23:48 سه شنبه، 22 نوامبر 16

یک‌هو شب بارانی می‌شود.
یک‌هو من برون‌ریزی‌ام می‌گیرد. ناخودآگاه. ماهانه. ماهیانه. ماه‌گانه.
یک‌هو من از همه‌جای بدنم ناخودآگاه می‌ریزم بیرون. از دهانم. از همه‌ی بدنم. یک‌جور انفجار آرام و بارانیِ درونی. بعد توی چشمان تو زل می‌زنم و تعریف می‌کنم که سورئال چه‌جوری دنیای نامتناهی و خلق‌آمیزی است.

یک‌هو من از جناس لذت می‌برم.
یک‌هو من از روابط‌م با واژه‌ها برای‌ت می‌گویم. از این‌که من کدام‌هایشان را دوست دارم بیشتر. از این‌که کدام‌هایشان بیش‌تر من را دوست دارند. از این‌که گاهی شب‌ها هم به‌هم فکر می‌کنیم — درون‌ریزی.
یک‌هو من با هُرم گرم می‌شوم. همان موقع که تو مخاطب خاص می‌شوی. و سوزانا زیر باران راه می‌رود.

یک‌هو من یادم می‌افتد شب‌های بارانی چه‌قدر می‌توانند ادامه داشته باشند.
یک‌هو من یادم می‌افتد صبح‌های بارانی چه‌قدر زیبا می‌توانند آغاز شوند.
یک‌هو من یادم می‌افتد زمین، باران، و کمی آرامش، چه‌قدر می‌تواند بخشنده باشد.

گاهی یادم بنداز،
این آلفا
- با همه‌ی ترس‌هایش، وسوسه‌هایش، درگذشته‌مانده‌گی‌هایش، و حرص‌هایش -
روزی
تمام می‌شود.
: )

11:33 شنبه، 19 نوامبر 16

در تقلای خوبی بود
تمام مدت…
و باد می‌وزید.

00:17 سه شنبه، 15 نوامبر 16

پریشانم
مثل سنگی که در تاریکی دریاچه پرت شده و دارد پایین می‌رود.

این‌جور مواقع چشم‌هایم را می‌بندم،
سعی می‌کنم تو را آرام کنم،
و بخوابم.

بیا دست هم را بگیریم و با هم بخوابیم و در دنیایی بی‌دار بشویم که حداقل‌ش هرگز دست هم را رها نخواهیم کرد.
شبت بخیر کوچولو.

12:21 جمعه، 11 نوامبر 16

پاییز؛
حسِ مزخرفِ صندلی‌عقب نشستن؛
بی‌میلی‌هایِ تو؛
و انتظارات‌ ات…

مزخرف می‌شوم.
و این حس خوبی نیست. و این پاداش خوبی برای «خودم» بودن نیست. و این انتهای کوچه‌های تنگ و تاریک‌ی است که من را با مشت و لگد فشار می‌دهی توی‌شان، و نفس من بدجور می‌گیرد. و این ابتدای گم شدن است در عمقِ تمامِ نامفهومی‌هایِ شب‌هایِ طولانیِ پاییز.

مزخرف می‌شوم.
و این حس خوبی نیست که «خودم» سمبلِ تمام فحش‌های خرفت و بی‌عرضه بودن در دنیای واژگانی تو قلمداد بشود. و این سست کردن بنیان‌های استخوان‌های من فقط کبودی‌ها را بزرگ‌تر می‌کند و پاییز را مه‌آلود‌تر.

مزخرف می‌شوم.
و تو هر روز بارها یادم می‌اندازی. بارها تلویحاً به خوردِ ذهن معیوب و آسیب‌پذیر من می‌دهی که خودانزجاری لیاقت من است، و امتدادی‌ست الزامی در تأیید التزام تعهدات‌ی که یادم نمی‌آید کِی پای‌شان را امضاء کردم. (و قانوناً و شرعاً و عرفاً حتی حق ندارم لعنت‌شان کنم.)

