03:06 دوشنبه، 15 دسامبر 14

و من، و همه دروغ‌هات
و من، و همه خنده‌هامون
و من، و شراب، پاهای سبزه و نیمه‌ورزشی، لاک قرمز؛ و توضیحات مفصل درباره‌ی سور دنیای رئال نوشته‌های سورئال…

و من،
و تویی که به خاطره‌ی تمام نُت‌های ناکوک خواهی پیوست.

شب بخیر.

پ.ن. خودم هم حدس می‌زدم وقتی برگردم قدم بلندتر شده باشد. دروغ است اگر بگویم فکر نمی‌کردم برگردم. دروغ‌تر است اگر بگویم فکر نمی‌کردم قدم این‌قدر بلند بشود. اصلاً بگذار به‌حساب آینده‌نگری که همه پیرهن و ژاکت‌ها را قبل‌ش خریدم و شلوارها را گذاشتم برای بعد از برگشتن.
زانوهای من از چوب نیست که توی جهنم بسوزد، عزیزم. آهن وقتی ذوب می‌شود، مثل تمام تبدیل‌های مواد از جامد به مایع، حجم‌ش بیش‌تر می‌شود. استقامت، قیژقیژ، و بوی زنگ‌ اش را هم بگذار به‌حساب گذشت زمان. زمان بهترین پاسخ‌دهنده‌ست.
این‌بار ولی، قرار نیست من منتظر زمان بمانم. این‌بار ولی، قرار نیست زمان منتظر تو بماند. این‌بار ولی، قرار نیست چیزی را کسی/چیزی ثابت کند. این‌بار اصلاً، هیچ قراری دیگر نیست. این معصوم شب‌ها هستند که باید خودمان جدا جدا بخیرشان کنیم. همین.

23:45 سه شنبه، 2 دسامبر 14

بعد با هم می‌خندیم که یه زمانی من رو به اینتروورت بودن و تو خونه موندن دائم متهم می‌کردی!
می‌خندیم و با قایق‌مون می‌ریم وسط آب ماهی‌گیری. دریاچه یخ‌زده. ادونچر خالص سه تقطیره… نگران ماهی‌ها هم نباش هانی جان، برای اونا هم تنوع هست هر از گاهی شکار بشن و خورده بشن. خودت یادت نیست مگه آخرین باری که خورده شدی کی بود… هوم… سه سال پیش… آره. اوایلش شوک بزرگی بود، اما بعد دیدی که راحت‌تر شدی. درست نمیگم؟

خیلی چیزها تو دنیا زیرو-سام هستن. واسه همینه که من سعی می‌کنم زیاد طمع‌کار نباشم. یا اگه جایی تونستم در حد خودم کمک بکنم به بقیه.
خیلی چیزها تو دنیا زیرو-سام هستن. مثل نفهم بودن و سخت‌گیری و لایف استایل بزن-درروی قرن بیست و یکم. مثل عمق تنهایی‌ها در سوشال نتورک‌ها.
خیلی چیزها تو دنیا زیرو-سام هستن. مثل آرامش‌هایی که آغوش تو می‌دادن.
خیلی چیزها تو دنیا زیرو-سام هستن. و تو همیشه طوری راجع به آینده حرف می‌زنی انگار قراره زیروش مال من باشه و سام‌ش مال تو. انگار هدف از آفرینش تو این بوده که بتونی اولین مثال نقض برای این معادله‌ی خطی واقع‌گرایانه‌ی حقیقی دوکلمه‌ای باشی و بعد کتاب جدیدت راجع به «چگونه در دنیای زیرو-سام، برنده باشیم!» رو بخوای بفروشی و باش کروز بخری. انگار که تو هیچ‌وقت قرار نیست هفتاد سالت بشه و بعد حسرت این رو بخوری که اگه دو تا بیشتر زاییده بودی، الآن شانست دوبرابر بود که یکی دستت رو بگیره ببره تا پارک. انگار که به‌سان قورباغه‌ای پریدن از روی نیلوفرهای آبی و غرق‌کردن‌شون، هنر هشتم باید محسوب بشه.

