22:43 یکشنبه، 5 جولای 15

تقویم در گِل گیر می‌کند.
من به ۲۰۱۵ شک دارم.
خیلی سفیدی داشت فال ۲۰۱۵ من. و سالی فقط امید می‌داد. می‌گفت هالووین امسال پر از نقاب و کاج و شادی خواهد بود.
من به ۲۰۱۵ شک دارم.
تقویم در گِل گیر کرده است.

رو به پنجره می‌نشینم و
پاهایم را روی پاهایم می‌اندازم
و فکر
من را
- حسابی -
می‌کند.

من گم می‌شوم. من لای این باز-گرمای بی‌حیای تابستان گم می‌شوم. من آن‌قدر گم می‌شوم که اگر باز کسی من را قضاوت کرد نتواند ردپایم را بیابد. من آن‌قدر گم می‌شوم که وقتی جلوی آینه می‌ایستم فقط گردنبند نقره‌ای و موهام بلند لخت شده‌ی جلوی پیشانی‌ام و مچ‌بند سبزم معلوم باشد. همین. الباقی بدنم گم شده است. همین.

من گم می‌شوم.
از ترس؟ از دلهره؟ از بی‌اعتمادی؟ هر چه اسمش را بشود گذاشت، من ازش گم می‌شوم. آن‌قدر گم که پست‌چی وقتی دوباره آمد، سردرگم بشود و بنشیند دم در سیگاری روشن کند و فکر کند. فکر کند که آیا هرگز من در این‌جا بوده‌ام آیا… اینجای بدون من، قطعاً برای همه‌ی سایر ساکنین‌ش دنیای قابل اتکاتری خواهد بود. دنیای کم‌دودتر. دنیای کم‌دوست‌تر. دنیای کم‌ترس‌تر. دنیای کم‌وحشت‌تر.

من گم می‌شوم. همه‌ی ترس‌ها و خروارها خاطرات مربوط به من هم گم می‌شوند. همه‌ی چهره‌های داخل کتاب‌ها. همه‌ی برف‌هایی که زیرپاهای من آب شدند. همه‌ی آب‌هایی که زیر پاهای من گِل شدند. همه‌ی گِل‌هایی که زیرپاهای من خشک شدند. همه‌ی خشکی‌هایی که زیر پاهای من درد کشیدند… همه‌ی همه‌شان می‌توانند از این به‌بعد در اینجای بدون من راحت‌تر بخوابند.

من هم.

20:47 یکشنبه، 28 ژوئن 15

ویدا در تیخوانا گم شد.

من می‌دانستم تیخوانا نقداً جای امنی نیست. ویدا هم می‌دانست. اما مشکل از تیخوانا نبود به‌نظرم. سالی – که فقط یک‌بار ویدا را برای یک شام دیده بود – دیروز توی حیاط وقتی داشت برگ‌ها را جارو می‌کرد گفت که از اول هم معلوم بود ویدا اهل گم‌شدن است.

رفته‌بودیم تیخوانا بچه را بندازیم. تا سن‌دیگو را با پرواز رفتیم، بقیه‌اش را با اتوبوس. یک دکتر آشنا پیدا کرده بودیم. و از طرفی هم من دوست نداشتم کسی که دوست دارم (یا در آینده ممکن‌ست خیلی دوست داشته باشم) را در جایی که دوست دارم (یا در آینده ممکن‌ست خیلی دوست داشته باشم) از دست بدهم. این بود که تصمیم گرفتیم برویم تیخوانا. خود ویدا هم گیج بود. و اگر چه «گیج» و «گم» در خیلی نوشته‌ها کنار هم می‌آیند، اما این‌بار الزاماً هم‌معنی نبودند. ویدا فقط گیج شده بود. اما هنوز چیزی را گم نکرده بود. من هم فکر نمی‌کردم این‌شکلی بشود؛ تا این‌که شب آخر در سن‌دیگو شروع کردم به گریه کردن. به ویدا گفتم که می‌دانم این آخرین باری است که می‌بینمش. ویدا متعجب بود و سعی می‌کرد دل‌داری بدهد. اما من داشتم به خودش اشاره می‌کردم، و نه الزاماً به جمیع خودش و بچه‌ی توی شکمش. و ویدا، که به‌خودی‌خودش گیج بود، فقط سعی می‌کرد آرام باشد و من را آرام کند.

آن شب تا صبح نخوابیدم. مخصوصاً وقتی ویدا بچه را ورداشت و رفت در تخت کناری خوابید. صبح باید راه می‌افتادیم. و ویدا مثل همیشه عجله داشت. از خواب که پریدم ساعت هفت صبح، ویدا حسابی حاضر بود — نازتر از همه‌ی همیشه‌ی ویدا بودنش. و من باز شک کردم. ویدا هرگز آدمی نبود که متعلق به من بشود — یک‌بار هم خودش گفت؛ گرچه بعدش سعی کرد جمع‌ش کند، اما گفته‌بود. من هم کسی نبودم که حاضر باشم یک موجود زنده‌ی دیگر بخواهد در این دنیا یک عمر زجر بکشد به‌صرف این‌که من بخواهم یک یادگاری از کسی داشته باشم. اما دلم تنگ می‌شد. دلم برای همه‌ی شب‌هایی که دو بار لالایی می‌گفتم تنگ می‌شود — شب‌هایی که بچه اول می‌خوابید و بعد من و ویدا ساعت‌ها لب‌خند و بوسه ردوبدل می‌کردیم؛ و شب‌هایی که ویدا اول می‌خوابید و بعد من و بچه به آینده نگاه می‌کردیم و می‌خندیدیم تا خوابمان ببرد. خدا بهتر می‌داند، شاید شب‌هایی هم بوده که بچه آخر تر از همه‌ی ما خوابیده…

ویدا دم در حاضر بود. با همان لب‌خند تلخ همیشگی‌اش که بارها گفته بودم اصلاً سرپوش جالبی نیست؛ اما سرپوش جالب‌تری پیدا نکردیم هیچ‌وقت.

وقتی ویدا گم شد، من اول رفتم پلیس تیخوانا. و همه‌ی قضیه را گفتم. و بعد همه‌شان کلی خندیدند. اول زیرزیرکی می‌خندیدند؛ اما از یک جایی به بعد، دیگر خیال خودشان را راحت کردند و بلند توی صورت من می‌خندیدند. من وقت‌هایی که غم‌گین‌ترم لهجه‌ام مضحک می‌شود شاید. همان‌طور که بیست پاند وزن کم می‌کنم. تا جایی‌که دیگر خنده‌ی پلیس‌ها برای‌م کم‌کم زجرآور شد. راستش دفعه‌ی اولی نبود که داستان ویدا را تعریف می‌کردم و مخاطبم می‌خندید! دفعه‌ی آخر هم نبود. من هم هالو نبودم. و مطمئن‌م این‌وسط «ویدا» هم برنده نبود. اما شاید روی‌هم‌رفته خنده‌دار بود… (و لعنت به همه‌ی چیزهایی که روی هم رفتن‌شان، خنده‌دار بودن‌شان را توجیه می‌کند.)

پلیس گفت که کاری از دست‌شان بر نمی‌آید چون ویدا شهروند تیخوانا نیست. گفت به پلیس این‌ور باید مراجعه کنم. پلیس این‌ور هم می‌گفت که ویدا در این حوالی گم نشده که بخواهند دنبال‌ش بگردند. البته من هم گفتم که اگر بگردند هم پیدا نمی‌کنند؛ و آن‌ها متعجب‌تر شدند، صرفاً.

من حسابی گیج شده بودم. گشتن دنبال چیزهایی که آدم داشتن‌شان را «دارد»، همیشه سرراست است. گشتن دنبال چیزهایی که مُرده‌اند هم سرراست است معمولاً. اما ویدا هرگز خداحافظی نکرد. و بچه را هم من هرگز ندیدم.

من حتی نمی‌دانستم از کجا شروع کنم. گشتن دنبال چیزهایی که آدم «ندارد» مثل سفارش دادن لباسی است که هرگز نه پوشیده و نه تصورش را هم کرده. و در این مورد، نه هیچ مراسم خاصی برای لباس بود، نه حتی من می‌خواستم هیچ -ترین ای از لباس‌های ممکن را سفارش بدهم. ویدا به‌ترین نبود برای کسی که ویدا را ندیده بود. ویدا زیباترین و جذاب‌ترین هم نبود شاید. مخصوصاً برای من و حافظه‌ی لاک‌پشتی‌ام که تک‌تک صحنه‌های اولین‌باری که ویدا را با آن سینه‌های درشت‌ش دیدم، کامل به‌یاد دارم.