مزخرف می‌شوم.
و به دوردست‌ها خیره می‌شوم.
و برای فرار نیاز دارم جیغ بزنم و پوست‌م را بِکَنَم، مبادا سلول‌های مُرده‌ی پوست‌م هم هم‌دستانِ من در اتهام‌هایم باشند. مبادا دامن آن‌ها هم گریبان‌گیر بشود.

این روزهایِ من، زندگی روایتِ فال‌گونه‌ای است از یک ناباوریِ عجیب که نه میل‌ای به بیدار شدن دارم ازش، نه میل‌ای به عمیق‌تر خوابیدن. ازقضا وسط این لیمبوی لزج گلویم هم گرفته — نه سرما می‌خورم،‌ نه سرما نمی‌خورم. و وقتی غرق می‌شوم در عمقِ تمام خاطراتِ پرتگاه‌گونه، تمام شادی‌ها و غم‌های گذشته را که عادت داشتم در چنین مواقعِ لازم‌ای غرغره کنم، نه یادم می‌آیند، نه یادم نمی‌آیند.

این روزها حکایت پاییزی را دارم که یک نوتیفیکشن دریافت کرده مبنی بر این‌که «زمستان دیر کرده، توی ترافیک مانده، شما مشغول باشید تا برسد.» و بعد هم گوشی‌اش خاموش شده.
منتظرم تا زمستان برسد.
فقط منتظرم.
و صدای بوق ماشین‌ها در ترافیک دقیقاً هیچ کمک‌ای نمی‌کند.

این روزها من،
به این فکر می‌کنم که در جایی که فصل‌های اتهام و انتظار بی‌اهمیت‌تر باشند، آیا زندگی راحت‌تر و آرام‌تر نیست؟

این روزها،
من چشمان‌م را در دستانم می‌گذارم و با تمام وجود به سمت «دوردست» فشار می‌دهم. پرت می‌کُنَم. می‌اندازم.
در دوردست، چشم‌هایم خیلی چیزها را نخواهد دید.
در دوردست، چشم‌هایم بدون ترس بسته می‌شوند.
در دوردست، «شب» همیشه بخیر است.
در دوردست، کسی من را به خودم بودن متهم نمی‌کند.

08:28 سه شنبه، 8 نوامبر 16

گاهی زمین
درست جلوی چشمان من
تَرَک برمی‌دارد.

دیشب چشم‌های‌‍م را که باز کردم، همین شد.
تو آن سمت ایستاده بودی و یک‌هو باز زمستان شد. من ساکت بودم. مثل همیشه. نه به عقب نگاه می‌کردم که افسوس بخورم، نه به جلو نگاه می‌کردم که افسوس بخورم. خودم هم زمستان ساکتی شده بودم که طنینِ ترک‌خوردنِ زمین در عمق استخوان‌های پوک‌م پژواک پیدا می‌کرد. و من خیره به جلو نگاه می‌کردم. با چشم‌های خشک و توخالی‌ام.
به تو.

دیشب زمین ترک برداشت.
و من زمستان شدم.
و من زمستان را بسیار بیش‌تر ترجیح می‌دهم به تابستان‌های گذرا و دروغین. و من زمستان‌های سرد ولی واقعی را بیش‌تر می‌پسندم — برای سلامتی‌ام و میزان استرس و تپش قلب موجود در رگ‌هایم هم به‌تر است. (همان دکتر لعنتی…)

