00:57 سه شنبه، 24 مارس 15

باز می‌رسم به حوض نقاشی من بی‌ماهی‌ست

چراغ‌ها رو خاموش می‌کنم. بعد تمام شخصیت‌هات رو به خط می‌کنم کنار هم. عریان. عریانِ عریان. بعد از جلوشون سان می‌بینم. بوی هر کدوم‌شون برام به اندازه‌ی کافی یونیک هست. و خب مثل همیشه اونی که شیطون‌تره وقتی از جلوش رد می‌شم زیرلبی کلی آروم می‌خنده… من نگاش نمی‌کنم که به خندیدنش ادامه بده… بوی خنده‌هاش برام کافیه.

از جلوشون رد می‌شم و سعی می‌کنم حساب کنم همه‌شون روی هم تا حالا چندبار من رو به اوج رسونده‌ان. احساس می‌کنم یه چیزی این وسط کمه. من از اون بیلمزهایی نیستم که فکر کنن ۶ لیوان آبجوی ۸درصد کار یک لیوان تکیلای ۴۸ رو می‌کنه. من درسته نه استاتیک پاس کرده‌م، نه استتیستیکس درست حسابی، نه دینامیک، نه ترمودینامیک؛ اما خیلی بهتر از خیلی‌هایی که پاس‌کرده‌ن خیلی گرماها رو، قلیان‌ها رو، پتانسیل‌ها رو، و انرژی‌ها رو می‌فهمم. و همین فهمیده‌ست که دهنم رو صاف می‌کنه وقتی می‌بینم به‌وضوح یه چی کمه. یه چیزی مثل درست کردن ساندویچ کالباس بدون کالباس. یا مثل تلاش کردن برای لذت بردن از یه کتاب کمک‌درسی به‌اندازه‌ی یه دفتر شعر سید علی صالحی. یه چیزی کمه. یه چیزی خیلی کمه.

تو تاریکی همه‌ی این فکرا رو می‌کنم. اما تو از تُن نفس‌هام بو می‌بری که حس کرده‌ام یه چیزی کمه. من کتمان می‌کنم. نایس نیستم؛ فقط می‌ترسم همین موقعیت طلایی رو هم از دست بدم! شده که شب بی‌دار شم و شروع کنم توی خیابون‌ها قدم بزنم و همه رو با ناباوری نگاه کنم. شده که شب بی‌دار شم و به یه گوشه زل بزنم و همه رو با ناباوری نگاه کنم. شده که شب بی‌دار شم و سال‌ها بی‌دار بمونم.

تو بو می‌بری و من سریع همه‌ی شخصیت‌های عریان‌ت رو می‌پیچونم لای روزنامه و می‌ندازم ته کشو. بعد برمی‌گردم بهت لب‌خند می‌زنم و سعی می‌کنم حس کنی که تموم شده قضیه. بلند می‌خندم اصلاً. خیلی بلند و مهیج. تو می‌دونی ولی. و من می‌دونم که تو می‌دونی. و تو می‌دونی که من می‌دونم که تو می‌دونی. و برای همینه که مردد می‌شی. من قرار نبود به تو دروغ بگم. اما پنهان کردن همه‌ی چیزهایی که می‌ترسم باعث شه تو دود بشی بری هوا، اسمش دروغ نیست. من آدم محافظه‌کاری هستم ذاتاً، اما این حتی خیلی ورای محافظه‌کاریه. من صرفاً نمی‌خوام دوباره تمام فردا ظهر با تمام ناباوری تمام شهر رو قدم بزنم و عینکم رو دربیارم که بیشتر بتونم تمام گذشته‌ی مات عزیزم رو جلوی چشمام ببینم.

بهت که گفتم اشکال از منه. اشکال از منه که طعم خیلی چیزها رو تو زندگیم چشیده‌م. و برای همین راحت نیست خودم رو گول بزنم که این اصیل‌ترین طعم تمام لب‌خندها و خواستن‌ها و ارضا شدن‌هست.

گمشده‌ای که لای همه‌ی شخصیت‌های عریان‌ت هست رو من می‌دونم. تو هم می‌دونی. من هم می‌دونم که تو می‌دونی. اما نمی‌تونم مطمئن باشم که تو می‌دونی که من می‌دونم که تو می‌دونی. نه، به هیچ‌وجه. مطمئن نیستم و مبارزه می‌کنم. مبارزه می‌کنم و هرشب کلی تیر از توی زانوهام می‌کشم بیرون. بعد جاشون از این پمادهای ویکس می‌مالم و منتظر می‌شم تا یه جوری خلاصه تا شب مطمئن نبودن خودم رو توجیه کنم. همه خونه بوی ویکس می‌گیره هر شب. و تو ماه‌هاست خوابیده‌ای.