خیلی چیزها تو دنیا زیرو-سام هستن. خیلی چیزها هم نیستن. مثل وقتی من برات از what if ها گفتم و تو با دستپاچگی تمام خداحافظی کردی. بعد گفتی «ملق بازی» بوده؛ اونم وقتی من با جوهر پرمننت روی دفترم نوشته بودم معادله‌های نان-زیرو-سامِ مغزِ پوک تو رو. و داشتم می‌رفتم بدم روی بازوهام همه فرمول‌های نان-پردکتیبل و ایررشنال‌ مغزت تو رو خال‌کوبی کنن که سر امتحان روز قیامت ازشون به عنوان تقلب استفاده کنم. که البته اضافه کردی که «ولی خب، زندگی من…» و من فهمیدم این سام من و تو رویهم هست گاهی که زیرو می‌شه. گاهی باید یه قدم اومد عقب‌تر. و تو اون تصویر بزرگه زیروی کامل رو دید. توی تصویر بزرگه که همه بازوهای من جا می‌شه اما ایگوی تو نصفش می‌زنه بیرون کادر.

امیدوارم از این به بعد بتونی رو پایت خودت نقش زیرو رو بازی کنی. من قول می‌دم توی ردیف دوم لای تماشاچی‌ها بشینم و وقتی گفتن «زیرو وارد می‌شود…» پا شم برات کف بزنم.

شاید خوشت بیاد. سلف-زیرو بودن درد هم اگه داشته باشه، از خیلی معادلات پیچیده‌ی دیگه لذت‌بخش‌تره. من سکسیست نیستم، جنرالایز هم نمی‌کنم، تتو هم تا حالا نکرده‌م. اما تو آخه خیلی تو عمرت مؤنث بوده‌ای.

به قول یارو گفتنی:
So, my question is, on a typical Friday night doesn’t your dog become jealous seeing you are feeding the cats?

همیشه وقتی سرما می‌خورم یکی از مهم‌ترین دغدغه‌هام اینه که نکنه ویروسه زودتر از این‌که من خوب بشم بتونه خودش رو با قرص‌ها تطبیق بده. و اصولاً وقتی ظرف حداکثر یک هفته خوب می‌شم، سعی می‌کنم دقت کنم که دفعه‌ی بعدی یا ویروس جدید بگیرم یا قرص جدید یا هردو، که اون مهارت قبلی ویروس قبلیه نتونه گریبان‌گیر بشه.

همیشه وقتی کسی در جایی که انتظار یه جواب منطقی دارم بهم می‌گه که نایس هستم فقط یه کم بدشانسم یا باید صبور باشم، یکی از مهم‌ترین دغدغه‌هام این می‌شه که به کلّ داستان شک می‌کنم. نظرم رو راجع به شانس و صبوری خودم می‌دونم؛ فقط وقتی می‌شنوم همچین جای نطلبیده‌ای کسی من رو «نایس» می‌دونه می‌فهمم یه جای کار می‌لنگه.

همیشه وقتی صبح‌ها از خواب بیدار می‌شی، یکی از مهم‌ترین دغدغه‌هام اینه که منو یادت مونده یا نه؟ چشمات رو که باز می‌کنی یه جوری نگام می‌کنی. اون‌قدر بده که فرقی نداره برام اول من بیدار شم و منتظر باشم، یا من بعد از تو بیدار شم و اولین حالت چشمات همین باشه.
همین می‌شه که تلاش می‌کنم اونقدر بیدار بمونم و بمونیم و بمونم … که مستغنی گشته و نگران صبح نباشم. اصلاً شاید تا صبح سیل اومد همه‌مون رو برد. اصلاً شاید صبح معجزه شد و سندرم مورنینگ افتر تو دوباره نزد بالا. یا صبح که من زودتر بیدار شدم و اخبار رو تو تخت با موبایلم چک کردم ببینم نوشته «درمان سندرم مورنینگ افتر توسط پژوهش‌گران فلان‌جا پیدا شد». اصلاً شاید وقتی تا ۵ صبح هرشب بیداریم و حالا که پرده‌ها همه بسته‌ان از پریروز، تا ۴:۳۰ عصر خوابیدیم و وقتی بیدار شدیم هوا تاریک بود و تو دوباره منو یادت بود.