دیشب زمین تَرَک برداشت.
و من چشم‌هایم خشک بود. و تو ساکت بودی. تو بدون آن‌که چیز خاصّی بگویی انگار همه‌ی گفتنی‌هایت را گفته بودی. و من – نه آن‌طور که انگار چاره‌ی دیگری نداشته باشم – منتظر بودم. و تو، آرام آرام محو می‌شدی.
اصلاً بدیِ مهم ترک‌برداشتنِ زمین همین‌ست که آن‌طرف‌ش تاریک می‌شود و تدریجاً همه‌چیز محو می‌شود.
محو مثل واژه‌هایی که اول املایشان را گم می‌کنم،‌ بعد تلفظ‌شان، بعد هم مفهوم‌شان را.
محو مثل خاطره‌هایی که حتی به‌عنوانِ «شاید خواب بوده…» هم دیگر یادم نمی‌آیند.
محو مثل آخرین باری که تو خندیدی و دویدی…
مثل آخرین باری که تو دویدی…
مثل آخرین باری که …
مثل تو؛
توی بعد از این،
توی بعد از من…

دیشب زمین تَرَک برداشت.
و من در آلفا روی برف‌های ریخته شده در این تَرَکِ جدید لیز می‌خوردم. می‌خندیدم، مثل کودک‌ای که نمی‌داند بزرگ شدن یعنی چه. مثل کودک‌ای که از دردهای جسمی و روحیِ بلوغ هیچ تخیّل‌ای هم ندارد حتی. مثل کودک‌ای که الفبا را تنها تا ابتدای فصلِ «شادمانی» یاد گرفته.

بقیه‌اش محو بود؛
و صبح که بی‌دار شدم تو بودی ولی خیلی دور. خیلی دورتر از این‌که حتی زمزمه‌ی «عادت» [کردن به‌‍ت] هم بتواند جبران‌ش کند. خیلی دورتر از آن‌که صدای‌م را بشنوی؛ یا برای‌م دستی تکان بدهی.
رفتی برای خودت قهوه‌ی صبحانه‌ی همیشه‌گی‌ات را بخری. من لَخت‌ای گیج شدم که چه‌طور از روی این تَرَکِ به این عظمت این‌قدر راحت پریدی؟! که یادم افتاد وقتی ترک خورد تو آن‌ور بودی. خودت آن سمت ایستاده بودی. خودت جلوی من بودی. چشم‌های‌‍ت را از پشت تلفن نمی‌دیدم، اما این‌که گریه‌ات تبدیل به سکوت‌ای از جنس برف شد و بال‌هایت کبود شد را می‌توانستم احساس کنم… تقصیر مسئولیت‌پذیری خودت بود یا وسوسه‌های مجنون‌وارِ من، را، نمی‌دانم. اما می‌دانم من از تابستان‌های دروغ متنفرم — چه کوتاه، چه بلند. و انگ ننگین‌ای که با آن زندگی می‌کنم هم همین شهریوری بودن‌م است. به وقتِ پایانِ تمامِ انتظارهایِ انزجاردار.

تو محو شدی و وقتی برگشتی خیلی با من غریبه بودی. غریبه‌تر از آن‌که فکرش را بکنم. هوایِ پاییزهای ناشناخته و خشک داشتی. خشک‌تر از چشم‌های من زیر بادهای سوزناکِ زمستانِ نیویورک.
یادم هست یک‌بار گفته بودی که وقتی آمدی پیشِ من مردِ درون‌ت را پشتِ در جا گذاشتی،‌ کَندی، و با زنِ درون‌ت آمدی این‌قدر نزدیک. یادم هم هست که گفتی اگه روزی بروی، مردِ درون‌ت را تن‌ت می‌کنی (همان‌ای که پشتِ در کندی‌اش،‌ و خیلی محترمانه به چوب‌رختی آویزان‌ش کردی) و به دنیای عجول و وحشی و بی‌رحم برمی‌گردی. یادم هست. و امروز صبح وقتی قهوه‌ی من را هم گذاشتی کنار میزم، دست‌هایت خیلی مردانه شده بود.

دیشب زمین تَرَک برداشت.
و من، که می‌توانم ساعت‌ها به دوردست خیره بشوم تا برف دوباره من را مدفون کند، چشم‌هایم را بسته‌ام.

