و بر، این شد که خودمون رو توجیه کنیم که گم کرده‌ای راه برگشت رو.

تا این‌که یک روز یه کلاغ سیاه لعنتی خبر آورد. تا شروع کرد راجع به تو حرف زدن، من زخم‌های توی گوش‌ام فوران کردن. و دیگه نشنیدم. و خیلی به‌تر که نشنیدم. خبرهای کلاغیِ تو به درد همین علف‌های هرز می‌خورن. من، تا وقتی به خودم هست، ترجیح می‌دم حتی اگه پوست بندازم و پیرتر بشم هم، جای زخم‌های تو روی تنه‌ام، ساقه در نیارم. شاید خیلی موقع‌ها کلاغ و دارکوب و سنجاب دورم پرسه بزنن. اما این‌ها همه یادگاری‌های تو هستن. یادگاری‌های تو که مربوط به آینده‌ان.

آینده.

شب بخیر خرس قهوه‌ای مهربون‌ای که یک روز ابری محو شد.

03:05 چهار شنبه، 22 آوریل 15

تمام ماضی‌های التزامی زندگی را گذاشتم روی طاقچه.

پست‌چی داشت رد می‌شد. این طرف‌ها چون واقعاً مقرون‌به‌صرفه نیست، پست‌چی هفته‌ای یک‌بار فقط رد می‌شود. من آخرین نامه را نصفه نوشته بودم اما مطمئن نبودم که باید بفرستم‌ش یا نه. پست‌چی ولی اگر می‌رفت همه‌چیز یک هفته عقب می‌افتاد. مردّد بودم. یک‌هو دویدم بیرون و دعوت‌ش کردم بیاید یک چایی بخورد.

موقع آمدن تو بلد نبود و پایش را روی لاشه‌ی پرنده‌ای که هفته‌ی پیش توی جاده مرده بود و له شده بود گذاشت. عذرخواهی کرد. گفتم مُرده‌ست؛ ولی باز معذّب بود. نه به خاطر پرهای لای کفش‌ش، به‌خاطر حس منقلب‌تر کردن چیزی که کارش از انقلاب گذشته. اشاره کردم می‌تواند روی صندلی‌های چوبی بنشیند. کتری داشت می‌جوشید.

همین‌طور که ازش سؤالات بی‌ربط می‌کردم تا وقت را بُکُشم، آمدم سمت کاغذ و نگاهی انداختم. آخرین جمله‌اش حتی کامل هم نبود. و من عمراً نمی‌توانستم در چنان استرس‌ و تعجیل‌ای تکمیل‌ش کنم و به جمع‌بندی برسانم. آن‌هم نامه‌ای که قرارست به‌دست تو برسد. تویی که همه‌ی ریپلای‌های‌ت یا در ظاهر، یا در باطن، یا هم در ظاهر و هم در باطن، فقط فاک‌ یو است و بس. همین. جمله‌ی آخرش فعل هم نداشت حتی.

گفتم برود توی آشپزخانه هر مدل‌ای که دوست دارد بردارد و بریزد. خیلی عادی‌تر از چیزی که فکر می‌کردم گفت «باشه» و با قضیه کنار آمد. یا خیلی روح بزرگی دارد، یا دفعه‌ی اول‌ش نیست. دفعه‌ی اول‌ش نیست که کسی برای پتج دقیقه بیش‌تر وقت اضافه این شکلی سرش را گرم می‌کند. دفعه‌ی اول‌ش نیست که کسی برای پنج دقیقه بیش‌تر وقت اضافه برای جمع‌بندی کردن … برای جمع‌بندی کردن آن‌چه به تو… تو… تو و همان ریپلای‌های همیشگی. فقط.

مستقل از قسمت نوشته شده‌ی جمله، یک «[سه نقطه] ولی تو خواستی» تهش می‌گذارم. هر چه بود، حتی اگر انتخاب من بود، ولی خواست تو بود. نمی‌خواهم تقصیر را تقسیم کنم؛ اما کسی که دارد به پست‌چی چای می‌دهد الآن من هستم.