من حتی نمی‌دانستم از کجا شروع کنم. ویدا صرفاً گم شده بود. اولین باری هم نبود که گم می‌شد. شاید دقیق اگر بخواهم بگویم، دفعه‌ی هشتم بود. و این بار من به ویدا گفته بودم که در بی‌داری دیده‌ام که گم می‌شود. و ویدا فقط آرام‌بخش‌ام کرد. این یعنی ویدا می‌دانسته. اما خب دانستن ویدا هیچ کمک‌ای نمی‌کرد — تمام هفت بار قبلی هم ویدا می‌دانست. تمام هفت بار قبلی، ویدا حتی خیلی به‌تر از من می‌دانست. حتی گاهی فقط ویدا می‌دانست. حتی گاهی من هرگز نمی‌فهمیدم که ویدا می‌دانسته. مثلاً یادم هست دفعه‌ی ششم بود که گفتم که فهمیده‌ام که دفعه‌ی دوم خودش از قبل می‌دانسته. و تأیید کرد. و من دیگر چیزی نگفتم.
اما این بار خیلی واقعی بود. ویدا واقعاً گم شده بود.

ویدا،
واقعاً،
گم شده بود.

من آدم‌ای نیستم که ته هر فنجان قهوه دنبال تکه‌های شکر بگردم. اما گم‌شدن ویدا در تیخوانا خوبی‌هایی هم داشت. مثلاً من وقتی برگشتم و در خانه را باز کردم، چیزی دیگر «گم» نبود — فقط «کم» بود. و کم بودن ویدا خیلی راحت‌تر از گُم بودن ویدا هضم می‌شود.

در دنیای ویدا ولی فکر کنم این من بودم که «گم» شدم. مخصوصاً که ویدا آدرس همه‌جا را بلد‌ست. مخصوصاً که ویدا آدرس این‌جا را هم بلد‌ست. من به‌زعم خودم حتی یک‌بار سعی کردم با یک زبان اشاره یا لمس‌ی به بچه هم یاد بدهم آدرس این‌جا را. که اگر زد و نمُرد، بتواند برگردد. و فکر کنم یاد نگرفت. اما ویدا…

در دنیای ویدا من گم شده‌ام. و گاهی احساس می‌کنم این ویداست که دارد می‌گردد. و گاهی احساس می‌کنم ویدا عمداً تصمیم می‌گیرد جعبه‌های اشتباه را اول باز کند، بعد حسابی دنبال گم‌شده‌هایش بگردد. ویدا در این زمینه استعداد عجیبی داشت. اصلاً روز اول من را به این دلیل پیدا کرد که دنبال چیز دیگری در جای دیگری می‌گشت. بعد من که مست بودم و در آغوشش گرفتم و بوسیدمش، من را پیدا کرد. و شاید حالا که گم شده، بتواند چیزهای دیگری پیدا کند. نمی‌دانم. این‌ها کار من نیست — من در دنیای ویدا خیلی وقت‌ست گم شده‌ام و فقط توانستم نورهای قرمز را بگیرم تا به‌درب خروجی برسم؛ وقتی همه‌جا پر از دود و آتش بود. خود ویدا بهتر از هر کس دیگری بلد است این تیپ آتش‌ها را خاموش (یا حداقل فروکش) کند. ویدا استعدادهای عجیب زیاد دارد. دنیای ویدا هم شگفتی‌های عجیب زیاد دارد.

دنیای ویدا خیلی بزرگتر از همه‌ی تیخوانا است. برای همین‌ست که به خنده‌های پلیس‌های تیخوانا اعتنای چندانی نمی‌کردم — مطمئن بودم دنیای ویدا در تمام تیخوانا و دکترها و پلیس‌ها و اماکن مخاطره‌آمیز و تمام مظنونین‌شان جا نمی‌شود.

من ولی رؤیاهای بزرگی داشتم و دارم. این را به خانم ک هم گفتم جمعه. و شاید جالب نبود، اما برایش مثال از ویدا آوردم. گفتم ویدا تنها ده درصد من را دیده بود؛ و گاهی سرشار بود. (گفتم با همین ده درصد بود که یک‌بار در اوج گفت که دوست‌دارد با من مادمازل نیوپورت را تجربه کند.) و به خانم ک ادامه دادم که من همیشه به ویدا می‌گفتم که این ده درصد کنترل‌ش دست خودم بود که دادم — و نود درصد بقیه را او باید استخراج کند… خانم ک خندید. خانم ک از من پرسید نود که نه، اما مثلاً بیست یا چهل درصد بیش‌تر را چه‌طور می‌شود استخراج کرد؟ و من – به‌سان یک مهندس معدن‌یاب که روی یک زمین صاف ایستاده و ادعا می‌کند این زیر یک معدن نفت غنی است – همین‌طور که داشتم غذای سبک ایتالیایی‌ام را که گفته بودم تویش کدو نریزند با چنگالم می‌بُردیم گفتم: با انگیزه و امید. و خانم ک لب‌خندی زد.

با روح آدم‌های گم‌شده همان کاری را می‌کنند که با عینک آدم‌های مُرده می‌کنند. این بهترین جوابی است که می‌توانم به «با عینک آدم‌های مُرده چه کار می‌کنند» بدهم. اگر کسی پرسید.

02:59 پنجشنبه، 25 ژوئن 15

تا تیخوانا فاصله زیادی نیست؛
و من هنوز شک دارم.

من تمام شب را به دریاچه زل می‌زنم. جواب من در دریاچه نیست؛ می‌دانم، می‌دانم. لازم هم نیست مدام کسی به من بگوید جواب من در خودم است؛ می‌دانم، می‌دانم. هیچ‌جای قانون طبیعت ننوشته که آدم‌هایی که جواب‌شان در خودشان است نیاز دارند مدام به‌شان یادآوری بشود این قضیه. خودشان خوب بلدند. اما آرامش محو تیرگی دریاچه…

تا تیخوانا فاصله زیادی نیست؛
و من به شب‌هایی که تو در بی‌خوابی نا‌آرامی و در خواب لب‌خند می‌زنی بدجور شک دارم. من‌ی که موعظه‌ی روزمره‌ام وصف لذّات درددل‌کردن با سیاه‌چاله‌های یک‌بارمصرف‌ست، بدجور به آرامش تو وقتی تنها دو شب به تیخوانا مانده، شک دارم. من آدم بددل‌ای نیستم، اما یک‌جای کار می‌لنگد.

مگر این‌که تو قبلاً تیخوانا رفته باشی. و من، پَست‌مدرنانه و پُست‌مدرنانه موظفم که حریم گذشته‌ی تو را باید حفظ کنم و لعنت نفرستم به تمام شب‌هایی که نبودی.

امان از دریاچه که بودن همیشگی‌اش بدجور متوسط سطح انتظارات من را بالا برده.
شب‌بخیر دریاچه. شب‌بخیر ماه. شب‌بخیر تمام گذشته‌های خائن، به انضمام امشب.

20:40 سه شنبه، 23 ژوئن 15

ویدا بهترین بزرگترین اشتباه زندگی من بود.
این را به خودش هیچ‌وقت نگفتم. اوایل می‌ترسیدم هم‌ذات‌پنداری کند. بعد می‌ترسیدم هم‌ذات‌پنداری نکند. از یک جایی به بعد هم آن‌قدر مسجّل بود قضیه که فکر می‌کردم توهین به شعور مخاطب‌ست اگر بر زبان بیاورم. تا این‌که این اواخر شد و وقتی رسماً وقتی تصمیم گرفتیم بچه مال هیچ‌کدام‌مان نباشد دیگر نیازی نبود به این چیزها.

بچه‌ی ویدا ولی بچه‌ی من هم بود. چیزی از جنس من که خوش‌بختانه خیلی خیلی کمتر از من امکان داشت که توسط خودم مورد قضاوت واقع شود. که می‌توانست بدود بدون این‌که نگران ابرهای سیاه و نیمه‌ی تاریک ماه باشد. ابرهای سیاه و نیمه‌ی تاریک ماه را می‌توانست به من بسپرد و خودش فقط از غلت‌زدن روی چمن‌ها لذت ببرد. بچه‌ی ویدا و من، می‌توانست به من و ویدا تکیه کند. اما نه ویدا آدم تکیه‌کردن بود، نه من بعد از ویدا دیگر چیز تکیه‌کردنی‌ای ازم باقی مانده بود. این شد که تصمیم گرفتیم راحت‌ش کنیم، تا این‌که بخواهیم بدون تکیه‌گاه رهایش کنیم. به همین تلخی. به همین قساوت.

