۰۵:۵۱ شنبه، ۱۹ سپتامبر ۲۰۲۰

بزرگ‌شدن‌ش را
جشن
می‌گیرم،
هر شب.

۱۶:۲۱ شنبه، ۱۲ سپتامبر ۲۰۲۰

ری‌را،
ری‌را،
ری‌را،
باز عجله کردی و هول کردی و بدو بدو به ایستگاه که رسیدی قطار اشتباهی سوار شدی… به‌جای خط «تی» به مقصد تیخوانا خط «دی» به مقصد دریم‌لند را پریدی بالا.
باز اشتباهی،
اشتباهی سر از خواب‌های من درآوردی…

ری‌را،
ری‌را،
ری‌را،
اشتباهات‌ت باز، اشتباهات‌ت ری‌را…
در خواب‌های‌م هنوز،
سخت است از تو
و اشتباهات‌ت
متنفر باشم.

شاید ده سال یا صد سال یا هزار سال دیگر،
ری‌را،
اشتباهی باز با تمام آرامش وجودت و فارغ از تمام دغدغه‌های‌ت
جلویم ایستادی، به من نگاه کردی و لب‌خند زدی تا من
همه‌ی موهای خاکستری‌ام باز جوگندمی شد و توانستم با ذوق بخندم و
از بی‌داری، باز، بیش‌تر از خواب لذت ببرم
پیشت…

۲۳:۱۸ یکشنبه، ۳۰ آگوست ۲۰۲۰

نگفتمت،
نگفتمت،
نگفتمت که با این همه شادی‌های ریز که هر بار در من فرو می‌ریزند، چه‌قدر بیش‌تر پر از ماسه و شن می‌شوم…

نگفتمت،
نگفتمت،
نگفتمت که من از تاریکی روز و روشنی شب نمی‌ترسم، وقتی سکوت پناهگاهم است…

نگفتمت،
نگفتمت،
نگفتمت که تلخی در دهانم لانه می‌کند و تخم می‌گذارد تمام شب‌هایی که آواره تا صبح باز زیر پل می‌خوابم، و به همه‌ی پفیوزهایی که به تو و مغزت تجاوز کردند و تو حتی نفهمیدی فکر می‌کنم…

نگفتمت،
نگفتمت،
نگفتمت تا تو شب‌ها آرام‌تر بخوابی،
و بخیرتر…

۲۲:۵۰ یکشنبه، ۱۶ آگوست ۲۰۲۰

ببخشید،
ببخشید،
طلوع از کِی ترس‌ناک شد؟

۰۲:۵۴ جمعه، ۱۴ آگوست ۲۰۲۰

من حالم بهتره.
ممنون که می‌پرسی…

۰۲:۰۵ دوشنبه، ۱۰ آگوست ۲۰۲۰

خلاصه‌ی همه‌ی این دو سال می‌شود این‌که
من شاید حالا حالا ها بی‌دار نشوم، اما
دوست دارم وقتی بی‌دار می‌شوم،
صدای چیزهایی که دوست دارم را بشنوم؛
و به بی‌دار بودن خودم افتخار کنم…

همین.

۰۷:۵۹ پنجشنبه، ۶ آگوست ۲۰۲۰

ته گودال ماریان‌‍م یک باتلاق نصب/ایجاد شده، که بسیار مفید است.
منتهی هر شش‌ماه یک‌بار که آتش‌فشانِ زیرِ باتلاق فوران می‌کند، چیزهایی را بالا می‌آورد که در راستای روند روزمره‌ی من نیستند. (مشمئزکننده نه، ابداً نه، اما گاهی مشوّش‌کننده‌اند.)

بی‌دار می‌شوم.
دقیقاً عین فوران آتش‌فشان، در نیم‌ساعت حاصل قرن‌ها سکون و تعادل و شکل‌گیری هزاران جلبک و خزه به‌هم می‌ریزد. و متأسفانه برای دقایقی من طعم بی‌داری را دوباره می‌چشم.