پست‌چی بی‌مقدمه یک‌هو رو می‌کند به من و می‌گوید که سعی کنم از دهان نفس بکشم! می‌گوید که صدای نفس‌هایم خیلی بلند است. من اصولاً با کامنت‌های رندوم از آدم‌های رندوم مشکلی ندارم؛ اما این یکی کمی سنگین‌ست هضم کردنش. دهانم را کمی باز می‌کنم تا بهتر تسلیم شوم موقع هضم‌کردن. فکر کنم بخندد که انقدر تسلیم‌پذیر شده‌ام. مسلّماً شده‌ام.

برایش دست تکان می‌دهم و برمی‌گردم تو و همین‌که در را می‌بندم به پشت در تکیه می‌دهم. می‌دانم تا هفته‌ی دیگر کسی قرار نیست بیاید این‌جا در حدی که چای لازم باشد بخورد. من آدم عقده‌ای‌ای نیستم؛ یعنی قرار نیست باشم؛ اما دلم می‌خواهد اول کلی با بینی نفس بکشم و به صدای سخت نفس‌هایم گوش بدهم، بعد یک نفس عمیق بکشم و رو به تاریکی داخل اتاق لب‌خند بزنم.

کاش می‌دانستی هنوز در هر نفسِ من ذره‌ای از دی‌ان‌ای تو هست که در فضا رها می‌شود. و از مزه‌ی دهانم، این‌صبح‌ها که بی‌دار می‌شوم، می‌توانم بفهمم دارد کم‌رنگ‌تر و کم‌رنگ‌تر می‌شود. هم‌چنان و هنوز… و تو خواستی. و تو می‌خواستی. و تو باید می‌خواستی. ولی تو باید می‌خواستی. ولی تو می‌خواستی. ولی تو خواستی. ولی تو انتخاب کردی. ولی تو باید انتخاب می‌کردی. و تو باید انتخاب می‌کردی. و تو انتخاب می‌کردی. و تو انتخاب کردی.
ماضی ِ هوش‌یار‌آنه‌ی التزامی.

09:16 جمعه، 17 آوریل 15

برای پنجمین بار از صبح مسواک زدم. درسته که من از خودم ناباورترم؛ درسته که سان‌فرانسیسکو معنی برف رو دقیق نمی‌دونه؛ اما من ایمان دارم. می‌خوام دهنم تمیز باشه وقتی می‌دوئم توی بالکن و تا کمر خم می‌شوم و دهنم رو بااااز می‌گیرم رو به آسمون.

یکی داره این گوشه پیانو می‌زنه. من اون‌قدر زل می‌زنم به این ابری که از صبح بالای سر دریاچه‌ست که شرمنده بشه. ریتم پیانو رو هم امیدوارم بشنوه که بتونه ریتمیک و منظم بیاد. منظم و مهربون. مهربون و استثنایی. استثنایی و آروم. آروم و همیشگی.

دونه‌های برف نعمت‌ان. دهنم رو باز می‌کنم و چشمام رو می‌بندم. هییییچ مشکلی هم با اسنوبال افکت‌شون ندارم اگه از من به عنوان قالب استفاده کنن و من رو پر از برف کنن و بعد ازم بخوان یه آدم‌برفی درسته بالا بیارم. شکل خودم. کلی هم بامزه و جالب خواهد بود! و تو می‌دونی …؛ مخصوصاً تو می‌دونی، که تا آفتاب بعدی روی سر سان‌فرانسیسکو، فقط یک نسخه از من روی زمین باقی خواهد موند.

17:40 چهار شنبه، 15 آوریل 15

شاید هم البته حق با تو باشد.
گاهی هم من خواب‌ام و تو…
و من چون این زمان‌ها را هرگز ندیده‌ام، هیچ‌وقت باور نمی‌شود. خودمحوری نیست. باورم نمی‌شود. و وقتی برای تو لالایی می‌خوانم، طوری خوابت می‌برد که بیشتر باور می‌شود هرگز من خواب نبوده‌ام و تو… هرگز.

