21:05 سه شنبه، 26 می 15

می‌دانم آن‌روز می‌آید که من
راوی تمام قصه‌های خاص و عام بشوم.

تو روبه‌روی ایوان می‌نشینی و من و این کمانچه برایت وصف همه‌ی روزهایی که نبودی را می‌گوییم و تو لب‌خند می‌زنی
- یادم هست؛ یادت هست؟ که امتداد سرخی غروب در امتداد خط لب‌خندهایت محو شد… -

خیلی زمان کندتر می‌گذرد آن روز. از طلوع تا غروب من و تو خواهیم بود و ایوان و کمانچه و کلی زمزمه. خط از لبان تو؛ نت از قصه‌ها؛ میزانسن و وزن‌شان هم از رقص افکار من.
یادم هست با هم رقصیدیم و شراب بود و قرمزی ناخن‌هایت و لب‌هایت و همه‌ی خالی‌های سیاهی شب.
یادم هست که باور کردم همان‌شب که طلایی‌ترین ترکیب عالم، سرخی تو روی سیاهی من است و بس. و هیچ‌چیز بین ما هرگز زرد نبود که از رویش بپریم. هیچ چهارشنبه‌ای سوری نبود.
یادم هست یک روز پنج‌شنبه بود خیلی، همیشه. که ما ماه‌ها در همان اتاق خالی رقصیدیم.
یادت هست؟

تو زل می‌زنی و تصمیم می‌گیری همیشه زمان یخ بزند. در امتداد عمق نگاهت. روی همان خط سرخی که از سیاهی مردمک چشمانت ساطع می‌شود. و موهای سیاهت در باد، می‌شوند رقصنده‌های بدرقه کننده. می‌رقصند و شادمانی می‌کنند که این تویی که زمان را یخ می‌زنانی. و من آهسته آهسته به خواب زمستانی فرو می‌روم.

یکی از همین روزهای بهاری بود که تو باز نرخ تپش زمان را زاییدی؛ در من. من‌ای که از بدو تولدم در تکاپو بودم. در تکاپوی خواب زمستانی و پیدا کردن رقصان‌ترین واژه‌های بشریت. من رسالت‌م را این‌گونه بازآفریده بودم. نزاییده بودم که بفهمم آفرینش همیشه مملو از ناخالصی‌ها و ناملایمت‌های ناسوت‌های این دنیا وانفساست! برخلاف تو که زاییدی در یک وهله و یک‌شبه بهار شد.

یکی از همین روزهای بهاری بود که بهار شد. من روی ایوان داشتم می‌رقصیدم که یک‌هو دریاچه صدا زد با خنده‌های مجنون‌وارش. من داشتم باز می‌آفریدم واژه‌های مفلوکی را که از آخرین وعده‌مان گوشه‌های تخت و میز و آینه گم و گور شده بودند — یک‌جور توان‌بخشی و بازپروری؛ که یک‌هو خبر دادند تو بهار آوردی.

یکی از همین روزهای بهاری بود که من متوقف شدم. متوقف شدم تا سرخی نگاه تو تمام شهر را باز خبر کند و من باز کف دستم را بچرخانم سمت صورتم و ببینم خون دارد باز در رگ‌هایم می‌رقصد. داشتم زاده می‌شدم باز. که دیدم همه آتش است.

یادم هست؛ یادت هست؟
یکی از همین روزهای بهاری بود که به تقویم نگاه کردم و تقویم آتش گرفت. تمام روزها اول سرخ شدند، بعد زغال و بعد خاکستر. خاکسترش در هوا می‌رقصید. داشت بر می‌گشت به همان‌جا که ازش آمده بود.

یادت باشد،
خاکستر من مال ایوان و نگاه و کمانچه است؛ نه آن آشوب‌های متل متلاطم خاک باغچه وقتی کرم‌ها دنبال زایش‌اند؛ نه آن سکون بی‌رمق طاقچه وقتی تنها غبار نورهای خسته‌ی بعدازظهرهای تابستان رویش ولو می‌شود.

یادت باشد،
خاکستر من را خوب برقصانی.

یادت باشد،
من آن‌قدر با واژه‌ها و روزها و رگ‌ها رقصیدم که در سرخی آینه‌هایی که از تو خبر می‌کردند گم شدند.

من سرخ گم شدم، بانو.
در سیاهی‌ها و سفیدی‌های زمستان من را راحت‌تر خواهی یافت.

23:57 دوشنبه، 25 می 15

شاید garbage collection مثال خوبی نباشد اما گاهی واقعاً خیلی سخت است که ردپاهایی در ذات ذهن و زمان، هزینه‌ی پاک‌سازی‌شان چندین برابر هزینه‌ی ساخت و نگه‌داری‌شان باشد. و این را تمام پیچک‌ها و یاس‌های خشک توی ایوان با روح و جسم‌شان پرداخته‌اند. و ما گاهی چیزهای بازیافت نشدنی را به‌زور بازیافت نمی‌توانیم بکنیم.

من ذره‌بین‌م را اگر بالا بگیرم فقط روی اکوسیستم رابطه‌مان زوم می‌کنم — نه مثل تو روی آدم‌های بی‌گناه‌ای که تو هیچ‌وقت درکی از سوزاندن‌شان نداشتی و نداری. این تو بودی که همه گل‌ها را آوردی روی ایوان گذاشتی. قبل از تو ایوان هم ساده بود و هم خام — به همین‌ راحتی. اما تو گل‌ها را آوردی. و هر روز صبح، یا هر هفته، یا حداقل هر دو هفته آب می‌دادی به‌شان. حتی اگر من هم نبودم، یا نمی‌خواستی من را ببینی، یواشکی کلید می‌انداختی روی پنجه‌های پا می‌آمدی، آب می‌دادی، و روی پنجه‌های پاهایت هم می‌رفتی. صدای آروم پاهات… یادم هست یک‌بار من خواب بودم؛ اما صبح بوی تو را اول از پنجره‌ی ایوان حس کردم، و بعد قطره‌های آب تازه‌ی زیر گلدان‌های کوچیک خیسی ِ ذوق‌شان را عیان کردند! تو باران بودی که می‌باریدی برای‌شان. یادت هست؟…

گل‌ها به شوق، تو به گل‌ها، من به تو. اکوسیستم به‌همین سادگی بود. نه انگلی، نه هم‌زیستی، نه چیز کلاسیک دیگری. گل‌ها به شوق، تو به گل‌ها، من به تو. بعد که گل‌ها روی‌شان را به تو برمی‌گرداندند، تو می‌خندیدی! و تو که روی‌ت را به من برمی‌گرداندی مأموریت من در تمام کهکشان تمام می‌شد. گل‌ها هم شوق من را می‌دیدند حتی.