مثل کتری روی گاز، وقتی زیاد مغزم غلیان می‌کند، از بینی‌ام سوت می‌کشم. با صدای سوت خودم، باز وارد این دنیا می‌شوم. دنیای بسیار منطقی‌ای است، نسبت به تمام حداقل بیست سال تجربه‌ی گذشته؛ منتهی من کسانی که من را در راستای از این‌هم منطقی‌تر بودن تشویق می‌کنند، از انتهای قلبم دوست ندارم.

اسماً بی‌دار می‌شوم،
اما یادم می‌آید که معنای بی‌دار شدن واقعی چیست. یادم می‌آید زمانی بدون روزانه کُشتی‌گرفتن با وکیل‌مدافع خودم در دادگاه‌های روزمره، من خودِ نه-چندان-منطقی‌ام را هم زمانی خیلی دوست می‌داشتم. یادم می‌آید وقتی صندوق‌چه‌ی حاوی رمزِ دی‌کُدشده‌ی «هیجانِ اشتباه‌کردن» را خودم از قایق پرت کردم تا برود تهِ ماریان‌‍م، هم خیلی پیر شدم، هم دنیایی را انتخاب کردم که درش «دریغ» یک حربه‌ی پروپاگاندا-وار بود برای فریب هدفمند در راستای استثمار خیلی حقوق طبیعی، و/من‌جمله ربودن خیلی لب‌خندها. یادم می‌آید، گاهی آدم‌ها به‌انتخاب خودشان می‌خوابند؛ ولی حق دارند هرگز کسانی را که به‌موقع بی‌دارشان نکرده، از منتهای قلب دوست نداشته باشند.

دقیقاً به اندازه‌ی غیردوست‌داشتنی، ولی واقعی، بودنِ اختراع و شیوع دستگاه انتقال بو از راه دور، مثل یک کارآگاهِ کاملاً حرفه‌ای و منطقی در صحنه‌ی جُرم، تمام محتویات آتش‌فشان را آنالیز و نمونه‌برداری کرده و به آزمایشگاه می‌فرستم. من تصمیم خودم را گرفته‌ام که قاتل را چه‌کسی معرفی کنم، و آزمایشگاه و غیره صرفاً یک فُرمالیته‌اند.

نتیجه‌ی آزمایشگاه ولی این‌کانکلوسیو برمی‌گردد و من، ترجیح می‌دم به‌جای این‌که دروغ‌های خودم را از صمیم قلب باور کنم و یکه‌تازی کنم باز در سلسله‌ی جمع‌بندی‌های‌‍م، صرفاً روی صندلی عقب بنشینم، پنجره را بدهم پایین، و سعی کنم بدون تکان خوردن لب‌های‌‍م به تمام درختان جاده بگویم که از آشنایی‌شان خوش‌وقتم، اما این‌که برای چند صدم ثانیه حتی در معیشت‌شان هستم، خیلی انتخاب من نبوده. من فقط به عبور معتقدم گاهی…

بی‌دارتر می‌شوم و تمام گدازه‌ها هم نرسیده به حتی نصف عمق تا سطح آب، خشک می‌شوند و سنگ می‌شوند و برمی‌گردند توی باتلاق. باتلاق خیلی جا دارد. باتلاق کاملاً اسکیلبل است. باتلاق، تمام شهرهای دنیا را در خودش جمع می‌کند و به‌راحتی می‌بلعد و حتی آروغ هم نمی‌زند. باتلاق، چه از باتلاق‌بودنِ خودش راضی باشد و چه نباشد، کارش را درست انجام می‌دهد.

بی‌دارتر می‌شوم و هنوز پرده‌ها کشیده‌اند. من هنوز ادعا می‌کنم موج‌های کسینوسی‌ام را دارم صاف و فِلَت می‌کنم. من هنوز ادعا می‌کنم اسب خوبی هستم. و هنوز تمامِ «من هنوز»های‌‍م را بااطمینان به‌خودم تلقین می‌کنم.

