11:46 یکشنبه، 26 ژوئن 16

در من گذشته‌ای زندگی می‌کند،
که سپرده‌ام‌ش به موریانه‌های مقیم در تک‌تک رگ‌های بدن‌م.

در من گذشته‌ای زندگی می‌کند،
که گاهی به‌خاطرش تفتیش می‌شوم… همان حس مشمئزکننده‌ی لخت و عور شدن جلوی کسانی که با لباس رسمی و اخم‌های در‌هم مشغول انجام وظیفه هستند.

من در گذشته‌ای زندگی می‌کنم،
که گاهی باتلاق‌ش خیلی مکنده می‌شود. تا آرنج دست‌م را می‌کنم تو که کلیدم را بردارم، اما همه‌ی من را می‌بلعد. مجبور می‌شم چند ساعتی مرخصی بگیرم، لباس غواصی‌ام را بپوشم، همه‌ی تن‌م را پودر تالک بزنم و بروم داخل… خیلی داخل…
اگر برنگشتم، این طناب را آرام بکش. آرام. چون اگر پاره بشود، من برای همیشه…

□ □ □

من از طریق میلینگ‌لیست‌ای که گویا در وصیت‌نامه‌ تنظیم شده دعوت‌نامه‌ی این‌جا رو دریافت کردم. اول‌ش فکر کردم تبلیغاتیه، مثل همه‌ی بقیه. اما خب کسی برای تجزیه‌ی اجزاء معمولاً تبلیغات نمی‌کنه. واسه همین کنجکاو شدم.

متصدی دم در یه کم خشک بود. شاید به‌خاطر استریوتایپ‌ی بود که از مدعوین داشت توی ذهنش می‌ساخت. شاید هم همه‌ی ما براش یه انزجار مشابه رو ناخودآگاه به‌ارمغان می‌آوردیم — من و بقیه‌ی مدعوین توی وصیت‌نامه. و جالب هم بود که همه با تیپ کاملاً یک‌شنبه و بدون شونه‌کردن مو اومده بودن. البته به‌جز اون یکی که فکر کنم برای همه ویدا ذکرخیرش رو گفته بود. همون‌جور که توی ذهن تک‌تک‌مون شکل گرفته بود — با موهای ژل‌زده‌ی سنگین و پیرهن تنگ آستین‌کوتاه روشن.

بامزه‌گی داستان این‌جا بود که خیلی از ماها دفعه‌ی اولی بود که می‌دیدیم همدیگه رو. و خب سنخیت‌ای هم نداشت که به هم سلام بکنیم. اما ناخواسته همه‌مون تو ذهن‌مون داشتیم دنبال یه ترتیب «قبل» و «بعد»ی از نظر زمان می‌گشتیم بین خودمون. مثل اون پسره‌ی معصوم و مو کوتاه با شلوار قهوه‌ای برای من خیلی آشنا بود؛ فکر کنم دقیقاً اون «قبلی»ِ من بود. چون بیش‌تر از بقیه راجع بهش باهام حرف می‌زدی. جالبه… با همین احتمال من هم باید دنبال کسی بگردم که نگاه ترحم‌آمیز و آغشته به بی‌لیاقت‌پنداری به من داره، توی این جمع.

من که رسیدم یکی از چشم‌هات رو برده بوده‌ند. فکر کنم یکی خیلی هول داشته که تا دعوت‌نامه رو گرفته، با سریع‌السیرترین وسیله ممکنه اومده. یارو دم دریه می‌گفت هیچ گردنبندی توی گردن‌ت نبوده از اول‌ش، اما من شک دارم… جای ناخن هست روی بالای قفسه‌ی سینه‌ت. معلومه یکی کَنده بُرده. و خط‌های ناخن هم کاملاً موازی هستند از بالا به پایین. معلومه کار خودت نبوده. به هر حال… اونی که سن‌ش از بقیه بیش‌تره و یه حلقه‌ی زمخت نقره‌ای (یا طلا سفید) هم تو انگشت‌شه با این دفعه شد دفعه‌ی هشتم که دست راستت رو بلند می کنه، کمی مکث می‌کنه، بعد آروم می‌ذاره سرجاش و یه دور دورت می‌گرده خیلی آروم. خوبه که به‌جز من خیلی‌های دیگه هم نمی‌دونن این‌جا دقیقاً چی می‌خوان؛ در حالی‌که می‌دونن یه چیزهای می‌خوان. که شاید توضیح‌ش سخت باشه. حتی برای خود کسی که می‌خواد. و البته یه جو سنگین ناشی از تعارف و خودبی‌میل‌پنداری هم بین‌مون برقرار شده. که خب طبیعی هم هست.

من می‌رم بیرون یه تنفسی بکنم. معمولاً توی این جمع‌های شلوغ اون دو سه نفری که برای تنفس می‌رن بیرون خیلی راحت با هم اخت می‌گیرن. یه جورایی یه اعلام فراغت از جمع خوبی بین‌شون مشترک هست. یه جورایی احساس می‌کنن هم‌دردن، بدون این‌که کسی از دردش حرف بزنه.
یکی دیگه هم تصادفاً بعد از من می‌یاد. سرش پایینه و متوجه من نشده. اون‌م مثل همه‌ی بقیه تو فکره. جالبه سلیقه‌ی تو انگار توی تمام این سال‌ها عوض نشده — عاشق کسایی می‌شده‌ای که موقع عمیق فکر کردن سرشون رو خیلی خم می‌کنن رو به پایین و راه می‌رن. بیرون که می‌رسیم می‌تونم راحت‌تر نگاه‌ش کنم. (بدون این‌که نگران باشم کسی داره من و چشم‌هام رو هم‌زمان اسنایپ می‌کنه.) معلومه یه هفت هشت سالی از من بزرگ‌تره. و خب این قضیه کار رو راحت می‌کنه — احتمال این‌که رقیب هم بوده باشیم و به‌خاطر دیگری دامپ شده باشیم، نزدیک به صفره. اما خب جفت‌مون هم‌چنان یه جورایی ذهن‌مون جاهایی می‌ره که نباید بره. من لای موهای ریخته‌ی جلوی سرش دارم دنبال سلیقه‌ی هفت هشت سال پیش از من ِ تو می‌گردم، و اون لای حالت پیش‌فرض ابروهام داره دنبال سلیقه‌ی هفت هشت سال بعد ِ تو می‌گرده. خیلی منزجرکننده نیست این پردازش‌های ناخواسته‌ی مغزی برای من (و احتمالاً اون)، اما خب سؤال اصلی این‌جاست که تو دقیقاً از چه کسی انتقام می‌خواستی بگیری با این کارت؟

من برمی‌گردم داخل و ۲۵ سنت می‌دم برای یه پاکت کاغذی. دوست ندارم چیزایی که می‌خوام ببرم رو تو خیابون مردم توی دست‌م ببینن. هرچی نباشه، توی سان‌فرانسیسکو من هم آشنا کم ندارم. دابل بگ نمی‌گیرم ولی. چیز سنگینی از تو نیست که بخوام بردارم ببرم. چیزهای سنگینِ به‌جامانده از تو رو همون روزی که رفتی بهم دادی. من هم از همون روز گذاشتم همون گوشه و تکون نخورده که نخورده. تنها کاری که کرده‌م اینه که یه مقدار پنیر اخیراً مالیده‌م به‌شون که موریانه‌های مقیم رگ‌های بدنم وقتی به مغزم می‌رسند، بیش‌تر سعی کنند از ارثیه‌ی تو بخورند تا از سلول‌های خاکستری و نسبتاً سالم ِ مغزَم.