با چشم‌های بسته دارم تصور می‌کنم که ای‌کاش دفعه‌ی بعدی که زمین تَرَک بردارد، من روی قایق چوبیِ تیره‌ام وسطِ دریاچه باشم. دریاچه که تَرَک بردارد من را هم می‌بلعد. بلعیده می‌شوم و با زمستان برای همیشه فراموش می‌شوم.

دیشب زمستان زود آمد،
همان هفت نوامبر که قرار بود خیلی اتفاق‌ها بیافتد؛
و من برای‌ت، بیش‌تر از همیشه، آرزوی شبی بخیر کردم.

آرام. سفید. نرم.

16:48 پنجشنبه، 13 اکتبر 16

توجیه می‌کنم که توفیر چندانی ندارد که از روی اثر انگشت پیدا کنیم کسی را که سال‌های ۲۰۱۴، ۲۰۱۵ و ۲۰۱۶ زندگی را روی کروز-کنترل گذاشته. خودم هم می‌دانم شاید توجیه مذبوحانه‌ای باشد؛ اما بهترین گزینه‌ی موجود است. فرضاً هم که من تمام پنجره‌ها را ببندم و به صدای هوای محبوس شده در این استودیوی ۵۱۰ فوت مربع‌ای زل بزنم تا بتوانم «لحظه» را، آن‌طور که می گویند، به چنگ بیاورم…
خُب؟
بعدش؟

شرط می‌بندم شبِ قبل از خواب‌ای که همه‌ی این دنیا(یی که درش زندگی می‌کنم) رؤیایِ درونِ آن خواب است، من به یک رستورانِ کاملاً کلاسیک با پرده‌ها و گارسون‌های مشکی در نیویورک رفته‌ام. تنها. بعد هیچ استرسی هم از بابت دیر شدن، یا تلفظ ناصحیح واژه‌های منو، یا بلد نبودن آداب تمام انگلیسی خوردن غذا، یا گیر افتادن با دهان پر هنگامِ ساختِ خنده‌ی تصنعّی ِ در پاسخ به چک کردن ناگهانیِ گارسون میز از بابت «ایز اوری‌ثینگ اوکی» هر چهار دقیقه و سی‌ثانیه با شروع از سرو غذا، نداشته‌ام. برای خودم هم یک پرس میگوی سالم، یک سالاد سزار، و یک لیوان شراب تیره‌ی تیره‌ی تیره که به مدت یک ساعت و بیست دقیقه هر ده دقیقه یک‌بار تمدید بشود سفارش داده‌ام. با موسیقی زنده‌ی پیانوی رستوران و موهای خاکستریِ طبیعیِ نوازنده هم ارتباط برقرار کرده‌ام چون تنها وقتی که چشم‌تو‌چشم شدیم خیلی طبیعی لب‌خند زد و رساند که از زندگی‌اش راضی است و دلیل پیانو زدن‌ش فقط لذت بردن از ساخت و انتقال‌ِ احساس خوشی به هم‌نوعان‌ش است و بس. آخرش هم انعام عادی ۱۷ درصد داده‌ام. و بعد با یک تاکسی زرد رنگ مستقیم آمده‌ام هتل و بدون این‌که دو سه دقیقه‌ی‌ آخر را یادم بیاید افتاده‌ام روی ملافه‌های سفید و تا کرده به‌زیرِ تشکِ تخت هتل.

شرط می‌بندم وقتی بی‌دار بشوم، اولین چیزی که دلم برایش تنگ بشود تایپ کردن آدرس blog.horm.org خواهد بود. فکر نکنم آن‌قدر دیوانه باشم که بعد از بی‌داری این‌کار را بکنم. شاید هم، اگر به دوستی کسی بگویم و بخندد و تشویق شوم، این‌کار رو بکنم و ببینم به مبلغ ۲۵۰۰ دلار قابل فروش است دامنه‌ی horm.org. و خب من احتمالاً کارهای مهم‌تری در زندگی دارم تا نوشته‌ی یک مشت خزعبلات به‌مدت ۱۲ سال؛ حکماً.