یه سری آدم‌ها شب‌ها خر و پف می‌کنن. یه سری آدم‌ها شب‌ها تو خواب راه می‌رن. شب‌ادراری دارن. کابوس می‌بینن و نعره می‌زنن. خیلی مدل‌ها هست. من‌هم شب‌ها بی‌دار می‌شم و حساب می‌کنم که حداقل ۵۲ درصد کمه اگه بخوایم همه‌ی ۶ تا شخصیت‌ت رو هم ۸ درصد حساب کنیم. بعد می‌شینم هی فرمول می‌نویسم و معادله حل می‌کنم. بعد دم صبح که خسته می‌شم و سردم می‌شه می‌یام می‌نویسم. می‌نویسم که گرمم بشه. آدمی که ایمان داشته باشه حتی یه جرعه هُرم هم گرم‌ش می‌کنه.

15:05 پنجشنبه، 12 مارس 15

هِرَم بزرگی که
توی این دو هفته
   با سه میلیون و دویست و چهارده هزار و شصت و سه چوب‌کبریت
      یکی یکی
         ساختم…
با یک حرکت
   می‌ریزی پایین…
بعد هم دور می‌شوی.

کاش حداقل در افق محو می‌شدی!

19:41 یکشنبه، 8 مارس 15

باز روزهای طولانی و برگشتن به خانه وقتی هنوز هوا روشن است. البته اگر مه باشد مهم نیست. اما نیست. تابستان هم می‌رسد کم‌کم.

من همیشه از خُرده‌سیوسینگ‌های احمقانه گریزان بوده‌ام. خُرده‌درد‌هایی در باسن هستند. و از همه بی‌مزه‌تر، هیچ‌وقت نتوانستم با این دی‌لایت‌سیوینگ ارتباط برقرار کنم. نفع اکثریت که توسط یک اقلیتِ خُرد تعیین می‌شود و به‌صورت قطاری در آستین همه می‌رود. من هم مثل همیشه یکی از همه. یکی ناباورتر از همه. یکی عصیان‌اندودتر، که حتی دی‌شب هم سالی جا خورد وقتی فهمید تا این‌که من بهش گفتم که یادگرفته‌ام درباره‌ی این چیزها خوب تظاهر به آرامش کنم. مشخصات دقیق ببر و گرگ و سگ و دریا و امواج موج‌سواری تابستانی و سونامی‌های زمستانی و مخصوصاً همه چیزهای مرتبط با تو، را نگفتم البته. گذشتیم ازش…

راستش اولین بار که فهمیدم شما از این خُرده‌سیوینگ‌های احمقانه ندارید کلی حال کردم! و ارادتم به مک‌کین بیشتر هم شد حتی. اما بعد دقیق که نگاه کردم دیدم شما تمام‌وقت توی سیوینگ هستید و خودتان متوجه نشده‌اید. مردک آن بکش بیرون بکن توی قضیه را ورداشته تا کسی متوجه نشود تا کجا توی آستین است. مردک. مردک اقلیت‌ای که دیکته می‌گوید توی سالن برای تمامی اکثریت. امان از من و تو وقتی پذیرفتیم لای اکثریت گم شده‌ایم و گذشتیم ازش…

تقصیر از من بود البته. یاد وقتی که می‌خواستی بروی پیش مشاور و من گرد و خاک و گردباد می‌کردم شبیه تازمانیا، افتادم. خودم می‌ترسیدم شاید؟ نمی‌دانم. اما الآن می‌دانم آن مشاور الاغ باید به من می‌گفت که طریقت راه رفتن با یک بای‌پُلار تمام عیار، همانا به‌سان پاتیناژ با پاهای ۱۸۰ درجه باز است. کار هر کسی نیست. و حالا من با این خشتک پاره بدجوری یادش می‌افتم! مردک یابو به منی که با تریت‌-هر-لایک-ا-لیدی جایزه هم گرفتم می‌خواست نحوه‌ی مدارا به‌هنگام پی.ام.اس را یاد بدهد. الدنگ. حق داشتم ببارم. باور کن حق داشتم. حق داشتم ببارم از تو. تو نیستی که ببینی که واقعاً حق داشتم ببارم و حق دارم الآن از اسنوبال افکت خودم مثل سیل از همین بالکن طبقه‌ی ششم پایین بریزم. تو که نیستی و قرن‌هاست از من گذشته‌ای…

بیدار که می‌شوم باز مغزم بیش‌فعالی می‌کند. حتی دوام نمی‌آورد تا دم دست‌شویی برویم. همانجا کار خودش را می‌کند. و، جای تعجب نیست، که فوراً بالش‌ام بوی تو را می‌گیرد بعد. آن‌وقت این منِ نیمه‌بی‌دار به‌سان نعش‌کش بایسته و امیدوار ای، باید ظرف ۱۵ دقیقه خودم را بزنم به حداکثر شارژ و بعد چهاردست‌وپا بدوم تا پارکینگ.