داره هوا تاریک می‌شه. من و دوتای دیگه فقط مونده‌ایم اینجا و متصدی دم در داره با موبایلش تکست بازی می‌کنه و با گوشه‌ی چشم ما رو نگاه می‌کنه که ببینه چه‌قدر انگیزه‌ی رفتن توی رفتارمون هست که بتونه عی.تی.ای دقیق به مخاطب پشت تکست‌های موبایلش بده. من، خیلی وقته انگیزه‌هام باد نمی‌کنن که از بیرون لباس‌هام قابل تشخیص باشن. اون دوتای دیگه ولی هی دارن حرف می‌زنن. انگار با هم دوست‌ن و جفت‌شون هم شنگول‌ن. یقین دارم مال زمانی بوده که تو اکستروورت بودی. اون زمان‌ی که احساس می‌کردی اگه به کلّ دنیا بگی فاک‌یو، دنیا بهت بیش‌تر لب‌خند می‌زنه و فرشته‌ها بیش‌تر شب‌های پنج‌شنبه (دوباره) شفاعت می‌کنن. اون‌قدر گرم صحبتن که تا متصدی دم در صداشون می‌زنه سریع تصمیم می‌گیرن برن. اونی که سفیدتره تو مشتش یه چیزی از تو ورداشته (شبیه کلیه یا کبد) اما چون پول خورد نداره و دستگاه کارت‌خوان متصدی دم در هم خراب شده، می‌یاره می‌ندازه سر جاش و می‌رن. سرِ سرِ جاش هم که نه، همین پرت می‌ده. یه چیزی شبیه کبد الآن روی بالای قفسه‌ی سینه‌ت زیر چونه‌ت هست، همین‌طور که روی تخت فلزی و زنگ‌زده‌ی وسط این اتاق بزرگ و خالی خوابونده‌اندت.

متصدی پشت سراونا می‌ره توی راهروی منتهی به در خروجی که در رو که از داخل قفل شده بوده باز کنه تا اونا برن و بعد دوباره در رو از داخل قفل کنه. حالا دیگه فقط من و تو اینجاییم. بعد از این همه مدت. من یه تیکه از اون کلیه/کبد رو می‌کَنَم و می‌ذارم جای کُره‌ی چشم راست‌ت که خالی شده و پلک‌ت رو می‌کشم روش. این‌جوری خیلی بهتره. این‌جوری خیلی شبیه‌تر شدی به اون چیزی که باید می‌بودی. و بعد من نگاه‌ت می‌کنم. نگاه‌ت می‌کنم و سعی می‌کنم بفهمم تو چرا هیچ‌وقت نفهمیدی که این تورنمنت تک‌حذفی که تو در طی این همه سال راه انداختی فقط یه سری رقابت دوستانه بود به صورت گروهی. تو خودت خیلی چیرلیدر خوبی بودی، اما خودت هم می‌دونی که اگه نفر آخری رو دوباره با نفر اولی مقایسه می‌کردی، احتمال داشت بازی توی پنالتی هم مساوی بشه و به شیر یا خط کشیده بشه. این وسط خودت هزار تیکه شدی. ببین دستات رو، الآن فقط سه تا انگشت از دست راست و دو تا انگشت (اگه شست را هم حساب کنیم و ناخن‌ش رو حساب نکنیم) مونده برات. همین.

قبل از رفتن دست روی موهات می‌کشم. علاقه ندارم برم بپرسم «بعدش چی می‌شه». یا کسایی می‌یان که از سری امروز محتاج‌ترن (و احتمالاً از امروزی‌ها هم خیلی بیش‌تر به تو به‌چشم «یکی از» نگاه می‌کنند تا این‌که تو رو با اسم کوچیک‌ت هنوز صدا بزنن)، یا کوره، یا خاک. موهات هنوز لخت مونده. موهات نگام می‌کنن. می‌دونن که هر موقع که بلند مونده‌ن من اگه مطلع می‌شده‌م حتماً خوشحال می‌شده‌م. :-). و هنوز صاف‌ند. صاف و نرم. جالبه که موهات با این‌که از سرت می‌زده‌ن بیرون، اما هیچ شباهتی به افکار بی‌حساب و کتاب و کم‌عمق خودت ندارن. موهات خیلی آروم‌ن. موهات آخرین اعضای زنده‌ی بدن‌ت بودن؛ و هستن. موهات.

متصدی دم در می‌گه قیچی ندارن. من تصمیم می‌گیرم با دندون پاره کنم. نه درحدی که کیسه‌ام پر بشه، اما خب در حدی که اون‌قدری باشن که رنگ‌شون معلوم بمونه.

توی خیابون‌های سان‌فرانسیسکو راه می‌رم. من و ذهنم و موریانه‌های توی مغزم و موهای تو توی کیسه‌ی کاغذی توی دستم. من خیلی وقت بود که متعلق به این‌جا نبودم. من خیلی وقت بود که متعلق به خیلی چیزهایی که من رو تو خودشون حل کردند نبودم. و حالا، این منم و موهای تو. به‌جز خنده‌ی تلخ و بیهوده‌ام چه کار دقیقی می‌تونم بکنم؟ و البته راه رفتن. راه رفتن بی‌پروا تا جایی که پاهام جا داره. گور پدر هر چی اپلیکیشن ترکینگ و جی.پی.اس و هلث مانیتورینگ و فلان و بهمان هست. من دارم «می‌روم»، گام برداشتن و انقباض ماهیچه‌هایم فقط نشانه‌های خارجی‌اند. شبیه دود قطارهای دیزلی.