شرط می‌بندم تمام تلاشم را خواهم کرد تا یادم برود. تا به توجیه کردنِ خودم ادامه بدهم که نیویورک جای این ملق‌بازی‌ها نیست. به خودم ادامه بدهم که دنیا ساخته شده برای دویدن، آن‌هم طوری که کسی نفهمد با چه سرعتی و در چه جهتی داری می‌دومی و نفس‌نفس‌زدن‌های متوالی‌ات را نبیند. کسی یعنی همه، یعنی خودت هم. و به خودم ادامه بدهم که اگر گردنم را ۱۸۰ درجه بچرخانم و یاد کودکی‌هایم بیافتم، ممکن‌است از روبه‌رو تصادف کنم. به خودم ادامه بدهم. ادامه بدهم. بدهم. بدهم.
به خودم.

و شاید از ترس دوباره رخ‌دادن‌ش، مشروب خوردن را هم ترک کنم دیگر.

مهم‌ترین مزیّتِ نوشتن اتوبیوگرافی، جدای از اعترافات روزمره، این‌ست که سال‌ها بعد لازم نیست با هیجان بسیار بالا گذشته‌ی کاملاً عادی را برای دوستان کاملاً عادی که کاملاً عادی دارند گوش می‌دهند، صد بار تعریف کنی. اصلاً لازم نیست تعریف کنی. کسی اگر آن‌قدر بی‌کار باشد می‌رود می‌خواند. و بدون شک بی‌کارترینِ همه‌ی آن‌ها خود نویسنده است.

اما، به عقب که برگردیم خیلی از چیزهایی که در زمان خودشان یونیک بوده‌اند، واقعاً کاملاً عادی به‌نظر می‌آیند. و اگر خوش‌شانس باشیم و همین تابع را به‌صورت معکوس در مورد آینده هم اجرا کنیم، احتمال دارد که همین آینده‌ای که الآن دارد کاملاً عادی به‌نظر می‌آید، در زمان خودش حسابی هم یونیک بشود!

تحلیل‌های بی‌ربطِ من به‌کنار، قطعاً دز زندگی چیزهایی باید باشند که سبک و نوعِ یونیک بودن‌شان هم به‌خودیِ‌خود یونیک باشد.
مثل روزهایی که من آن‌قدر می‌ترسم تا روز، به خودیِ خود، شب می‌شود.
مثل شب‌هایی که تو، و همه‌ی مردم شهر، می‌خوابید و من آرام آرام پنجره‌ها را کمی باز می‌کنم و با جذب حداقلیِ اکسیژن ورودی از درز پنجره، شروع به نوشتن می‌کنم…

01:56 پنجشنبه، 13 اکتبر 16

از ترس‌های‌م خیلی بی‌پروا سخن می‌گویم،
چون‌آن فاحشه‌ی باکره‌ی ۴۰ ساله‌ای که به این باور رسیده
که چیزی برای از دست دادن ندارد؛
و همه‌ی چیزایی که ارزش‌داشته را همین حالایش هم از دست داده؛
و همه‌ی چیزهایی که برای‌ش باقی مانده، همه …
همه‌شان…

نمی‌توانم تمرکز کنم روی به یاد آوردن (یا حتی حدس زدن) این‌که آیا تاکنون ملتفت شده‌ای که وقت‌هایی که سردم می‌شود نباید الزاماً قسم بخورم که سردم است تا باور کنی، یا نه؟ البته چندان هم مهم نیست. بزرگ‌ترین درد انسان همان عادت کردن به درد است — بعدش دیگر سرازیری است… و وای بر روزی که دردها را توی صورت آدم یادآوری کنند.

