23:55 چهار شنبه، 31 اکتبر 18

من،
بر خواب‌هایم مسلط می‌شوم.
مسلط‌تر از همیشه…
تمرکز می‌کنم روی درک کامل هوشیاری و حضور، وقتی توی آلفا بین سه دنیای موازی در رفت و برگشت هستم؛ و فقط توی یکی‌شان تو با لب‌خند، تو با موهای لخت و نگاه همیشه مهربان‌ت، منتظرم هستی…

من،
تئوری‌های توی سرم و زخم‌های باز دست‌هایم را به خواب می‌برم.
حتی در خواب هم، به‌نظرم پَشِن، واقعاً بین کارفرماها و عُشّاق، بین هر دو گروه، کاملاً آندِررِیتِد است.
و دپریشیئیشنِ ناشی از زخم‌های روزمره در محیط‌های شور، یقیناً به دپرِشِن سوق پیدا می‌کند؛ چه نِگَتیو باشی، چه نباشی…

اکتبر،
خودش را دارد به ماه‌ای پر از نوشتن بدل می‌کند…
ماه‌ای که آخرین تیزی‌های من هم دارند
می‌افتند و لبه‌هایشان کاملاً صاف می‌شود.

اکتبر،
شاید حتی باران هم ببارد.

خنده‌های دلقک،
خنده‌های دلقک،
دلقک،
خنده‌های‌ش،
توی گوشم و سرم که هِی انعکاس پیدا می‌کند،
بلندتر و بلندتر می‌شود؛ و جیغ‌تر، و اثرگذارتر…

دلقک خودش تراماست.
یک‌جور هالووین جیغ‌دار از مترسک‌ای که مسخ شد. مترسک‌ای که یک شب چنان توی نقشش فرو رفت که نسل کلاغ کلاً منقرض شد و کشاورزانی که سرشان تا دسته توی گندم‌های خودشان بود مجبور شدند به‌جرم تفاوت فرهنگی، از کار بی‌کارش کنند.

خواب می‌بینم دوباره ئی‌تی‌وار من را روی سبد جلوی دوچرخه‌ات گذاشته‌ای تا قایم‌م بکنی و ببری. می‌دانم خواب‌ست، ولی بوی شیرینِ قسمت‌های چسب‌ناکِ گذشته بدجور گاهی وسوسه‌انگیز است. می‌دانم روی گذشته‌ام، مخصوصاً خیلی دورها، باید عوارض بدهم. می‌دانم هر بار لمس کردن این چیزها برای جسم و روحم عوارض دارد. عوارضی که نه از یاد می‌روند به این زودی، نه زخم‌شان پاک می‌شود به زودی. حداکثر باید از یادشان ببرم در مرور زمان.
از یاد که می‌روم

□ □ □


از یاد که می‌روم
یادم می‌افتد که ترس‌های آدم‌ها، گاهی، تعریف‌کننده‌ترین فاکتورِ ذات‌ و حقیقت‌شان است.

یادم می‌افتد که سایز ترس‌های آدم‌ها، ربطی به سایز خودشان ندارد — آدم‌های بزرگ گاهی ترس‌های کوچک دارند. آدم‌های کوچک گاهی ترس‌های بزرگ دارند. و ترس‌های من از تمام سیاه‌چاله‌هایی که ازشان پریده‌ام اما ربایش و جاذبه‌شان هنوز پاهای من را نرم‌نرم پس می‌کشند، این روزها متورّم شده‌اند، لامصب‌ها.

تقصیر خودم بود شاید. باید همان شب‌ش آن‌قدر در دریاچه غرق می‌کردم تمام مغزم را، که یخ بزند و فراموش کند سنگینیِ همه‌ی آخرین نگاه‌ها و آخرین لب/پوز-خندها را. اما بی‌حوصله بودم و فقط به فرار کردن فکر می‌کردم.
ترس‌ها، مثل زامبی‌اند — کُند حرکت می‌کنند، اما خودشان را می‌رسانند. و فرار، فقط زمان می‌خرد و هیجان‌ش را کش می‌دهد. همین.