□ □ □

گاهی احساس می‌کنم موریانه‌ها هنوز شادترین اعضای بدن من هستند. نه دوا درمان لازم دارند؛ نه جلوی آینه معلوم می‌شوند که تو بخواهی به من بخندی؛ نه حتی نصفه‌شب تو را از خواب بیدار می‌کنند که من مجبور بشوم تمام شب روی زمین بخوابم که تو اذیت نشوی؛ نه هم آن‌قدر سوسول هستند که نیاز به مراقبت و مالیدن کرم‌های سه مرحله هر دوازده ساعت یک‌بار دارند. به‌قول تو «صفای باطن» خودشان را دارند و بس. که خب همین هم خوب‌ست. بالاخره هر آدمی، هر چه‌قدر هم سنگ‌دل و عبوس و نارسیسیست باشد، تهِ تهِ دل‌ش خوش‌حال می‌شود که بتواند کیفیت زندگی چار تا موجود دیگر را ارتقا بدهد. حالا می‌خواهد دهک کم‌درآمد و آسیب‌پذیر جامعه در راستای عمل به شعارهای انتخاباتی باشد، یا موریانه‌های مقیم در رگ‌های تن که از سلول‌های خاطرات‌ای مغز تغذیه می‌کنند.

گاهی احساس می‌کنم ولی موریانه‌ها هیچ شهودی نسبت به چیزی که می‌خورند ندارند. درست مثل اولین باری که یک غذای اصیل تایلندی را می‌خوری و هیچ فکری راجع به تاریخچه و حس‌ها و انرژی‌ها و کائنات‌های پشت چیزی که داری می‌بلعی نداری — به‌جز مزه‌اش. مزه‌اش اگه خوب باشد، باز خواهی آمد.

گاهی احساس می‌کنم دلم می‌خواست می‌شد بروم برای موریانه‌ها شناسنامه بگیرم. این‌جوری به رسمیت شناخته می‌شدند. این‌جوری همه می‌فهمیدند و لازم نبود هر بار آن‌قدر در توصیف‌شان بکوشم که مخاطب‌م حوصله‌ش سر برود. این‌جوری می‌شد باهاشان به خرید روزانه بروم. این‌جوری می‌شد هر روز صبح وقتی بی‌دار می‌شوم لازم نباشد گردنم را حسابی تکان بدهم تا ببینم هنوز هستند یا نه. این‌جوری می‌شد خیلی راحت در وصیت‌نامه‌ام بنویسم که آن‌ها، که سمّی‌ترین‌های درون من هستند، یقیناً‌ باید سوزانده بشوند. و نه دفن. چون حتی از طریق خاک هم سرایت می‌کنند.

گاهی احساس می‌کنم تو می‌فهمی که پذیرفتن، صرفاً به معنای عدم انکار و نه لزوماً مقبولیت، گاهی بهترین راهِ جلو رفتن است. و این‌جور مواقع ازت صمیمانه تشکر می‌کنم.

00:45 شنبه، 28 می 16

قسمت سخت‌ش آن‌جا بود که وقتی به‌هوش آمدم به‌هیچ‌وجه نمی‌توانستم باور کنم که احتمال این وجود دارد که در یک بیمارستان دولتی در نزدیکی اقیانوس آرام یک‌هو چشم‌هایم سیاهی رفته باشد و گوش‌هایم شروع به ناشنوا شدن کرده باشد و من با گفتن یک خداحافظی ساده به پرستار، در یک حرکت یک‌ضرب رفته باشم. همین شد که چند ثانیه‌ی اول سعی کردم بی‌دار بشوم. خیلی سعی کردم. مخصوصاً که به‌هوش‌آمدن‌ام هم با کمی تشنج بود وقت دو تا پرستار داشتند یخ روی نخاع‌م می‌گذاشتند؛ و کمی هم شرمسار شده بودم. اما بی‌دار نشدم. نتوانستم. و مجبور شدم مثل همه‌ی بقیه‌ی بارهایی که نمی‌توانم بی‌دار«تر» بشوم، فقط ادامه بدهم…
… تا عادی بشود.

راستش بزرگ‌ترین فرق بین فانتزی و خواب دیدن همین کنترل نداشتن‌ش است. در فانتزی آدم خودش انتخاب می‌کند؛ در خواب اما کسی نمی‌داند آن آت و آشغال‌های ته ناخودآگاه مغز، تحت تأثیر چه و چه و چه قرارست کجاها آدم را ببرند. بعد هم که بردند، گاهی یادشان می‌رود پس بیاورند. همین می‌شود که من الآن این‌جا پر از ناباوری ایستاده‌ام تا زمانی‌که ناغافل بی‌دار بشوم و برگردم جای قبلی که بوده‌ام. که آن را هم دقیق نمی‌دانم، یا یادم نمی‌آید. منصفانه‌اش هم همین‌ست که یادم نیاید. آخر فانتزی که نبود که. که اگر بود، قطعاً این‌وسط من از فرط هیجان خواب‌م نمی‌برد که بخواهم باز گم بشوم.

گاهی، راستش، یادم نمی‌آید اصلاً آخرین باری که وقت کردم با حوصله و دقت فراوان، یکی یکی فانتزی‌های‌م را جلوی آفتاب کنار هم روی بند بچینم کِی بود. تنها با فلش‌فوروارد می‌توانم پیش‌بینی کنم که احتمالاً همان موقع‌اش هم دغدغه‌ی شدید این را داشته‌ام که مبادا ناگهان باد شدیدی بوزد و نصف فانتزی‌های من – رمزگذاری شده و نشده – لای بالکن‌های این مجتمع مسکونی بچرخند و پرت بشوند توی ایوان در و همسایه. من که شانس ندارم، همین ترس از رسوایی فانتزی‌های نصفه‌نیمه می‌تواند مثل اولین هیجان‌های واقعی بلوغ باعث بشود من در حباب‌م جا نشوم و بزنم بیرون. بزنم بیرون و ساعت‌ها در سطح شهر قدم بزنم و به نورهای مصنوعی و طبیعی یک خیابان تاریک، کاملاً شدید و ایدئولوژیک‌مآبانه دل ببندم. آن‌قدر که بقیه‌ی همه‌ی خواب‌هایم بوی تاریکی‌های پوچ‌گرایانه بدهند تا آخر عمر. و من در خواب دغدغه‌ی این را داشته باشم که چرا دارم این‌قدر «تدریجاً» می‌میرم…

من مخوف نیستم. من صرفاً گاهی بدجور دور خودم می‌پیچم. گاهی هوس می‌کنم فکر کنم که این عینک من‌ست که دارد دروغ می‌گوید و نه چشم‌های ناتوان من. که دنیا همه‌اش به همان ۳٫۲۵ درجه مات‌ای ای است که وقتی عریان‌ هستم می‌بینم. و این خودِ خودآگاهِ من است که صرفاً دوست دارد به هر بلا و بهانه‌ای که شده سطح فانتزی‌پردازی‌ام را تقلیل ببخشد؛ ولو با دروغ‌ای به عظمتِ شفاف‌تر دیدن ِ آن‌چه که بوی خیانت‌اش محل‌ای از اعراب ندارد. خیانت عینک به چشم‌هایم؛ خیانت چشم‌هایم به مغزم؛ خیانت مغزم به من؛ خیانت من به خود‌آگاهم؛ خیانت خود‌آگاهم به نیم‌کره‌ی واپسینِ نا‌خودآگاه‌ام؛ خیانت نیم‌کره‌ی واپسینِ ناخودآگاه‌ام به بی‌داری ِ خواب‌ای که الآن دارم توی‌ش تایپ می‌کنم؛ و خیانت آن بی‌داری به آرزوی همیشگیِ هم‌جواری‌ام با ریچارد.
وقتی که کاملاً پیر شدم.
… و به پیرشدن عادت کردم.