این برنامه‌ی هر روز ماست. و بدتر هم می‌شود صبح‌هایی که شب‌ش در دام یک وجهه‌ی بای‌پُلار (همان سندرم د-مورنینگ-افتر که من اسمش را گذاشتم) غلت زده‌ام. و منتظر ساعت ۱۱، ۱۲ یا ۱ باید بشوم تا وجهه‌ی دیگرش دهن باز کند و پارس عظیمی – شبیه این شیرهای اول محصولات ام.جی.ام – بکند. این برنامه‌ی اکثر روزهای ماست… ما بود… تا این‌که سالی گفت قرارست تمام بشود. گفت همه فهمیده‌اند. گفت تمام می‌شود. گفت همه‌ی آتش‌فشان‌هایی که می‌ریزند بیرون، بعد که خاموش می‌شوند باید استفراغ‌های خودشان را ببلعند تا یک جایی. بدیِ بالا‌آوردن با سری که رو به آسمان گشوده شده است همین است. بی‌چاره آتش‌فشان‌هایی که مجبورند سگ‌مست بشوند هرازگاهی. و بعد یادشان برود ماشین را از پارکینگ در بیاورند ساعت ۱۰ شب. و پارکینگ ببندد. بی‌چاره آتش‌فشان‌هایی که کسی به آخرِ بالا‌آوردن‌شان فکر نمی‌کند.

حرف‌های سالی …
من نمی‌جنگم. من فقط دلم تنگ می‌شود راستش. من‌ای که ۸۰۰ مایل دوسره را ظرف ۱۲ ساعت طی کردم، با هر روز صبح یک بار با یک پا از این سر دریاچه‌ی یخ‌زده تا آن‌ورش پاتیناژ رفتن که مشکل خاصی نداشتم — لامصب هر دو تا پُلاریته‌‌ی لامصب‌ات دل‌تنگی می‌آوردند. منتهی تو خواب بودی. تو خوابی. تو خیلی خوابی. تو همیشه خوابی. آن‌قدر که تصمیم می‌گیرم با مُردن‌ات کنار بیایم به‌جای این‌که بین زندگی و مرگ همه‌ی چیزهایی که بین‌مان بود اسم بای‌پُلار بگذارم.

لعنت بر قرص‌های متقارنِ سینگل‌پُلار کننده… مُرده‌های لعنتی‌ای که نمی‌میرند. فقط می‌گذرند.
ِِ

21:39 سه شنبه، 3 مارس 15

واقعاً
خدایی‌اش
انصافاً
چی باعث شد فکر کنی بیش‌تر از هُرم گرم‌ام می‌کنی، آیا؟

21:32 سه شنبه، 3 مارس 15

باید اعتراف کنم از اولش هم مطمئن نبودم؟

صدای ناخن‌ها و دندان‌هایم یادم می‌اندازد خودم هستم. بعد به کنج دیوار زل می‌زنم و با لب‌خند می‌گویم که «آی کن دو ایت!». نگاهم می‌کند و لب‌خند می‌زند. می‌گوید از خوش‌حالی من خوش‌حال‌ست. چندان هم دروغ نمی‌گوید. یعنی حداقل مثل تو طوری دروغ نمی‌گوید که من بخواهم عمیق بشوم و یادم بندازم که دروغ‌ای در کار است. خارج می‌شویم.

از اولش هم چندان مطمئن نبودم. با جف دیشب حرف می‌زدیم. من ذاتاً نه نایس هستم، نه قرارست هرگز باشم. من فقط کمی خودم هستم که دستگاه مغناطیسی ِ نایس‌یاب ِ تو یک‌بار به‌اشتباه نرم‌افزاری روی من بوق زده. بعد تو مانده‌ای و یخه‌ی سَبُک و ساده‌ی پیرهن من و مشتی آمال و انتظاراتت. من فقط نگاهت می‌کنم. و آرام نوک ناخن‌هایم را لمس می‌کنم. من هنوز خودم هستم. این‌ها ناخن‌های من هستند. ناخن‌های من برای من خیلی هم نایس‌اند. مهم هم نیست باور کنی یا نکنی — نایس‌بودن قائم به مفعول‌ست، صرفاً اگر نمی‌دانسته‌ای.

دیشب با جف حرف می‌زدیم. مست بود. خوب بود. مست‌ش را دوست داشتم. یاد آن شبی افتادم که من شنگول بودم ولی جف کاملاً هوشیار بود. و من می‌فهمیدم که هوشیارست. و همان‌جا زهر ام شد. و بعداًتر بیش‌تر زهر ام شد. یادم هست آن‌قدر زل زدم تا خوابم برد. ناخن‌هایم را دوست نداشتم آن‌شب.

جف می‌خندید و من هم از خنده‌ش خوش‌حال بودم دیشب. ناخن‌های جف را یک‌بار دیدم. برای خودش نایس‌اند حتماً. ناخن‌های هر کسی برای خودش نایس‌اند. بحث تعادل فی‌مابین غرور و اعتماد/عزت نفس نیست. ناخن‌ها رشد می‌کنند از عمق وجود آدم. و وقتی روی کی‌بُرد، روی گیتار، روی فرمان، روی جداره‌ی خودکار، روی اسکاچ ظرف‌شویی، لای موهای آغشته به نرم‌کننده، و بین انفصالات ریز دندان برخورد می‌کنند، حسّ «بودن» ترشح می‌کنند.