یادم هست همین آخرین بار وقتی بی‌دار شدم تو کامل آماده شده بودی و آخرین مژه‌هایت را داشتی پرپشت می‌کردی. من از خواب پریدم. باور نمی‌شد. انگار قسمتی از زندگی را بریده بودند و چسبانده بودند. اما فکر کنم چسبش خوب نبود. چون تو خیلی دور بودی. خیلی سرد بودی. خیلی… آن‌قدر خیلی که فکر کردم همه‌ی «من خواب‌ام و تو…» های دنیا باید با «خیلی» شروع بشود. و من آن‌قدر باور نکردم که وقتی تو در اتاق را بستی و رفتی، من لای ناباوری‌های خودم به ناباورتری رسیدم. مخصوصاً که من خیلی بیدار شده بودم دیگر. و، تو، خیلی، …

برایت که می‌خواندم هم تو حس کردی چه قدر واقعی است، هم من. تو اما هیچ‌وقت واقعیت من را باور نکردی. یعنی طوری نگاه کردی انگار موزه‌ی کارهای سنتی قرون وسطی هستم من، و تو با این‌که موبایل‌ت روی ویبره‌ست اما نوتیفیکیشن‌های فیس‌بوک را می‌گیری. و گشنه‌ات هست. و تنها از سر نایس بودن، بقیه نقاشی‌های ردیف را نگاه می‌کنی. بعد که به ته این راهرو می‌رسی احساس می‌کنی گشنه‌ات هست، اما خب موزه/گالری «اینترستینگ»ایه! و تصمیم می‌گیری تا تهش رو ظرف نیم ساعت بری. و صد البته می‌تونی. همه‌ی موزه‌های دنیا رو می‌شه ظرف نیم‌ساعت دید. اما خب، هستند کسایی هم که به یه نقاشی سال‌ها زل می‌زنن. قرن‌ها به اوج می‌رسن. میلیون‌ها سال یخ می‌زنن. و نهایتاً با بیگ‌بنگ بعدی، یادشون می‌افته که معده‌شون می‌سوزه.

تمام پریشب داشتم نگاه‌ت می‌کردم وقتی خواب بودی. حتی وقتی کمی چُرت‌م برد، خواب‌ت را دیدم. در خواب نگاهت می‌کردم که مُردی. و من شروع کردم به غوطه‌ور شدن در فضا. در تمام فضاهای جاذبه‌دار و بی‌جاذبه. تمام فضاهای جذبه‌دار و بی‌جذبه. بعد از خواب پریدم و نگاه‌ت کردم باز. می‌خندیدم که تو هنوز زنده‌ای. گرچه خواب بودی.

دی‌شب ولی خیلی خسته بودم. وسط نوشتن‌ها خواب‌م برد. و مطمئن‌م تو بیدار بودی. اما نمی‌دیدی. و این حساب نیست.

صبح که بی‌دار شدم ولی می‌لرزیدم. خوب خوابیده‌بودم اما خوابی که تو توی‌ش خواب نباشی حساب نیست. حتی خواب‌ت را هم ندیدم.

و این حساب نیست.

21:59 سه شنبه، 14 آوریل 15

به قول دوستمون، فصل سوم از جایی شروع شد که
آی
استاپد
پوشینگ.

من باز خواب دیدم راستش. بعد شروع کردم صبح با خودم زمزمه کردنش. بعد کمی به ساعت زل زدم. ساعتِ کنار تختم بهترین هم‌خوابه‌ی تمام این دو سال و اندی اخیر بوده. نه به‌خاطر این‌که هر روز صبح کلی با مشت می‌کوبم روش و ساکته — به‌خاطر این‌که خیلی چیزها از من دیده و هم‌چنان صبور، سنگین، سرگردان، کار خودش رو می‌کنه و هر روز صبح لب‌خند می‌زنه. درسته پیانو نمی‌زنه، اما مهربونه. اما تا حالا داد نزده. اما تا حالا منو متهم نکرده.