□ □ □

من می‌توانم ساعت‌ها راجع به نقش مستقیم ارتباطات و دنیای تکنولوژی در بازکردنِ دریچه‌های گوناگون در حباب‌های زندگی افراد در اقصی‌نقاط ایران حرف بزنم، و برداشت‌های شخصی جامعه‌شناسانه‌ام را پروارتر کنم — تا حدی که با هم یک سیستم خودتأییدگر مضمن بسازیم، بدون این‌که مخوف به‌نظر بیایم. اما تهِ ذهن‌م هم‌چنان به‌طرز مضحک‌ای تمام عروسک‌های توی فروشگاه‌های ولنتاین فروشی، روح دارند. و این ایدئولوژی من هیچ‌وقت نتوانسته من را رها کند.
قریب ۳۰ سال.
و نخواهد هم توانست. تا خودِ روزی که آن‌قدر پول‌دار بشوم که تمام عروسک‌ها را بخرم و هیچ عروسک‌ای باقی نمانَد که موقع خارج شدنِ من از فروشگاه، پشت سرم را نگاه کند و در نگاه معصومانه‌اش بگوید که من را می‌بخشد که مثل همه‌ی بقیه فقط از کنارش رد شدم. (مثل لب‌خند‌های خودِ خودِ کالیگولا؛ که برای کوچولویی که به‌ش حسودی‌ام می‌شد، می‌خواندی.)

□ □ □

تو هر شب ساده و آرام به تمام خاطرات من از آینده‌ی تیمِ محبوبِ قعر جدول‌ای ِ من گوش می‌دهی. و همه‌ی حواس‌ت هست که به روی‌م نیاوری که هر دوی مان از استعمالِ ترکیب ِ «کشتی شکسته» دارد حال‌مان به‌هم می‌خورد. و حواس‌ت به همه‌ی ذوق‌های جوشنده‌ی من هست. و خیلی واقعی چشم‌های‌ت به تصویرهایی که من با گلویم ترسیم می‌کنم گره می‌خورد. خیلی. طوری که انگار بچه‌گانه‌ترین امید‌های کور من را در حد اعتقاد بودا-وار به معنوی‌ترین مرجع تقلید حاضر باور داری. و من با این‌که می‌دانم حداقل از بین من و تو یکی‌مان دارد به یکی از خودمان یا دیگری بدجور دروغ می‌گوید، ادامه می‌دهم. فانتزی‌های فرار-وار رو به جلو. فانتزی‌های روایت‌کننده از خاطرات آینده. آینده‌ای که در آن بی‌دار خواهیم شد. آینده‌ای که در آن در تمام پاییز فقط شمعدانی خواهد بود و باران و بوی خاک. همین.
همین.
فقط همین.

قدرتِ تخیل هر آدم‌ای شبیه همان بازی‌است که می‌گویند نباید از هیچ مردی آن را گرفت. منتهی بدی‌اش این‌ست که گاهی بدجور قدرت‌مند می‌شود. گاهی رو به آینه می‌ایستد و یوهاهاها-گویان خودش را تشدید می‌کند. گاهی این وسط به خودش افتخار هم می‌کند و همان‌جاست که شروع می‌کند بی‌رحمانه فقط خلق کردن و خلق کردن و خلق کردن. و من، که چشمان‌م بسته است، سرم را از سجده بالا نمی‌آورم. ترجیح می‌دهم این بار فقط شاکرانه بی دار بمانم. بی‌دار ِ بی دار. آن‌قدر بي‌دار که حتی تخیل‌ام هم در تخیل‌اش نتواند من را برگرداند. مطمئناً.

اما
راستش،
با این‌که خودم اقرار کردم و به‌وضوح همه‌چیز را گفتم؛
ولی،
ببخشید که
امشب
هم
از فرط خستگی
چشم‌های‌م
بسته
می‌شود.

16:00 دوشنبه، 2 می 16

وقتی آرام در آغوش می‌گیرمت
دست‌هایم از دو سوی تن‌ت به هم می‌رسند.
هر کدام مسیرهای متفاوتی را پیموده‌اند؛
و آن پشت،
بدجور غریبی می‌کنند.

تنِ تو، بویِ نرمِ گردنِ تو، و سینه‌های گرم و پذیرنده‌ات، مانع نبوده اند؛
اما آن پشت
این دست‌های غریبانه‌ترینِ من تنها چیزی‌ست که
مطمئن‌ام با من می‌ماند.

تو می‌خوابی و من
آرام دست‌های تنیده شده دورت را باز می‌کنم و می‌خزانم بیرون
بدونِ آن‌که در خودآگاهت بی‌دار شوی
و در تاریکی، در لانه‌ی خودم، در سوراخِ مخفیِ کنجِ دنجِ دیوار که قطرش فقط اندازه‌ی مچ‌های من است،
دست‌هایم را تا صبح قایم می‌کنم.

تو می‌خوابی و من
از نداشتن‌ت بدجور تا صبح، تا خودِ صبح، در آلفا زندگی می‌کنم — نمی‌بینی مگر حتی وقتی چهار صبح روی تنِ بی‌دست من پتو می‌کشی چه‌طور با صدای صاف و رسا، فارغ از هر گرفتگی و خواب‌آلودگی، خیلی با عزت و احترام می‌گویمت که سردم نیست.

در آلفا من، و نبودنِ تو، حضور داریم.
آلفا کم‌کم غالب دارد می‌شود، راستی، می‌دانستی؟
یادت هست که بعد از چهار روز زندگی با تو گفتم دارم از زندگی واقعی دایورج می‌کنم… یادت هست گفتم‌ت این خوابی است که با تو دارم شروع می‌کنم… یادت هست؟
آن موقع‌ها فکر می‌کردم در بدترین حالت یک‌هو از خواب می‌پرم – ولو بعد از ۱۰ ماه – و تو ناگهان دیگر نیستی… نمی‌دانستم ممکن‌ست نفرین‌ت من را به آلفای ابدی فرو ببرد.

تو خوابی و من
به حرف‌هایت راجع‌به ابرام بر آغازِ مرحله بعدی بدجور بیش‌فکر می‌منم.
برای من‌ای که در آلفا زیسته‌ام، مرحله‌ی بعدی لیمبوی ابدی خواهد بود. جایی که دست‌های از کتف قطع شده‌ام در خلأای بدون اصطکاک تا ابد بچرخند و بچرخند و بچرخند… و من آن‌قدر به چرخیدن‌شان زل بزنم و بشمارم‌شان که نرسیده به ۷۳۶ خوابم ببرد.