تا این‌که تو یک‌هو رفتی.
و هیچ دقت نکردی که بین من و گل‌هایی که تو آورده بودی آخر ارتباط مستقیم‌ای وجود نداشت. قبل از تو ایوان داشت کار خودش را می‌کرد. بی‌گل بود؛ اما جنازه پرورش نمی‌داد حداقل. اما الآن فقط من مانده‌ام و خیره‌گی‌های ممتدم. رو به جای خالی گل‌های پژمرده‌ی توی ایوان. خیره‌های ممتدم، رو به تمام چیزهایی که فقط می‌توانم نگاه کنم. آن‌قدر نگاه کنم که کسی هم نتواند یادم بیاندازد که چه خبرست. آن‌قدر خیره که حتی نفهمم چند ساعت شده است. مثل آن‌بار که خیره به کنج دیوار ماندم تا دیگر ندیدم و مجبور شدم یاد خودم بیاندازم که خورشید کامل غروب کرده. یا همین امشب خیره به چراغ‌های بالای سر سایر مسافرین وقتی مهمان‌دار پرسید چی دوست دارم بنوشم و من نمی‌توانستم جوابش را بدهم. یا گوشه‌ی آینه‌ی همه‌ی تاکسی‌ها. یا خیره به کلیه کلمات کاملی که کمانچه‌ی کیهان کلهر بی کم و کاست کشف‌شان کرده و دارند کم‌کم کنار کنج‌های کرسی خالی ذهنِ خالیِ من اخیراً جا خوش می‌کنند.

فصل دارد می‌رسد.

و من لازم دارم تمیز کنم ایوان را. شاید کسی بیاید. راستش را بخواهی تلاش خودم را کردم و چند باری آب دادم به‌شان. اما جواب نمی‌داد. و سری آخر گفتم به‌جای زجرکُش کردن‌شان، صبر کنم فقط. گفتم یا خودت برمی‌گردی که به شوق تو بخندند باز و زنده شوند؛ یا برای هر سه‌مان راحت‌ترست که با خیال راحت بپوسند و پاک بشوند.
… که دیر شد.
و من همه را در کمال آرامش به تابوت‌هایی که برای‌شان ساختم منتقل کردم. تابوت‌هایی که شاید مدتی هم حتی روی دریاچه معقل می‌مانند. و من معتقدم حفظ حریم تابوت‌های معلق روی دریاچه، قطعاً باشکوه‌تر از نگاه کردن به همه‌ی پژمردگی‌ها و زوال‌ها و عجزهای توی ایوان‌ست. قطعاً هست. قطعاً هست…. قطعاً، هست.

من تابوت‌ساز خوبی باشم یا نباشم، گناه همه‌ی برگ‌های سوخته‌ی همه‌ی شمعدانی‌ها و اقاقیاها بر گردن ذره‌بین توست. ذره‌بین تو که دریچه‌ی دیده‌ات را در دیواره‌های دایره‌ی دست‌ساز و دل‌انگیز محدّب محدود کرد. آن‌قدر که نفهمیدی که دارد می‌سوزاند. و نشنیدی جیغ‌ها را. و فقط نگاه‌کردی. و تا از پشت سرت به اسم خودت صدایت زدند رفتی…

من نه، ولی شمعدانی‌ها زیاد برای‌‍ت جیغ زدند این چند وقت که نبودی، راستش. بلد نبودند برای‌‍ت پیغام بگذارند. شاید هم اگر می‌گذاشتند هیچ‌وقت دلیور نمی‌شد — می‌دانی که. و تو هم هیچ‌وقت ندیدی. هیچ‌وقت. نشنیدی. هیچ‌وقت. چشم‌های بسته‌ی تو از لای آن ذره‌بین لعنتی هیچ‌وقت حتی نمی‌توانست تصورش را هم بکند وقتی تمام پیچک‌ها و شمعدانی‌ها میله‌های ایوان را بپوشانند و یاس‌ها و اقاقیاها از لا‌به‌لای‌شان گل بدهند، همه‌ی شهر به ما غبطه خواهند خورد! تو از وقتی ذره‌بین‌ت را پیدا کردی، فقط دنبال این بودی که با تجربه‌های دست و پنجه نرم‌کردن با خورشید ارتباط برقرار کنی؛ که کردی. شاید من و شمعدانی، من و پیچک، من و اقاقیا، من و یاس، من و شب‌بوها، من و تمام گل‌هایی که بود و نبود، دیگر خسته‌کننده شده بودیم. اما تو آن‌قدر غرق خورشید شدی که حتی نهفمیدی که سوزاندی و رفتی.

باری،
باور کن وقتی شب بشود،
ذره‌بین در شب حتی یک وسیله‌ی تزئینی هم نیست! عالم و آدم می‌دانند شب‌ها چیزی که ارزش پیدا می‌کند، بوی گل شب‌بوست.
شب‌بو را یادت هست؟ تابوت سوم از سمت راست، روی دریاچه؛ همان که مرغ ماهی‌خوار دارد به‌ش نوک می‌کوبد الآن.

شاید جایی که تو رفتی، هیچ‌وقت شب نمی‌شود.

22:57 سه شنبه، 19 می 15

داشتم می‌رقصیدم برای خودم
که ناگهان در آسانسور باز شد. هیچ‌کس نبود. اما من دیگر نرقصیدم. آرام ماندم. و همه‌چیز آرام ماند. حتی موهای جلوی سرم که گذاشته‌ام تا زیر ابروهایم بیایند هم آرام ماندند. خیلی آرام.