همیشه بدترین ترس‌ها، ته‌شان آرزوی موفقیت هست! اما امان از ناامنی‌های بی‌مأمن که نأمانوس می‌مانند و منحوس می‌شوند. طلسم‌شان می‌ماند و هر چند وقت یک‌بار، بی‌وقت، خِفت می‌کند باز یخه را آخر شب. و من می‌مانم و باز سکوت ساعت‌های سرد و صامت تا صبح، با صداهایی که در سرم نه تسلیم می‌شوند، نه تسلیم می‌کنند. من و ترس‌ها و صداها، تا صبح توی حباب مثل سه سیّال می‌لولیم و می‌غلطیم. کاش حداقل آن‌ها لذت ببرند، شرعاً!

من، گاهی، سرما را از لمس سلول‌های صورتم می‌گیرم. تو که می‌خوابی من و تمام فاصله‌ها و نیم‌فاصله‌ها تا صبح سرک می‌کشیم به همه‌ی سرفه‌های سرد سال‌های سکوت و سربه‌زیری. صدا، سایه، آسمان سنگین و صاف زمستان. سرمای واپس‌زده‌ی همه‌ی سال‌هایی که نیویورک تنها بود و می‌ترسید.

به نتیجه می‌رسم که آدم‌ها با ترس‌هایشان می‌خوابند. و در تمام طول روز حسابی حال‌شان گرفته می‌شود اگر احساس خطر کنند که کسی می‌خواهد عروسک‌شان را بدزدد.
آدم‌ها به عروسک‌های‌شان نیاز دارند تا در طول روز انگیزه برای جمع کردن هیزم و آذوقه داشته باشند تا از تمام سردی‌های شب بگذرند. ناخودآگاه آدم‌ها عروسک‌های‌شان را آن‌قدر خودخواهانه گاهی دوست دارد که حتی به خودآگاه آدم‌ها هم نمی‌گوید. این می‌شود که فروید و امثالهم باید ساعت‌ها بیل بزنند تا برسند به مخفیگاه همه‌ی عروسک‌ها. اینجا دقیقاً همان جایِ عمیقی است که تنها خیلی بنیادی‌ترین صداها و واکنش‌ها تردّد می‌کند — جیغ، نفرت، هراس، و فرار.

شاید
بزرگ‌ترین اشتباه من این بود که فکر کردم آدم‌هایی که عروسک‌هایشان خیلی واضح از توی سوراخ چشمان‌شان پیداست، حتماً اُپن هستند که به‌اشتراک بگذارند تا با هم بازی کنیم.
اما سخت در اشتباه بودم.

آدم‌ها گاهی تله‌های دردناکی هستند خودشان، بدون آن‌که بفهمند. (و حداکثر بوی جنازه‌های گیر افتاده توی تله به‌شان یادآوری می‌کند که چه‌قدر تله‌ناک بوده‌اند.)

ترارزوی دو کفه‌ایِ مابینِ ترس‌ها و اسباب‌بازی‌ها به کنار،
من در تمدّدهایم بدجور غرق بارانی آبی مشهور می‌شوم.
باور کن، باور کن، باور کن،
خیلی خیلی سخت است گاهی به این‌ها بفهمانی که همه‌ی تلاش‌هایشان در اصل برای همان صدای باران دمِ صبح‌ست.
برای همان صدای خروس و نیمرو و بوی باران روی خاکِ اصیل و بی‌منّت؛ که لازم نیست با هر خبری از اخبار نگرانش باشی.
بوی همان باران‌های قدیمی.
بوی همان…
همین همانِ همیشگی…
همین.

23:59 یکشنبه، 7 اکتبر 18

بدو بدو با کفش‌های تاریک‌م خودم را به ایستگاه قطار می‌رسانم. ساعت ۸ شروع آخرین سانس است، و ساعت ۹ شب درب سالن بسته می‌شود دیگر. و من هنوز رابطه‌ی مبتنی بر اینفلوئنس با قلچماق‌های دم در برقرار نکرده‌ام. (یک امتیاز منفی برای پرفرمنس من.) و من باید برسم.