در لیمبوی ابدی خواب می‌بینم تو باز برگشته‌ای. برگشته‌ای و من باز بدون هیچ قصد و غرضی، صرفاً من‌باب خنده دارم عکس‌های خنده‌دار پی‌.ام‌.اس ها را نشان‌ت می‌دهم. و نمی‌ترسم که تا سال‌ها من را به بی‌پروایی متهم خواهی‌کرد.

تو می‌خندی و می‌خوابی و من می‌خندم و هرگز نمی‌خواهم بدانم در کدام لیمبوی لامصب خوابم برده که الآن تو، با لب‌ای مملو از خند، توی بازوهای‌م آرمیده‌ای.

تو می‌خوابی و من
آن قدر محوِ آرامشِ بی‌انتظارِ خنده‌هایِ نخستین‌ت می‌شوم که
خوابم می‌برد
و دیگر هیچ بی‌داری‌ای را یادم نمی‌ماند.

09:14 چهار شنبه، 27 آوریل 16

ریچارد، ریچارد، ریچارد…
پاشو. بیدار شو. باید به عقب برگردیم! بیدار شو دیگه…

تمام خواب رو می‌ترسم و می‌دوئم. و تو خوابی. و تو گاهی خوابیدن‌ت هم کنار من ترس‌ناک می‌شود. مشکل از تو نیست؛ من دارم به ترس عادت می‌کنم. («ترس» هم دارد به دایره‌ی قدیمیِ «لعنتی‌های عزیز» وارد می‌شود… از عوارض خاص بیست و نه سالگی شاید باشد.)

صبح که بی‌دار می‌شوم کاملاً ساکت‌ام. کاملاً ساکت. کاملاً خیلی ساکت. نم‌نم باران هشت و نه صبح همیشه‌ی خدا یک سکوت عجیبی به داخل خونه القا می‌کنه. که با زاویه‌ی نوری که از پنجره می‌یاد ساعت هشت و نه صبح، کاملاً فضا رو منجمد، ولی ولرم، می‌کنه.

… و من خیره به یه گوشه نگاه می‌کنم. مغز من، مثل همه‌ی مغزهای دیگه‌ی دنیا (احتمالاً)، کمی تأخیر داره وقتی از یک شرایط عظیم غیرطبیعی به یک شرایط عظیم جدید منتقل می‌شه. و گاهی از شرایط قبلی چیزهایی رو به اشتباه با خودش می‌یاره. درست مثل وقتی که بعد از کلی دویدن در دنیای آزاد و چند بار مُردن و زنده‌شدن، باید رانندگی کنم و برم سر کار. خیلی سخته؛ و باید مدام به هوشیاری‌م یادآوری کنم که اینجا اگه بمیرم از چند متر عقب‌تر زنده نمی‌شم…


هشت و نه صبح خیره به یه گوشه نگاه می‌کنم. مغز من کلی از ترس‌ها رو هنوز با خودش داره از خواب. و این‌بار خودآگاهِ من از خودم سردرگم‌تره. همه سردرگم‌ایم. و تنها گواه موجود اینه که تو نیستی و بیرون بارون می‌یاد و آلارم ساعت ۸:۵۶ دقیقه هم بوق‌ش رو زد و من خاموش‌ش کردم.

پلاک ماشین جیمی جونیور HR1216 هست. به اون خیره می‌شم. شاید اون بتونه توتم من باشه. شاید اون بتونه کمک کنه عمیقاً بپذیرم که به بی‌دار شدن از همین دنیا نه باید اعتقادی داشته باشم، نه ترس‌ی، نه امیدی. و این خودش ترس‌ناک‌ه. اگه خودآگاه‌م PTSD بگیره وقتی بفهمه نباید به بیدار[تر] شدن امیدی داشته باشه، چی… اگه به کودک و سگ و ریچارد و دلفین‌ِ درونم هم خبر بده، چی؟…

آلارم بعدی ساعت نه و شش دقیقه تنظیم شده. این یعنی داره دیرتر می‌شه. یعنی فارغ از وجود یا عدم تراما، استرس نزدیک است! یعنی من باید ساعت، دست‌بند، پاکت، موبایل، کارت هویت، کیف پول، همه‌ی ناباوری‌ها، چهار ۱:۱ برنامه‌ریزی شده با اعضای تیم کاری، و هوشیاری لازم برای بیست و هشت دقیقه رانندگی در اتوبان و شهر رو بریزم توی جیب کت‌ام و بدوم. بدوم و فکر نکنم که چرا تخت دونفره را دارم مرتب می‌کنم وقتی دیشب با ترس خوابیده‌ام. با ترس و مرور زمزمه‌ی همه‌ی نگاه‌های تو که در دو ثانیه (دو هزار و خورده‌ای میلی‌ثانیه) حداقل چهار دیالوگ با چشمان من برقرار می‌کردی و ته‌ش هردومان دل‌مان می‌گرفت.

ریچارد، اگه بی‌دار نشی من مجبورم تنهایی همه‌ی پوزخندهای پوزه‌ای و زهرخندهای پیچیده‌شده در لب‌خند های مردم را جمع کنم تا شب. و این منصفانه نیست. یعنی برای من به‌صورت لوکال نیست. وگرنه گلوبال اگر نگاه کنیم تو از سال ۱۹۴۹ تا ۱۹۸۶ سان‌فرانسیسکو را کشیدی، من از ۱۹۸۶ تا احتمالاً ۲۰۲۱.

بعد هم نوبتی، یک هفته در میون، می‌آییم سر مزار هم‌دیگه و فاتحه می‌خونیم.

ریچارد،
بیداری؟
قبوله؟

08:47 سه شنبه، 19 آوریل 16

رابطه‌ی مبتنی بر عشق و ناباوریِ هم‌زمانِ میانِ من و کرگدنِ توی آینه به کنار، خودم به‌تر از هر کس دیگری می‌دانم که باید به عقب برگردم و خیلی چیزها را از نو بچینم، و بعدش دوباره بیایم جلو.

من این وسط، بیش‌تر از هرکسی به هر کس دیگری، به خودم مظنونم. که گه‌گاه وقتی پایم لیز می‌خورد و در قعر چاه‌های مه‌آلود گذشته فرو می‌روم، دست و دلم می‌لرزد. من، شاید، آن‌قدرها هم که خودم فکر می‌کنم، مقصر نباشم. اما مهم‌تر این‌ست که مظنون اول و آخر هستم. در تمام دومینوهایی که فرو ریخته و الآن فقط ردپایی و بویی ازشان باقی مانده، من مظنون هستم. من و آخرین غبار روی هوای ناشی از یک خمپاره‌ی بزرگ؛ که آن‌هم تسلیم جاذبه می‌شود، آخر کار.