کاش ولی، من زودتر از تو بفهمم که آلزایمر گرفته‌ام، خداییش.

18:10 یکشنبه، 30 نوامبر 14

حد فاصل بین ولیعصر تا شریعتی
خیلی چیزها رو می‌فروشن.
مثل رسول، بهار، پاندا و کلیه بازماندگان آن مسیر…

17:05 یکشنبه، 30 نوامبر 14

درفت ای از فحش‌های نداده؛ همیشه بهترین درپوش است. بویش هم بلند نمی‌شود.

بحث اصلاً بحث لیوان نیست، جانم؛ که بخواهیم سر نیمه‌ی پر یا خالی‌اش چونه بزنیم. بحث سر این‌ست که حالا [باز، باری] دیگر تو مرا محکوم نخواهی کرد. بحث این‌ست که صبح چشم‌های‌م را که باز کنم با ۱۱۵ تماس ناموفق از تخت نمی‌پرم بیرون. بحث این‌ست که صبح با شوک‌های باز-متهم-شدن‌ام به متولد شدن آغاز نمی‌شود. بحث این‌ست که لازم نیست سواری مجانی بدهم تا وسط شهر و توضیح بدهم که چرا خواب دیشبم به مدت تنها ۵ ساعت در بسته‌های یک و نیم ساعته، کمی حوصله‌ام را بریده. بحث این‌ست که لازم نیست وسط کار که می‌شود ۱۱ صبح ما و آخر شب آن‌ور کره زمین، بخواهم با Tab+⌥ هی دریبل دو پا بکنم پنجره‌های مانیتور سر کارم را، که مبادا فحش‌های تو بریزد روی میزم و بشکند و بویش همه را متوجه کند. بحث این‌ست که لازم نیست اوج خستگی عصرها را با دو ساعت بیهوده دنبال جا پارک گشتن و توی ماشین با موبایل بازی کردن بگذارنم. لازم نیست ویکندها پروازهای آخرین لحظه را با هیجان بگیرم که در هتل پنج ستاره تخم‌مرغ آب‌پز از کیسه پلاستیکی بخوریم!

بی‌خیال بحث اصلاً، عزیز جان.
مهم این‌ست که حالا دوباره می‌نویسم. می‌نویسم بدون آن‌که بخواهم نگران تو باشم دیگر. می‌نویسم بدون آن‌که، از آن‌ور بام، بخواهم مطمئن باشم هرگز و هرگز نخواهی خواند!
می‌نویسم که بدانی، دلم برای‌ت تنگ می‌شه فقط…

فکر کردن به چوراب خیس توی بوت‌های مشکی چرمی‌ام، زمستان همان سال‌ها، کل میرداماد از ولیعصر تا شریعتی؛ بعد مقایسه کردنش با جوراب‌های خیس بارون‌خورده‌ام توی کفش‌های لیزم، ظهر یک روز معمولی خیابون مارکت از سر ششم تا بعد از یکم. این کمک‌م می‌کنه که یادم بیاد و یادم بمونه که هر چرخه‌ی مرغ-و-تخم‌مرغ‌ای رو می‌شه ازش پرید بیرون. گاهی با C+⌘ یا D+^ می‌شه اومد بیرون. گاهی با تأیید کردن یک پرسش نهایی. گاهی هم با پادرد شب از بس که توی جوراب‌های خیس حوله‌ای سفید مونده بوده‌ان!

یادم می‌یاد، و یادم می‌مونه؛ همه‌ی چرت‌های توی تاکسی‌های ونک-فردیس رو. من اون موقع‌ها نیمه‌ی پر لیوان بودم؛ و الآن… یه نگاه از یه قدم عقب‌تر به کلّ لیوان!
نترس عزیزم؛
جوراب اضافه پشت ماشین هست. : )

10:58 پنجشنبه، 6 نوامبر 14

من قدر تک تک چوب‌های بلوط قایق‌ام رو می‌دونم.