همیشه همین‌طور است. ممکن‌ست در باز بشود. و من خشکم بزند باز. می‌دانی که.
همیشه همین‌طور است. و گاهی این حتی توهّم باز شدن در است. یا حتی فکر باز شدن در به‌خودی خودش. یا حتی فکر توهّم باز شدن در. یا حتی توهّم فکر باز شدن در. یا حتی فکر فکر باز شدن در. یا حتی توهّم توّهم باز شدن در. یا حتی حتی فکر توهّم توّهم باز شدن در. تو که می‌دانی آدم‌های متوهّم عمیق می‌شوند.
یادت نیست – یعنی فکر نکنم بهت گفتم – که یک‌بار خیلی عمیق شدم. پیش خودمان بماند، نیمه‌های شب بی‌دار شدم و یک سیاه‌چاله توی تختم بودم؛ زیر پتو. و بعد من عمیق شدم. عمیق و آرام. آن‌قدر آرام که صدای تیک تیک ساعت طرح لندن روی دیوار را می‌شنیدم. و آن‌قدر عمیق که حدود پنجاه و اندی ثانیه طول می‌کشید هر تیک‌اش. یا بهتر بگویم بین هر دو تیک‌اش. و من این‌همه داشتم توی سیاه‌چاله فرو می‌رفتم. و می‌دیدم که وقت رقصیدن است — من با همان شلوار لی آبی تنگ و لباس‌های نیمه اسپرت و کفش بی‌بند و جیر که همان‌شب‌ای که می‌خندیدم خریدم. این بهترین لباس رقص من است. اما امان از توهّم باز شدن دوباره‌ی در. اما امان از همه‌ی سکوت‌هایی که پنجاه و اندی برابر طول و عمق واقعی‌شان کش می‌آیند. اما امان از همه‌ی بُهت‌های ناباورانه‌ای که حتی سکوت و خشکیدن هم آدم را شرم‌سار می‌کند. می‌دانی که.

بعد که داشتم پیاده از سیاه‌چاله برمی‌گشتم، فکر کردم نکند همه‌ی شب‌هایی که من لالایی می‌خواندم و تو خودت را به خواب می‌زدی و من زودتر خواب‌م می‌برد هم، برای تو، این‌قدر طول کشیده باشد. نکند همه‌ی شب‌هایی که بین‌مان فقط سکوت بود تو این مسافت را پیاده می‌پیمودی؟ نکند میلیون‌ها سال در راه بودی. و تو می‌دانی و من می‌دانم که همین میلیون‌ها سال کافی بوده برای این‌که تو کلّی میوتِیشن پیدا کنی. برای این‌که همه‌ی دی.ان.ای ای که من کاشتم، این همه عوض بشود. نکند تو هر شب تکامل پیدا می‌کردی. نکند هر شب روح داروین با کلّی تخمه می‌آمده بالای تخت‌مان می‌نشسته و بقای سازگارترین را مناظره می‌کرده و بعد خوشحال پوست تخمه‌هایش را ته حلق من تف می‌کرده و با لب‌خند دور می‌شده. من گفته بودم گاهی صبح‌ها گلویم خیلی خشک می‌شود. خشک‌تر از تو حتی. خشک‌تر از تمام خشکی‌های روح تو. خشک‌تر از همه‌ی ایدئولوژی‌های‌مان برای لوله‌کشی بالای تخت. خشک‌تر از همه‌ی ایمان‌های من. خشک‌تر از تمام موجودات تکامل‌یافته‌ی بیابان‌زی. چیزی شبیه بیابانی که من هر شب سال‌ها تویش راه پیمایی می‌کنم و منتظر شب‌های با ماه کامل می‌مانم تا برقصم.
در بیایان هیچ‌وقت نگران باز شدن هیچ دری نیستم. در بیابان یا واحه پیدا می‌شود یا سراب. که هیچ‌کدام تو نیستی (و هیچ‌کدام هم بی‌ربط به ذات تو نیست) و من و ماه و شن‌های خشک و باد همه‌مان ناگهان ساکت می‌شویم. در بیابان ساعت نیست؛ اما اگر زیاد به عمق ستاره‌های نگاه کنی، سیاه‌چاله‌های وارونه‌ی زیادی هستند که آدم را از بالا به‌خودشان جذب کند.

داروین هیچ‌وقت نفهمید که نسل موجوداتی خواهد آمد که برای‌شان گفتن لالایی مقدّس‌تر از تکامل است. داروین یک ابله منطقی بود و بس. شبیه همه‌ی بقیه‌ی ابله‌های منطقی. شبیه همه‌ی شب‌هایی که من فکر می‌کردم خستگی می‌تواند نگفتن لالایی را توجیه کند. و تو نمی‌خوابیدی. صرفاً خودت را به‌خواب می‌زدی.
کارمای همه‌ی شب‌هایی که تو نمی‌خوابیدی – یا آن‌کاری که می‌کردی اسم‌ش آن خوابی که ما اسمش را می‌گذاشتیم و می‌گذاریم نبود – من را این روزها بی‌دار و بی‌قرار می‌کند. تو به کارما هیچ‌وقت اعتقاد نداشتی و من به بی‌اعتقادی تو به کارما بدجور اعتقاد داشتم. و همیشه چیزهایی که آدم به‌شان اعتقاد دارد یقه‌ی آدم را می‌گیرد. و تو همیشه لباس‌های قرمزی دوست داشتی که یقه‌شان قابل لمس نبود. دست من همیشه لیزتر از برجستگی‌های یقه‌ی تو بود.

تا این‌که یک‌شب من برای‌ت ضبط کردم همه‌ی چیزهایی که باید قبل از خواب برایت می‌خواندم. من خیانت نمی‌کنم، اما آرامش چشمان بسته‌ی تو بعضی شب‌ها، بهترین پارتنر تانگوهای سکوت من در لبه‌ی سیاه‌چاله‌هایی بود که از همان نگاه اول می‌دانستم خواهم لغزید. همه‌ی کمیستری‌های عجیب لغزنده‌اند. و هیچ‌چیز مهیج‌تر از لغزیدن روی لبه‌ی مژه‌های بسته‌ی تو در یک شب با ماه نیمه نبود. و نیست. و هیچ داروینیست‌ای نمی‌تواند این چیزها را تحلیل کند. گاهی آدم‌ها درون خودشان تکامل پیدا می‌کنند. بعد هم وقتی تمام لذت‌ش را بردند، با یک بازدم همه‌اش را دفع می‌کنند. دود می‌شود می‌رود هوا. این‌جور تکامل‌ها هیچ‌وقت تاوان بدهی‌های کارماهای معوقه را نخواهند داد.

می‌دانم،
می‌دانم،
می‌دانم،
می‌دانم این‌بار تو باز میلیون‌ها سال‌ست که خوابیده‌ای و من با رقص آرام خودم، میلیون‌ها سال به مشاجره‌های موهوم و گم‌شده‌مان لب‌خند می‌زنم. می‌دانم که تنها چند میلیون سال دیگر طول خواهد کشید ترجیع‌بند همیشگیِ «تو خوابی و من…» ِ من. یک سال هم گذشت. و تو خوابی و من…

تو خوابی و من،
این شب‌ها،
آن‌قدر خیره به آسمان نگاه می‌کنم و توی تاریکی همین اتاق شماره‌ی ۶۰۴ می‌رقصم که یک ستاره از آسمان بیافتد.
و بشود یک شب کمتر از چند میلیون سال.

