۰۴:۵۴ یکشنبه، ۲۳ بهمن ۹۰

ریچارد ریشه در کودکی من دارد،
بخاری آلادین، بچه‌های مدرسه والتز، گوش‌فیل.

ریچارد آن‌وقت‌ها چکمه‌هایش را واکس می‌زد و هرازگاهی سرش را بالا می‌آورد و نیم‌نگاهی به من می‌انداخت و لبخند می‌زد. بعد سرش را افقی پاندولی تکانی می‌داد و حرکت پاندولی را به دست‌هایش – که فرچه را گرفته بودند – می‌برد و چکمه‌هایش را برق می‌انداخت.
من می‌خندیدم.
من و مادر.

انکار، بد دردی است.
من می‌خوابم ریچارد، تا بیش‌تر از این نخواهم در انکار زندگی کنم.
انکار ناشیانه‌ی زندگی لاشیانه.
انکار لاشیانه‌ی این زندگی ناشیانه؛
همه‌ش به‌دنبال آشیانه.

احمق من‌م ریچارد که باور می‌کنم — تو واکست را بزن!

۲۳:۴۳ سه شنبه، ۱۱ بهمن ۹۰

تئاتر،
تجلی نامحسوس Derealization است؛
از سوی بندگانی که به ایمان آوردن‌شان، ایمان نیاورنده‌اند.

من در غم «واژه‌ها» سوگوارم الئو.
تو که می‌دانی
زبانِ تهِ اقیانوس یعنی «حباب، آب، حباب»
زبانِ تهِ اقیانوس در سطح دریا، در موج‌های ماسه‌ای، در تصادم با بدنه نفت‌کش‌ها و ناوها
می‌میرد.

الئو
چشم‌خوانی پلک‌هایت را
پلک
هایت را
آرام آرام آرام
استنشاق می‌کنم با چشم‌های بسته و بینی باز.

الئو،
ما سال‌هاست این زیر دلمه بسته‌ایم و منتظریم تا تایتانیکی دیگر، پرده‌ها را آرام پایین بکشد.
من تعظیم می‌کنم و برات گل می‌آورم بعدش.
رز.
رز قرمز و بوسه‌ای که همیشه شرم بوده‌است.
بوسی‌ای برای پلک‌هایت
الئو،
برقص.
من عاشق رقص‌های تو با دلفین‌های ماریان هستم. رزهای دریایی؛ ماهی‌های گوشت‌خوار؛ پلک‌خوار…

الئو،
پیانو و آرشه و آکاردئون‌مان در باتلاق فرو رفته‌اند، اما، انگار.
من به سوگورای واژه نشسته‌ام، آن‌وقت! می‌بینی؟
بیا سوت بزنیم. بیا لای لب‌خندهایت سوت بزنیم.
حباب، باب، آب، ب، …

شب به‌خیر، محبوب‌ترین غواص من.

۰۱:۰۵ شنبه، ۱ بهمن ۹۰

از عمیق شدن درباره تفاوت‌های «بومی‌سازی فرهنگ» با «فرهنگ‌سازی بومی» با «فرهنگ بومی‌سازی» شروع شد؛
که دیدم تن‌هاتر دارم می‌شوم.

دکتر ا.م. تشخیص کلاستر بی داد که داد. نبضم را که نگرفته بود. بیش‌تر از دو جلسه نیم ساعته که با هم اختلاط نکرده بودیم که. کم دروغ که نگفت. یک تست اسکرینینگ بیشتر هم که نگرفت.
به درک. به درک سیاه. به همه فحش‌های ابتکاری و بامزه‌ای که در زبان فارسی اختراع می‌شود و در اوج عصبانیت و نفرت هم خنده را به جان آدم می‌اندازد. همه فحش‌هایی که با جیم یا کاف شروع می‌شوند. همه فحش‌های فرهنگی بومی. همه فحش‌هایی که در حد برج میلاد بومی‌اند. همه فحش‌هایی که زاییده یک عمر فرهنگ در بوم مام میهن هستند. همه فحش‌هایی که برای فرار و تخلیه ساخته شده‌اند؛ برای مایی که سیفون توالت فرنگی و هورت کشیدن یهویی‌اش را زیاد ندیده‌ایم، اما در زندگی روزمره‌مان بارها لمس کرده‌ایم.