باتلاق، آتش‌فشان، صندوق‌چه، و تمام این‌ها همیشه طبیعی‌اند. مهم دلفین‌ها و مرغ‌های ماهی‌خوار شاد در حوالی سطح هستند که هر روز صبح با نور خورشید با ذوق بی‌دار می‌شوند و به بازی‌های‌‍شان می‌رسند. : ) من اما، شب‌ها که همه خوابند، چشم‌های‌‍م را می‌بندم تا بتوانم به‌‍تر به عمق باتلاق زل بزنم. می‌دانم، می‌دانم، می‌دانم، من آخرین روزهای عمرم هم که شده، با ماسک اکسیژن یا بدون ماسک اکسیژن، به نوازش تمام ماهی‌چه‌های داغ قلب باتلاق خواهم پرداخت.

روز‌به‌خیر. شب‌بخیر.

۱۸:۵۰ پنجشنبه، ۳۰ جولای ۲۰۲۰

بی‌دار می‌شوم.
چشم‌های‌‍م را باز می‌کنم.
نگاهی به عمق زخم‌های‌‍م…
هنوز ترمیم‌شان ملموس نیست
ولی من امید دارم.

من،
تنها به خودم بدهکار
و همه‌ی تلاش‌های‌‍م؛
که آن‌هم یک مسئله‌ی کاملاً شخصی‌است.

چشم‌های‌‍م را بازتر می‌کنم.
آسمان ابری است باز،
اما پرنده‌های کم‌سن‌وسال هنوز بی‌خبر از دنیا، بالای دریاچه می‌خوانند؛
و همین کافی‌ست.

سلام، روز‌بخیر.

۱۷:۳۵ چهار شنبه، ۲۹ جولای ۲۰۲۰

من بودم.

بعد،
من و تو بودیم،
با هم یک‌طرف،
یک تخت یک‌نفره، یک پتوی یک‌نفره، حتی یک‌وعده غذای یک‌نفره هم کافی‌مان بود.

بعد اما،
تو بزرگ‌شدی.
قایق را به شنا‌کردن ترجیح دادی،
از آواز پرنده‌ها مشمئز شدی؛
و من هم زانوهایم دیگر قدرت پریدن از نرده‌ها را مثل سابق نداشت.

همین شد که
دنیا سه قسمت شد:
من،
تو،
و بقیه‌ی دنیا.

حالا دیگر حتی یک آپارتمان دوخوابه
هم برای‌مان کم است.

و من
گاهی
هنوز یاد تمام نجواهایی که من را می‌ربود می‌افتم

۰۵:۴۶ دوشنبه، ۲۷ جولای ۲۰۲۰

پسورد گلویم را باز گم‌کرده‌ام.

ایمیل بازیابی پسورد به تو قرارست بیاید، که تو هم خیلی وقت‌ست آن‌طور که باید ایمیل‌های مربوط به من و مخصوصاً زندگی من را چک نمی‌کنی.

من با گلوی قفل‌شده رو به آینه لب می‌زنم و بی‌آن‌که ذهنیت قربانی بگیرم، از خودم می‌پرسم چرا سالی‌مک‌براید ای که هیچ‌وقت از من نپرسیده که آرزوهایم چیست، هر ماه به خودش اجازه می‌دهد برایم تعیین تکلیف بکند و زندگی ِ نکرده‌ی خودش را، در کمال خودخواهی، از من طلب کند.

تو می‌خوابی و من،
خوشحالم که از گلوی قفل شده‌ام آب و روزی یک‌وعده غذا پایین می‌رود.

تو می‌خوابی و من،
ساعت‌ها به‌خودم لالایی می‌گویم تا بلکه دمای داخلی بسیار سرد و خارجی بسیار گرم‌م متعادل بشود که بخوابم.