بهت که گفتم، برای مغز معیوب من که از پشت تلفن حتی گردش خون توی رگ‌ بین غضروف‌ بین بند دوم و سوم انگشت اشاره‌ی دست چپ تو رو هم تشخیص می‌ده، بی‌حسی جواب نمی‌ده! باید بی‌هوش‌ام کنن. دکتره یه بشکن زد جلوم و گفت این‌جوری در کسری از ثانیه خوابی و بعد بی‌دار می‌شی تمام شده. راست بگه شاید. شاید بالاخره بی‌دار بشم.

قول می‌دم این زمستون آخرین باری باشه که می‌گم «قول می‌دم این زمستون آخرین باری باشه که …». بعدش صبح رو با سرما زیر پتوی سرد و سنگین، کنار دریاچه‌های ویسکانسین، بی‌دار می‌کنیم.

20:42 پنجشنبه، 16 اکتبر 14

من
و زمستان
و پتوی گرم دولایه.

شب‌هایی که زود شب می‌شوند.
شب‌های سرد.
فکرهای سرد توی سرم. و نسیمک گرم مطبوعی که از گوشه‌ی بخاری زیر پنجره تو می‌آید.

مغز لامصب من، لامصب بدجوری با خاطرات گذشته حال می‌کند. لامصب مثل استخر توپ هی بالا و پایین می‌برد و طوری خودش را می‌مالد که انگار نه انگار ممکن‌ست سرش شوره بزند در اثر مقاربت با این خاطرات توپ‌وار که هر ننه‌قمری تن معرّق خودش را مالیده به‌شان.
مغز لامصب من، حتی من را تحریک می‌کند که بروم دستی بزنم. بی‌چاره نمی‌داند همه‌ی توپ‌هایی که من دست می‌زنم توی دستم بوی لجن می‌گیرند. از لای‌شان کرم تراوش می‌کند بیرون!
مغز لامصب من، نمی‌داند نیمی از عمر من دارد صرف پرورش کودکِ-درون ای می‌شود که به‌تازگی متوجه شده‌ایم اسم بیماری لاعلاجش همان اوتیسم خودمان است. نمی‌داند این‌که می‌گذاریم گه‌گاه و گاه و بی‌گاه برود معارشت کند با اغیار، تنها دلیل‌ش این‌ست که دکترها گفته‌اند این تنها امید آن‌ست که شاید، شاید، شاید، یک‌روزی اجتماعی بشود.
مغز لامصب من، کودک جان را به استخر توپ می‌کشد. کودک جان جیغ می‌زند. مغز می‌ترسد. مغز موضع تدافعی و جوجه‌تیغی به‌خودش می‌گیرد. دیگر حتی جواب هیچ‌کس را هم نمی‌دهد. کودک هنوز دارد جیغ می‌زند. این وسط مش اصغر به من زنگ می‌زند که بیا و ببین …!

من وقتی می‌رسم که کودک از نعره کبود شده و مغز از بی‌هوایی. هر دو را کمی آرام می‌کنم. توضیح می‌دهم که ما قرارست سال‌ها در حداکثر یک کالبد با هم زندگی کنیم و این کوهبیشن جبراً لازمه‌اش کمی مسئولیت‌پذیری از طرف همه‌مان است. (خودم ولی اوغ می‌زنم از این پذیرش زیرپوستی و پارازیت‌گونه‌ی هنجارهای جامعه به عمق روان‌م. عین وقتی‌ست که الکل بی‌کیفیت می‌خورم و تا یک هفته احساس می‌کنم خون‌م مزه‌ی شاش گرفته. هنجارهای گه.) و در ادامه کمی از مزایای مچور شدن و بالغ‌گونه رفتار کردن برای‌شان بلغور می‌کنم. (حتی همین آخرین رفیق‌مان هم ما را که دید، هه، گفت باید می‌رفتم حوزه و آخوند می‌شدم!)
به قول همین رفیق آخرمان، قانع که نه، ولی ساکت می‌شوند. هر دوشان.
به درک راه نبردیم به اکسیژن آب… می‌روم لب پنجره کتاب‌های قدیمی خودم را می‌خوانم. به دَرَک‌م هم نیست وجداناً، که چه گهی می‌خواهند بخورند هر دوشان تا شب. من و زندگی سگی عزیزم به‌اندازه‌ی کافی دغدغه داریم. آبروی نرفته‌مان هم که پیش مش‌اصغر رفت.
اصن با این دیوارای نازک‌شون!