دردهای سردی‌های گذشته،
سردی‌های دردهای گذشته،
عادت…

نکند این نیلوفرهایِ آبیِ چمباتمه‌زده روی مُردآب‌های گذشته را کسی تابه‌حال توجیه نکرده که رسالت‌شان، حتی به نوبه خودشان، می‌تواند مشتاقانه و خلاقانه هم باشد؟ نه؟ واقعاً؟!
امان از رکود،
و دل‌بستن به تنگ‌ترین سوراخ‌های غیرقابل‌عبور،
خصوصاً وقتی یک ارزشِ نادرست اپیدمیک و عامیانه می‌شود.

دارد از من می‌رود…
یک‌جور بلیدینگ ناخواسته. یک‌جور بلیدینگ ناشی از فرسودگی. یک‌جور بلیدینگ کاملاً ناخواسته و به قول همه‌ی اطرافیان، کاملاً طبیعی که انگار من زودتر از بقیه مبتلا شده‌ام. یا من شاید حساس‌تر از بقیه شده‌ام. یا من دلم برای تمام سلول‌هایم که روزبه‌روز دفن می‌شوند تنگ می‌شود.
و از تک‌تک‌شان خداحافظی می‌کنم؛ اگر بشود.

دارد از من می‌رود…
و من یادم نمی‌آید، کجا. و من یادم نمی‌آید از کِی. و من یادم نمی‌آید چرا. و من مغزم بدجور سردش شده و باز ترسیده. و من مغزم می‌ترسد بیرون بریزد. و من مغزم از کپیتالیست‌ها و جبر زمانه و انتظارها و سرزنش‌ها می‌ترسد. و من بدجور گم می‌شوم باز در حین چرخش‌های گردآب‌گونه‌ی زندگی به‌دور خودم — رأس ساعت‌های ثابت.

دارد از من می‌رود…
و من فقط دلم تنگ می‌شود. و فراموشی ناشی از فرسودگی مغزم باعث می‌شود حتی نتوانم درست پیدا کنم که دلم برای چه‌چیزی تنگ شده دقیقاً… صرفاً تنگ… آن‌قدر تنگ که آخرین قطره‌اش هم می‌چکد و می‌رود.

همه‌ی سلول‌های باقی‌مانده‌ی مغز من از همین‌جا به همه‌ی سلول‌های ترسیده و لال‌شده و رو به افولِ پست شب‌بخیر می‌گویند.
و خداحافظی…

02:22 جمعه، 7 اکتبر 16

آلفا مرا می‌مَکَد.
من از نامنتظره‌ها (ولو زاییده‌شده از یک مجموعه‌ی متناهی و نسبتاً معلوم) خسته‌ام. اما این مغزِ نارسیسیست‌تر از خودم است که که لجام‌گسیخته‌وار می‌خواهد تا صبح خودش را ارضا کند.

آلفا مرا می‌مَکَد.
من تازه ۱۷ ساعت و ۱۱ دقیقه است که برای بار هزار و دویست‌اُم به بی‌دار شدن و بعد برای لحظاتی ناباورِ‌موضعی‌بودن، عادت کرده‌ام. برای چند ثانیه دل‌تنگیِ وحشیانه برای برف اوّلِ صبح پشت پنجره‌. برای لالایی‌ها و فرارکردن‌های مجاز و غیرمجاز؛ و فکر کردن به آرزوی استخدام شدن در شرکتِ معظمِ گوگل!

آلفا مرا می‌مَکَد.
من به خودم شک دارم. اما با تو خیال‌م حداقل از این دنیا راحت است. می‌دانم منتظرم می‌مانی؛ و برای همین حداقل دوستانه هم که شده مطمئن هستم که اگر بی‌دار بشوم یک‌هو نمی‌زنم‌ زیر گریه.

دارد پاییز کامل می‌شود. و من به آلفایِ پایانیِ برگ‌ها فکر می‌کنم.
خاطراتِ تمام و تک‌تکِ خاطره‌هاشان، بدفُرم، و تنهای تنها، ابدی می‌شوند — در حسرتِ ساقه.
زمین آن‌ها را می‌مکد.
زمین، حتی اگر «ناجوانمردانه‌ترین» هم صدایش کنیم، باز هم آخرین مکنده‌ی قاهرِ آخرِ داستان است.
همه‌ی داستان‌ها.
داستان‌ها.
آن‌ها.