ریچارد تحریف می‌کرده، شاید، قطعاً. یا از استعداد خوب‌ش در فضاسازی و ناباوراندنِ حالِ واقعی به کرگدنِ مبهوتِ توی آینه به به‌ترین نحو استفاده می‌کرده. که نتیجه می‌شده داستان‌هایی که خودش در آن‌ها رفع اتهام شده بودند. شاید. شاید هم ریچارد هیچ‌وقت خداوکیلی متهم اصلی نبوده. شاید. اما چه تفاوت دارد وقتی برای من ریچارد همیشه مظنون همیشگی است.

اتهام و ظن گاهی خیلی هم با هم در یک راستا نیستند. اتهام را می‌شود با دلیل و برهان باطل کرد. ظن را نه ولی. ظن‌های تخمی‌مآبانه‌ی درونی و قلبی را نمی‌شود. در کرگدن نمی‌شود. در کرگدن توی آینه که وقتی زل می‌زند، پوکر-فیس ترین بازیگر نقش مکمل مرد در تمام داستان می‌شود، نه. در آن‌ حد که من گاهی ترجیح می‌دهم با آس و شاه پیک هم فولد کنم جلویش.

لعنت به ظن.

مسئولیت به من گماشته می‌شود که برای اهالیِ کشتیِ در حال غرق شدن برنامه‌های مفرح اجرا کنم. دلقکِ درون من گاهی از سوراخ‌های عریان بدنم به بیرون سرک می‌کشد. و من جلویش را نمی‌گیرم. بازار مکاره‌ی درونِ من اگر جلویش گرفته بشود من شب‌ها از اینی که هستم هم بیش‌تر عذاب وجدان می‌گیرم — در تاریخ هم اگر نگاه کنی، من هیچ‌وقت نتوانسته‌ام برای بیش‌تر از سه ماه متوالی دیکتاتور خوبی باشم؛ بعدش یا صندلی را واگذار کرده‌ام، یا برعلیه خودم کودتا کرده‌ام، یا محو شده‌ام.

من اجازه می‌گیرم بروم قدم بزنم. بعد برای مدت معلوم‌ای (که برای خودم نامعلوم می‌گذارم‌ش بماند) محو می‌شوم. من و عادت‌های خوب قدیمی‌ام محو می‌شویم. اصلاً یکی از خوبی‌های زیبای آفرینش این‌ست که آدم وقتی محو می‌شود هم، هم‌چنان، عادت‌های خوب‌ش خواسته ناخواسته با او می‌آیند. و همین می‌شود که شروع می‌کنم به نوشتن. و نوشته‌هایم عریان است. نوشته‌هایم پابرجاست. نوشته‌هایم تمام صلابت‌ای که یک عمر خودم نداشته‌ام را، با جبر ناشی از عشق، به‌دوش می‌کشند. نوشته‌های وظیفه‌شناس و قدردان…

من، بعد، به خیلی صداها گوش می‌دهم. به تمام صداهایی که وقتی در چاه‌ها پرت می‌شوم از لای سنگ‌های دیواره‌ی درونی چاه برای کسری از ثانیه به گوش می‌رسند. من خیلی از این صداها را از روی‌شان پریده بوده‌ام تا الآن. و همیشه مدّنظرم بود که زندگی کوتاه‌تر از این‌ست که بخواهی برگردی و باز سرک بکشی. لعنت به این نصایح عامه‌پسند و عامه‌گیر که «مدّ نظر» آدم را فُرم می‌دهند ناغافل. و باید حداقل چهل شب دوش آب سرد بگیری تا سَم‌شان از عمق سلول‌های سرطانی‌شده‌ات بیرون بزند. لعنت!

دلم می‌سوزد برای سرنوشت تمام سلول‌های سرطانی‌ای که از مردمِ هم‌زمان بی‌عرضه و حسود، ناغافل واگیرانه گرفته می‌شوند.

در هر دو حال، در هر دو اپیزود، من آخرین هوادار ای هستم که استادیوم را ترک می‌کند. من آخرین کسی هستم که باختِ تیم، غرق شدنِ کشتی، و چروکِ پیشانیِ کرگدنِ توی آینه را می‌پذیرد.

من وقتی از استادیوم بیرون می‌آیم، در استادیوم را می‌بندم. باران می‌آید. نه فقط به‌صرف فضاسازی — واقعاً باران می‌آید وقتی من در استادیوم را می‌بندم. در فلزی و سنگین‌ای که منتظر یک بهانه‌ی دیگر است که بدون دغدغه یک دل سیر زنگ بزند… من پیاده راه می‌افتم به برگشتن. کجایش را دقیق یادم نمی‌آید؛ قهراً مهم راه‌رفتن است و بس.

من وقتی می‌رسم (کجایش را یادم نمی‌آید) کُت‌ام را به چوب‌رختی آویزان می‌کنم و در کمد را نمی‌بندم که خیسی شانه‌های کُت خشک بشود و بی‌جهت بو نگیرد. بعد زیر آب‌جوش را روشن می‌کنم و کنار پنجره، منتظر شنیدنی صدای مهربان سوت کتری، لیوان خالی را که فقط چای کیسه‌ای بابونه تویش است دو دستی می‌گیرم و به عمق شب در بیرون خیره می‌شوم. ریچارد لب‌خنده‌ی شیطنت‌آمیزی می‌زند و من با پوزخند مهربانانه‌ای سرم را به علامت تأیید تکان می‌دهم! بعد لیوان را محکم‌تر فشار می‌دهم — طوری که تمام سلول‌های پوست دستم احساس‌ش کنند؛ و چشم‌هایم را می‌بندم.

تراوشات مغز من، بهترین عادات خوب من هستند.

10:18 جمعه، 1 آوریل 16

تمام شب را در آلفا به‌سر می‌برم. در آلفا به همان مکان‌های همیشگی می‌روم اما باز گم می‌شوم. در آلفا سرمای چرم کاناپه‌ای که رویش خوابیده‌ام با برف‌هایی که باد از کنارم می‌بردشان در خواب، قاطی می‌شود. در آلفا مغز من به اوج خودارضایی ناشی از بیش‌فعالی‌اش می‌رسد.

من در آلفا هستم و تو در دلتا با من سخن می‌گویی. و من، چون‌آن که هرگز جایی نرفته‌ام، قبل از این‌که تو از پای تخت به پای کاناپه برسی صدایت می‌زنم که نیایی. من در آلفا آن حضور لامصب‌ای که ماه‌ها پیش بر سر تعریف واژگانی‌اش بحث‌مان بالا می‌گرفت، را دارم. در آلفا، من، بدجوری بوی لامصب شدن می‌دهم. لامصب.