جف بعد رفت خوابید. من هم خسته بودم. حال نداشتم مسواک بزنم. ناخن‌هایم زیر بالش دور گردنی‌ام وول می‌خوردند و با هم تق تق صدا می‌کردند. خوبی ِ ناخن این‌ست که نیازی به مسواک ندارد. خیلی هم کثیف بشود می‌شود کند اش. خودش در می‌آید دوباره. در می‌آید و یاد آدم می‌اندازد. که همیشه برای در آمدن دوباره وقت هست. که همیشه برای ترشح شدن و باز زیبا روییدن جا هست. که نیازی نیست از اوّل مطمئن باشی. فقط کافی است یک‌بار خیلی مطمئن باشی.

21:03 دوشنبه، 2 مارس 15

باور نمی‌کنم یادت رفته باشد که تنها چیزی که می‌تواند در یک شب نیمه‌سرد مارچ من را با معده‌ی ترش‌کرده‌ام از روح‌های آمریکایی سبز از زیر پتوی گرم و موبایل خاطره‌ناک بیرون بکشد، شوق نوشتن در وصف همان دریاچه‌ی یخ‌زده باشد. دریاچه‌ای که یخ‌ش به‌زعم همه‌ی پاتیناژهای تو هنوز صبور ولی مغموم ولی مقاوم مانده. تا تو جیغ شوق خودت را سر بدهی از سر ذوق!

باور نمی‌کنم یادت رفته باشد من را ساعت‌های چهار صبح چه از خواب می‌پراند. و باور نمی‌کنم یادت رفته باشد که کدام گرما من را ظرف سه دقیقه می‌خواباند و کدام گرما من را تا ۹ صبح بی‌دار نگه می‌دارد. چک‌لیست باید برای‌ت مهیا می‌کردم؟ واقعاً؟

باور نمی‌کنم یادت رفته باشد که من فراموش‌ت نمی‌کنم. باور نمی‌کنم یادت رفته باشد که می‌دانم مدام فحش‌م می‌دهی حتماً هنوز. باور نمی‌کنم که یادت رفته باشد من را چه چیزی به جلو، عقب، بغل، بالا، پایین، چپ، یا راست می‌راند. نگفتمت؟ نگفتمت نرو گلایل این زمین به قدر یک کفن کفاف ریشه نمی دهد؟

اعتیاد به ناباوری زندگی. اعتیاد به خاطره‌ی شب‌های سرد پستوی طبقه‌ی دوم. اعتیاد به یواشکی‌ها. اعتیاد به همه‌ی یواشکی‌بودن همه‌ی خاطرات. ما را نمی‌دانم، اما من مال نسل‌ای هستم که فهمید بهینه‌ترین راه لذت بردن از خیلی چیزها، شروع کردن به یواشکی درک کردن ناباوری آن‌هاست. اعتیاد نابارورانه به درک ناباوری تمام خاطرات یواشکی. اعتیادهای عقیم و عمیق. اعتیادهای عمیق و یواشکی.

من سرتق‌تر از آن هستم که با حرف و حدیث ترک کنم. حتی با بند هم نمی‌شود من را به تخت بست. می‌دانی. می‌دانی و می‌خندی و می‌بندی. من ِ سرتق فقط گاهی بد زل می‌زنم. گاهی از ارتفاع کم سقف رنج می‌برم. گاهی از فرط دغدغه‌ی قطر نازک یخ دریاچه اوق‌ام می‌گیرد. آه اگر برای من هم دریاچه مثل تو تنها یک سطح لغزنده و مضحک بود، نه یک سطح لیز و فانی.

اعتیاد به نوشتن. نوشتن و خوانده نشدن. نوشتن و فقط برون ریختن. برون‌ریختِ تمامی تراوشات زندگی لذت بخش است، همان‌طور که می‌دانی. مهم قالب‌ش است، ولی. چارچوبش. لذت برون‌ریختن گاهی بی‌چارچوب بودنش‌ست؛ درست؛ اما آدم وقتی کم‌کم مقاوم می‌شود توی زندگی، دلش چارچوب می‌خواهد. چارچوب چوبی هم اگر شد، شد. اما چارچوب. که بشود بهش تکیه کرد. که بشود مطمئن بود قرار نیست باز وحشیانه و بی‌شرمانه طوری غافل‌گیر بشود که مجبور بشود از فرط درد قفسه‌ی سینه آن‌قدر وول بزند تا به‌زور خوابش ببرد. چارچوب‌های چوبی هم که شده، اما قابل اتکا؛ ولو حتی با یک دست، کمی، اتکا.
برای‌ت پیش آمده دیگر، که آدم گاهی دلش می‌خواد آن‌قدر برون‌ریزش بکند تا خوابش ببرد. خواب همیشه آدم را پر می‌کند. آن‌قدر پر که گاهی نصفه‌شب بی‌دار می‌شود تا سرشاری و لب‌ریزی‌اش را جایی خالی کند. #پست‌های بامداد آوریل و می ۲۰۱۴. #وقتی تو خواب بودی و دلم نیامد بی‌دارت کنم #البته نبودی هم