بچه‌ی ویدا اگر شبیه ویدا پرجنب و جوش بود،‌ حتماً دست و پایش مکرراً می‌شکست. بچه‌ای هم که دست و پایش بشکند نیاز به عصا دارد. یک عصای کوچک هم قد و قواره‌ی خودش. یک عصای کوچک که دورش را روبان بپیچند و حسابی تزئین‌ش کنند که بچه نترسد. اما من و ویدا، هیچ‌کدام‌مان، یادمان نمی‌آمد روبان دقیقاً چیست.

ویدا همیشه توی کیف جیبی‌اش یک دیوار شیشه‌ای تاشو داشت. که وقتی از کیف دستی‌اش درش می‌آورد و بازش می‌کرد می‌توانست تمام عرض و ارتفاع خانه را بپوشاند. از همان نگاه نافذ روزهای اولش باید حدس می‌زدم. اما خب فکر می‌کردم اگر هم داشته باشد صرفاً برای دفاع شخصی است — مثلاً شب‌هایی که دیر برمی‌گردد. نمی‌دانستم واقعاً و این‌قدر برای مصارف شخصی استفاده می‌شود که شب‌های زیادی من از پشت دیوار شیشه‌ای بخواهم آن‌قدر نگاه کنم و نگاه کنم و صورتم را به سطح یخ‌ش بچسبانم که روی کاناپه خوابم ببرد.

من هرگز موجود آزاردهنده‌ای برای ویدا نبودم. این خود ویدا بود که گاهی آن‌قدر نیمه‌ی تاریک‌ش بالا می‌زد که من یا باید چراغ وسط خانه را روشن می‌کردم تا پیدایش کنم، یا باید احترام می‌گذاشتم و به‌صرف پذیرش غیربصری حضور‌ش، با خودم آرام می‌شدم. و می‌خوابیدم. بعد نیمه‌های شب بیدار می‌شدم و می‌دیدم توی بالکن نشسته و دارد با گوشه‌ی چشمش به ماه نگاه می‌کند. من به روی خودم نمی‌آوردم؛ اما نیمه‌ی تاریک ویدا از نیمه‌ی تاریک ماه خیلی و واقعاً قشنگ‌تر بود. حتی وقتی دستم به هیچ‌کدام‌شان نمی‌رسید. مخصوصاً وقتی دستم به هیچ‌کدام‌شان نمی‌رسید. مخصوصاً وقتی کاملاً مطمئن بودم هرگز دستم به ویدا نمی‌رسد. نیمه‌ی تاریک ویدا بیش‌تر از این‌که یک تاریک‌خانه از تمام خاطره‌ها(ی‌مان؟) باشد، رسماً یک سیاه‌چاله بود. یک سیاه‌چاله که تا حالا خیلی گمشده داده بود. یک سیاه‌چاله‌ی مکنده که من وقتی واقعاً کلافه می‌شدم روی لبه‌اش با نوک پنجه‌های پاهایم راه می‌رفتم. یک جور دوئل بود. اما هیچ‌وقت … نمی‌توانم بگویم نباختم؛ صرفاً نیافتادم کامل داخلش. شاید هم اصلاً ویدا، هوشیارانه، هرگز نخواست. گاهی وقت‌ها گم‌نشدن تازه شروع یک گم‌شدن خیلی طولانی است.

این اواخر یادم هست حتی لازم نبود دیوار شیشه‌ای‌اش را از کیف‌ش بیرون بیاورد ویدا. بادی-لنگوئج بین‌مان خیلی پیشرفت کرده بود. شبیه پانتومیم. کانسپت دیوار شیشه‌ای توی پانتومیم خیلی مکرّرتر از توی زندگی واقعی است. اصلاً یکی از تمرین‌های جلسات و هفته‌ها و ماه‌های اول پانتومیم همیشه لمس کردن و حمل کردن یک دیوار شیشه‌ای است. و مردم حرفه‌ای می‌شوند. اما زندگی من و ویدا آخر پانتومیم نبود. یعنی اصلاً قرار نبود باشد. اما انگار شد. بدون این‌که بفهمیم. یعنی راستش یک‌بار به خودم آمدم دیدم سه شب است با ویدا حرف نزده‌ام. و عهد همان‌شب بود که یک‌هو در عمق نیمه‌های شب بچه‌ی توی شکم ویدا شروع کرد به گریه‌کردن. و ویدا – حتماً خیلی خسته بود که – بیدار نمی‌شد. و من دویدم سمت‌ش که محکم با صورت خوردم به دیوار شیشه‌ای. از بینی‌ام خون آمد. می‌خواستم با مشت بکوبم که بشکند و بروم سمت بچه؛ اما ترسیدم خُرده‌های تیز و بُرّنده‌ی شیشه به سمت ویدا و شکمش پرت شوند. استیصال محض بود. نمی‌توانستم آرزو کنم دیوار محو شود. دنیای ویدا آن‌قدر مه‌آلود می‌شد گاهی، که می‌ترسیدم اگر به دریاچه برسد دریاچه تا سال‌های سال دیگر رویش را به سمت آسمان برنگرداند. از آن‌ور هم، نمی‌توانستم آرزو کنم کاش گریه نمی‌کرد — گاو که نبود، خب گریه داشت.
آرام شروع کردم با انگشتانم به دیوار شیشه‌ای زدن. ویدا بی‌دار شد. نگاهم کرد. با انگشتانم به بچه‌ی داخل شکم‌ش اشاره کردم. به بچه‌ی داخل شکم‌ش نگاه کرد و آرام بغلش کرد. من مادر نبوده‌ام هرگز، اما خیلی خوب می‌توانستم بفهمم این‌جور بغل‌کردن‌ها شبیه «کول» گفتن این خارجی‌هاست پس از یک سکوت کاملاً غریب و چندش‌آور — فقط یک خفه‌شو ی محترمانه. و بچه این‌ها را نمی‌فهمید. واضح هم بود. برای خود من ده‌ها سال طول کشید تا بفهمم.
این وسط تنها دل‌خوشی من این بود که بچه قرار نیست این ده‌ها سال از این چیزهای کول تجربه کند. چیزهای کول، برای کودکان خیلی مضرتر از برای بزرگسالان هستند. برای همه‌ی کودک‌ها. مخصوصاً کودک‌های درون.

من هیچ‌وقت ویدا را فتح نکردم. یعنی قرار هم نبود بکنم.
فتح کردن، البته، یک شجاعت‌ی می‌خواست که من قطعاً داشتم. انگیزه‌ی فتح شدن هم یک طراوت‌ی می‌خواست، که صدالبته ویدا داشت. و اولین قدم فتح کردن هم یک جسارت عظیمی احتیاج داشت، که من جمع کرده بودم. و عریان و آرام مورد فتح شدن واقع شدن هم سخاوت‌ی می‌خواست که ویدا از آن سرشار می‌شد گاهی، اغلب. اما فتح‌کردن موجودات عزیز بال‌دار یک قساوت هم می‌خواست — قساوت‌ی که من هرگز نتوانستم به آن درجه برسم.
مثلاً همین ابراهیم. یا برادران یوسف. یا بقیه‌ی ماندگارهای تاریخ بشر… نه، من هرگز حاضر نبودم ماندگار بشوم.

بال‌های ویدا ولی خیلی قشنگ باز می‌شد. فکر می‌کردم روزی مثل یک شاهین رویایی می‌آید روی دستم می‌نشنید. بعد با هم می‌رویم بادیه‌ها و واحه‌های دورافتاده را می‌گردیم. ویدا پرواز می‌کند و شکار خودش را پیدا می‌کند با چنگال‌های تیز و نیرومندش. من هم از اوج گرفتن‌های عظیم ویدا لذت می‌برم. از دیدن چنگال‌های ویدا و تلاش قدرتمندانه‌اش سرشار می‌شدم. و از لَختی تمام هیکلش وقتی خودش را در اوج ابرها به دست باد می‌سپرد و آخر سر روی بازوهای من آرام می‌گیرد، فاتح‌ترین بشر تاریخ می‌شوم. فاتح‌ی که مالک نبود. فاتح‌ی که حتی فتوحات‌ش جایی ثبت هم نمی‌شد. نه… فقط یک فاتح ساده‌ که با چشمان‌ش و نوک انگشتان‌ش می‌توانست تمام تاریخ بشر را به سخره بگیرد.