این شب خیلی دراز است؛
اما من تمام شب می‌مانم که شب ِ بخیری باشد.
خواب‌های دراز تو – مادامی که نمودش همان مزه‌ی همیشگی مژه‌های تیره‌ی تو باقی بماند – برای تکامل درونی من کافی‌ست.

صبح اگر بی‌دار شدی و من پای پیانو خوابم برده بود، برایم روی نت سُل گوشه‌ی سمت راست کمی برقص.
سهم من هم هست گاهی با رقص تو با همان لباس خواب قدیمی چشم‌هایم را باز کنم.
سهم من هم هست گاهی تو سّل بزنی؛ با کمی لب‌خند.
سهم من هم هست گاهی بوی مژه‌های تو زیر پلک‌هایم.
سهم من هم هست گاهی…

… گاهی که تو بخشنده می‌شوی، شاید… وقتی که تو بخشنده می‌شوی، سهم من همین‌قدرست که در پاسخ به تو دستم را – همان‌طور که سرم روی پیانوست – ببرم لای موهایم و مغزم را قایمکی از لای شستی‌های فشار بدهم برود لای سیم‌های پشت پیانو. بعد کله‌ی خالی‌ام را با موهای لخت شده‌ام بپوشانم و با چشم‌های بسته‌ام بیایم برقصیم.
برقصیم.
ما.

صبح بخیر!
این‌جا گاهی میلیون‌ها سال تنها با یک سُل در یک چشم به هم زدن سپری می‌شود…
اما گاهی میلیون‌ها سال طول می‌کشد که تو چشمی که بستی را باز کنی؛
و من میلیون‌ها سال به سّل، به مژه‌هایت، به پلک‌هایت خیره می‌مانم.
من و فکر توهّم باز شدن چشم‌هایت.
من و توهّم باز شدن چشم‌هایت.
من و خاطره‌ی آخرین بار که بسته شد.
من و فوبیای این‌که اگر باز بشود ممکن‌ست باز بسته بشود.


من هم چشمانم را می‌بندم
و می‌رقصم.
وقتی با چشمان بسته می‌رقصم، هیچ دری باز نمی‌شود. اما تو اگر باز کردی، حلال‌ست اگر لذت ببری.
سُل را فراموش نکن؛ ولی.

سُل آخرین وعده‌ی ما بود.
تیره‌ترین شستی سمت راست پیانو.
که هیچ‌وقت – در بیداری – لمس‌ش نکردی.

21:00 یکشنبه، 17 می 15

در حلقه بعدی تناسخ باید تمساح یا افعی به‌دنیا بیایم
که مشکلی با قورت دادن نداشته باشم.

00:24 شنبه، 16 می 15

که برگرده و لب‌خند بزنه و قدرش رو بدونه…

داستان‌های تکرارشونده و آموزنده‌ای که هیچ‌وقت جهت وزش باد لای موهای تو رو توجیه نمی‌کنند. همین‌طور جهت وزش موهای تو لای باد. جهت وزش تو. لای موهای باد.
موهای باد.

موهای باد هیچ‌وقت نیازی به توجیه‌شدن ندارند البته. من سال‌هاست قدرشون رو می‌دونسته‌ام و می‌دونم. این تو بودی که یک‌هو رقص‌ت گرفت این وسط. و لای موهای باد حسابی آشوب به پا کردی. خودت؛ رقص‌ت؛ هندسه‌ی اندامت؛ و تمام عمق تلخ عمیق در لای دروغ‌هایت. پوشیده از برف زمستان. برف پاییز. برف بهار. برف تابستان.

من هیچ‌وقت با داستان‌های آموزنده میانه‌ی خوبی نداشته‌ام. نه که غرور باشد این نیاموختنم از تجارب عرضه‌شونده به‌آسانی. بلکه عادت داشته‌م همیشه به وزش بی‌رحمانه‌ی باد؛ لای تک‌تک سلول‌هایم. که برقصد با تمام خاک‌های روی انگشتانم. که برقصد با تمام جزایر کشف نشده‌ی صورتم، گردنم، تنم. که ببارد گاهی وقتی من خوابم و او، بدجور، وزیدنش می‌گیرد.

جی گفت باید یاد بگیرم. مسئله حذف کردن صورت مسئله یا سخت‌تر فشار دادن نیست. باید یاد بگیرم گاهی از تمام آدم‌های این‌شهر برای من، فقط همین وزش بی‌رحمانه‌ی بهاری می‌ماند و تمام اسکیل‌های اندوخته‌ام. اسکیل‌هایی از جنس زل زدن به منشاء تمام بادهای خلاف جهت امواج اقیانوس. اقیانوسی که سال‌هاست بی من و با من، در کمال مسئولیت‌پذیری و عزم و صبوری، دریغ نکرده‌است حتی یکی از موج‌هایش را.

باید یاد بگیرم که تشخیص بدهم چیزهای بی‌دریغ را از همه‌ی دروغ‌های بی‌بدرقه. از همه‌ی چیزهایی که تنها دقایق پر دغدغه می‌سازند. از همه‌ی مغلطه‌های بی‌مشغله. و بعد دل ببندم به همه‌ی نامحدودهای پربهای ارزانی‌داشته‌شده. به همه‌ی وزیدن‌ها. به همه‌ی چیزهایی که بر من و با من، همیشه، هستند.

خندیدم و گفتم «شاید روزی، کسی، باری، … شاید…». خندید حسابی! و بعد من زودتر سوار شدم که برگردم. جرأت نداشتم اعتراف کنم من دیگر تحمل بی‌بدرقه رها شدن را ندارم. فهمید شاید. اما من از خودم دریغ نمی‌کنم دیگر؛ همه‌ی چیزهایی را که حداقلی بودند برای من. مثل زل زدن به منشاء تمام بادهای روی دریاچه. مثل لمس تمام سایه‌های شب. مثل تمام چیزهایی که تو سال‌ها پشت دیوارها از من قایم می‌کردی.