تو می‌خوابی و من،
چه از ساعت خواب و چه از ساعت بیدار شدن، و چه حتی از خودم، هم باید شرمسار باشم. منی که به‌خودم سخت نمی‌گیرم، اما، گاهی، عادت می‌کنم به بدهکار بودن…

تمام سناریوهای کابوس‌های هفتگی را، هر شب قبل از خواب یک‌بار دیگر مرور می‌کنم. من در بچه‌گی هم بچه‌گی نکرده‌ام، چه برسد به ترس‌های بندناف دور گلوی کودک ۷ ماهه‌ی به‌دنیا نیامده، و آدرس و کیفیت غذای دارالتأدیب سن‌فرانسیسکو…

نسخه‌ی «آی، دونت، گیو، عِ، فاک» که برایت روضه خواندم را، یک‌بار دیگر مرور می‌کنم. به ورژن‌های ۱.۲ و ۱.۳ می‌رسم و از پیشرفت خودم خوشحالم. (یادم باشد فردا باز توی بالکن باز جشن بگیرم.) نسخه‌ی ۱.۹ اُپن‌بِتا را ریلیز می‌کنم و پیتچ نهایی را باز زمزمه…
من خوب نیستم، حتی کوچکترین انگیزه‌ای برای عامدانه نایس و کول دیده‌شدن هم مطلقاً ندارم. صرفاً گاهی می‌توانم نقاط ضعف سیستم‌ها را با نگاه بهینه‌سازی شناسایی کنم. و مشکل آن‌جا شروع می‌شود که مثل کارآموز کودن‌ای (از نظر هوش اجتماعی) که هنوز حتی در آگاهی‌ش هم خطور نکرده که ناخودآگاه‌ش رؤیای آفیس‌هیرو شدن دارد، خیلی مبتدیانه همه نقاط ضعف واضح را با تُن صدای مهربان و در بسته‌بندی زیپ‌دار و نرم و ایمن اعلام می‌کنم، ولو در محافل دونفره.

نه، نه، نه… کاش زودتر یک بار برای همیشه یاد بگیرم که آدم‌ها قرن‌هاست آن‌قدر این‌سکیور [یا این‌قدر آن‌سکیور] هستند که حتی یادآوری این‌سکیور بودن‌شان هم آن‌سکیورترشان می‌کند. آدم‌ها، غریبانه تنها هستند و متدافعانه تنهایی‌شان را با فریاد یا تهوّع یا هر دو ابراز می‌کنند.
آدم‌ها، در دنیایی که من هستم، قرن‌هاست گم شده‌اند.

من اما خیلی سال‌هاست فرار کرده‌ام. گوش‌هایم شاید سالم‌ترین و ورزیده‌ترین اعضای بدنم باشند؛ و ارتجاعی‌ترین نیز.
باز زیر پوست‌هایم را فوت می‌کنم تا مثل یک ایرمترس خوب و پُرتیبیل، جادار بشوم برای همه‌ی وزنی که باز باید امشب به‌جهت رفاه حال مهمان‌های ناخواسته تحمل بکنم. سامانه‌ی نیمه‌خودکار تبدیل وزن‌ها به گیو-ع-فاک معمولاً ۲۴ ساعت طول می‌کشد.
و من فردا صبح به امید یک لیوان دیگر قهوه و گذاشتنش روی کوستر عزیزم و خواندنِ It’s a perfect day to have a perfect day بی‌دار می‌شوم.
من در این یک‌سال و نیم چه پوست‌م کلفت شده باشد، چه گوش‌هایم حجیم، یاد گرفته‌ام همیشه صبح‌ها سر پا بایستم. نه به‌زور ورزش، نه به‌زور یک مقاله‌ی تاییدگرایانه‌ی مزخرف و کلیک‌بیت‌ی دیگر؛ بلکه به امید این‌که شاید امروز، پسرکی که سال‌ها حسرت توپ چهل‌تیکه داشت، یک‌قدم نزدیک‌تر بشود به آرزوهایش…

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2020 blog.horm.org