به ته چاه توالت فرهنگی بومی‌مان. که فقط خودمان می‌دانیم چرا موقع مسواک زدن هم، با هورت کشیدنش آرام می‌شویم. سیفون می‌کشیم، بی‌اختیار. و چراغ‌ها را خاموش می‌کنیم.

شب خوش الئو.

۰۳:۱۵ سه شنبه، ۲۷ دی ۹۰

الئو،
بدی فارسی‌زبان بودن این نیست kbdfa.dll استاندارد ۶۴ بیتی نداره.
این نیست که توی کیبرد ابداعی اصغرآقا اینا برای پیدا کردن تنوین باید شیفت رو بگیری و یه رقص عربی رو کی‌برد بری، بعد که پیداش کردی یه مشت بک‌سپیس بزنی آخرش یادت بره شیفت اصغر بود یا شیفت کامبیز. (تایپ یک‌دهم انگشتی!)
این نیست که آخرش پرینتش که می‌کنی می‌بینی سکون بود و نه تنوین ان!
این نیست که ک فارسی با ک عربی متفاوت هست و اون وسط ممکنه لابه‌لا فارسی و عربی بری.
این نیست که مرد چهل ساله‌ش کامنت که می‌ذاره می‌گه «دختره من کتابه فارسیش گم شده».
این نیست که استاد دانشگاهش فرق بین «تصحیح نکرده‌ام» و «تصحیح نکردم» رو نمی‌دونه.
این نیست که نه تنها ۴ تا ز/ض/ظ/ذ داریم، بلکه سه تا ۵/۵/۵ داریم (۵ انگلیسی، ۵ گرد عربی، ۵ دندونه‌دار از پایین فارسی).
این نیست که از مردم تو خیابون بپرسی زبانت چند تا حرف داره، جواب‌هات اصلاً یکسان نیست.
این نیست که هنوز بین «است» و «می‌باشد» دعواست.
این نیست که فصل سوم معلوم نیست پائیزه یا پاییز.
این نیست که معادل “the cat was blind” رو اگه بخوای عامیانه بگی معلوم نیست باید بگی «گربهه» یا «گربه‌هه» یا «گربه».
این نیست که در فارسی محاوره‌ای زمان آینده نداریم!
این نیست که would نداریم. که حرف تعریف معین (معادل the) در فارسی رسمی نداریم ولی در فارسی عامیانه ابداع شده به همت رفقا (ه در «پسره که قدش بلند بود»)!
این نیست که من وقتی می‌گم «داشتم نمی‌گفتم» بهم می‌خندید و می‌گین «داشتم+نـِ+فعل» تو فارسی نداریم. بعد من کلی فکر می‌کنم و این مثال رو می‌زنم که: فرض کن من دارم ظرف می‌شورم که بابام می‌یاد خونه. بعد می‌گه بیا بشین ببینمت. بعد یهو ده دقیقه بعدش گیج خرزوخانی می‌زنه و می‌گه «پس ظرف‌ها چرا کثیفه هنوز؟» و من می‌گم «مگه من xxx ظرف‌ها رو؟! خودت گفتی بیا بشین». جای xxx چی می‌گن؟ …
این نیست که اگه داری نمایشنامه می‌خونی و نوشته « – پسر: شامبازغولا داره می‌یاد. – دختر: کی می‌یاد؟» نمی‌فهمی منظورش «چه‌زمانی می‌یاد» هست یا «چه کسی؟ (شامبازغولا؟ درست شنیدم؟)».
این نیست که تنها کشوری هستیم که رو پرچم‌مون متنی به‌زبان سوم رایج مملکت‌مون نوشته شده.
این نیست که جوانان مملکت برای تمایز «تو» (ضمیر دوم شخص مفرد) و «تو» (درون) به اولی می‌گن «یو»!
این نیست که «من می خورم تا تو بیایی» به معنای «من شرب خمر می‌کنی تا زمان وصل تو برسد» هست یا «اگه صبر کنم برای تو، از دهن می‌افته».
این نیست که مدرنیته و پست مدرنیته بیداد می‌کنه و کلماتی مثل «اولن» باب می‌شن (به‌جای «اولاً»).
این نیست که من می‌رم سر کلاس می‌گم implicit و ۹۰ درصد بچه‌ها می‌گن «هان؟!» و وقتی می‌گم «یعنی تلویحاً» و ۱۰۰ درصد بچه‌ها می‌گن «هان؟!».
این نیست که …