ویدا ولی،
یک‌هو پر زد و رفت.
قبل‌ترش هم البته گه‌گاه آن‌قدر برای خودش بالا و بالا و دور و دورتر می‌رفت. که وقتی برمی‌گشت در حد جنازه خسته بود. حتی شب‌بخیر هم نمی‌گفت. غذا هم نمی‌خورد. فقط می‌افتاد روی تخت. و من وقتی خواب‌ش سنگین می‌شد آرام آرام روی بال‌های غبارآلودش دستمال خیس و نرم می‌کشیدم و بعد کرم مرطوب‌کننده‌ی موردعلاقه‌مان را می‌مالیدم. مهم نبود بفهمد یا نه – ویدا جنگ‌جوتر از آن بود که بخواهد متوجه براق بودن و این‌جور تجملات بشود. خودم دلم می‌خواست. بال‌هایش از خودش نازنین‌تر بود گاهی. گرچه می‌دانستم همین بال‌ها، خواهند، روزی…

وقتی رفت،
من ماندم و نگاهم به آسمان و قبر بچه.
می‌دانم همه‌ی پرنده‌ها روزی به زمین برمی‌گردند. حتی کِی و کجایش را هم می‌شود حدس زد. و می‌دانم اگر هزاربار هم به زمین برگردد، من از آن فاتح‌ها نیستم که با قلاب و سنگ و توری بخواهم بروم شکار. من اصلاً شکارچی به‌دنیا نیامده‌ام. اما می‌دانم قبر این بچه تا آن موقع‌ها حتماً حسابی خواهد پوسید.

19:50 شنبه، 20 ژوئن 15

روی دریاچه را مه گرفته و ویدا خواب است و بچه‌ی توی شکم ویدا هم اصلاً خبر ندارد قرار نیست فرصت لمس تجربیات ما در این دنیای فانی را داشته باشد.

من توی آشپزخانه بودم که ویدا روی کاناپه خوابش برد. شب‌بخیر نگفتم. خسته بود حتماً. از سر تنبلی من هم نبود. شاید احتمالاً اصلاً من در ناخودآگاه‌م دوباره پلید شدم و دلم می‌خواست خودش با چشمان خودش بخوابد تا بعد من فرصت داشته باشم و ساعت‌ها زل بزنم به صورتش و عمیق بشوم. بعد سعی کنم از خلاقیت خودم استفاده کنم تا حدس بزنم بچه‌ی توی شکم‌ش چه‌قدر شبیه من و خودش است. آرام دستم را می‌برم روی شکم‌ش. و سعی می‌کنم سلام کنم با انگشتانم. اما آن‌طرف‌ها انگار همه‌چیز خیلی سرد است.

ویدا همیشه دمای بدن‌ش عجیب‌ست. روز اولی هم که دیدمش عجیب بود. هیچ‌وقت به حدی نمی‌رسد که من یک‌هو دستم را پس بکشم. اما همیشه غیرمعمولی است. گاهی که من احساس می‌کنم باید داغ، یا حداقل متوسط رو به داغ باشد، بالعکس کلی یخ است. انگار تازه از فریزر در آمده. انگار دارد با من از پشت یخچال‌های ویترینی مملو از تمام برندهای معتبر آبجو و نوشیدنی‌های نشاط‌آور در یک پمپ‌بنزین شلوغ و پرتردد در حومه شهر صحبت می‌کند و کارفرمایش قدغن کرده که به من به صورت مستقیم اشاره کند که درب یخچال را چه‌جوری باز کنم؛ اما در عین‌حال دوست دارد من هرچه‌زودتر درب کشویی یخچال را با دست راستم به سمت چپ بکشم تا هوای یخی که از دهنش خارج می‌شود حداقل به صورت من بخورد و روی گونه‌هایم فرود بیاید. و من هم به‌اندازه‌ی کافی جسور.

ویدا همیشه دمای بدن‌ش عجیب‌ست. و من احساس می‌کنم اگر یک ۱۰ یا ۲۰ درجه سردتر بود، بچه‌ی درون شکمش منجمد می‌شد و بعد دیگر لازم نبود نگران تلاش برای نیامدنش به این دنیای فانی و فان‌ای باشیم. اما خب از آن‌ور هم علی‌رغم این‌که ویدا خیلی جذاب شده با این هیکل جدیدش، اما مطمئن نیستم خودش هم دوست داشته باشد. شاید ترجیح خودش این باشد که همین ۱۰ الی ۲۰ درجه بالاتر از دمای یخ باشد بدنش و اجازه‌ی رشد به همه‌ی چیزهای درونش بدهد. حتی در سرمای طاقت‌فرسای پوست و رگ‌های بدن ویدا. ویدایی که روزی که من اولین بار دیدمش خیلی داغ بود.

ویدا می‌داند که بچه‌ی توی شکمش فرق بین لالایی و شب‌بخیر ساده و یک بوس کوچک با اشاره به کج کردن گردن و لب‌خند، را نمی‌فهمد. من هم تا همین چند وقت پیش فرق بین روزهایی که ویدا دامن می‌پوشد یا شلوار یا شلوارک را نمی‌فهمیدم. اما خب بعد فهمیدم همه‌ی این‌ها نشانه است — دریچه‌ای برای فهمیدن این‌که چه‌خبر است. این‌که امروز ویدا دوست دارد بدود یا دوست دارد آرام و سنگین فقط ساعت‌ها راه برود یا دوست دارد دوباره خودش را جذاب‌ترین دختر شهر جلوه بدهد — چیزی که خودش زمانی حتی ازش می‌نالید. دوست نداشت همه بفهمند جذاب است. آن‌قدر که بخواهد تعیین‌کننده باشد هم مقیّد نبود، اما خسته شده بود از این‌که در بزنند و در را باز کند و بعد از چند روز تصمیم بگیرد قفل در را عوض کند. حتی یادم هست وقتی نوبت من شد، همان اوایل رسماً به من گفت که امیدوارست دو سه روزه نباشد! و من خندیدم.

بچه‌ی ویدا ولی هنوز فرق بین خیلی چیزها را نمی‌داند. و ما تصمیم گرفته‌ایم نگذاریم هیچ‌وقت این فرق‌ها را بفهمد. ما فکر کنیم الآن فرصت مناسبی نیست. مثل همه‌ی وقت‌های دیگر زندگی، «زمان» را بهانه‌ی اول و آخر کردیم. من به ویدا نگفتم، ولی ته ته ته دل خودم احساس می‌کنم شاید این هم از مدل چیزهایی باشد که دیگر برنگردد. ویدا البته به چیزهای برنگشتنی اعتقاد چندانی ندارد. شاید چون همیشه جذاب بوده. و شاید چون تعریف‌ش از «یونیک» با من خیلی تفاوت دارد. یادم هست فقط یک‌بار به من گفت «یونیک»، آن‌هم وقتی فهمیدیم این بار چیز مشترکی که خلق کرده‌ایم از جنس آدم است. و خب البته حق هم داشت — یونیک بود. اما ویدا احساس نمی‌کرد که شاید اولین و آخرین فرصت باشد. حق هم داشت. اما برای من همه چیز متفاوت بود.

خیلی شب‌ها، مثل امشب، دلم خواست ویدا را بی‌دار کنم آرام و ببوسم و با شب‌بخیر مخصوص و قدیمی خودمان بخوابانمش. اما در دنیای ویدا، هیچ‌وقت برای هیچ‌چیز دیر نیست. و من باید احترام بگذارم به دنیای ویدا – هرچه‌قدر هم که با مفاهیمی که من در زندگی یاد گرفته‌ام در یک راستا نباشد. شاید اصلاً یکی از دلایلی که موافقت کردم با قضیه بچه و این‌که شاید واقعاً الآن زمان مناسبی نباشد، این بود که فکر کردم نبودن در هیچ دنیایی بهتر از بودن در دو دنیای متفاوت است. این‌که حس کردم موظفم پیش‌گیری کنم از رنج تمام ملامت‌های یونیک نبودن که یک انسان دیگری ممکن‌ست مجبور بشود یک عمر تحمل کند. این‌که فقط ده سال صبر کنم تا ویدا بفهمد خیلی چیزها در دنیا تمام هم می‌شوند.