من
با
تو.

01:14 چهار شنبه، 5 اکتبر 16

جایی میان همه‌ی رفتن‌ها و به‌جا‌گذاشتن‌ها و دوباره تکرارشدن‌ها،
به درد عادت می‌کنیم.

آستانه‌ی تحمل‌مان خیلی نرم و تکامل‌گونه، آرام آرام و در حد چند دهم میلی‌متر در روز، بالا می‌رود. تا جایی که فقط موقع نتوانستن‌ها و دیگرنکشیدن‌ها صدای استخوان‌های‌مان در می‌آید.
و من به ابتدای زمستان بدجور زل می‌زنم، روزها و سال‌ها.

تو هم اقرار کردی که گاهی گذشته‌ی لعنتی بدجور می‌مکد تمام ذهن‌مان را‌. می‌کِشَد و جذب می‌کند و عمیق و عمیق‌تر می‌کند لامصب. در حدی‌که کلاً تصوّرِ تحمّلِ تصوّرِ تحمّلِ آینده قهراً غیرممکن می‌شود.
و این‌جور وقت‌ها من دلم می‌خواهد هیچ‌وقت به‌م یادآوری نکنی که چای من دارد سرد می‌شود.

راستش، ببخش که گاهی برای بهتر پذیراشدنِ وجودِ تو مجبور می‌شوم تا چند قدم‌ای عقب بروم، تا تو به گذشته تعلّق بگیری، و من مطمئن شوم نه کسی تو را از من خواهد گرفت و نه خودت خودت را؛ ولو در گذشته‌ای که هزاران بار مرورش کرده‌ام.

نگفتم‌ت؛
جاهایی هست در گذشته که حتی با هزار بار روی‌شان عقب جلو کردن هم نه تنها صاف نمی‌شوند، بلکه هربار زخمی‌کننده‌تر می‌شوند.

نگفتم‌ت، چون، تو حالا و همین امشب نبشِ درِ درگاهیِ همین گذشته‌ی پیش‌ِ پای خودت (که خواب‌ت برده حالا) سایه افکنده‌ای بر کلی از آلام و زخم‌ها. زخم‌هایی که عادت‌نکردن به‌شان برای‌م عادت شده. زخم‌هایی که زالووار، با هر نگاه، خونِ تازه می‌مکند. زخم‌های قدیمیِ همیشه نو.

نگفتم‌ت چون ترجیح دادم همان وقتی که قرارست صرف داغ شدن گذشته بشود را صرفِ لالایی خواندن برای تو بکنم. خصوصاً وقتی این روزها که آرام‌تر شده‌ای دریاچه پشت پلک‌های تو آرام خمیازه می‌کشد، می‌رود زیر پتو، و می‌خوابد.
مخصوصاً این روزها که من به خوابِ دریاچه بدجور محتاج‌م.
مخصوصاً این شب‌ها که تعبیر فالِ من، لب‌خند روی لب‌های توست، وقتی تو خواب‌ی و من تا زیر چانه در سرمای ابدیت‌ی دریاچه مغروق می‌شوم و با آرامشِ گونه‌های سرخ‌ات صبح دوباره می‌دوم و می‌دمم.

شب‌بخیر گذشته‌ی نزدیک‌ترین به من.

09:09 چهار شنبه، 28 سپتامبر 16

ببر
گرسنه
خوابید.

خوابش نمی‌برد. پر از فکر و خیال بود. تمام شب رو تو آلفا به‌سر برد.

صبح که بی‌دار شد، گرسنه‌گی یادش رفته بود. یه گوشه نشست و به انتهای امتداد دریاچه‌ی یخ‌زده خیره شد.

ببر
اون‌روز به شکار نرفت.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.