پاداش‌های کوچک یعنی موقع خرید رفتن، چیزهایی را بخری که آخرین باری که پول نداشتی فکر کرده‌ای که یه زمانی …
این‌ها می‌شوند: پاستیل خرسی و ماری (و اگر بود نوشابه‌ای بزرگ) در بزرگ‌ترین حجم. مرغ تازه و کامل که خودت پوست بکنی. نعناع و ریحان تازه و پاک نشده. انبه برای آب گرفتن. خیلی تا دوس‌آکیس. لیموی سبز و کوچک. ادویه‌های عجیب. قارچ تازه و سفید و گنده (ولی نه جنگلی). کمی هم کرفس.

سوشال نبودن ولی از زندگی شخصی تعریف کردن در امکان کم‌تردد و غیرسوشال، بسی هم لذت‌بخش می‌باشد برای اینتروورت‌‌ها. همون‌طور که روزی رسیده که نصف این شهر پرچم رنگین‌کمون به‌خودشان بگیرن، روزی هم می‌رسه که دیگه یوگا و ادونچرس و بک‌پک ارزش نخواهد بود. تو همین تپه‌ی سیلیکونی لامصب. به جان خودم. دوباره ملت برمی‌گردن سر خونه‌ی اول‌شون. تو غار. غاری که توش آتیش روشن می‌شه. غاری که از بالاش سوز باد دهانه‌ی غار می‌یاد، از پایینش گرمای آتیشه. فلانِ لق هر کی هم که این وسط نگران مصرف ناصحیح انرژی و خرس قطبی و اگزوز گلخانه‌ای مونده… آدم‌های اینتروورت چندشخصیتی برای مقابله با دی‌آر به‌وقت سوشال انگزایتی، احتیاج دارن به این مزخرفات!

بعد بگو چرا این‌قد دوس‌آکیس می‌خوری که شکم در بیاری و مجبور شی شب‌به‌شب آب کرفس تناول کنی. والله…

09:42 چهار شنبه، 1 اکتبر 14

نگفتم بهت، این وسط صدای کلاغ‌هایی که بالای سر قایق قدیمی ریچارد می‌چرخند من رو امیدوار می‌کنه.
نگفتم بهت، من پترن‌های خودم رو دارم کشف می‌کنم. بیا ببین — آپدیت‌کردن هُرم فقط سه و چهار شنبه‌های لعنتی عزیز.
نگفتم بهت، این وسط قراره هر سال یه زبون یاد بگیرم و بعدش برم با همه‌شون یکی یکی بخندم.
نگفتم بهت، این وسط اون قوس کمر بنفش روی پس‌زمینه‌ي کرمی چوبی/کاغذی رو یه روز پیاده‌سازی می‌کنم. روی بوم، روی کاغذ، روی گِل سفید رزین، روی حلقه‌ی تاریک و نقره‌ی سیاه بیست و چند میلی‌متری.
نگفتم بهت، این وسط من کلی شمع روشن ته دلم دارم. شب اگه بی‌دار می‌شم و بهت می‌گم «حالم خوبه، فقط نفسم نمی‌یاد» و می‌رم لب پنجره می‌خوابم که باد بره تا ته حلق و معده‌ام،‌ واسه وول خوردن اون شمعاس. یه رقص لایت و سکـسی‌ای اون ته دارن واسه خودشون. چهار و پنج صبح. وقتی حتی وروتزو هم خوابه.
نگفتم بهت، این وسط ذهن معیوب من هست که عیب‌هاش وقتی می‌زنه بیرون، دوتایی می‌شینیم می‌خندیم! بهش می‌گم نترس؛ ما از خودتیم! بهش می‌گم شل کن؛ درد نداره! بهش می‌گم رها کن؛ جای دوری نمی‌ره… می‌خنده و با اون لب‌خند مشکوک معصومانه آروم خودش رو ول می‌کنه… (اما هنوز نمی‌ذاره بهش دست بزنم.)
نگفتم بهت، نق و نوق‌های من رو باور نکن. درست می‌شه. این وسط نصف فلسفه‌ی تلاش، پیدا و جمع کردن خوراک برای اون بیست و چند میلی‌متریه هست. مگه نه؟
نپرسیدم ازت، «مگه نه؟»
.
.
.
نمی‌پرسم هم… می‌دونم تمرکزت به هم می‌ریزه و برمیگردی می‌گی «چی نه؟ …»؛ بعد من دوباره باید از اول نور و صدا و تصویر و حرکت رو ریستارت کنم، برم بیرون از در، دوباره خودم رو چرب کنم بیام تو.
نمی‌پرسم. تو آروم بخواب.
نمی‌پرسم. سکانس دور شدن تو رو به آفتاب خیلی قشنگه. فقط باید سعی کنم توی سایه‌ت از پشت‌ت دنبالت بیام جلو که ضدنور ایده‌آل داشته باشیم، نه که سیاه بشه…
نمی‌پرسم. آفتاب منتظر توست. و من …
من…
من و صدای کلاغ‌هایی که بی‌پروا و وقیحانه دور قایق ریچارد می‌چرخند…