یکی یک‌جایی در یک مذهب‌ای شاید یک‌بار گفته که هفته‌هایی که برکت نداشته باشند، در آن‌دنیا نفرین‌شان یخه‌ی آدم را می‌گیرد. و تمام اعضا و جوارح بدن هم گواهی می‌دهند که آن هفته یک عالمه کالری سوزانده و سلول پوسانده‌اند، که ته‌ش هیچ…
و یک‌شنبه‌ها آخرین روز هفته‌است، برای من‌ای که ادعا می‌کنم از بلو-ماندِی‌ها نه رنجی می‌برم و نه هراسی دارم؛ و بعضاً دیده‌ام که خیلی خوب بلدم مثل سگ به‌خودم دروغ بگویم.

تمام طول مسیر حواسم هست که کدام در به پله‌های خروجی ایستگاه نزدیک‌تر است. و سعی می‌کنم با کسی سرِ اسمال‌تاک را باز نکنم که موقع رسیدن بخواهم خداحافظی دوستانه و اینفلوئنشیال‌ای برگزار کنم. نهایتاً درِ ایستگاه سن‌فرنسیسکو درِ قطار که ساعت ۸:۴۵ باز می‌شود سریع می‌پرم پایین.

دوباره می‌دوم. یادم می‌آید بدنِ انسان برای دویدن‌های بعد از ۳۰ سالگی از نظر فیزیکی اپتیمایز نشده — نه طبق تکامل، نه طبق آفرینش. برای همین هم هست که فوتبالیست‌های بالای ۳۰ سال به تیم ملی دعوت نمی‌شوند… اما یادم می‌آید دروازه‌بان فلان تیم ۴۰ سالش بود… من مثل سگ به‌خودم… باز…

نفس‌م بند می‌آید و هم‌چنان می‌دوم. ریتم تنفس ورودی از بینی و برون‌دهی از دهان را منظم اجرا می‌کنم تا حداقل دیافراگم‌م و معده‌ام درد نگیرند. امان از ضربان قلب الکی بالای ۲۰۰… می‌دوم و از تلاش‌م لذت می‌برم. مهم نیست من به نابرابری‌های شرایط محیطی دچارم — من خودم به‌وفور روضه‌ی این‌که مسابقاتِ موتورسواری در کلاس‌های مختلف بر اساسِ حجم موتور به سی‌سی برگزار می‌شوند را بارها برای اطرافیان و شاگردانم خوانده‌ام. اما این‌بار موتور ۳۰۰ سی‌سیِ قلب من واقعاً برای رسیدن به درب سالن قبل از ساعت ۹ دارد از جان و دل مایه مایه می‌گذارد.

۸:۵۷ دقیقه چراغ سالن را از دور می‌بینم. روضه‌های “لست مایل” و چگونه ممارست کلید رستگاری‌ست، و ایت‌ز نات دان، آنتیل ایت‌ز دان، را توی سرم زمزمه می‌کنم. گاهی آهنگ‌ها و منولوگ‌های قدیمی، اگر در زمان مناسب و مکان مناسب استفاده نشوند، تهوّع‌آورند. حالا یا منشا اصلی‌ش مغزم است یا قلب‌م یا معده‌ام، نمی‌دانم، اما می‌خواهم بالا بیاورم. این یکی از درجات طبقه‌بندی‌نشده و کانتروورشیالِ مازوخیسم است — وقتی نه منشا و نه واسطه‌ی لذت از پیش تعریف‌شده‌اند، و نه اختیار و اراده در بطنِ خودآزاری جریان دارد. اما هر چه باشد، هم لذت هست هم آزار. و جز من کسی به سمت تابلوی نئون قرمز سالن نمی‌دود.

راست‌ش، توپِ سگ دروغگوی درونم را اگر به دوردست‌ها پرت کنم تا دقایقی دور بشود، نزدیک‌ترین تخمین‌م این است که آزارش تمام ساعت‌های بقیه‌ی ۶.۷۵ روز هفته بوده که از خودم دزدیده‌ام، و خودخواه نبوده‌ام به‌قدر لازم؛ و لذت‌ش صرفاً در کُنه و بطنِ نفس رقابت‌ست، ولو یک‌نفره… وگرنه ریچارد که سال‌هاست خودکشی کرده، و سایرین هم احتمالاً یا آن‌قدر خودشان را گم کرده‌اند که یک‌شنبه نمی‌دانند چیست، یا آن‌قدر خودشان را پیدا کرده‌اند که با انگیزه و پازیتیویتیِ کاملاً اسکجول‌شده زود باید بخوابند تا دوشنبه ۶ صبح برای صبح‌ای پروداکتیو به همراه یوگا و صبحانه و پادکست‌های انگیزشی آماده باشند.