من وقتی می‌بارم، خیلی باورهایم بارور می‌شود.
من وقتی می‌بارم، خیلی رویاهایم متبلور می‌شود.
من وقتی می‌بارم، می‌توانم حس هم‌آغوشی با تمام مه‌های غلیظ روی دریاچه را که هر شب خیره به من می‌رقصیدند، جذب کنم با تمام وجود.
من وقتی می‌بارم، یادم می‌آید باز، که لذتی که در باریدن هست در سال‌ها دویدن و تابیدن نیست.

بی‌چاره خورشید!
نه؟

23:53 جمعه، 15 می 15

به‌سان سگ گرسنه‌ای،
مغز من،
وقتی غذا بهش نمی‌رسد به نزدیک‌ترین چیز قابل استفاده در اطرافش حمله می‌کند — گذشته.
بعد نه تنها کلی گازش می‌گیرد بلکه با دندانش حسابی فشارش می‌دهد و بعد سرش را می‌چرخاند تا حسابی بپاشد این‌ور و آن‌ور. تمام دیوارها پر از تکّه‌های لزج و چسبناک می‌شود. بعد آن‌قدر باش ور می‌رود که خسته می‌شود و می‌خوابد. و من آرام از دهانش بیرون می‌کشم و می‌گذارمش سر جایش.

می‌دانم، می‌دانم، فردا باز گرسنه‌اش می‌شود و بهانه می‌گیرد. خوب تربیت نشده احتمالاً. یا اعتراف کنم، وقتی که باید تربیت می‌شد مشغول دویدن بود. آن‌قدر می‌دوید که خسته می‌شد ولی چون از فرط شیطنت و شادی بود، یادش می‌رفت یادمان بندازد که گرسنه هم می‌شود گاهی. یادش بخیر.

به‌سان هر موجود گرسنه‌ی خسته‌ای،
گاهی ترجیح می‌دهد همان‌جا که هست بماند و فقط چشمانش را ببندد. ببندد و در خودش سیر بشود. گاهی ساده‌ترین راه سیر شدن، جلوگیری از مصرف هرگونه کالری بیشتر است. و این اولین گام تمام رسم‌های مبتنی بر بقا بوده و هست. و لعنت بر بقاهای مبتنی بر جلوگیری، ضمناً.

چشمه‌ای که نگران جوشیدنش بودیم،
دیشب فوران کرد. و پاشید روی در و دیوار.

من و این خانه داریم به هم گرایش پیدا می‌کنیم. داریم شبیه هم می‌شویم. داریم از هم الگوبرداری می‌کنیم. دیوارها به‌سان پوستم. و پنجره کنارش. و باد خنک شب‌ها…
تو که می‌دانستی، کمر من مثل این دیوارها جای یک سری میخ دارد. جای خالی میخ‌ها ولی توی آینه، خیلی چیزها را نشان می‌دهد. نشان می‌دهد یک زمانی یک چیزهایی این‌جا بوده. یک چیزهایی این‌جا فرو رفته بوده. و کلی جا خوش کرده بوده. و عمیق هم بوده. و لذت‌بخش. اما در عین‌حال به‌سادگی هم نشان می‌دهد که دیگر نیست. سوراخ‌ها را می‌شود پوشاند؛ اما کسی که حسابی دقت بکند، می‌تواند خیلی چیزها بفهمد. خیلی چیزهای بیش‌تر و به‌تر و دقیق‌تر. از این‌که این‌ها جای نیش‌های دندان‌های سگی گرسنه شاید باشد. که در دیوار فرو رفته. سگی گرسنه از گذشته. سگی ماندگار.

من و این خانه، سال‌هاست قرارست تغییر دکوراسیون بدهیم. قرارست همه‌چیز را بچرخانیم. جای آینه را هم. و تخت. و میز. و ویوی پنجره. طوری که دیگر جای میخ‌ها هر شب روبه‌روی تخت نماند.

من و این خانه، …


خیلی…


سالهاست.

یک آگهی ساده باید بذارم توی کرگزلیست. بنویسم دو ساعت، ساعتی سی و پنج دلار الی چهار دلار. یکی باید بیاید در آپارتمان شماره ۶۰۳ شروع کند به پیانو زدن. سر دو ساعت هم پول را از پشت پیانو بردارد و برود. اما باید دقیقاً شبیه الئو پیانو بزند. من لازم نیست دست‌هایش را ببینم. اما خودش باید بداند پیانو زدن الئو چیست.

هفتاد الی هشتاد دلار خرج برمی‌دارد. اما من یک بار دیگر خواهم شنید. و بارها طول اتاق را با چشمان بسته قدم خواهم زد. و بارها خواهم فهمید (یا حداقل فکر خواهم کرد) که چرا الئو تصمیمی مخالف تصمیم تو گرفت و آخرش کف اقیانوس غرق شد. ولی دخترک تا ابد به الئو افتخار می‌کرد. و به عشق‌ش. به برای عشق جنگیدن‌ش. و به نه نگفتنش به عشق. و به تمام پرتوها و گرماها و یگانگی‌هایی که از شستی‌های پیانو ساطع می‌شد. و به تمام سکوت‌های لای نت‌های پیانو. و به تمام رقص‌های موزون مه‌های غلیظ روی دریاچه، با ریتم مجذوب‌کننده‌ی پیانو. پیانوی الئو. الئو، که عاشق بود.

باید بنویسم جزو نیازمندی‌های قضیه این هم هست که ساکت باشد. این که هیچ‌چیز نگوید. حتی نگوید «همین.». حتی نپرسد چرا. حتی نفهمد چگونه. باید انقدر باهوش باشد که بفهمد خیلی مردها (یا حداقل یک‌سری از مردها) وقتی ساعت‌ها می‌توانند فقط گوش کنند، حتماً از جای خاصی می‌آیند. از جای خاصی که سابقاً تویش کلی نویدها و امیدها و آرمان‌ها و آرزوها شبانه‌روز بزم و شادمانی داشتند. اما ناگهان باد عظیمی وزید و همه‌چیز را با خود برد. باید انقدر باهوش باشد که بفهمد جهت وزش باد از آپارتمان شماره ۶۰۳ به آپارتمان شماره ۶۰۴، از ساعت ۱۲:۰۳ هر شب به بعد، برعکس می‌شود.

باد گاهی رو به عقب هم می‌وزد. باد گاهی بوهایی از جلو هم با خودش می‌آورد. باد گاهی خیلی کارها می‌کند موقع جابجا کردن و بردن و آوردن. اما امان از گردباد. که فقط تخریب می‌کند دور خودش. تخریب و تخریب و تخریب. و بعد که می‌رود، من می‌مانم و کلی شستی شکسته و کلی نت‌هایی که شاید سال‌ها (به قول جی، هفت سال) طول بکشد تا دوباره نواخته بشوند.