16:55 سه شنبه، 23 سپتامبر 14

I should have changed that stupid lock
I should have made you leave your key

قفل قدیمی، کلید قدیمی.
قفل جدید، کلید جدید.
قفل جدید، کلید قدیمی؟
قفل قدیمی، کلید جدید.
با دسترسی محدود.

11:46 چهار شنبه، 17 سپتامبر 14

می‌تونم ببینم
از همین حالا
که تو هم گرگ می‌شی…

خنده‌های موذی‌‍انه و «مگه ما به فا* نرفتیم؟!»های موجه‌‍ت.

من دلم تنگ نمی‌شه برای دندون‌هات.
و خنده‌هات — وقتی می‌دونم اون دندون‌ها پشت‌شون هست.

مراقب خودت باش ولی. این‌جا خطرناکه.

20:21 سه شنبه، 16 سپتامبر 14

وروتزو وروتزو وروتز،
تو خیلی زودتر از اون‌چه قرارمون بود فرار کردی. اما مطمئن باش یه روز من با آرامش خاطر بهت می‌رسم. حداکثر سی و هشت سال دیگه. بعد می‌شینم توی ایوون خونه، روی همون نیمکت چوبی، با ویوی گندم‌زارهای طلایی، و می‌نویسم. با باد گرم تابستون. از هوس باد گرم پاییز.

وروتزو وروتزو وروتزو،
یاد دادم می‌گیرم برای رسیدن به تو باید بی‌خوابی کشید. این‌جوری یاد تو می‌افتم. این‌جوری یاد خودم. این‌جوری یاد صبح‌بخیر همه‌ی تهران‌ها. همه‌ی صبح‌بخیر تهران‌ها. همه‌ی صبح‌های بخیر در تهران. و شالاپ شالاپ برف‌های میرداماد با کفش‌های مشکی پسرکی نوزده‌ساله.

وروتزو وروتزو وروتزو،
قدر لحظه‌ها رو می‌دونم. و بی‌خوابی کمک‌م می‌کنه که راحت‌تر باور نکنم. راحت‌تر باور نکنم کجا هستم. راحت‌تر باور نکنم روزهام چه‌جوری دارن می‌گذرن. راحت‌تر باور نکنم تا سی‌ساله‌گی باید تاوان اون شیش‌ماه علافی و دفاع نکردن اون تز لعنتی رو بدم! سی و چند ساله‌گی. بعد کم‌کم به‌آهستگی شروع کنم به محوتر شدن. از شبکه‌های غیراجتماعی نیز.
و برای تو بنویسم. برگردم به سال‌های دور شوفاژ و پنجره نیم‌باز و برف و دو پتو و تخته‌های واضح تخت‌م که حس می‌کردم‌شون — به‌سان خوابیدن روی قفسه‌ی سینه‌ی اسکلت پیرمردی که … پیرمردی که در جوانی پهلوان خوبی بوده؛ منتهی کم‌کم اقتضای زمونه اوضاع‌ش رو به کار دفتری کشونده.