من به شمردن عادت دارم. این را قرار نیست تو بدانی. اما قرار هم نیست آن‌قدر خنگ باشی که تا الآن نفهمیده باشی.
من سهم خوبی از کودکی و بلوغم را به شمردن گذارنده‌ام. بزرگ‌تر هم که شدم، باز می‌شماردم. نه در حد سندرم‌های اسگلی خط مستقیم، ولی واقعاً از راه رفتن روی لبه‌ی جوب‌های آب هم لذت می‌بردم. از تکرار هم لذت می‌بردم. از شمردن و تکرار — فکرش را بکن! و این‌وسط رکوردهای شخصی.
هیچ‌وقت از آزاردادن جانورها لذت نمی‌بردم، اما واقعاً پتانسیل این را داشتم که مثلاً با زنبورهای مُرده یک اهرام ثلاثه‌ی بزرگ بسازم در عرض سه سال و یازده ماه و بیست و دو روز. بعد هم کاملاً اوکی باشم وقتی به بابا نشان می‌دهم و می‌گویم «باز دوم شدم» و بدون هیچ مقدمه‌ای سعی کند با شوخی‌های همیشگی روحیه بدهد.

من به شمردن و تکرار و دوم شدن عادت دارم. اطرافیان من هم به دوم شدن من عادت دارند. اما این را قرار نبود تو بدانی. و قرار هم نبود که دامن بزنی و تکرارش کنی. تو قرار بود شمردن را از یاد من ببری. تو قرار بود به من یاد بدهد واحد روزهای هفته لب‌خندست و جیغ؛ و با هم تقویم‌های دیوار را عمودی و چپرچوله نصب کنیم و بخندیم به ریش‌شان. و قرار بود شروع کنیم به نو شدن و آفرینش.

من اما دچار بازآفرینی‌ام این روزها. به‌خاطر گل روی توست که نمی‌شمارم. وگرنه عار نیست بنشینم و تا صبح بک بزنم ببینم چند بار در این هزار و شصت و چهار نوشته، گفته‌ام که به ناباروری باورهایم معتادم. می‌دانم ولی. می‌دانم تو از آن آدم‌هایی هستی که به اعداد می‌خندی. همیشه می‌خندیده‌ای. چون هیچ‌وقت ارتباطی که من باشان برقرار کردم را نکرده‌ی. معلوم‌ست نکردی. اگر کرده بودی الآن می‌فهمیدی که دوّم شدن را می‌شود هم از پایین شمرد هم از بالا. می‌فهمیدی که آدم گاهی با خودش هم دوّم می‌شود. می‌فهمیدی که آدم توی آینه هم دوّم می‌شود. می‌فهمیدی آدم بین ساعت‌های مچی خودش هم دوّم می‌شود. می‌فهمیدی آدم توی تخت‌خواب کوئین‌سایز هم می‌تواند تنها بخوابد و دوّم بشود. می‌فهمیدی آدم می‌تواند موقع فرستادن جملات تأمل‌برانگیز و عمیق هم دوّم بشود. می‌فهمیدی آدم ساعت هفت صبح موقع نصیحت کردن دوستش در قلب اروپا هم می‌تواند دوّم بشود. می‌فهمیدی آدم می‌تواند لای آهنگ‌های روی تکرار خودش هم دوّم بشود.
من خیلی‌وقت‌ست به دوّم شدن عادت دارم. تو به خنده‌ت ادامه بده. من به خنده‌های تو به دوّم شدن خودم هم دارم عادت می‌کنم. من لای خنده‌های تو هم دوّم می‌شوم.

باید این آخر هفته میشا را ببرم کمی قدم بزند. ببرم با بچه‌های توی پارک بازی کند. بچه‌های توی پارک شاید از یک خرس سفید یک متر و نیمی با کلاه بیس‌بالی کرمی‌رنگ با لوگوی گوگل بترسند. اما میشا گناه دارد. میشا خیلی چیزها سرش می‌شود. میشا خیلی چیزها را دیده و ساکت مانده. مثل من نبوده که به در و دیوار بپرد و بعد با کراوات از منزل خارج شود و تا اطلاع ثانوی ولگردی کند و بعد با کراوات روی تخت غش کند. میشا خیلی چیزها را دیده و ساکت مانده.
خیلی چیزها را هم ندیده ولی. از آخرین باری که تو را دیده شاید یک سالی می‌گذرد. تمام این یک‌سال نشسته و زل زده و وقتی پرده را می‌کشم به دریاچه نگاه می‌کند. لب‌خندش هم بیش‌تر می‌شود. دوست‌دختر کفش‌دوزک قرمز بالشی‌اش را محکم‌تر بغل می‌کند و بی‌شرمانه به آینده‌اش امیدوار است. آن‌قدر امیدوار که من اجازه نمی‌دهم کسی بهش توهین کند. اصلاً همین‌جا جا دارد توجیه کنم که برای مقابله نشدن با توهین بچه‌های توی پارک‌ست که میشا تفریحات این‌دُر را ترجیح می‌دهد. میشا لب‌خند می‌زد و بیشتر فشار می‌دهد. دوست‌دختر میشا هم لب‌خند می‌زند.