“ثانیه” گاهی آندِررِیتِد است. ساعت من ۹:۰۰ را نشان می‌دهد، ولی ساعت قلچماق‌ها را نمی‌دانم. هیچ‌کدام‌مان هم نه علاقه و نه استعداد لازم برای آی-کانتکت را نداریم. من گاهی محافظه‌کاری‌ام مردم‌گریزتر از آن‌چه هستم می‌کُنَدَم‌ام، و قلچماق‌ها هم ترجیح می‌دهند شب را با کمینه‌ی احتمال درگیری فیزیکی و چانه‌زدن پیش سوپروایزرِ تازه‌به‌دوران‌رسیده و میدل‌منیجرشان برای یک‌دست پیرهن سفید نو، سپری کنند.

از پشت شیشه نگاه می‌کنم. کس خاصی نیست. یعنی کسانی که هستند را نمی‌شناسم. خب، راستش، من خیلی وقت‌ست با این جدیدی‌ها نشست و برخواست نمی‌کنم. حتی سلام هم نمی‌کنم گاهی. مطمئن‌ام بعد از این همه وقت قطعاً آن‌ها هم کلی استریوتایپ و کلیشه از نوک کفش من تا خط‌ریش من ساخته‌اند توی ذهن‌شان؛ آن‌قدر که گاهی از پشت چشم‌شان می‌زند بیرون وقتی ناخواسته توی راهرو رودررو چشم‌تو‌چشم می‌شویم. اما، علی‌الحساب، به دَرَک – من نه انگیزه‌ی پرزنت و دفاع کردن از “ما قدیمیا” را دارم، نه علاقه و دل و دماغِ دو ساعت گوش کردن به همه‌ی مزخرفاتِ کول‌بودنِشان را که تهش می‌فهمم واقعاً هیچ پُخ جدید‌ای نیستند. (و این، دقیقاً همین، مدل از پیری چیزی است که من وقتی کول بودم خودم، ترجیح می‌دادم به‌خاطرش از پیر‌پاتال‌های هاف‌هافو دوری کنم.) و من، هیپوکرات‌ام که بالا می‌آید باز، سگِ دروغ‌گوی درونم را به‌خاطر بی‌کفایتی در انجام مسئولیت‌هایش اخراج می‌کنم.

خیلی هم هوس نوشیدنی نکرده بودم راستش. من نه اهل نوشیدنم آن‌قدر که باید باشم، نه خیلی رفیق خاصی دارم که راحت مست کنم پیش‌ش و با هم بخندیم و فردا صبح یادمان نیاید چه‌جوری رسیدیم خانه. از بُعد مسابقه یک‌نفره هم، خب گاهی پیش می‌آید که مسئول محترم خط پایان آن‌قدر فکرش درگیرِ برنامه‌ریزی برای سکس شب‌ش است که حضورذهن ندارد برای تک‌تک کسانی که از خط پایلن می‌گذرند پرچم تکان بدهد. من هم که اولین بارم نیست دوم شده باشم، که بخواهم موقع عبور از خط پایلن الزاماً چشم‌هایم را باز نگه‌دارم و همه‌ش را ببینم. همه‌شان عین هم‌ند؛ مهم این‌ست که هیچ باری وسط راه برنگردم.

برای قطار برگشت عجله خاصی ندارم. همین عجله نداشتن، جنس و تکست‌چر و ظرافتِ ملایمت‌های زمان را، و نوع نگاه و لب‌خند ساعت‌مچی‌ام را، عوض می‌کند. من وقتی دیرم نیست، زندگی را بیش‌تر دوست دارم. سگِ درغگوی درونم هم از رها بودن قلاده‌اش و کِیفِ بی‌دغدغه شاشیدن به هر میله درختِ رندومِ توی خیابان، شعَف و ریوارد خودش را دریافت می‌کند. پاهایم هم، با خیال راحت، فارغ از تاریکی یا روشنی‌شان، گم می‌شوند.