وروتزو،
آهای وروتزو،
مگه من چند نگاه آرامش‌بخش می‌خواستم ازت؟
مگه من چند باور می‌خواستم؟
که این‌جور من رو آغشته‌ی ناباوری و گم‌کردن می‌کنی؟ که من رو محتاج جی‌پی‌اس می‌کنی هر روز و هر شب.

وروتزو،
آهای وروتزو،
می‌شنوی؟
قول می‌دی یه‌بار هم که شده تو بری سرکار و من منتظرت باشم؟ و… و … و …… و مطمئن باشم برمی‌گردی. و مطمئن باشم وقتی برگردی هم مال منی. وقتی برگردی هم شب توی من می‌خوابی. وقتی برگردی هم لازم نیست برات نصیحت و روضه بخونم که هر تولّدی درد داره… خب عوضی جان، نمیر که نخوای هر چند روز یک‌بار متولد شی که هم من دردم بگیره، هم تو تا دو سال تنها روش ارتباطی‌ت گریه باشه. باشه وروتزو؟

بیا بریم بخوابیم.
فرش خواب همین امشب پرواز می‌کنه. به‌اندازه‌ی چمدان نه، به‌اندازه‌ی جیب‌هات فقط خاطره با خودت بیار. شاید بقیه رو دوباره ساختیم.
ما احتیاج داریم به ساختن دوباره خاطره‌ها؛ مگه نه؟ که بتونیم باز بنویسیم. وگرنه اون‌قدر همین میرداماد و برف‌ش رو زیر و رو کردیم که دیگه آبش هم تبخیر شد و آسفالتش ترک خورد.

وروتزو،
صبح به‌زور اخبار بی‌بی‌سی فارسی و رادیوفردا و یواس‌ای‌تو‌دی نذار چشامون رو باز کنیم. بذار من هم کش بیام. بذار تو پاشی پرده رو بکشی. بذار تو پاشی با گوشی من (رمزش رو بلدی که!) از ایمیل شرکت به تیم ایمیل بزنی که «های. ببخشید. تنبلم. نمی‌یام. تنکس. –آ.» و خنده‌های پلید بکنیم با هم! بذار بعد خودت هروقت خواستی پاشی صبحونه درست کنی. بذار بعد نخوای من رو به ایندور و اینتروورت بودن متهم کنی. بذار همه‌ی این‌مدت هم پرده‌ها بسته باشه. اون‌قدر بسته که برف بیاد. غلط کرده‌ن گفته‌ن تو سان‌فرانسیسکو برف نمی‌یاد. خاک‌برسرا!

وروتزو،
دوست داشتی اسم تو آیدین بود، اسم من وروتزو؟ خدا خیرشون بده اون‌قدر متهمم کرده‌ن که اگه من بخوام «آیدین» صدات کنم، کلی تصویر منفی و موذی و آب‌زیرکاه و گناه‌کار و ناخالص می‌یاد جلو چشمم. غیر از اینه؟
تو منو هرچی دلت می‌خواد صدام کن، ولی، اصن. من غذا که سفارش می‌دم اخیراً می‌گم «دین». دی، ای، عی، اِن. راحت‌تره براشون. اما خب اینم «د» داره. منو یاد «آیدین» می‌ندازه. موذی و ناخالص. با همه تهمت‌های درون‌ریز و بلوغ چرک‌آلود. با همه ناموفقیت‌های ناشی از آخرین ناخن‌کشیدن‌های بقا برای خودم‌بودن. خداییش اگه نذارم بچه‌م المپیادی بشه، حتماً می‌ذارم به‌جای فیزیک ۲ بره عکاسی کنه. باشه؟ بچه‌مون؟ بچه من و تو زن آینده‌م که هرگز نمی‌یاد! هاهاها!