من گداییِ پذیرفته‌شدن نمی‌کنم. من حتی تو خواب هم گداییِ پذیرفته‌شدن نمی‌کنم. من حتی بعد از بی‌دار شدن و با چشمای بسته دنبال موبایل تو تخت گشتن هم گداییِ پذیرفته‌شدن نمی‌کنم. من اما گاهی یاد قضاوت‌ها می‌افتم. یاد همه بارهایی که من دوم شدم. یاد همه بارهایی که من بیدار ماندم و تو خوابت برد. یاد همه بارهایی که من خیره ماندم به دیوار و به صدای خوابیدن تو گوش دادم. یاد همه بارهایی که که تو لای بیداریِ من بیدار شدی و رفتی سر جای خودت خوابیدی. (و من ناباورتر از همه‌ی بی‌داری‌هایم، خیره ماندم.) یاد همه بارهایی که من از بیداری ِ خودم دیگر خوابم نبرد.

من از خود-آگاه‌کردن این‌که کجاهایِ خودم-بودنِ من اعتیاد است و کجاها ذات و کجاها شخصیت و کجاها آیدین، دست برداشته‌ام. گذشته وقت‌ش. من به سرگیجه‌های بعد از فشارهای فیزیکی روی قفسه‌ی سینه‌ام بیش‌تر بها می‌دهم. من حتی از رقصیدن دیگر شرم‌ای ندارم. دوستانی بهتر از آب روان؛ و خدایی که همین نزدیکی‌ست، شب‌ها به من شب‌بخیر می‌گویند. من را به خودم می‌شناسند. و هرگز تا به‌حال از من آی.دی. نخواسته‌اند.

به‌قول بچه‌ها، اکچولی، به لیدی ال امشب لای همه‌ی شلوغیِ میهمانیِ پرمننت شدن ایوی، گفتم که استِی نایس، استِی پَشِنِت، استِی پرافشنال. و گفتم که بعدش ما پشتت هستیم. شعار نمی‌دادم. این‌ها را دارد باورم می‌شوم. گرچه کیوت بودن لیدی ال را آیدا هم از پشت تلفن حدس زد! اما خب حتی آدم‌های بلاند و کیوت هم گاهی اغراق می‌کنند گم می‌شوند. نه مدل گم شدن‌ای که نیاز به پرسیدن آدرس داشته باشند. مدل‌ای که دل‌شان بخواهد کسی باشد. مدل‌ای که دل‌شان بخواهد بدانند حتی اگر قرارست گم بشوند، تنها نیستند. به‌ هر بهانه؛ ولو بی هر بهانه؛ ولی بی هر بهانه.

من که لای گم‌شدن‌های خودم گاهی رژه می‌روم این‌ور و آن‌ور. بعد کمی ایمان می‌آورم. و ایمان‌م مبدل می‌شود به صبورتر و سنگین‌تر. ایمان‌م القا می‌کند که الآن که یک چهارشنبه‌ی نارنجیِ اردی‌بهشت در واقع دارد می‌یاد، به‌خودیِ خود بیست و هشتم آبان‌ماه یک روز ابریِ یک سالِ آرام در جاده‌های برفیِ حومه است. مهم نیست باز رژه بروم و به‌خودم القا بکنم (یا نکنم) که همه‌ی تقلّاهایی که می‌کنم به نتیجه می‌رسند یا نه. مهم این‌ست که من، آغاز فصل آبان هستم. و ایمان دارم.

وقتی به آبان زل می‌زنم، دیگر نگران خواب و بی‌داری‌های تو نیستم. وقتی به آبان زل می‌زنم دیگر نگران هیچ‌چیز نیستم. در آبان تمام ریشه‌های من و کفش‌های خیس تمام میرداماد تا پل فردیس جریان دارند. در آبان من خودم هستم. در آبان تو مثل نسیمی می‌وزی. نسیمی که سردم می‌کند گاهی، اما من را از فکر آذر باز نمی‌دارد. من دست از پوش‌ایدن بر می‌دارم. من، ایمان، دارم.