اینه که آخرش که می‌خوای یه وردنت یا lexicon آدمیزای فارسی (ترجیحاً شامل فنتیک با حروف انگلیسی) پیدا کنی و با فیل-خشک شکن می‌ری کاری تحقیقاتی کنی، می‌خوری به تیم دانشگاه تهران، یا دانشگاه شریف، یا دانشگاه شهید بهشتی که همه معتقدن یا باید یه پول خوبی بدی یا باید اثبات کنی که جزو بادکنک در حال بادترشدن هستی! بابا ناسلامتی «زبان»مونه… نمی‌خوام که بخورمش یا تحریم رو دور بزنم. بعد می‌گن چرا صنعت مهندسی نرم‌افزار در ایران در حد اتوماسیون مرغداری و پرتال جامع جوملا-بیسد اصغرنیوز باقی می‌مونه و مهندس‌های نرم‌افزار باید متخصص نصب ویندوز و وی.پی.ان و فتوشاپ بشن.

فعالیت مفید رفقا هم در چارچوب از چشم نیافتادن به همچین چیزایی می‌رسه.

بدبختیم و بدبختیمون از خودمونه الئو.
لیاقت‌مون همینه. آره، خر منم که فکر می‌کنم باید همه‌چیز رو به همه داد که پیشرفت کنیم. خر منم که گلوبال نگاه می‌کنم نه در حد «آزمایشگاه خودمون و مقاله‌های خودم برای ارتقای رتبه استادفلان به دانش فلان»…

دلم شعرهای ریچارد رو می‌خواد که همون‌جور که نوشته می‌شه، خونده می‌شه — آزاد، قانون‌مند، دوست‌داشتنی، رایگان. رایگان نه این‌که پول نداریم بدیم بخریم، یعنی اون‌قدری شخصیتمون ارزش داره که با ۱۰۰ تومن و ۲۰۰ تومن به هم نمی‌فروشیم برای پیشرفت‌های دوست‌داشتنی مشترک.
آخه مگه من آدمی نوعی جز یه کلبه برای خواب و یه چس‌مثقال غذا برای خوردن چی می‌خوام که حرص پایین کشیدن بقیه رو (نه از شلوار،‌ بلکه از یخه) بکشم؟
الئو، باز خوابت گرفت؟ باز مزخرف دارم می‌بافم و دلت گرفته؟ باز حوصله‌ت سر رفته؟ باز فکر می‌کنی قربانی‌شدن برای یک کانسپت (به مثابه پرتوهای انرژی/نوری خورشید که مستقل از این‌که به چه جسم مادی‌ای می‌خورن که گرمش کنن، فی‌سبیل‌الله تابانیده می‌شن…)، یه حماقت ابزارگونه‌ست؟ باز فکر می‌کنی خورشید هم ابزاره؟ اگه یه روز صبح پا شدی و نخندید چی؟

.

می‌خوابم.
امیدوارم تا صبح یا آن‌قدرش یادت مانده باشد که ببخشی‌ام؛ یا کلاً یادت رفته باشد. من و خورشید و غم‌های ریچاردگونه‌ام را.

۲۱:۳۱ دوشنبه، ۱۹ دی ۹۰

بیدار مانده‌ام تا
بیاید.
اما نمی‌آید — اسوه‌ی دی.آر ها.

حالا دارم می‌فهمم چرا عاشق بابیلون ریچارد هستم… خودمانیم، در جایی که ریچارد کاراگاه خصوصی بود، من فرعون بودم و آرمیتا ملکه.

(…الئو هنوز به‌دنیا نیامده بود. چه می‌دانم البته، شاید هم خیلی کوچک بود هنوز. هر چه که بود، هنوز فحش‌دادن بلد نبود.)

بابیلون دوشنبه شب‌ها شلوغ است.

۱۳:۴۵ جمعه، ۱۶ دی ۹۰

الئو همیشه دیر می‌آید.

منِ مغموم، انگار که باز خواب دیده‌ام. به آدم‌های اینجا (س.، ا.، پ.، م.، …) یکی یکی خواب‌هایم را تعریف می‌کنم. هیچ‌کدام باور نمی‌کنند. متهم می‌شوم. الئو بیش‌تر متهمم می‌کند، زیرپوستی.
می‌خوابم. انگار که بیداری دیده بوده‌ام. به آدم‌های آن‌جا (…؛) یکی یکی بیداری‌هایم را تعریف می‌کنم. بعضی‌هایشان باور می‌کنند. الزاماً هم کسی متهمم نمی‌کند. همه سرشان در دنیای خواب شلوغ است.
و مهربان‌ترند.