گاهی احساس می‌کنم ویدا همیشه دارد می‌خندد ولی. احساس می‌کنم دمای بدنش به این دلیل جالب است که زیر تمام سلول‌های پوست‌ش یک عالمه لب‌خند خال‌کوبی شده. اما هیچ‌وقت جرأت نکردم خودم کنکاش کنم. با چشمانم یا دندان‌هایم یا زیر ناخن‌هایم. و البته این حق را هم به‌خودم ندادم هیچ‌وقت. هر چه که باشد انتخاب خود ویداست. من فقط حق انتخاب این را دارم که تمام تختم و ذهنم و روحم مملو از چه‌مقدار یونیک بودن بشود. همین.

غذای خودم را می‌برم توی بالکن و رو به مه‌های دریاچه می‌نشینم. دریاچه برای من یونیک هست. مه‌هایش هم. تک‌تک اتم‌های وجب به وجب مه‌ای که می‌آید و روی دریاچه‌ی یونیکِ من را، مثل یک لحاف نرم و مهربان، می‌پوشاند تا دریاچه کمی چشمانش را روی هم بگذارد هم یونیک است. دریاچه هم فقط یک‌بار – ولی عمیق؛ خیلی عمیق – می‌خندد و چشمانش را روی هم می‌گذارد. و من آرام آرام غذایم را می‌گذارم توی دهنم و سعی می‌کنم یادم باشد که باز نبلعم. باید یاد بگیرم همیشه خوب بجوم اول، بعد قورت بدهم.

که یک‌هو ویدا مثل یک روح نامرئی و پرازانرژی و خواب‌آلود از پشت می‌آید و با چشمان بسته دستش را دور شانه‌ها و گردنم حلقه می‌کند. بعد گردنش را می‌مالد به پشت گردنم و شروع می‌کند به گرم شدن و ذوب شدن. پوست ویدا همیشه جالب است. پوست ویدا وقت‌هایی که احساس آرامش کند، شروع می‌کند به گرم شدن. ویدا همیشه عجیب بوده و هست. و من فقط می‌دانم هیچ دست‌آورد جدیدی نخواهد بود اگر بخواهم این‌ها را مدام به‌ش بگویم. در دنیای ویدا خیلی هم «واژه‌»ها نمی‌رقصند. در دنیای ویدا فراز و فرودهایی هست که من هنوز واژه‌ی مناسب معادلی برایشان پیدا نکرده‌ام. شاید اصلاً تئوری عدم وجود یونیک بودن و تمام سندرم‌هایی که من به ویدا نسبت داده‌ام همه‌شان ناشی از همین تلاش ناشیانه‌ی من برای پیداکردن نگاشت یک-به-یک‌ای از مفاهیم انتزاعی و ناخودآگاه دنیای ویدا و روح ویدا به تعاریف کلاسه‌بندی‌شده‌ی خودآگاه دایره‌ی واژگانی مغز من باشد. به همین مزخرفی. و درست میان همین فکر این‌که من حق دارم باز تلاش کنم یا نه، لب‌های ویدا را روی گردنم حس می‌کنم. فکر کنم این وسط مسئله حق داشتن یا نداشتن، تسلّط، یا هیچ واژه‌ی قدرت‌ی و یک‌بُعدی‌ای نیست — باید یاد بگیرم راه رفتن در دنیای ویدا گاهی نیاز به کفش‌های مخصوص باله دارد. که معمولاً هم دست‌سازند. و من فقط می‌دانم و مطمئنم همیشه با عشق و پیچیدن باند سفید زخم به دور انگشتان و کف پاها، تا سرحد مچ، ساخته می‌شوند.

خون‌آشام‌ها دقیقاً در چنین پوزیشن‌ای لب روی گردن می‌گذارند و معمولاً هم چشمان‌شان باز است. رو به دوربین شاید. اما ویدا چشمانش بسته‌است. و معنایش این‌ست که یا ویدا خسته‌است، یا ویدا در اوج لذت است، یا ویدا خون‌آشام نیست، یا ویدا آن‌قدر سیر شده که فقط دوست دارد چیزی را به خالکوبی‌های زیر سلول‌های لب پایینی‌اش بمالد. چیزی که شاید در دنیای ویدا یکی از پیش‌شرط‌های لازم برای ارتقا به این درجه، نسبتاً نزدیک به همان مفهوم بی‌شرمانه‌ی یونیک بودن در دنیای من است. هر چه باشد انگار من رسیده‌ام. چه تک‌حذفی، چه تورنمتی، چه با لاتاری، من انگار رسیده‌ام؛ که دمای بدن ویدا به‌سان یک جام قهرمانی طلایی با دسته‌های روبان‌دار و برجسته، دارد به من اعطا می‌شود. و من فقط می‌دانم باید حس خوبی داشته باشم. و باید من هم به همه‌ی هواداران دست تکان بدهم و لب‌خند بزنم. مخصوصاً وقتی انگشتان ویدا دارد آرام آرام لَخت می‌شود روی بقیه‌ی سلول‌هایم.

هیچ‌وقت، راستش، به ویدا نگفتم که من را چه‌چیزهایی رنجانده. رابطه‌ی من و ویدا از آن مدل چیزهای دنیاست که ترجیح می‌دهم طبیعی برگزار بشود و در این جور قسمت‌هایش بیش از حد زور نزنم. ویدا باهوش است. و می‌ترسم گفتن خیلی از چیزهایی که قطعاً خودش باید بفهمد، توهین‌آمیز باشد به باهوش بودن ویدا. و مهربان هم هست. و شاید خیلی موقع‌ها ترجیح می‌داده که من بیش‌تر نرنجم که کارهایی کرده که من هنوز نمی‌فهمم. هرچه باشد، ویدا ویدا است.

باقی غذا را می‌گذارم برای پرنده‌هایی که صبح، خیلی زودتر از من، به عشق دریاچه بی‌دار می‌شوند. برمی‌گردم و ویدا را در آغوش می‌گیرم و تمام تن نازش را بلند می‌کنم با آرنج‌هایم و می‌برم سمت تخت. ویدا لب‌خند می‌زند. این لب‌خند‌های برونی و معصومانه‌اش هزار برابر دوست‌داشتنی‌تر از خالکوبی‌های زیر پوست‌ش است. و واقعی‌تر. مخصوصاً وقتی دست‌هایش هم دور گردنم است؛ آن‌هم نه به‌سان کمربند ایمنی — ویدا به من اعتماد دارد.
روی تخت سرش را می‌گذارد روی سینه‌ام و با انگشتان‌م روی موهای لخت و بلندش برایش لالایی می‌گویم. این‌بار یک داستان جدید که از پشت گوش‌هایش با سه انگشت وسطی دست راستم شروع می‌شود. داستان انگشت‌هایی که یک‌شب در بوران‌ای از فکرهای عجیب، لای موهای لخت دختری که واقعاً یونیک بود گم شدند.

23:17 شنبه، 13 ژوئن 15

همان مرز باریکی که بین شجاعت و حماقت هست، بین نارسیسیسم و مازوخیسم هم هست. و امان از این مرزها که گاهی من بدجوری بین‌شان جهش می‌کنم. و این فقط اطرافیانم هستند که متوجه خروجی قضیه می‌شوند؛ وگرنه از دیدگاه خودم من هم روی ۳۶۰ درجه هستم و هم روی صفر درجه. و مادامی که دارم می‌رقصم دور خودم، برایم فرقی نمی‌کند مبدأ را چه‌کسی کجا تعیین کرده باشد.

همه‌ی زندگی ولی گرد نیست. من دیده‌ام که Care Takerها و Soul Suckerها چه‌قدر با هم فرق دارند. واقعاً دیده‌ام.

بی‌مرز یا بامرز، خطی یا گرد، من وقتی گم می‌شوم سال‌ها طول می‌کشد تا باز پیدا بشوم. بعد چندین سال اضافه‌تر هم طول می‌کشد که سعی کنم یادم بماند که چه‌قدر گم‌شدن و گرسنه‌گی و بی‌خوابی ناشی از آن، طاقت‌فرساست. و دو سال و نیم بعدش هم طول می‌کشد که همه‌ی این‌ها را با فشار آرنج و بازو به قسمت‌های تحتانی و ناخودآگاه مغزم فشار بدهم — که یادم بماند. اما بعد، در یک لحظه، ناگهان آن‌قدر احمقانه-جسور/جسورانه-احمق می‌شوم که برمی‌گردم به ۱۱ سال قبلش. و متأسفانه هنوز نه لاک‌پشت خانگی دارم، نه خرگوش؛ که بتوانم به این راحتی‌ها بفهمم دور زده‌ام.