از خواب که بی‌دار می‌شوم؛ تعبیر می‌شود — ویدا…
کار البته کار ریچارد بوده. سرِ ذوق که می‌آید، می‌نشیند یک قاصدک از باغِ باران‌دیده‌ی گذشته‌ی من برمی‌دارد و رو به آینده فوت می‌کند! عین خیالش هم نیست که این کار دقیقاً عینِ، و نه مصداقِ، خودِ تولیدمثلِ قاصدک‌هاست. و عین خیالش هم نیست که اگر این پره‌های قاصدک با چمن خاکستری و نامعلومِ آینده هم‌آغوشی‌های لطیف‌ای بکنند، ممکن‌ست باردار بشوند! و بارشان را به زمین بدهند. و من در آینده باز یک روز صبح بیدار بشوم؛ و ویدا…

ریچارد پِرسُنال‌ترینِر خوبی است. ریچارد مُرده‌ترین پرسنال‌ترینر دنیاست اصلاً. مگر پرسنال‌ترینرها چی‌شان از سرخ‌پوست‌ها کمترست که نگوییم پرسنال‌ترینر خوب، پرسنال‌ترینر مُرده است؟

هدف آینده‌ی ریچارد برای من، با هدف آینده‌ی من برای خودم، تقریباً در یک راستا هستند به‌خوبی. و این خیلی مهم است؛ وقتی با یک پرسنال‌ترینرِ مُرده در سان‌فرانسیسکو کار می‌کنی. گرچه ریچارد خیلی بیشتر از من به status quo نه می‌گوید، اما مسئله‌ی خاصی نیست. می‌گذارمش به حساب push the limits ای که همه‌ی پرسنال‌ترینرها می‌کنند. مهم این‌ست که بدن بکشد. مهم این‌ست که زیر فشار پاره نشود. مهم این‌ست که هر بار به‌تر از دفعه‌ی قبل باشد. و تمام آهنگ‌های راک معاصر کوئین هم در پس‌زمینه پخش بشود!

ریچارد ولی یک‌سری چیزها را به‌شوخی می‌گیرد. یا شاید برایش مهم نیست. یا شاید به حساب حماقت‌های شخصی و یک‌نفره‌ی من می‌گذارد. یا… یا شاید هیچ‌وقت توی چشم‌های من نگاه کرده… اصلاً.

راستش، باید همیشه آگاه باشم که ریچارد برای من «ریچارد» است؛ اما من برای ریچارد، شاید، «یکی از همه»، باشم. حقیقت غم‌انگیزی که می‌توانم سال‌ها در ناباوری‌اش تلاش کرده و کوشا باشم. همین هفته‌ی پیش بود که ریچارد گفت: نویسنده‌ها باید بیش از آن‌که تو-نقش-برو های خوبی باشند، دروغ‌گوهای خوبی باشند.
حتی به خودشون.
مخصوصاً به خودشون.

09:25 پنجشنبه، 10 مارس 16

من مشغول سفارش دادم «همان دروغ همیشگی» بودم. گارسنه اومد بالا سرم. لب‌خند زد. همان لب‌خند همیشگی. من هم همان باز‌لب‌خند همیشگی خودم را که پوششی برا معذب‌شدن همیشگی‌ام بود تحویل‌ش دادم. رفت.

که ناگهان تو آمدی لای همه‌ی شلوغی‌ها.

و من بدجور درگیر همان همیشگی بودم. مغز من گاهی لج‌بازی می‌کند و همیشگی را ول نمی‌کند. تو خودت پریشب گفتی… من آخرین وارث این قبیله‌ام که به‌هیچ مهاجرت و محو شدن تمام تمام تمام بقیه‌ی افراد قبیله را باور نمی‌کند.

من با فیلم‌هایی بزرگ شده‌ام که ته‌شان یا قتل‌عام خواهد بود و انتقام در قسمت بعدی، یا هپی‌لی اِوِر افتر. این وسط این‌که یک عده – یا دقیق‌تر بگویم، همه‌ی بقیه – بخواهند بی‌تفاوت بگذرند برایم غم‌انگیز است. غم‌انگیزتر از همه‌ی سناریوهای غم‌انگیزی که فیلم‌نامه‌نویسان فیلم‌های دهه‌ی شصت به‌خودشان می‌دیده‌اند، هرگز.

من کم‌کم سوگواریِ درونی‌ام هم داشت به زمره‌ی روزمرگی‌های زیرپوستی تبدیل می‌شد…
که تو آمدی.

دیروز به پسره‌ی موبور بغل‌دستی همیشگی‌م گفتم پست‌-تراما‌ش معمولاً یه چند روز بعد از خود واقعه اتفاق می‌افته. یه نگاهی کرد. فکر کنم نفهمید. اما حس‌ش رو گرفت.

تو آمدی و من
هنوز تمام روح و جسم و قلب و جان‌م پر است از خُرده‌لینک‌هایی به گذشته. به کلفتی تارعنکبوت‌اند؛ اما یک‌سرشان گره خورده به پوستِ من و یک سر دیگرشان به زیر ۷ سالگیِ من. همین پریشب باز سعی کردم در زمان مقتضی نشان‌ت بدهم، همه‌ش را؛ اما انگار ترسیدی. انگار نمی‌خواستی. انگار دوست داشتی من را متهم کنی و با آمدن و فشار دادن به سمت جلو (رو به من) کمک کنی من هم به انکار برسم. کمک کنی من هم تمام فرضیه‌های خودم و این‌که مقلّدم زیگموند است، را به‌دست خداحافظی بسپارم.

تو آمده‌ای و من
هنوز گه‌گاه و گاه و بی‌گاه خواب همیشگی‌های قدیم را می‌بینم. بعد صبح می‌گردم ببینم کدام سوراخ پوستم روز قبل تحریک شده که شب‌ش آن سر تار باریک – که به گذشته برمی‌گشته – به خواب‌م آمده. بعد که فاتحانه پیدایش می‌کنم، لب‌خند رضایتی می‌زنم و می‌دوم. ساعت باز ۹:۵۰ به وقت ساعتی که بیست دقیقه جلو است شده. این یعنی فراموش کردن تمام نخ‌ها و تارها و همیشگی‌ها. این یعنی رفتن به سمت همیشگی‌های جدید.

تو آمدی و من
گاهی کم می‌آورم توضیح، برای خودم بودن. و تو اصرار می‌کنی که من کافی‌ام. و من بدجور می‌فهمم باز خسته‌کننده خواهم شد. همیشگی‌های من برای خودم عادی شده. اما امان از روزی که من، خودم، برای تو «همیشگی» بشوم.