وروت،
بهت گفته بودم نمی‌دونم دقیقاً علامت مرد شدنه یا سنگ شدن، که می‌شه ساعت ۴ صبح خوابید و از ۸ صبح تا ۶ عصر سرپا موند و پرفورمنت هم کار کرد، آیا؟ این‌وسط مخم گاهی لایی می‌کشه. دلم شیطنت می‌خواد! مامان نیست که دعوام کنه؛ :‌ )))! الئو هم نیست که اگه صندلی رو از زیرش کشیدم تو روم وای‌سه و فحشم بده. ناتاشا، … اه، ول کن. چی کار به کار بقیه داریم. خودتو عشقه! خودت که وقتی هستی می‌شه از همون ساعت ۸ که هوا تاریک می‌شه تا ساعت حداقل ۱ کلی شیطونی کنیم! یه‌طوری که خودمون هم باورمون نشه چهارشنبه‌ست. خودمون هم باورمون نشه می‌شه وسط هفته هم از زندگی لذت برد! و زندگی پکیج‌های پنج‌روزه‌ی سگ-دو نیست که لاش گاهی دو سه روز دررو می‌ذارن.
نه، وروت؟
بد می‌گم بگو بد می‌گی. بگو«!». با توام. وروت. تو روم بگو. نشو مثل همه‌شون که تو روم فقط قاه قاه می‌خندن و پشت‌سرم فلان فلان… باشه، وروت؟ بد می‌گم بگو. ممکنه روضه زیاد بخونم و سفسطه کنم. اما خداوکیلی اگه بگی بهم تو روم، یقین داشته باش کانسیدر می‌کنم.

وروتزو،
از ۷۵۰ تا فرند فیس‌بوک وقتی تونستم برسم به زیر ۱۰ تا دوست ایمیلی و خانواده و حداکثر ۵ نفر، یعنی با همین ضریب و شتاب و اینرسی اگه برم می‌تونم تو اون خونه‌هه تنها زندگی کنم. مریض بشم که خب فوقش راحت می‌شم یه‌ضرب. نصفه‌شب هم با کابوس از خواب بپرم، مثل همین‌جا می‌شه. تازه لازمم نیست از استرس این‌که وای چه‌جوری ساعت ۸:۱۷ صبح می‌خوام بیدار شم، از همون ساعت ۴ که پریده‌م تا پنج و نیم خواب‌م نبره.
ایرلند گفتی؟

وروتزو،
برای استقلال اسکاتلند اگه ما تبلیغ کنیم، خیر‌ش به ایرلند هم می‌رسه؟ ایرلند دامنه‌های آلپ نداره، نه؟ ریس‌یست‌های آلمانی چی؟ یا از این بنده‌خداهای آسیای شرقی؟ نه؟

وروتزو،
خسته نشو دیگه. من که زیاد حرف نزدم هنوز. من فقط خواستم فکر نکنی من همه‌ش تو تختم. خواستم حواس‌ت رو پرت کنم، شاید حواس خودم هم پرت بشه. خواستم اون‌قدر بگم، بلکه دل تو هم وا بشه. خواستم اون‌قدر بگم که فکر نکنی بی‌خوابی دوباره بهم فشار آورده و دارم بیش‌تر روانی می‌شم.
خواستم پس‌فردا نگن «… و علائم افسردگی در او مشاهده می‌شد.» و از این ضایع‌بازی‌ها که تهش به نارسیسیسم تمبون عمه‌شون وصل‌ه.
خواستم گرم شیم. ماهیچه. هوا. جوّ… حتی شونه و کتف‌هامون که تا صبح بیرون پتو می‌مونه و هی بیدارمون می‌کنه.
اون‌قدر بگم که تو بالاخره بخندی. که بالاخره بپذیری اگه متهم هم هستم، امیدی هست که ابد نخورم.
که بالاخره لب‌خندت رو ببینم. و چشات رو ببندی.

که وقتی رفتیم جلوی آینه برای مالیدن کرم دور چشم شب، نخوای دوباره احساس غریبه‌گی کنی باهام. احساس غریبه‌گی کنیم باهم. احساس غریبه‌گی کنم باهم.

این خونه فقط یه کلید داره، وروتزو.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.