آذر
باران
می‌بارد.

00:57 سه شنبه، 24 مارس 15

باز می‌رسم به حوض نقاشی من بی‌ماهی‌ست

چراغ‌ها رو خاموش می‌کنم. بعد تمام شخصیت‌هات رو به خط می‌کنم کنار هم. عریان. عریانِ عریان. بعد از جلوشون سان می‌بینم. بوی هر کدوم‌شون برام به اندازه‌ی کافی یونیک هست. و خب مثل همیشه اونی که شیطون‌تره وقتی از جلوش رد می‌شم زیرلبی کلی آروم می‌خنده… من نگاش نمی‌کنم که به خندیدنش ادامه بده… بوی خنده‌هاش برام کافیه.

از جلوشون رد می‌شم و سعی می‌کنم حساب کنم همه‌شون روی هم تا حالا چندبار من رو به اوج رسونده‌ان. احساس می‌کنم یه چیزی این وسط کمه. من از اون بیلمزهایی نیستم که فکر کنن ۶ لیوان آبجوی ۸درصد کار یک لیوان تکیلای ۴۸ رو می‌کنه. من درسته نه استاتیک پاس کرده‌م، نه استتیستیکس درست حسابی، نه دینامیک، نه ترمودینامیک؛ اما خیلی بهتر از خیلی‌هایی که پاس‌کرده‌ن خیلی گرماها رو، غلیان‌ها رو، پتانسیل‌ها رو، و انرژی‌ها رو می‌فهمم. و همین فهمیده‌ست که دهنم رو صاف می‌کنه وقتی می‌بینم به‌وضوح یه چی کمه. یه چیزی مثل درست کردن ساندویچ کالباس بدون کالباس. یا مثل تلاش کردن برای لذت بردن از یه کتاب کمک‌درسی به‌اندازه‌ی یه دفتر شعر سید علی صالحی. یه چیزی کمه. یه چیزی خیلی کمه.

تو تاریکی همه‌ی این فکرا رو می‌کنم. اما تو از تُن نفس‌هام بو می‌بری که حس کرده‌ام یه چیزی کمه. من کتمان می‌کنم. نایس نیستم؛ فقط می‌ترسم همین موقعیت طلایی رو هم از دست بدم! شده که شب بی‌دار شم و شروع کنم توی خیابون‌ها قدم بزنم و همه رو با ناباوری نگاه کنم. شده که شب بی‌دار شم و به یه گوشه زل بزنم و همه رو با ناباوری نگاه کنم. شده که شب بی‌دار شم و سال‌ها بی‌دار بمونم.

تو بو می‌بری و من سریع همه‌ی شخصیت‌های عریان‌ت رو می‌پیچونم لای روزنامه و می‌ندازم ته کشو. بعد برمی‌گردم بهت لب‌خند می‌زنم و سعی می‌کنم حس کنی که تموم شده قضیه. بلند می‌خندم اصلاً. خیلی بلند و مهیج. تو می‌دونی ولی. و من می‌دونم که تو می‌دونی. و تو می‌دونی که من می‌دونم که تو می‌دونی. و برای همینه که مردد می‌شی. من قرار نبود به تو دروغ بگم. اما پنهان کردن همه‌ی چیزهایی که می‌ترسم باعث شه تو دود بشی بری هوا، اسمش دروغ نیست. من آدم محافظه‌کاری هستم ذاتاً، اما این حتی خیلی ورای محافظه‌کاریه. من صرفاً نمی‌خوام دوباره تمام فردا ظهر با تمام ناباوری تمام شهر رو قدم بزنم و عینکم رو دربیارم که بیشتر بتونم تمام گذشته‌ی مات عزیزم رو جلوی چشمام ببینم.

بهت که گفتم اشکال از منه. اشکال از منه که طعم خیلی چیزها رو تو زندگیم چشیده‌م. و برای همین راحت نیست خودم رو گول بزنم که این اصیل‌ترین طعم تمام لب‌خندها و خواستن‌ها و ارضا شدن‌هست.