متأسفم؛ ولی غرورم اجازه نمی‌دهد برای جمع کردن شستی‌ها از کف اتاق کسی را استخدام کنم.

14:39 جمعه، 15 می 15

«همین…؟» بعدش یه سکوت یخ‌زده‌ داره. جوری که سوز سکوت گوش رو می‌سوزونه.
«همین…؟!» بعدش گاهی یه تمسخر داره. جوری که سر رو بین دو دست باید گرفت و دوید.
«همین…» بعدش یه نگاه همراه با انتظار داره. یه نگاه همراه با انتظار پذیرش یا رد شدن.
«همین.» ولی دیگه هیچ‌چی بعدش نداره. هیچ‌چی. همین.

01:34 چهار شنبه، 13 می 15

اینجا برف نمی‌باره. هرگز. و تقریباً یکی از تنها مشکلاتش همینه. و وقتی هم که به بقیه می‌گی، می‌گن خب برو پای کوه ۳ ساعت به سمت شمال، اونجا برف هست!

نمی‌فهمن برف باید پشت پنجره بیاد. نمی‌فهمن برف باید اولین چیزی باشه که چشم اول صبح می‌بینه. نمی‌فهمن برف باید نوید این رو بده که دیگه همه‌چیز تموم شده و فقط آروم آروم پوشیده‌شدن مونده. مدفون شدن. زیر یه عالمه سفیدی. کاملاً تدریجی و در کمااال آرامش.

دقیقاً طوری که من شدم. مدفون. زیر یه عالمه سفیدی. کاملاً تدریجی. و در کمال آرامش. و تنها یه روزنه برام مونده بود، که هنوز وقتی ازش نگاه می‌کنم، یه ردپا هست. که دور می‌شه. اون‌قدر عمیقه که برف خودش دلش نمی‌یاد پرش کنه. و مطمئنم شب که همه برف‌ها یخ بزنه، این ردپائه هنوز می‌مونه. هنوز می‌مونه و چیزی پرش نمی‌کنه. حتی برف‌های جدید. حتی یخ‌های جدید…
حتی اگه تابستون هم بشه، باز چیزی که از نگاه من توی این راستا و این زاویه‌ی این ردپاها جا مونده، به این زودی‌ها آب نمی‌شه…

امروز ائوجنیو داشت می‌گفت که از آرچری هفته پیش نوک انگشت‌هاش هنوز بی‌حس هست و کاملاً سِر شده. می‌گفت که ناراحته چون که نوک انگشت‌ها بیش‌ترین تعداد نرو رو دارن. من خندیدم. بعد که با آسانسور رفتم طبقه پایین سعی کردم گوشه‌ی لب‌هام رو لمس کنم. بعد ناخواسته دستم جدا شد و چرخید و شروع کرد به دور شدن. خنده‌ام گرفت. من مدت زیادیه که تبدیل کردمش به یه دامداری مدرن و متمدن، تمام سیستم عصبی‌م رو. کسی حق نداره خیلی مهیج بشه. کسی هم حق نداره ناخواسته از این سر راه بیافته تا اون سر یورتمه بره و برگرده. هر کسی سر جای خودش. خیلی شیک و مجلسی. به‌قول آقامون: ساستینبلیتی چیزیه که واسه ۲۰۱۵ احتیاج داریم.

من به شب‌هایی که…
من به شب‌هایی که…
من به شب‌هایی که تمام بالش و ملافه‌ها و تخت و پیرهن و ساعت و قرص‌ها پر از خون می‌شد، بدهکارم. نه به‌خاطر این‌که نذاشتم بخوابند. به‌خاطر این‌که زمان گفتن قصه‌شان را می‌دزدیدم. به‌خاطر این‌که خودخواه بودم و نمی‌دانستم قصه گفتن اگر بی‌قاعده بشود و هی عقب بیافتد و جلو بیافتد، آن‌وقت دیگر کسی به کسی در حوالی تحت اعتماد نمی‌کند. آن‌وقت همه‌مان دربه‌در می‌شویم. و تا صبح مجبوریم به گوشه‌ای خیره از تخت زل بزنیم و ناخن بکشیم.

من به شب‌هایی…
من به شب‌هایی…
من به شب‌هایی که از خودم می‌دزدم بدهکارم. من فی‌الواقع دارم این شب‌ها را نه به اسم کوچک به خاطر می‌سپارم، نه به اسم بزرگ. نه حتی به قیافه. من این شب‌ها را دارم فقط می‌خوابم. و مطمئنم باز وقتی در بسته‌های ۳۰ تایی گم می‌شوند، من تا صبح هی جمع و تفریق می‌کنم تا ببینم چه شد که من از کم‌خوابی شروع کردم به باز ناباوری.

من به شب…
من به شب…
من به شب‌هایی که از من رنجیده‌اند، کمی پوزش بدهکارم. تقصیر از آن‌ها نبود؛ همه‌ی اهالی این شهر از ترس تنها ماندن چراغ‌هاشان را روشن کرده بودند. و من اوقات سختی داشتم که باور کنم کاملاً شب است. از جنس همان نفهمیدن‌هایی که گاهی مطمئنم مایه‌ی شرمساری خواهد شد، اما والله نمی‌فهمم. بالله نمی‌فهمم. نمی‌فهمم و مجبور می‌شوم کلی سرچ کنم تا بفهمم امشب از کدام شب‌هاست.
سرچ می‌کنم و میخ‌های خالی روی دیوار کنار تخت به‌سادگی یادم می‌اندازد که شب سفیدی خواهد بود. امشب. هم. حتماً.

18:35 یکشنبه، 10 می 15

01000100111000011100001110100010
و کلی حس‌های خوب و آرامش‌دهنده.

یک سوراخ مخروطی‌شکل پشت کمرم، بین مهره‌های هفتم و هشتم گردنم می‌گذارم. که وقتی در سال ۳۰۱۶ باستان‌شناسان من را دوباره کشف کردند، بتوانند با یک نگاه، و بدون نیاز به برش عمقی، بفهمند که من در طول عمرم چند لایه پوست کشیده‌ام. یک سوراخ مخروطی‌شکل تاریخی.