قطار برگشت ساعت ۱۰:۳۰ را می‌گیرم. شو هنوز تمام نشده که ارازل بریزند توی قطار و بدمستی کنند با خنده‌های عقده‌دار‌شان و خاطراتِ بی‌مصرف و سرشار از کم‌عمقی و رطوبت موضعی‌شان. واقعاً بیچاره راننده‌ی قطار ساعت ۱۱ و ۱۱:۳۰.

من ساعت حدود ۱۱:۱۵ دارم کفش‌هایم را در می‌آورم. موفقیت‌آمیز بود از نظر خودم. این‌که اعضا و جوارح چه بگویند هم به‌دَرَک. دَرَک هم چه دَرک بکند و حمایت کند، چه دَرک نکند و شکایت کند، من کار خاصی از دستم برنمی‌آید — این روزها گردتر از آن هستم در سرازیری که بخواهم دنبال تک‌تک پوست‌تخمه‌ها بدوم این‌ور و آن‌ور. فوق‌ش برگ جریمه می‌آید دمِ درِ خانه و من یک یادگاری بیش‌تر از امشب به صندوق خاطرات‌م خواهم افزود.

دعا می‌کنم یا خوابم ببرد و ریچارد باز خیلی سفید و زلال، با همان سبیل‌های بانمک همیشگی‌اش، برایم شعر بخواند؛ یا اگر بی‌دار ماندم کسی یا چیزی یادم نیاندازد که یکی از اهداف این ماه‌م ریشه‌یابی این مهم است که چرا دوشنبه‌ها گاهی بی‌جهت و بی‌رمق از خودشان ترس‌ناک‌تر می‌شوند. با ریچارد یا بی‌ریچارد من یک ملافه‌ی خیلی سفید احتیاج دارم فقط.

سفیدتر از همه‌ی گناه‌های کرده و نکرده‌ام.

02:07 جمعه، 5 اکتبر 18

می‌بینی، گاهی ننوشتن‌م از نوشتن‌م مضرتر است.
جمع می‌شود یک عالمه توی سرم و هی مثل کرم‌های تهِ کنسرو، سرم را که افقی می‌گذارم، شروع می‌کنند تا صبح با نرون‌های مغزم اُرجی راه می‌اندازند. یا گاهی از کنار سوراخ گوشم تا صبح روی بالش می‌ریزند و تمام تشک و بعد کنار تخت پر از واژه می‌شود. واژه‌های خیس و کمی لزج. آن‌قدر لزج که وقتی بدون دمپایی نصفه‌شب پایت را زمین بگذاری چندش‌ات می‌شود. و من اگر بیدار بشوم، از فرط رسوایی در حد شب‌ادراریِ واژگانی، مجبورم به اتاق بغلی یا هال پناه ببرم تا صبح.

همین می‌شود که صبح‌ها یا باید نیم‌ساعت صرف بشور و بساب بکنم، یا با اتوبوس ساعت ۹:۱۰ صبح خط ۵۷ بروم ولی جواب همه‌ی قضاوت‌های ظاهریِ مردمِ شجاعِ اطراف‌م را تا شب بدهم.

راستش،
شاید اصلاً استعدادها گاهی دروغِ عامه‌پسند‌ای بیش نیستند…
شاید اصلاً ماموریت من در این دنیا نوشتن نیست؛ شاید صرفاً یکی پانزده سال پیش خندیده به من، و من آن پنج درصد آوتیزِم‌ام عود کرده و پوزخند را از لب‌خند تمیز نداده‌ام.
بقیه‌اش هم که سرازیری. اسنوبال اِفِکت. یا به‌قول خودم سیستم‌های بسته‌ی خودتاییدگر…

یادت هست آخرین باری که من را در سرازیری مشغول دویدن دنبال گوله‌برف دیدی و سرت را در راستا و به‌اندازه‌ی شیب سرازیری کج کردی تا من نفهمم دارم گولِ خودم و گوله‌برفی‌ام را می‌خورم؟… الآن می‌فهمم معنیِ خنده‌های‌ت را. خنده‌هایی که کاملاً مشابه پرامیس‌‌های اِی‌سینکرونوسِ جاواسکریپت ادایِ یک سیستم مالتی‌تِرِد در بُعد زمان را درمی‌آوردند، درحالی‌که عملاً مالتی‌تِرِد در بُعدِ چهره‌ای که عرصه می‌کردی، بوده‌اند. تمام این سال‌ها.