گمشده‌ای که لای همه‌ی شخصیت‌های عریان‌ت هست رو من می‌دونم. تو هم می‌دونی. من هم می‌دونم که تو می‌دونی. اما نمی‌تونم مطمئن باشم که تو می‌دونی که من می‌دونم که تو می‌دونی. نه، به هیچ‌وجه. مطمئن نیستم و مبارزه می‌کنم. مبارزه می‌کنم و هرشب کلی تیر از توی زانوهام می‌کشم بیرون. بعد جاشون از این پمادهای ویکس می‌مالم و منتظر می‌شم تا یه جوری خلاصه تا شب مطمئن نبودن خودم رو توجیه کنم. همه خونه بوی ویکس می‌گیره هر شب. و تو ماه‌هاست خوابیده‌ای.

یه سری آدم‌ها شب‌ها خر و پف می‌کنن. یه سری آدم‌ها شب‌ها تو خواب راه می‌رن. شب‌ادراری دارن. کابوس می‌بینن و نعره می‌زنن. خیلی مدل‌ها هست. من‌هم شب‌ها بی‌دار می‌شم و حساب می‌کنم که حداقل ۵۲ درصد کمه اگه بخوایم همه‌ی ۶ تا شخصیت‌ت رو هم ۸ درصد حساب کنیم. بعد می‌شینم هی فرمول می‌نویسم و معادله حل می‌کنم. بعد دم صبح که خسته می‌شم و سردم می‌شه می‌یام می‌نویسم. می‌نویسم که گرمم بشه. آدمی که ایمان داشته باشه حتی یه جرعه هُرم هم گرم‌ش می‌کنه.

15:05 پنجشنبه، 12 مارس 15

هِرَم بزرگی که
توی این دو هفته
   با سه میلیون و دویست و چهارده هزار و شصت و سه چوب‌کبریت
      یکی یکی
         ساختم…
با یک حرکت
   می‌ریزی پایین…
بعد هم دور می‌شوی.

کاش حداقل در افق محو می‌شدی!

19:41 یکشنبه، 8 مارس 15

باز روزهای طولانی و برگشتن به خانه وقتی هنوز هوا روشن است. البته اگر مه باشد مهم نیست. اما نیست. تابستان هم می‌رسد کم‌کم.

من همیشه از خُرده‌سیوسینگ‌های احمقانه گریزان بوده‌ام. خُرده‌درد‌هایی در باسن هستند. و از همه بی‌مزه‌تر، هیچ‌وقت نتوانستم با این دی‌لایت‌سیوینگ ارتباط برقرار کنم. نفع اکثریت که توسط یک اقلیتِ خُرد تعیین می‌شود و به‌صورت قطاری در آستین همه می‌رود. من هم مثل همیشه یکی از همه. یکی ناباورتر از همه. یکی عصیان‌اندودتر، که حتی دی‌شب هم سالی جا خورد وقتی فهمید تا این‌که من بهش گفتم که یادگرفته‌ام درباره‌ی این چیزها خوب تظاهر به آرامش کنم. مشخصات دقیق ببر و گرگ و سگ و دریا و امواج موج‌سواری تابستانی و سونامی‌های زمستانی و مخصوصاً همه چیزهای مرتبط با تو، را نگفتم البته. گذشتیم ازش…

راستش اولین بار که فهمیدم شما از این خُرده‌سیوینگ‌های احمقانه ندارید کلی حال کردم! و ارادتم به مک‌کین بیشتر هم شد حتی. اما بعد دقیق که نگاه کردم دیدم شما تمام‌وقت توی سیوینگ هستید و خودتان متوجه نشده‌اید. مردک آن بکش بیرون بکن توی قضیه را ورداشته تا کسی متوجه نشود تا کجا توی آستین است. مردک. مردک اقلیت‌ای که دیکته می‌گوید توی سالن برای تمامی اکثریت. امان از من و تو وقتی پذیرفتیم لای اکثریت گم شده‌ایم و گذشتیم ازش…