شاید باید شروع کنم برای میشا از ریچارد بخوانم. قرار نیست ارتباط‌ش با تو بیش‌تر بشود؛ قرار هم نیست بیش‌تر همانند من بشود. فقط قرارست بفهمد همه‌ی عشاق دنیا الزاماً از روز اول فاسق به‌دنیا نمی‌آیند. بعضی‌هایشان بلدند بیش‌تر از چند ماه یا چند سال حتی خودشان را کش بدهند، بعد خیانت کنند. بعضی‌هایشان بلدند حتی کانستراکتیو هم عمل بکنند. بعضی‌هایشان حتی حتی بلدند نصفه‌شب بدون جیغ زدن، یا دروغ گفتن، یا تهمت زدن، بیدار بشوند، آب بخورند، و دوباره بخوابند.

میشا باید خیلی چیزها را در زندگی درک کند. رقابت بر سر دوام لفت‌دادن امید نیست. اما میشا باید واقع‌بین باشد پیش از هر چیز؛ وگرنه آن‌قدر دور دمب خودش دایره‌وار می‌چرخد که باز دوم می‌شود. بعد می‌آید یک‌گوشه می‌نشیند و به رابطه‌ی کمیِ قطر یخ دریاچه با بی‌ربط بودن آب‌وهوای سان‌فرانسیسکو به تقویم فکر می‌کند. و آن‌قدر فکر می‌کند و می‌کند و می‌کند که حتی ریچارد هم نمی‌تواند بند تمبان‌ش را بکشد و از توی فکر درش بیاورد.
میشا باید خیلی چیزها را ببیند. میشا باید خیلی انتهاها را برود. میشا باید خیلی لُختی‌ها و لَختی‌های بعدش را بکشد. آن‌وقت‌ست که لب‌خندش از تصنع معصومیت به تلخی قهوه‌[ا]ی سوخته (ولی واقعی در عوضش) بدل می‌شود تا هروقت هر غریبه‌ای برای اولین بار از در آمد تو نپرسد «این‌و کی برات خریده!».

18:22 یکشنبه، 1 مارس 15

فقط چشمام بازتر می‌شه؛ ولی هم‌چنان بُهت رو دارم. وقتی به یه گوشه خیره می‌شم و می‌بینم خیلی وقته دیگه عکست اون گوشه نیست.

فقط گوشام بازتر می‌شه. وقتی رندوم یه ریویو ی دوخطی ازت پیدا می‌کنم و وقتی دارم می‌خونمش یهو با صدای خودت توی گوشم پخش می‌شه.

فقط مغزم بازتر می‌شه. وقتی هنوز تصمیمات احمقانه‌ی تو برام کمی یا قسمتی توجیه‌پذیر هست. منتهی این من‌م که باید ویک‌ند‌ها رو جفت‌پا بپرم، مبادا که کف کفشم گیر کنه به دوباره خاطراتت.

دیدی چه راحت مارس شد؟

10:41 پنجشنبه، 26 فوریه 15

من هم می‌دونم کارما نیست. ینی اگه بود تا حالا تموم شده بود. اما هم‌چنان می‌شینم به یاوه‌های تو گوش می‌کنم و با دقت تو چشمات زل می‌زنم. و تو هم‌چنان ادامه می‌دی؛ انگار نه انگار که توانایی این رو هم داری که یه شانسی بده که من با این روضه‌های تو، از اونی که سر شب بودم خسته‌تر نشم. بعد اون وسط مثال هم می‌زنی. و این بیش‌تر من رو می‌بره پایین. اون‌قدری که روی دیواره‌های همون چاه قدیمی (که یارو دکتره گفته بود نرم اطرافش)، در حین سقوط، یهو یه یادگاری می‌بینم از «آیدین، ۱۸ ساله، مشغول دستپرت‌لی دست‌وپازدن با سایکو».

بهت گفتم عزیزم، یه سری چیزا تکوینی‌ان یه سری چیزا تحصیلی. و روضه‌های تو واسه شب خوب خوابیدن خیلی خوب جواب می‌ده. اما وای به حال من اگه روضه‌های تو بتونه بیش‌تر از سه شب آروم‌م نگه‌داره.