آخرش بین تمام ایمپاسترهای من و گلچینِ تمام خنده‌های هفت‌لایه‌ی تو یکی‌شان به مرحله‌س بعدی راه پیدا می‌کند. مرحله‌ی بعدی یا من وسط باهاماس با یک ماشین‌تایپ و یک کیفِ رو دوشیِ پر از کاغذ سفید آ-۴ دارم کاپوچینوی دی‌کَف می‌خورم؛ یا تو توی منهتن باز دنبال تایید تئوری کورلِِیشِن مستقیم بین قیمت و کیفیت داری موهیتو با تیمیسو سفارش می‌دهی.

من منفی نیستم،
صرفاً گاهی شجاعت و گستاخیِ امثالِ فروید را به نایس‌بودنِ زائیده از کُرپُرِتکالچرِ کپتالیسم‌مالانه ترجیح می‌دهم.
گاهی از بس قورت می‌دهم، گلویم بافراُوِرفلو می‌کند و مجبور می‌شوم بین خفگی لحظه‌ای، یا نانجیب دیده شدن، یکی را انتخاب کنم.

من منفی نیستم،
و از قضا برای ماسک‌هایی که ساعت ۷:۳۵ عصر می‌زنم هم کلّی هر شب زیرپوستی هزینه می‌کنم. جای چسب‌ش لای ریش‌هایم هر شب می‌ماند قبل از خواب. و با برس حسابی باید بسابم تا برود.
همین است که شب‌هایی که سعی می‌کنی ماسک‌م را ورداری و بگذاری راحت پفیوزها را پفیوز، و قرمساق‌ها را قرمساق صدا بزنم، تهش هوا سرد می‌شود…

سرد می‌شود و بادِ شدیدی که توی تختِ کویین‌سایز بین من و تو می‌وزد باعث می‌شود هیچ‌کدام از پرنده‌های دست‌ساز و کاغذی‌مان که به هم پرتاب می‌کنیم به مقصد نرسند. صرفاً یک آتش‌بس دیگر تا صبح‌ها که اسپلینتِ مچ پای چپم را بعد از بی‌دار شدن در بیاورم و کنارِ تخت بگذارم و به‌جای‌ش ماسک و زرهِ شجاعتِ روز پنج‌شنبه را باز تن کنم.

اگر گذاشته بودم سالی این بار هم فال قهوه‌ام را بگیرد، یقیناً باز مملو از انّ مع العسر یسرا بود که می‌توانستم به‌عنوان روکش ضد گرد و خاک رطوبت روی شخصیتِ منفی‌انگاشتیده‌شده‌ام بکشم، در طول ساعات اداری. بعد وقتی وجدان‌م ساعت ۶ اجازه‌ی خروج می‌دهد سرم را بالا نگه‌دارم و دنبال بهانه‌های مثبت برای خر کردن‌های مصلحت‌آمیزِ خودم و بالادستی‌های عزیز در سلف‌ریویو‌های هفتگی بگردم.

این وسط اما،
خداوکیلی،
همین کوپنی‌شدنِ شجاعتِ بیانِ حقایق باعث شده که ریزشادی‌هایِ روزمره را بیش‌تر با انگشت‌هایم محکم بگیرم و به پوست‌م بمالم. همین سفرهای کوتاه‌مدتی که هر روز صبح حوالی ساعت ۹:۵۵ دقیقه به وال‌استریت می‌کنم، ببین با وجودِ خرجِ مخاطره‌انگیزش چه‌طور گاهی اینوستمنتِ آدرنالینِ لانگ‌ترم را به دیویدنتِ دوپامین در روزهای کاری بدل می‌کند…
همین تک‌جسارت‌های کوچکی که این روزها گاهی می‌کنم، و عادت‌های‌م را بعد از ماه‌ها و ماهیانه‌ها پاره می‌کنم، ببین چه‌قدر خودآفرینیِ یُسراً دارد… یا همین فِید کردنِ روزمره‌ی موهای سفیدِ دوطرفِ سرم با ماشینِ کلیپرِ ۶ و ۳ و ۱.۵ میلی‌متری روزانه… یا همین پیش‌برد مستمر طرح‌های سازش‌کارانه‌ای که هر روز با پلنتار‌فاشیایتیس کفِ پایِ راستم برگزار می‌کنم…