23:44 پنجشنبه، 18 فوریه 16

به‌قول تو، همیشه یا شب‌‍‍ه یا ویک‌ند.
به‌قول من، ما رو از بچه‌گی عادت داده‌اند به تلاش بی‌وقفه برای هم‌ذات پنداری خاطرات‌مان با تمام فیلم‌ها و سریال‌ها و داستان‌های هپی‌اِند‌ای که می‌دیدیم. اما تو می‌ترسی. اما تو از نوشته‌های من هم می‌ترسی؛ و من مدام فراموش می‌کنم تمام چیزهایی که می‌خواسته‌ام بگویم تا نترسی. ترس، مادرِ بدنامِ فراموشی است.

آری، این من بودم که علناً گفتم که نباید کسی که نه اخلاص داره و نه تا به‌حال رسماً-عذرخواهی-کردن‌اش را کسی دیده، گوشه‌ی رینگ انداخت و انتظار داشت اقرارگونه پوزش بطلبد! تلاش احمقانه و خودفریبانه‌ای خواهد بود.
آری، این من بودم. این من بودم که گفتم گاهی خاطرات و همه‌ی ترس‌های و شخصیت‌ها و دوشخصیت‌گونه‌های گذشته من را گوشه رینگ می‌اندازند. من، به قدر خودم، مخلص هستم. اما حجم هجمه‌ی خاطرات گاهی گلویم را می‌گیرد و می‌چسباندم به دیوار. من گردنم را کج می‌کنم و تو را می‌بینم، اما تو دور می‌شوی… تو با این‌که روبه‌روی من نشسته‌ای و داری شام لذیذی که خودت درست کرده‌ای را با من می‌خوری و از سالاد سبز و خوشمزه برای من هم می‌کشی، عقب‌نشینی می‌کنی.
آری، این تو هستی. تو که عقب می‌روی من فرو می‌ریزم. من غرق می‌شوم. من بازنده می‌شوم. بازنده بودن‌م مهم نیست، اما یخه‌ام بد درد می‌گیرد و تا صبح مجبورم بمالش از فرط فشار بازوی قوی همه‌ی خاطرات‌ای که من به سانِ زجرِ عادت‌گونه‌ای مدام زیر و روی پوست‌م می‌کشم. می‌دانم تو از صدای‌ش چِندِش‌ت می‌شود. می‌دانم تو دوست نداری این‌ها زیاد این اطراف بگردند. می‌دانم تو حریم خودت را دوست داری همیشه عاری نگه بداری. می‌دانم. می‌دانم. می‌دانم.

اما گلوی من…

همین خاطرات «تو»های در گذشته‌ی من هستند که گاهی دست‌به‌یکی می‌کنند و یک سسایتی خیلی آبرومند و بی‌غل‌وغش و در عین استقلال بسیار منسجم، می‌سازند. بعد که من موارد مشابه‌شان را در عالم روزمره می‌بینم، همین سوشال انگزایتی نصفه‌نیمه‌ام تحریک و بعد تشدید می‌شود. بعد تا به خودم می‌آیم که بدوم، ناگهان دست و پایم قفل می‌شود.

من این لیبل‌ها را از سر بی‌عاری به‌خودم نمی‌چسبانم. من اصلاً لیبل‌ای نداشته و ندارم. من اصلاً منزجرتر می‌شوم وقتی تو حتی لیبل‌های مفتخرانه به من می‌چسبانی. من فقط دلم تنگ شده که خودم باشم و با کفش‌های سیاه و شلواری که گوشه‌ی پاچه‌های‌ش پوسیده تمام میرداماد را توی برف راه بروم و جوراب‌هایم حسابی خیس بشوند. همین.

عمیق‌تر که می‌شوم دلم می‌خواهد – نه از سر درد و درمان، صرفاً برای یک نفس عمیق از عمق سوراخ‌های بینی‌ام تا ریشه‌های مغز هم که شده – کاملاً صندلی را بچرخانم و به اعماق انتهای عقبی صحنه زل بزنم حالا. چشم‌هایم را ببندم و در کمال آرامش درون و برون، کاملاً خلصه بروم به دوردست‌ها. به زمانی که هنوز کامل به گم‌شدن خودم اعتراف نکرده بودم.


بیدار می‌شوم و من، سال‌هاست که به این پنجره‌ها خیره مانده‌ام.
بیدار می‌شوم و من، سال‌هاست که درگیر توقف‌ام.
بیدار می‌شوم و من، سال‌هاست که بی‌وقفه در انتظار سکوت زمان‌ام!

23:21 پنجشنبه، 11 فوریه 16

در بُهت از خواب می‌پرم.
من امروز از ساعت ۹:۳۰ تا ۱۱:۳۰ را سه بار زندگی کرده‌ام تا به این لحظه.

من سرباز وظیفه‌ی وفاداری هستم که در یک چشم‌به‌هم‌زدن تمام سنگر و مواضع و جنگ و صلح و دغدغه‌های خودش را باخته.

من یک‌بار دیگر همان مسیر همیشه‌گی را می‌دوم. می‌دوم و سعی می‌کنم باز سر موقع برسم. می‌دوم و سعی می‌کنم دیگر چیزی را انکار نکنم. می‌دوم و این‌بار هرازگاهی به صدای آرام تو گوش می‌دهم…

بخوان
در
بی‌داری
تا
بی‌دار
بمانم
ای
دریایی…

13:45 دوشنبه، 1 فوریه 16

من هرگز نبوده‌ام. من گاهی طوری به خودم می‌قبولانم نبوده‌ام که هرگز رفتن‌م محسوس نباشد — حتی برای خودم. همین نبودن‌هاست که گاهی زندگی را خیلی سَبُک می‌کند.

زندگیِ سَبُک خیلی خوب‌ست. خیلی ساده‌ترست. خیلی تمرکز را بالا می‌برد. و مهم‌تر از همه، چیزی این‌جا نخواهد بود که تو را بترساند. تویی که شب‌ها می‌خزی لای بازوهای من تا آرام‌تر بخوابی.

تو می‌خوابی و من…
تو می‌خوابی و من فکر می‌کنم که مهم نیست اگر سال‌ها طول بکشد تا نبودن‌م کامل شکل بگیرد و مدوّن بشود. مهم این‌ست که آخر یک‌روز من در هیچ‌جا نخواهم بود؛ جز همین‌جایی که باید باشم. همین‌جا، همین لحظه، همین تخت‌خواب تاشو؛ همین من، همین تو.

تو می‌خوابی و من
بالاخره خوابم می‌گیرد.
صبح که بی‌دار بشوم، شاید تو نباشی؛ اما بوی بودن‌ت در تمام تخت هست. من نیم‌غلت‌ای می‌زنم که وارد حریم نیمه‌ی تو بشوم، توی تخت. تو نیستی و من، با بوی تو خواب‌م می‌گیرد باز. من می‌خوابم و تمام تلاش‌م را می‌کنم که همیشه بتوانم برگردم به دنیایی که تو تویش باشی — چه با مُردن دوباره، چه با زنده‌شدن دوباره.

… بخیر …

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.