گاهی یادم بنداز یادت بندازم خیلی چیزها رو عزیز. که هیچ‌وقت هیچ‌وقت هیچ‌وقت فکر نکن یه مرد وقتی دسپرت هست و فقط تو چشات محکم نگاه می‌کنه وسط سخنرانی‌هات تو ماشین و هیچ‌چی نمی‌گه، از نداشتنه. نوپ! می‌خواد ببینه اوج مشت‌هات فوقش تا کجاش می‌تونه بره. می‌خواد ببینه آیا لگدهای تو یکی می‌تونه اون دنده‌های نشکسته‌ش رو بشکنه. همین.
یه مرد دسپرت، فقط، و مخصوصاً، قدرت قوه‌ی هاضمه‌ش ارتقا پیدا می‌کنه. و صدالبته فروغ توی چشماش برای عمیق شدن و راحت‌تر یاوه رو تشخیص دادن. یه جور بانجی جامپینگ افقی؛ ساطع‌شده از مردمک. یه مرد دسپرت وقتی تموم می‌شه سخنرانی می‌گه «شراب رو هم با خودت ببر. ببخش جا پارک گیر نیاوردم.»

شنای قورباغه برای همه‌ی ما همینی است که من از الئو یاد گرفته‌م.

لطفاً سعی نکنید تفاوت‌های ما با قورباغه‌های حوض‌تان را به تمسخر به ما یادآوری کنید — ما برای یک‌عمر دوزیست بودن و یک‌عمر دوزیست ماندن شنا نمی‌کنیم. باور کنید.
لطفاً به ما طعنه نزنید که هرگز شناگرهای خوبی نخواهیم شد. باور کنید ما جز برای بقا به هیچ دلیل دیگری شنا نمی‌کنیم. باور کنید.
لطفاً برای ما راجع به معایب روش تمام و کمال شنا کردن در قلب کائنات و این‌که چگونه این روش‌ها به میلیون‌ها نفر در اقصی‌نقاط دنیا تدریس می‌شوند سخنرانی نکنید. ما را به میلیون‌ها نفر شما و دنیایتان چه کار؟ باور کنید.
لطفاً توی دل خودتان بخندید. ما هم قول می‌دهیم موقع شناهای خودمان چشمان‌مان را ببندیم. ما به شنای خودمان اعتقاد داریم. باور کنید داریم. ولو مسخره، خواهشاً قهقهه‌های‌تان را به دیواره‌های ایمان ما و «ما بودن» ما نمالید.

ما به باور غرق‌شدن در قلب اقیانوس عادت داریم، نه زیستن‌های کنار باتلاقی که برای ساکنین خوش‌حال‌ش مرکز زمین است.
باور کنید.

ناتاشا اخیراً ۹ ساله شد. هنوز همون دامن گلدار و لب‌خندهای ساده. ساده ساده. یعنی اون‌قدر ساده که توی نعلبکی ظرف هشت دقیقه زیر آفتاب مرداد کامل تبخیر می‌شه. ۹۰ ساله هم بشه همونه. من که ندیدمش البته، اما جانی بهم گفت. من روم نشد از جانی مستقیم راجع به گل‌های دامنش بپرسم. دخترا تو این سن یه مقدار حساسن رو همه‌چی — طول می‌کشه تا بفهمن خبری نیست.

گذشته به آینده تعلق نداره؛ این رو قبول دارم. اما خب یازده سال پیش ناتاشا بخشی از آینده‌ی گذشته‌ی من بود. حتی شاید رد پاش تو همین سگ‌دونی هم باشه. رد پاش بوی همون دامن گلدار رو می‌ده. گل‌های سفید با زمینه‌ی قرمز. و همون سخنرانی‌های همیشگی برای یادآوری «من خوش‌بخت‌ترین» (من ِ خوش‌بخت‌ترین؛ من، خوش‌بخترین؛ …).

گذشته به آینده تعلق نداره. اما یه سری از ما بلدیم با خودمون خیلی چیزها رو بکشیم. حمل کنیم. دنبال بکشیم. و این چیز بدی نیست. و اون دوست عزیزی (که همین‌جا جا داره باز بهش یادآوری کنیم که لب‌خند زدیم محض دیس‌میس کردن به‌جان خودم، نه از فرط ذوق و لذت) هم اگر می‌گه فلان و واسه خودش سینه می‌زنه، محض اینه که تکنیک‌های بسته‌بندی رو بلد نیست. تو که دیدی، آخرین حرف من این بود که سی سال زندگی رو بارها توی یه کوله‌پشتی جمع کرده‌ام و باز هم می‌کنم! پس نترس. حتی نگران جای خودت هم نباش. حتی فکر نکن رقابت هست — گذشته تعیین‌شده و تمام‌شده هست. فقط باور کن و هضم.

آینده اما مدیون گذشته‌ست. مثل معجون بابارحیم که مدیون پسته و بادوم و پودر نارگیل هست. خوشمزه هم می‌تونه باشه. و فوت کوزه‌گری‌ش اینه که بابارحیم همیشه گردوهای خشک رو تازه نگه می‌داره. کسی چه می‌دونه، شاید هرازگاهی بهشون نگاه می‌کنه و لب‌خند می‌زنه. یا براشون/ازشون می‌نویسه. یا خودش رو می‌بره به زمانی که گردوها هنوز سوگولی ِ درخت بودند و می‌شینه باهاشون گل می‌گه، گل می‌شنفه.
بابارحیم، بلده.