من هر‌چه‌قدر هم سمّی به‌نظر برسم، باز شب‌هایی که وجدان‌م از ناحیه خارجی کبود شده، واژه‌های بین سلول‌هایش را نخ‌دندان می‌کشم و مرتب و تمیز که شد، آرام می‌خوابانم‌ش و در گوش‌ش می‌گویم که ریچارد و زیگموند و ایلان هم کم انگ نخوردند بدون این‌که گناه‌ای مرتکب شده باشند. و گاهی آن‌قدر صادق بوده‌اند با خودشان که نفسِ بیان‌کردن و مسئولیت‌پذیری‌شان را به سکوتِ پروفشنال‌مآبانه ترجیح داده‌اند و پای چوب‌ش هم ایستاده‌اند! همین.

پارتیزان بودن، جنگ نمی‌خواهد. پارتیزان بودن، امید صلح و ازخودگذشتگیِ عمیق می‌خواهد. و بس.

تو می‌خوابی و من،
مناسکِ روضه‌های شبانه‌ام برای لیلیِ پشتِ پنجره و ماهی‌های آرام و بی‌دغدغه‌ی کفِ دریاچه را به خوبی و خوشی به‌پایان می‌رسانم.
بعد به پازلِ یک‌نفره‌ای که یک شب در میان باید تن بدهم بهش، و ته‌ش بین بازنده‌شدن باعزّت و فرار از بیگاری، یا تمارضِ رضایت از بُردِ جعلی، یکی را انتخاب کنم، با چشم‌های بسته زل می‌زنم. کامیونیکِیت کردن در مسیرهای از پیش‌تعریف‌‌شده و یک‌طرفه، عزیزم، متاسفانه به‌شدت عبث است. و صرفاً پوشاندنِ زخم با کِرِم پودر غیراستریلِ همیشگی است و بس — برای یکی دو تا سلفیِ موفقیتِ لحظه‌ای جواب می‌دهد فقط.

تو می‌خوابی و من،
چهارمین زندگیِ روزانه‌ام را در شیفت اُورتایمِ شبانه ساعتی هشت الی ده دلار سپری می‌کنم. شیفتِ قبرستان همیشه صفای خاص خودش را دارد. شلوغی و وجاهتِ وقاهتِ فجاعت‌های یاغی‌های مترقی مدام مثل جباب‌های دیگ مذاب بالا نمی‌پرد. این وسط حداکثر صدای تک راننده‌های اوبرِ دو تا خیابانِ اصلی آن‌ورتر می‌آید و رادیوی شبانه‌ای که کمی موسیقی کلاسیک را به تبلیغاتِ ماشین‌های صفرکیلومترِ از‌دم‌قسط ترجیح می‌دهند، شکر خدا. استرسِ کاری‌اش هم به‌طرز عجیبی پایین است شیفتِ قبرستان، طوری که فانکشِنِ درآمد بر فشارِ روحیِ کار را به‌طرز اغواگرانه‌ای در صدر جدولِ آپتیمیزِیشِن قرار می‌دهد.

تو می‌خوابی و من،
ولی،
اما،
علی‌رغمِ،
برایِ،
باز
تهِ تمام درخت‌های تصمیم‌گیریِ مملو از شکوه و گله و گلایه، هم‌چنان و هنوز، دوست‌ت دارم.
و گاهی فکر می‌کنم، حقیقی‌بودن‌م، با مهرهای توی آبانی است که من را به زمستانِ خوب‌م، زمستانِ خوب‌مان، نزدیک‌تر می‌کند.