۱۱:۵۲ یکشنبه، ۲۰ آذر ۹۰

جسارتاً گفتم (صراحتاً admit روا داشتم) که: «خب قطعاً شما حداقل ۲۵ سال از عمرتون رو یه پسر بزرگ کرده‌این و به‌تر از من این چیزا رو می‌فهمین» و سعی کردم بزنم تو گوش قلبم که او هم همین را در چشمانم تایید کند. و کرد [کمی، سعیش را].
و نهایتاً علی‌رغم چیزی که در چشمان جفت‌مون مبتنی بر عدم قانع شدن بال بال می‌زد؛ ناچاراً we tried to live happily after.

اما من هم‌چنان مصداق پیتزاکاتر (عیناً از همین مدل‌های گرد چرخی) را در ذهن داشتم. که ما عادت داریم حتی اگر پیتزا نمی‌خوریم و نمی‌دانیم این پیتزابُر اصلاً به چه دردی می‌خورد، اگر دیدیم همسایه‌مان آمده پیتزابُرمان را (که سرجهازی‌مان بوده!) ورداشته برده؛ داستان «who moved my haqqe-mosallam»مان باد می‌کند که ای داد، ای هوار، ای فغان، باز هم حق ما رو بردن خوردن!
که از بچه‌گی به‌مان یاد داده‌اند که بجنگیم برای چیزهایی که حتی دقیقاً فایده‌اش را نمی‌دانیم — چون همین «برد» و «[باز]به‌چنگ‌آوردن» لذیذ است!

بحث سر اولویت تزریق فرهنگ و شعور، بر دادنِ آزادی بود.
که خب همیشه آدم‌ها زود از کوره در می‌رن و ناچاراً باید تهش در نقطه‌ای مسامحه کرد. بعد پیتزابُر را پیرهن عثمان کرد و همه بدبختی‌‌ها و بی‌آگاهی‌ها را سر همین قضیه انداخت — تو گویی با اهداء صلواتی پیتزابُر نرخ طلاق در جامعه به یک سوم می‌رسد.

باشد که همه رستگار شویم.
باشد که پسرم که ۲۵ ساله شد، بشینیم با هم حرف‌هایی بزنیم که نه به قانع شدن یکی از طرفین بیانجامد، نه به مسامحه‌ی صلح‌آمیز.
باشد که زندگی پسرم از خودم Win-Winتر باشد.

۰۸:۲۰ سه شنبه، ۸ آذر ۹۰

عجله؛
همیشه در عجله بودن و ترس از چک میل کردن.
و دل‌تنگی همیشگی من برای داشتن یک وبلاگ با بک‌گراند سفید و رنگ فونت ۳۳۳# و استفاده از کاراکتر ستاره‌ی ۸ پر، و کشف لذت مبهم ِ مبهم ماندن.

من سال‌هاست گم‌شده‌ام.
می‌خوابم.
ژانر خواستن.

۱۳:۴۲ دوشنبه، ۷ آذر ۹۰

پسره
شغل شریف‌ش
پروندن پاف‌های اطراف دخترک بود.

بحث appeal و انحصار و عشغ و مرام هیچ کدام نبود.
پسره هم هم‌چین خودپیف‌پاف‌بین نبود؛
اما
نمی‌خواست. جنس خودش را می‌شناخت. جنس پاف‌ها را می‌شناخت.

جلوی جمع صمیمیت می‌پاشید در هوا با دخترک. دخترک اعصابش خورد می‌شد که دارد لیبلِ «نخورده» می‌خورد و «دهن سوخته»…

تا این‌که دخترک خسته شد و ازدواج کرد.

۰۳:۲۹ پنجشنبه، ۳ آذر ۹۰

تعریف مفهوم انتزاعی خانواده
در بابــِل
جایی که ریچاد با کلاهش
با سگش
با سیبیل‌هایش
با چکمه‌اش
با قایق‌ش
بین رفتن دوباره به توکیو یا تمام‌کردن مسیرش در همان خانه
شیر یا خط می‌کند!

گریه‌ام می‌گیرد.
آره، من و ریچارد هیچ شباهتی به هم نداریم؛
فقط گاهی جفت‌مون به یک اندازه از همه دنیا متنفر می‌شویم.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.