جالب‌ست که «این بار ولی» یکی از زیباترین توجیه‌های حلقوی ارتجاعی رایج در چنین شرایطی است. که متأسفانه یا خوش‌بختانه، من بی‌شرمانه و OCD-وار حتی این توجیه را هم دریغ می‌کنم. من هرگز Soul Sucker نخواهم شد.

درون من یک باغ‌وحش هست. و من سالهای سال‌ست با این باغ‌وحش زندگی می‌کنم. و سالهای سال‌ست این باغ‌وحش در من زندگی می‌کند.

درون من یک گربه هست که گاهی گربه‌گی می‌کند — کش می‌آید، روی تخت ولو می‌شود، دلش می‌گیرد، بعد ساعت‌ها با وقار و آرامش خاص خودش از پنجره کمی بیرون را نگاه می‌کند. بعد برمی‌گردد روی تخت ولو می‌شود و سعی می‌کند تمام ناملایمت‌ها و ناپاکی‌های موضعی‌اش را کمی لیس بزند؛ بعد در کمالِ اتکا به کمالِ موضعیِ تازه کسب کرده‌اش، آرام ریلکسد کند خودش را روی تخت، روی پاهای من، روی هر جای معتمد ای، و بعد چشمانش را ساده ببندد و بخوابد.

درون من یک سگ هست؛ که گاهی پاچه‌ی خودم و بقیه را می‌گیرد. تقریباً همواره نیت‌ش خیر است. منتهی خروجی قضیه گاهی به زخمی شدنش و شل و پل برگشتنش به باغ‌وحش منتهی می‌شود.

درون من یک بُز کوهی ورّاج هم هست؛ که قوانین باغ‌وحش را به‌خوبی و بادقت یاد می‌گیرد و بعد خوب تقلید می‌کند. خودش البته گه‌گاه روی گلبول‌های قرمز و نرون‌های اعصاب من این طرف و آن طرف می‌پرد و حسابی سر خودش را گرم نگه می‌دارد. از نگاه بیرونی هم بسیار اکستروورت و مصمم به‌نظر می‌رسد. اما اتفاق می‌افتد که وقتی پایش می‌شکند ساعت‌ها و روزها به روی خودش نمی‌آورد و حتی سینه‌خیز هم شده، به فعالیت‌های روزمره‌اش ادامه می‌دهد. بعد بعضی شب‌های ناباور رو به ماه می‌نشیند و سعی می‌کند سلف‌آنالیز کند که دقیقاً از چه زمانی بُزکوهی به‌دنیا آمد و تا چه زمانی قرارست بُزکوهی بماند — به‌عبارت دیگر اگر تناسخ‌ای در کار است، آیا احتمال دارد یک روز صبح بی‌دار بشود و طی یک فریضه‌ی مسخ بسیار عادی، به هیبت یک انسان بسیار متوسط هبوط کند؟

درون من یک خفاش هم هست. که استعداد خاصی در تشخیص مغناطیس‌ها و تله‌پاتی‌ها و همه‌ی چیزهای عجیب غریب – که غالباً در نیمه‌ی شب از شبانه‌روز اتفاق می‌افتد – دارد. بعد مثلاً پنج صبح یهو پاهایش که از داخل به سقف جمجمه‌ام چسبیده است را باز می‌کند و شروع می‌کند آن‌قدر داخل کله‌ام پرواز کردن و خودش را به در و دیوار کوبیدن که من بی‌دار می‌شوم. بی‌دار می‌شوم و می‌ترسد. خفاش‌ها هم گاهی می‌ترسند. خفاش‌های داخل جمجمه‌ی من وقتی می‌ترسند همه رنگ می‌بازند و می‌ریزند روی زمین؛ پشت پلک‌هایم. خفاش‌های ساده و ترسوی عزیز.

درون من یک روباه هست؛ که گاهی هم‌زمان توجیه و سرلوحه‌ی همه‌‌ی علاقه‌هایم به تک‌نوازی‌های پیانوی یان می‌شود. همین دیروز بود اصلاً که سالی من را «روباه عزیز!» صدا کرد. و من خنده‌ام گرفت. نمی‌دانم از کی دقیقاً لوگوی باغ‌وحش ما نارانجی شده که من «روباه عزیز» خطاب می‌شوم. اما هرچه باشد، روباه عاشق تک‌نوازی‌های یان و کیهان است؛ بدجور و مصمم.

درون من یک جغد اخیراً پیدا شده. کسی نمی‌داند از کجا آمده؛ اما تا هوا تاریک می‌شود، می‌آید می‌نشیند و فقط زل می‌زند. آن‌قدر زل می‌زند تا من خوابم ببرد. و بعد هم‌چنان باز زل می‌زند. به یک نقطه‌ی ثابت دوردست. اوایل فکر می‌کردم قرمزی بالای گلدن‌گیت را دارد نگاه می‌کند. خواستم بهش پیشنهاد کنم که می‌توانم اگر خواست، یا اصلاً هروقت که خودش خواست، ببرمش گلدن‌گیت. اما فقط گردنش را چرخاند سمت من، لب‌خندی زد، پلک‌هایش را بست، صبری کرد توی صورتم و بعد گردنش را برگرداند دوباره سمت آن نقطه‌ی گم، و به زل‌زدنش ادامه داد. مطمئنم، حاضرم شرط ببندم یعنی، که موقع زل زدنش، درونش یک زالوی وحشی دارد جیغ می‌زند. اما بنده‌خدا بدجوری پروفشنال رفتار می‌کند. جغد پروفشنال گم‌نام و گم‌نگاه.

درون من یک باغ‌وحش هست. و آخرین باری که به کسی تور شخصی باغ‌وحش را دادم در یک رستوران سرخ‌پوستی بود. که چند وقت بعد طرف ناپدید شد کلاً. و کلاغ باغ‌وحش من یک‌بار داشت به همه می‌گفت که خودش دیده که طرف داشته تبخیر می‌شده لای جنگل‌های بکر و استوایی هسته‌ی آمیگدال باغ‌وحش…

حتماً یک اسم علمی دارد فاصله‌ی لازم بین هر دو زایمان. یک اسم روانشناسی هم احتمالاً دارد. یک اسم عامیانه هم شاید… احتمالاً همه‌ی این‌ها با یک پیش‌وند …-dead تبدیل می‌شوند به فاصله‌ی بین دو زایمانِ کودکِ-پیش-از-تولدِ-کامل-مُرده.

علمی و عامیانه‌اش را نمی‌دانم، اما واژه‌ی معادل روانشناسی‌اش برای کودکان مُرده احتمالاً به یک گپ بزرگ هم اشاره می‌کند. اصلاً روانشناس‌ها همیشه همین‌طور واژه می‌سازند. با نویسنده‌ها فرق دارند. نویسنده‌ها «لفظ» را برحسب لُختی و لَختی لازم برای لذت بردن از لحظه می‌سازند. اما روانشناس‌ها کمی عمیق و کاربردی نگاه می‌کنند. مثلاً اگر جایی گپ لازم است، حتماً در واژه قید می‌کنند — مبادا جاهل‌ای پیدا بشود و فردای سقط جنین‌ش بخواهد دوباره باردار بشود.

من روانشناسی و نویسندگی را دوست دارد. الزاماً هم دو سر یک خط، دایره، مثلث یا مربع نیستند این دو. اما فی‌الحال این روزها شغل شریف من شده تزریق وریدی امید به اطفالِ هنوز-زنده‌ی جانورهای باغ‌وحش فوق‌الذکر.

این وسط ولی انگار فقط جغد درون من است که درک می‌کند. طوری درک می‌کند که انگار همه‌ی کتاب‌های روانشناسی لازم برای آزمون ورودی پسادکترای بالینی را خوانده. و طوری مصمم به نقطه‌ی گُم نگاه می‌کند که ناخواسته ازش الهام‌ای لَخت و مه‌آلود ساطع می‌شود. من چیزی نمی‌گویم. فقط می‌نشینم کنارش و چشم‌های‌م را می‌بندم و هم‌گام می‌شوم. نقطه‌های گُم زیادی در زندگی هستند برای زل زدن. منتهی گام اول بارور شدن همیشه باور گم بودن است.