شیشه‌های خیارشور رو دو سه ماهی بود جمع می‌کردم. از وقتی سالی بهم گفت که سرکه رو می‌شه جوشوند و راحت ترشی انداخت — دوباره اون هیجانات هفت سالگی ِ دی.آی.وای. من به پیاز نقلی فکر می‌کردم. ترشی پیاز کوشولو! یا، فکر کن، این‌که محکم شیشه‌ی سیرترشی رو بکوبی جلو طرف و بگی سن این سیرترشی از سن رابطه‌ی تو بیشتره! هاهاهاها…

اما حالا فکر کنم باید همه شیشه‌ها رو بندازم دور. من هیچ‌وقت نه جرأت کوبیدن روی میز داشتم، نه میل خاصی. ترجیح می‌دم زنبور مُرده‌ی لای درز پنجره گیر کرده پیدا کنم و خشک کنم. زنبور مُرده خیلی بیشتر حرف برای زدن داره تا سیرترشی. زنبور مُرده اصلاً صبح تا شب دغدغه و استرس این رو نداره که کی روز اعدامش فرا می‌رسه که محو بشه و تبدیل به یه سری اسید و کالری بشه. زنبور مُرده خیلی هم ایمان داره. به کاری که کرده. به استایل‌ای که نشسته. به آخرین تلاش‌هاش. به تقدیر.

من اگه هفته‌ای ۳ تا زنبور مُرده پیدا کنم؛ می‌شه ۱۵۰۰ تا توی ده سال. بعد باهاشون یه معبد می‌سازم. معبدی مملو از ایمان. ایمان به گذشته‌ست که امید به آینده می‌یاره، نه امید به گذشته. و مجدداً می‌گم لطفاً دهنت رو بگیر اون‌ور وقتی به من از ایمان به آینده حرف می‌زنی. من از بوی سیرترشی اصلاً بدم نمی‌یاد؛ اما دهنت این‌جور مواقع حتی بوی سیرترشی هم نمی‌ده.

ممنون.

13:22 جمعه، 20 فوریه 15

چونان مارمولکی لال و ناباور
به این جهان باروری‌ها نگاه کردن، و هیچ نیالودن…

غم نیست الزاماً آن‌چه از چشم‌های باز و بی‌احساس بیرون می‌تابد، شاپرک.

13:30 یکشنبه، 8 فوریه 15

چه توقعی از من و روزهای بارانی این شهر با هم هست؟
تمام Go, F* Yourself های‌م را سعی می‌کنم به‌صورت مربع‌های یک فوت در یک فوت با قطر نازک (برای یخ‌باز‌شدن سریع) در بیاورم و در کیسه فریزر بگذارم و روی هم توی فریزر کوچولوی بالای یخچال بگذارم. تا ۶ ماه اول خوب می‌مانند. بعدش هم فقط ارزش غذایی و ویتامین‌شان از بین می‌رود — که به دَرَک.

من و این شهر، روزهای بارانی به اُرِگان فکر می‌کنیم. به این‌که سمت ریچارد هم باران زیاد می‌باریده حتماً. به این‌که آیا ریچارد هم در راستای آخرین تضرع برای بقا بوده نصف شاهکارهایش، یا خرش از پل گذشته بوده و مثل من و شهر، فقط موعظه می‌کرده — با نمای خارجی شکیل.

من و این شهر، روزهای بارانی روبه‌روی هم می‌شینیم و کمی چای می‌خوریم. توی چشم‌های هم زل می‌زنیم. هردومان دل‌مان می‌خواهد مردم ساده‌دل و مهربان روی‌مان قدم بزنند. بخندند. آن‌قدر ورجه وورجه کنند که بالانس تمام hormون‌هایشان سرجایشان بیاید.

من و این شهر، روزهای بارانی را خوب بلدیم تعبیر کنیم. از ساعت ۱۰ صبح تا ساعت ۴ بعدازظهر زمستان هیچ تغییری در نور آسمان دیده نمی‌شود. بعد یک‌هو هوا تاریک می‌شود. و این سبک زنده‌گی مورد علاقه‌ی هم من و هم شهر است — خوش‌مان نمی‌آید بخواهیم غروب تدریجی و کش‌دار‌ ای داشته باشیم.

من و این شهر، روزهای بارانی گاهی لب‌خند می‌زنیم. مهم نیست باران بند بیاید یا شخصی ثالث‌ی یکی از ما را صدا بزند یا یکی‌مان گشنه‌ش بشود. ما به لب‌خند زدن ادامه می‌دهیم.
من و این شهر تشابهات زیادی با هم داریم. اما نه آن‌قدر که بخواهیم راجع به باقی عمرمان تعهد‌ ای به هم بدهیم.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.