وصیت هم می‌کنم روی سرم را با نایلن‌های نازک و شفاف سلفن بپوشانند. باید اولین بار که جمجمه‌ام را یافتند با یک نگاه بتوانند بفهمند خروجی ندارد. و بعد وقتی اولین چکش/میخ را زدند، یک‌هو کلی بو و صدا و نور و گرد و غبار رنگارنگ بپاشد بیرون، توی صورت کاوش‌گر بی‌چاره! باید با تمام اطمینان‌خاطر بفهمد که مغز من فقط ذخیره می‌کند و پردازش. یک بن‌بست چسب‌ناک و لزج است از تمام خاطره‌های خام، خاطره‌های یک‌بار پردازش شده، خاطره‌های دوبار پردازش شده، خاطره‌های سه‌بار پردازش‌شده، و نهایتاً چهاربار پردازش‌شده. خاطره‌ای که چهار بار پردازش بشود، خودش می‌شود یک خاطره‌ی جدید. خاطره‌ی پردازش خاطرات. مثلاً آن‌روز که برای بار چهارم داشتم پشت فرمان توی اتوبان به‌همان خاطره‌ی قدیمی فکر می‌کردم و فهمیدم چرا او خندید.

گول زدن، فرآیند قابل یادگیری‌ای است. و همین‌طور خود-گول‌زدن. مثل سلف‌هیپنوتیزم. مستقل از هوش و حواس و حواس‌پرتی و خیلی چیزها، کلی اینستراکشن هست برای این‌کارها. درست مثل رسم فنی توی دانشگاه که هم می‌شد تجسم‌ش کرد و به استاد هیچ گوش نداد؛ هم می‌شد به هیچ‌وجه از تجسم و تخیل استفاده نکرد و فقط حرف‌ها و تکنیک‌ها و قانون‌های سرراست استاد را مو به مو اجاره کرد تا کورکورانه و در اسرع وقت به بهترین جواب رسید. گول زدن یادگرفتنی‌ای است. خودگول‌زدن نیز. و اصولاً یادگیری‌اش خیلی ربطی به باهوش بودن و فست‌لرنر بودن و جسور بودن ندارد خیلی. منتهی در خود‌گول‌زدن فاعل و مفعول یکی است؛ و نتیجتاً این وسط هارد-مود بودن قضیه خیلی تفاوت ایجاد می‌کند. و من، به هر دلیلی که اسمش را بشود گذاشت، معمولاً خود‌گول‌زن خوب‌ای نبوده‌ام.
اما به‌جایش می‌توانم کاری کنم که خیلی از فرامین و استنتاجات مغزی بی‌خود و بی‌جهت بین اعضای بدنم شایعه‌وار پخش نشوند. یک‌جور حفاظت اطلاعات. درست است که غدد درون‌ریز هورمون را در تمام خون می‌ریزند و در تمام بدن هم پخش می‌شود، اما این وسط مغز من می‌تواند مثلاً به بازوی چپم اطمینان بدهد که بعضی از مضامین این هورمون‌های ترشح شده، چندان هم دقیق نیست. شیطونی بچه‌ها بوده. یا اشتباهات باروری باورها. پیش می‌آید. و خلاصه در نتیجه اعضایی که فاصله زیادی با هم دارند، زیاد نشینند به غیبت بپردازند. و نتیجه این‌می‌شود که خوش‌بختانه دی.ان.ای های مختلفی دارند می‌گیرند این اعضای محترم، با عنایت به اخبار مختلفی که دریافت می‌کنند.
این وسط اما در رژیم غذایی من هیدروکربن‌ها کمتر از ۲۰۰۰ کالری در روز را تأمین می‌کنند. و این اضافه‌کاری مغز هم خودش کمِ کم ۱۶۰ تا کالری در روز مصرف می‌کند. و نتیجه این می‌شود که کربن‌هایی که می‌رسند این‌ور و آن‌ور، چندان درجه اول نیستند. شبیه زغال‌های صنعتی قلیان! که یا زود پودر می‌شن، یا دیر گرم. مشکل عمده‌ی این قضیه حالا به‌عهده‌ی دانش‌مندان و کاوش‌گران سال ۳۰۱۶ است. آن بی‌چاره‌ها احتمالاً باید بتوانند به‌جای کربن ۱۴، با کربن ۱۳ و خورده‌ای و کلی ناخالصی، اولاً دی.ان.ای‌های مختلف اعضای مختلف بدن من را مثل بچه‌ی آدم استخراج کنند؛ ثانیاً بتوانند همه را کنار هم بگذارند تا بفهمند اصل داستان چه بوده. این وسط اگر در رگ‌های من در آخرین پالس کمی از هورمون‌ها هم باقی مانده و رسوب شده باشند و هزار سال دوام بیاورند، احتمالاً دانش‌مندان خواهند فهمید که مدیریت اطلاعات و انکار شایعات در یک سیستم ناموفق در خودگول‌زدن چه سلف‌تکنولوژی پرمصرف‌ای (از نظر کالری) بوده در سال ۲۰۱۵.

… آن‌وقت باز هر بار دخترک ریزه و چشم‌درشت ویتنامی تقاطع خیابان ۵ و مینا می‌خندد وقتی دو تا ساندویچ با هم سفارش می‌دهم و می‌گم فور هییر!

به ح گفتم فاصله‌ی باریک و مویی‌ای هست بین شجاعت و اسگلی. با تقریب خوبی، همین فاصله هم هست بین دوم شخص خطاب کردن و سوم شخص خطاب کردن. مثلاً در جایی به هنگام اشاره، به‌جای «تو» بگویی «او». در هنگام صحبت کردن با هر کسی. یا حتی مرور کردن خاطرات. چیزهایی از این قبیل. چیزهایی از جنس فاصله‌ی واقعی در بعدهای بیش‌تر از سوم. یا بعضاً پنجم. از سمت راست.

به آیدا هم گفتم، مغز من وقتی توجیه می‌کند، بدجور توجیه می‌کند. آن‌وقت شروع می‌کند به قانع کردن زمین و زمان. با توجیه‌های قانع‌کننده و قانع کردن‌های توجیه‌کننده. چیزهایی که من الزاماً قبول ندارم؛ اما سخت‌ست با مغزم بجنگم که بخواهم نقض‌شان کنم. این‌وسط دعوا هم نمی‌شود؛ فقط من خسته می‌شوم و ادامه چانه‌زدن‌ها را به آینده واگذار می‌کنم. و مهم هم نیست همه‌ی خنده‌های قاهرانه‌ی مغز مضحک‌م…

می‌دانم ولی. علی‌رغم همه‌ی نصایح و توصیه‌های ایمنی اقوام و نزدیکان، من هرگز عاشق مغزم نخواهم شد. من دوست ندارم تک‌سلولی زندگی کنم. من دوست ندارم قائم‌به‌ذات عمود بر زمین بایستم. من سال‌هاست دویده‌ام و باز می‌دوم. مغز من، صرفاً، دوست خیلی خوبی است. و بس.