من آبستن تمام گُم‌گیجه‌گی‌های مضاعف این شهر هستم. منتهی صبورانه از جغد آرام‌ام تقلید می‌کنم. جغد آرام من هرگز برنامه‌ای برای آبستن‌شدن ندارد. کسی به عقیم بودن متهم‌ش نکرده. کسی هم نمی‌داند که آیا الزاماً از فوبیای شکسته‌شدن تخم‌های درون لانه‌اش توسط بچه‌جغدهای مُرده است یا چیز دیگری. کسی فکری نمی‌کند اصلاً راجع بهش. و همین کافی‌ست تا بهترین الگوی این روزهای من بشود — جغد گم‌نام ای که یک شب دیگر به جایی زل نزد.

00:01 دوشنبه، 1 ژوئن 15

بعد شروع می‌کنم به یاد گرفتن چیزهایی که
نه به نفع من بود الزاماً، نه به نفع تو…
هزار تا اسم رویشان می‌شود گذاشت. اما ته‌ش من و خاطره‌های تمام آن روزها و ماه‌ها یکی‌مان مجبور می‌شویم دیگری را لعنت بفرستیم.

بعد شروع می‌کنم به کُشتن خیلی چیزها؛
چیزهایی که نه من دوست داشتم بمیرند، نه تو…
هزار تا بهانه هم می‌شود برای سلاخی‌شان آورد. اما ته‌ش من و خاطره‌های تمام آن روزها و ماه‌ها ناگزیرانه باید دوئل کنیم.

بعد شروع می‌کنم به ساکت و بی‌تفاوت گذشتن از کنار خیلی چیزها؛
چیزهایی که یک زمانی هم برای من افتخار بود، هم برای تو ارزش…
هزار تا ادویه و سس و رُب هم بزنند باز می‌گذرم. ته‌ش من و خاطره‌های تمام آن روزها و ماه‌ها خیلی سرد از کنار هم گذشتیم.

… آن‌قدر سرد که هیچ‌کدام‌مان نفهمید چه‌جور بهار و تابستان و پاییز گذشت.
(پالتو سنگین و شال و یخه‌ی بالا کشیده تا زیر بینی)
فقط سرمان را تکان دادیم و دیگر هم‌دیگر را ندیدیم. آن‌قدر ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم که احتمالاً اگر دوباره همدیگر را تصادفاً ببینیم، دیگر نخواهیم شناخت.

درست یا غلط،
یک‌سری تلخی‌های توی دهان را
فقط می‌شود قورت داد.
و بس.

23:28 پنجشنبه، 28 می 15

همین که نرخ وقوع این آزمون‌های الهی از هر دو ساعت به هر دو ساعت و بیست دقیقه تقلیل پیدا کرده، خودش مایه امیدواری است.

جواب آزمون‌های تستی «د) هیچ‌کدام» است. از نظر من. حداقل.
جواب آزمون‌های جاخالی هم اگر فعل باشد، فعل‌های ساده‌ی ماضی انفعالی غم‌ناک است — شبیه «نگفت»، «نشد»، «ندید»؛ یا در هشتاد و پنج‌درصد مواقع، فقط «رفت».
آزمون‌های تشریحی را ولی، سرشان خیلی مکث می‌کنم. دو دستی بازوهای خودم را محکم از روبه‌رو می‌گیرم و تکان می‌دهم که عمیق نشوم. اما خداوکیلی تشریح سطحی قضیه کار ساده‌ای نیست. کار هرکسی هم نیست. کار من نیست لااقل. من اگر می‌توانستم درست تشریح بدهم برای کسانی که می‌پرسند که خب هرگز کارم به لنگ ماندن پی این آزمون و جواب‌ها نمی‌کشید.

به‌خودم دارم می‌قبولانم جوابی در کار نیست. شبیه همین پاک کردن صورت مسئله‌ها که بچه‌های روشن‌فکر زمان ما خوب بلدند بکنند و بمالند برود. و انصافاً تلاش قابل قبولی هم دارم می‌کنم. اما تا که دو ساعت و نوزده دقیقه می‌گذرد، من هول برم می‌دارد. بعد یک دقیقه‌ی بیشتر هم می‌گذرد و … بنگ! چیزی که با «پی» شروع بشود و با «اکس» تمام بشود؛ چیزی که در حد مرگ، در حد برف، سفید باشد؛ چیزی که مهیج باشد فقط حتی؛ چیزی از این جنس، یک‌هو برای من دست تکان می‌دهد. و من باز به اغما می‌روم. خیره و مستأصل شبیه کسانی که تاریخ امتحان را کلاً اشتباه کرده‌اند و شب امتحان از فرط ناباوری اصلاً نتوانسته‌اند بخوابند. خیره، با چشمان بازی که هرگز از چیزی بارور نمی‌شوند، مگر ناباوری.

روزها را بی‌پاسخ گذراندن و از آزمونی به آزمون دیگر جهیدن را دارم عادت می‌کنم.
اصلاً حال همه‌ی نکته‌های تستی و جاهای خالی من خوب است.
اما تو باور نکن!

21:05 سه شنبه، 26 می 15

می‌دانم آن‌روز می‌آید که من
راوی تمام قصه‌های خاص و عام بشوم.

تو روبه‌روی ایوان می‌نشینی و من و این کمانچه برایت وصف همه‌ی روزهایی که نبودی را می‌گوییم و تو لب‌خند می‌زنی
- یادم هست؛ یادت هست؟ که امتداد سرخی غروب در امتداد خط لب‌خندهایت محو شد… -

خیلی زمان کندتر می‌گذرد آن روز. از طلوع تا غروب من و تو خواهیم بود و ایوان و کمانچه و کلی زمزمه. خط از لبان تو؛ نت از قصه‌ها؛ میزانسن و وزن‌شان هم از رقص افکار من.
یادم هست با هم رقصیدیم و شراب بود و قرمزی ناخن‌هایت و لب‌هایت و همه‌ی خالی‌های سیاهی شب.
یادم هست که باور کردم همان‌شب که طلایی‌ترین ترکیب عالم، سرخی تو بر روی سیاهی من است و بس. و هیچ‌چیز بین ما هرگز زرد نبود که از رویش بپریم. هیچ چهارشنبه‌ای سوری نبود.
یادم هست یک روز پنج‌شنبه بود خیلی، همیشه. که ما ماه‌ها در همان اتاق خالی رقصیدیم.
یادت هست؟

تو زل می‌زنی و تصمیم می‌گیری همیشه زمان یخ بزند. در امتداد عمق نگاهت. روی همان خط سرخی که از سیاهی مردمک چشمانت ساطع می‌شود. و موهای سیاهت در باد، می‌شوند رقصنده‌های بدرقه کننده. می‌رقصند و شادمانی می‌کنند که این تویی که زمان را یخ می‌زنانی. و من آهسته آهسته به خواب زمستانی فرو می‌روم.

یکی از همین روزهای بهاری بود که تو باز نرخ تپش زمان را زاییدی؛ در من. من‌ای که از بدو تولدم در تکاپو بودم. در تکاپوی خواب زمستانی و پیدا کردن رقصان‌ترین واژه‌های بشریت. من رسالت‌م را این‌گونه بازآفریده بودم. نزاییده بودم که بفهمم آفرینش همیشه مملو از ناخالصی‌ها و ناملایمت‌های ناسوت‌های این دنیا وانفساست! برخلاف تو که زاییدی در یک وهله و یک‌شبه بهار شد.

یکی از همین روزهای بهاری بود که بهار شد. من روی ایوان داشتم می‌رقصیدم که یک‌هو دریاچه صدایم زد با خنده‌های مجنون‌وارش. من داشتم باز می‌آفریدم واژه‌های مفلوکی را که از آخرین وعده‌مان گوشه‌های تخت و میز و آینه گم و گور شده بودند — یک‌جور توان‌بخشی و بازپروری؛ که یک‌هو خبر دادند تو بهار آوردی.

یکی از همین روزهای بهاری بود که من متوقف شدم. متوقف شدم تا سرخی نگاه تو تمام شهر را باز خبر کند و من باز کف دستم را بچرخانم سمت صورتم و ببینم خون دارد باز در رگ‌هایم می‌رقصد. داشتم زاده می‌شدم باز…

… که دیدم همه آتش است.