تقصیر از من بود البته. یاد وقتی که می‌خواستی بروی پیش مشاور و من گرد و خاک و گردباد می‌کردم شبیه تازمانیا، افتادم. خودم می‌ترسیدم شاید؟ نمی‌دانم. اما الآن می‌دانم آن مشاور الاغ باید به من می‌گفت که طریقت راه رفتن با یک بای‌پُلار تمام عیار، همانا به‌سان پاتیناژ با پاهای ۱۸۰ درجه باز است. کار هر کسی نیست. و حالا من با این خشتک پاره بدجوری یادش می‌افتم! مردک یابو به منی که با تریت‌-هر-لایک-ا-لیدی جایزه هم گرفتم می‌خواست نحوه‌ی مدارا به‌هنگام پی.ام.اس را یاد بدهد. الدنگ. حق داشتم ببارم. باور کن حق داشتم. حق داشتم ببارم از تو. تو نیستی که ببینی که واقعاً حق داشتم ببارم و حق دارم الآن از اسنوبال افکت خودم مثل سیل از همین بالکن طبقه‌ی ششم پایین بریزم. تو که نیستی و قرن‌هاست از من گذشته‌ای…

بیدار که می‌شوم باز مغزم بیش‌فعالی می‌کند. حتی دوام نمی‌آورد تا دم دست‌شویی برویم. همانجا کار خودش را می‌کند. و، جای تعجب نیست، که فوراً بالش‌ام بوی تو را می‌گیرد بعد. آن‌وقت این منِ نیمه‌بی‌دار به‌سان نعش‌کش بایسته و امیدوار ای، باید ظرف ۱۵ دقیقه خودم را بزنم به حداکثر شارژ و بعد چهاردست‌وپا بدوم تا پارکینگ.

این برنامه‌ی هر روز ماست. و بدتر هم می‌شود صبح‌هایی که شب‌ش در دام یک وجهه‌ی بای‌پُلار (همان سندرم د-مورنینگ-افتر که من اسمش را گذاشتم) غلت زده‌ام. و منتظر ساعت ۱۱، ۱۲ یا ۱ باید بشوم تا وجهه‌ی دیگرش دهن باز کند و پارس عظیمی – شبیه این شیرهای اول محصولات ام.جی.ام – بکند. این برنامه‌ی اکثر روزهای ماست… ما بود… تا این‌که سالی گفت قرارست تمام بشود. گفت همه فهمیده‌اند. گفت تمام می‌شود. گفت همه‌ی آتش‌فشان‌هایی که می‌ریزند بیرون، بعد که خاموش می‌شوند باید استفراغ‌های خودشان را ببلعند تا یک جایی. بدیِ بالا‌آوردن با سری که رو به آسمان گشوده شده است همین است. بی‌چاره آتش‌فشان‌هایی که مجبورند سگ‌مست بشوند هرازگاهی. و بعد یادشان برود ماشین را از پارکینگ در بیاورند ساعت ۱۰ شب. و پارکینگ ببندد. بی‌چاره آتش‌فشان‌هایی که کسی به آخرِ بالا‌آوردن‌شان فکر نمی‌کند.

حرف‌های سالی …
من نمی‌جنگم. من فقط دلم تنگ می‌شود راستش. من‌ای که ۸۰۰ مایل دوسره را ظرف ۱۲ ساعت طی کردم، با هر روز صبح یک بار با یک پا از این سر دریاچه‌ی یخ‌زده تا آن‌ورش پاتیناژ رفتن که مشکل خاصی نداشتم — لامصب هر دو تا پُلاریته‌‌ی لامصب‌ات دل‌تنگی می‌آوردند. منتهی تو خواب بودی. تو خوابی. تو خیلی خوابی. تو همیشه خوابی. آن‌قدر که تصمیم می‌گیرم با مُردن‌ات کنار بیایم به‌جای این‌که بین زندگی و مرگ همه‌ی چیزهایی که بین‌مان بود اسم بای‌پُلار بگذارم.