20:06 یکشنبه، 3 می 15

اینجوری برای کودک [درون]‍م تعریف می‌کنم که:

… باز دو قدم مانده به ساختن طبقه آخر، یک‌هو باد زد و یکی با لگد زد و همه‌ی لِگوها دوباره ریخت زمین. عین روز اول. حتی بدتر از روز اول. و حداقل دو ماه فقط طول کشید که بتونم همه‌ی آش و لاش شدگی‌های کف زمین رو جمع کنم.
… اما کردم. و این بار هر کدوم از لگوها رو که بر می‌داشتم کلی نگاهش‌ش می‌کردم. کلی یادم می‌اومد چی شد که این رو این‌جا گذاشتم/گذاشتیم. و بعد با چشمان کاملاً باز و محتاط، یه دستمال روش می‌کشیدم و می‌ذاشتمش کنار. همه در کنار هم به ردیف.
… من آدم موو-آن کردن نبودم. این رو بعد از کلی کنجار و انکار و چونه‌زدن با خودم، با این و اون، با نصایح و توصیه‌ها، فهمیدم. لزومی هم نمی‌دیدم خودم رو گول بزنم که باشم. من لگوهام رو دوست داشتم. و حتی اگه دکتر هم می‌گفت، بازم دوست داشتم مرتب‌شون کنم و بذارم‌شون روی طاقچه. یا توی جعبه و بعد توی انباری. اما ازشون رد نمی‌شدم. من تحمل شکست داشتم، اما این شکست نبود. لگوها همه سالم بودن، فقط دیگه مرتب روی هم چیده نشده‌بودن. و دیگه توی هم جا نمی‌رفتن. اما ماهیت وجودی‌شون که از بین نرفته‌بود. اما من که هنوز می‌تونستم یه عالمه‌شون رو بریزم توی تخت و کلی غلت بزنم تا خوابم ببره باهاشون.

 
نه الزاماً از سر آموزندگی، بلکه برای بازبینی شخصی و نیم‌نگاهی به مسیر طی شده، ادامه می‌دم:

… صدای پیانو که ادامه داشت. من هم که زیر چشمام هر شب کرم ضد چروک می‌زدم که زودتر از چهل‌سالگی چهل‌ساله نشم. پس جای نگرانی نبود. این‌وسط فقط یک لایه‌ی دیگه پوست کلفت‌تر شدم. که موقع حموم رفتن و تماس‌های پوستی کمی خشک بود. و یک کمی هم نگاه‌م بیش‌تر از حرف‌هام عمیقی می‌کرد. تقریباً بگم، نسبت سه قسمت نگاه به‌ازای یک قسمت جمله.
… دکترم حق داشت. باید درد زایمان پوستی رو می‌کشیدم، اون هم در حالی‌که لِگوها جلوم همه قطار شده بودن و با رنگ‌های دل‌فریب‌شون من رو وسوسه می‌کردن برای نوازش. برای یک بار دیگه لمس و بازو و خواب. برای یک بار دیگه غرق شدن و بی‌دار شدن در اوج خوش‌بختی. دکترم حق داشت. باید درد زایمان پوستی رو می‌کشیدم.
… و این وسط وسواس‌های او.سی.دی-گونه‌م رو با لب‌خند برای خودم هضم می‌کردم. لازم داشتم بیشتر با خودم دونفری غذا بخورم و بیش‌تر مراقب خودم باشم. لازم داشتم به‌جای جمع‌کردن لِگوها با خاک‌انداز و یک ظرف زباله، بالعکس وقتم رو خلوت کنم و بین خودم و لِگوها نصف نصف کنم. من آدمی نیستم که الکی زباله بریزم جایی. در کهکشان؛ در هستی؛ در مجموعه‌ی یونیورسال کارماهای موجود در کائنات؛ در مجموعه‌ی یون‌های سدیم و پتاسیم لای نرون‌های مغز خودم حتی. من به بازیافت معتقدم — مخصوصاً بازیافت چیزهای بازیافت ناپذیر. حتی اگه زندگی پسابازیافت و جدیدِ تمامی لِگوها بخواد فقط در نقش عتیقه‌های آنتیک هم باشه. که باشه.

 
و همین‌طور که دستش رو می‌گیرم که بریم کمی لای چمن‌های حیاط توپ شوت کنیم، می‌گم:

… من عاشق بازی‌های استراتژیک، جنگی، و رقابتی بودم. اما با هنجارهای اپیدمیک این جهان هستی که به‌سان نظم عام و فراگیر دراومده‌ان، نمی‌شه به این راحتی‌ها جنگید — مخصوصاً با اون مزخرف‌هاشون. و من نمی‌خواستم الباقی زندگیم رو بذارم و جنبش رادیکال بازیابی تمامی لِگوهای آزاد و معصوم و مملو از شایستگی در جهان هستی راه بندازم. من فقط دنبال سهم خودم بودم. دنبال سهم خودم توی همین آپارتمان ساده‌ی طبقه‌ی ششم.
… از خیلی‌ها پرسیدم. دکترهای عام. دکترهای خام. دکترهای اسپشالیست. اما آخرش فهمیدم ریتم مقصود همین ضرب گام‌های بین شستی‌های پیانوی آهنگ مورد علاقه‌م هست. و باور آرام رویش آرام دوباره. نه الزاماً هر ۲۸ روز؛ کمی طولانی‌تر، اما الزاماً رویش مجدد واقعی. با این‌که حواسم به زیر پلک‌هام بود، اما نسبت سه به یک نگاه به حرف را سعی می‌کردم با لب‌خند مخلوط کنم و لای سلول‌های زمان تزریق کنم با سرنگ.
… پذیرا. میرا یا نامیرا، باید پذیرا بود. من چشم‌هایم را به پاهای تمام کسانی که از کنار برج بعدی لگو‌هایم رد خواهند شد، خواهم دوخت. من تمام هیکلم را جلوی تمام بادهایی که به برج بعدی بخواهند بوزند، سپر خواهم کردم. اما پذیرا خواهم ماند. برج بعدی، از آن من بود. هست. خواهد بود.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.