یادم هست؛ یادت هست؟
یکی از همین روزهای بهاری بود که به تقویم نگاه کردم و تقویم آتش گرفت. تمام روزها اول سرخ شدند، بعد زغال، و بعد خاکستر. خاکسترش در هوا می‌رقصید. داشت بر می‌گشت به همان‌جا که ازش آمده بود.

یادت باشد،
خاکستر من مال ایوان و نگاه و کمانچه است؛ نه آن آشوب‌های متلاطم خاک باغچه وقتی کرم‌ها دنبال زایش‌اند؛ نه آن سکون بی‌رمق طاقچه وقتی تنها غبار نورهای خسته‌ی بعدازظهرهای تابستان رویش ولو می‌شود.

یادت باشد،
خاکستر من را خوب برقصانی.

یادت باشد،
من آن‌قدر با واژه‌ها و روزها و رگ‌ها رقصیدم که – بدون این‌که حتی نذر بکنم – خاکسترم در سرخی آینه‌هایی که از تو خبر می‌کردند گم شد.

من سرخ گم شدم، بانو.
در سیاهی‌ها و سفیدی‌های زمستان من را راحت‌تر خواهی یافت.

23:57 دوشنبه، 25 می 15

شاید garbage collection مثال خوبی نباشد اما گاهی واقعاً خیلی سخت است که ردپاهایی در ذات ذهن و زمان، هزینه‌ی پاک‌سازی‌شان چندین برابر هزینه‌ی ساخت و نگه‌داری‌شان باشد. و این را تمام پیچک‌ها و یاس‌های خشک توی ایوان با روح و جسم‌شان پرداخته‌اند. و ما گاهی چیزهای بازیافت نشدنی را به‌زور بازیافت نمی‌توانیم بکنیم.

من ذره‌بین‌م را اگر بالا بگیرم فقط روی اکوسیستم رابطه‌مان زوم می‌کنم — نه مثل تو روی آدم‌های بی‌گناه‌ای که تو هیچ‌وقت درکی از سوزاندن‌شان نداشتی و نداری. این تو بودی که همه گل‌ها را آوردی روی ایوان گذاشتی. قبل از تو ایوان هم ساده بود و هم خام — به همین‌ راحتی. اما تو گل‌ها را آوردی. و هر روز صبح، یا هر هفته، یا حداقل هر دو هفته آب می‌دادی به‌شان. حتی اگر من هم نبودم، یا نمی‌خواستی من را ببینی، یواشکی کلید می‌انداختی، روی پنجه‌های پا می‌آمدی، آب می‌دادی، و روی پنجه‌های پاهایت هم می‌رفتی. صدای آروم پاهات…
یادم هست یک‌بار من خواب بودم؛ اما صبح بوی تو را اول از پنجره‌ی ایوان حس کردم، و بعد قطره‌های آب تازه‌ی زیر گلدان‌های کوچیک خیسی ِ ذوق‌شان را عیان کردند! تو باران بودی که می‌باریدی برای‌شان. یادت هست؟…

گل‌ها به شوق، تو به گل‌ها، من به تو. اکوسیستم به‌همین سادگی بود. نه انگلی، نه هم‌زیستی، نه چیز کلاسیک دیگری. گل‌ها به شوق، تو به گل‌ها، من به تو. بعد که گل‌ها روی‌شان را به تو برمی‌گرداندند، تو می‌خندیدی! و تو که روی‌ت را به من برمی‌گرداندی مأموریت من در تمام کهکشان تمام می‌شد. گل‌ها هم شوق من را می‌دیدند حتی.

تا این‌که تو یک‌هو رفتی.
و هیچ دقت نکردی که بین من و گل‌هایی که تو آورده بودی آخر ارتباط مستقیم‌ای وجود نداشت. قبل از تو ایوان داشت کار خودش را می‌کرد. بی‌گل بود؛ اما جنازه پرورش نمی‌داد حداقل. اما الآن فقط من مانده‌ام و خیره‌گی‌های ممتدم. رو به جای خالی گل‌های پژمرده‌ی توی ایوان. خیره‌های ممتدم، رو به تمام چیزهایی که فقط می‌توانم نگاه کنم. آن‌قدر نگاه کنم که کسی هم نتواند یادم بیاندازد که چه خبرست. آن‌قدر خیره که حتی نفهمم چند ساعت شده است. مثل آن‌بار که خیره به کنج دیوار ماندم تا دیگر ندیدم و مجبور شدم یاد خودم بیاندازم که خورشید کامل غروب کرده. یا همین امشب خیره به چراغ‌های بالای سر سایر مسافرین وقتی مهمان‌دار پرسید چی دوست دارم بنوشم و من نمی‌توانستم جوابش را بدهم. یا گوشه‌ی آینه‌ی همه‌ی تاکسی‌ها. یا خیره به کلیه کلمات کاملی که کمانچه‌ی کیهان کلهر بی کم و کاست کشف‌شان کرده و دارند کم‌کم کنار کنج‌های کرسی خالی ذهنِ خالیِ من اخیراً جا خوش می‌کنند.

فصل دارد می‌رسد.

و من لازم دارم تمیز کنم ایوان را. شاید کسی بیاید. راستش را بخواهی تلاش خودم را کردم و چند باری آب دادم به‌شان. اما جواب نمی‌داد. و سری آخر گفتم به‌جای زجرکُش کردن‌شان، صبر کنم فقط. گفتم یا خودت برمی‌گردی که به شوق تو بخندند باز و زنده شوند؛ یا برای هر سه‌مان راحت‌ترست که با خیال راحت بپوسند و پاک بشوند.
… که دیر شد.
و من همه را در کمال آرامش به تابوت‌هایی که برای‌شان ساختم منتقل کردم. تابوت‌هایی که شاید مدتی هم حتی روی دریاچه معقل می‌مانند. و من معتقدم حفظ حریم تابوت‌های معلق روی دریاچه، قطعاً باشکوه‌تر از نگاه کردن به همه‌ی پژمردگی‌ها و زوال‌ها و عجزهای توی ایوان‌ست. قطعاً هست. قطعاً هست…. قطعاً، هست.

من تابوت‌ساز خوبی باشم یا نباشم، گناه همه‌ی برگ‌های سوخته‌ی همه‌ی شمعدانی‌ها و اقاقیاها بر گردن ذره‌بین توست. ذره‌بین تو که دریچه‌ی دیده‌ات را در دیواره‌های دایره‌ی دست‌ساز و دل‌انگیز محدّب محدود کرد. آن‌قدر که نفهمیدی که دارد می‌سوزاند. و نشنیدی جیغ‌ها را. و فقط نگاه‌کردی. و تا از پشت سرت به اسم خودت صدایت زدند رفتی…

من نه، ولی شمعدانی‌ها زیاد برای‌‍ت جیغ زدند این چند وقت که نبودی، راستش. بلد نبودند برای‌‍ت پیغام بگذارند. شاید هم اگر می‌گذاشتند هیچ‌وقت دلیور نمی‌شد — می‌دانی که. و تو هم هیچ‌وقت ندیدی. هیچ‌وقت. نشنیدی. هیچ‌وقت. چشم‌های بسته‌ی تو از لای آن ذره‌بین لعنتی هیچ‌وقت حتی نمی‌توانست تصورش را هم بکند وقتی تمام پیچک‌ها و شمعدانی‌ها میله‌های ایوان را بپوشانند و یاس‌ها و اقاقیاها از لا‌به‌لای‌شان گل بدهند، همه‌ی شهر به ما غبطه خواهند خورد! تو از وقتی ذره‌بین‌ت را پیدا کردی، فقط دنبال این بودی که با تجربه‌های دست و پنجه نرم‌کردن با خورشید ارتباط برقرار کنی؛ که کردی. شاید من و شمعدانی، من و پیچک، من و اقاقیا، من و یاس، من و شب‌بوها، من و تمام گل‌هایی که بود و نبود، دیگر خسته‌کننده شده بودیم. اما تو آن‌قدر غرق خورشید شدی که حتی نهفمیدی که سوزاندی و رفتی.

باری،
باور کن وقتی شب بشود،
ذره‌بین در شب حتی یک وسیله‌ی تزئینی هم نیست! عالم و آدم می‌دانند شب‌ها چیزی که ارزش پیدا می‌کند، بوی گل شب‌بوست.
شب‌بو را یادت هست؟ تابوت سوم از سمت راست، روی دریاچه؛ همان که مرغ ماهی‌خوار دارد به‌ش نوک می‌کوبد الآن.

شاید جایی که تو رفتی، هیچ‌وقت شب نمی‌شود.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.