لعنت بر قرص‌های متقارنِ سینگل‌پُلار کننده… مُرده‌های لعنتی‌ای که نمی‌میرند. فقط می‌گذرند.
ِِ

21:39 سه شنبه، 3 مارس 15

واقعاً
خدایی‌اش
انصافاً
چی باعث شد فکر کنی بیش‌تر از هُرم گرم‌ام می‌کنی، آیا؟

21:32 سه شنبه، 3 مارس 15

باید اعتراف کنم از اولش هم مطمئن نبودم؟

صدای ناخن‌ها و دندان‌هایم یادم می‌اندازد خودم هستم. بعد به کنج دیوار زل می‌زنم و با لب‌خند می‌گویم که «آی کن دو ایت!». نگاهم می‌کند و لب‌خند می‌زند. می‌گوید از خوش‌حالی من خوش‌حال‌ست. چندان هم دروغ نمی‌گوید. یعنی حداقل مثل تو طوری دروغ نمی‌گوید که من بخواهم عمیق بشوم و یادم بندازم که دروغ‌ای در کار است. خارج می‌شویم.

از اولش هم چندان مطمئن نبودم. با جف دیشب حرف می‌زدیم. من ذاتاً نه نایس هستم، نه قرارست هرگز باشم. من فقط کمی خودم هستم که دستگاه مغناطیسی ِ نایس‌یاب ِ تو یک‌بار به‌اشتباه نرم‌افزاری روی من بوق زده. بعد تو مانده‌ای و یخه‌ی سَبُک و ساده‌ی پیرهن من و مشتی آمال و انتظاراتت. من فقط نگاهت می‌کنم. و آرام نوک ناخن‌هایم را لمس می‌کنم. من هنوز خودم هستم. این‌ها ناخن‌های من هستند. ناخن‌های من برای من خیلی هم نایس‌اند. مهم هم نیست باور کنی یا نکنی — نایس‌بودن قائم به مفعول‌ست، صرفاً اگر نمی‌دانسته‌ای.

دیشب با جف حرف می‌زدیم. مست بود. خوب بود. مست‌ش را دوست داشتم. یاد آن شبی افتادم که من شنگول بودم ولی جف کاملاً هوشیار بود. و من می‌فهمیدم که هوشیارست. و همان‌جا زهر ام شد. و بعداًتر بیش‌تر زهر ام شد. یادم هست آن‌قدر زل زدم تا خوابم برد. ناخن‌هایم را دوست نداشتم آن‌شب.

جف می‌خندید و من هم از خنده‌ش خوش‌حال بودم دیشب. ناخن‌های جف را یک‌بار دیدم. برای خودش نایس‌اند حتماً. ناخن‌های هر کسی برای خودش نایس‌اند. بحث تعادل فی‌مابین غرور و اعتماد/عزت نفس نیست. ناخن‌ها رشد می‌کنند از عمق وجود آدم. و وقتی روی کی‌بُرد، روی گیتار، روی فرمان، روی جداره‌ی خودکار، روی اسکاچ ظرف‌شویی، لای موهای آغشته به نرم‌کننده، و بین انفصالات ریز دندان برخورد می‌کنند، حسّ «بودن» ترشح می‌کنند.

جف بعد رفت خوابید. من هم خسته بودم. حال نداشتم مسواک بزنم. ناخن‌هایم زیر بالش دور گردنی‌ام وول می‌خوردند و با هم تق تق صدا می‌کردند. خوبی ِ ناخن این‌ست که نیازی به مسواک ندارد. خیلی هم کثیف بشود می‌شود کند اش. خودش در می‌آید دوباره. در می‌آید و یاد آدم می‌اندازد. که همیشه برای در آمدن دوباره وقت هست. که همیشه برای ترشح شدن و باز زیبا روییدن جا هست. که نیازی نیست از اوّل مطمئن باشی. فقط کافی است یک‌بار خیلی مطمئن باشی.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.