تو می‌خوابی و من،
تمام شب کنارت برف می‌بارم تا آرام آرام زیرِ همه‌ی نرمی‌ها و بی‌ریاهایی گه قلباً دوست داری، برایم مدفون بشی؛
تا صبح که با گودمورنینگ سان‌شاینِ پانداهای ملوس،
باز به‌دنیا بیایی، بخندی، و
گله‌ی گوله‌برف‌های بهمنی‌ام را در حین اسنوبال افکت‌شان، ذوب کنی
باط
با خنده‌ها
یت.

00:38 دوشنبه، 1 اکتبر 18

باورت می‌شود
گاهی
رویاهایم از آن‌چه فکر کنی سبُک‌ترند…

جایی میان نیویورک و سن‌فرنسیسکو،
جایی معلق در تابستان‌های غریب – که تمام می‌شوند هر بار –
کودک درون من چترنجات‌ش را باز کرده و پایین پریده.
از آن بهانه‌گیری‌هایی که ۹۰ درصد احتمال می‌ده دنبال‌ش بروم، اما از سر مشغله و پرایوریتیزیشن، نرسیدم؛
و رفت که رفت.
و هنوز نمی‌دانم چتر نجاتش در ۱۰ درصد پایانی، باز شده یا نشده،
و هفته‌ها، شاید هم ماه‌هاست که خانه‌تکانی نکرده‌ام که جای خالی‌اش پیدا بشود.

باورت می‌شود
گاهی
آن‌قدر به تقویم خیره می‌شوم که ۲۰۱۸ روی روح‌م حک می‌شود.
و به این فکر می‌کنم که
از ۲۰۱۸،
نه به‌عنوان سالی پروفور از امضاها و تاریخ‌ها
بلکه به‌عنوان سالی که نتوانستم کودک‌های گم‌شده‌ام را ذیلِ بند معافیت‌های مالیاتیِ ناشی از لاس، دپریشیشن، و دپرشن جا بزنم
یاد خواهم کرد…

باورت می‌شود
این روزها
منتظرم شب‌ها باد لای موهایت بپیچد باز
تا توی خنده‌هایت گم بشوم؛
حتی اگر گاهی برایت جانشدنی‌تر از همه‌ی لطافت‌ها و بخشندگی‌هایت باشم…

پشت خنده‌هایم که جا می‌شوی،
قبل از عبور،
می‌فهمم…
چراغِ سبزِ چشم‌هایم را، به پاس زمان‌بندی منظّم‌شان نگذار. گاهی پلک‌هایم هستند که فرمان نمی‌دهند و تا صبح سبز باقی می‌مانند
– بی‌چاره شب‌روهایی که از سمت مخالف تقاطع می‌آیند و با ترس مجبورند قرمز رد کنند. شب‌روهایی که در طول روز توی همهمه و ترافیک فراموش می‌شوند. می‌دانی که. –

صدای پای‌ت
تهوع را از لحظه‌های من می‌گیرد
هنوز…
قطعاً مملو از تلاش برای خودامیدواری‌ام که قبولانده‌ام به‌خودم که
حتی به شرط نقض قوانین فیزیک
همیشه پاهایت (و پلک‌هایت) رو به فقط حرکت می‌کنند.
(حتی وقتی می‌خوابم،
مخصوصاً وقتی دیر می‌خوابم،
حتی مخصوصاً وقتی نصفه‌شب بی‌دارم می‌کنی تا رو به ماهِ پشت دیوار بخوابم، نترسم، و نفس‌کشیدن‌م را به تاریکی‌های ممتد گره نزنم.)

تو می‌خوابی و من،
صفحاتِ تاریکِ این کتابِ فراموش‌شده را
با ماهیچه‌های پشتیِ زیرِ جمجمه‌ام ورق می‌زنم، غرغره می‌کنم، غرق می‌شوم، و صبح با اولین پرتوِ طلوع، خیلی شیک به ساحل برمی‌گردم.

تو می‌خوابی و من،
با ماه و دریاچه در سکوت پوکر بازی می‌کنیم و به نوبت
کِرِم دورچشم‌مان را به هم قرض می‌دهیم
تا یا هیچ‌کدام‌مان پیر نشود
یا همه‌مان با هم.
هر شب.

در خواب
وقتی می‌فهمم خواب‌ست،
درلحظه شروع می‌کنم به تعبیر کردنش، همانجا.
تعبیر که نه ولی،
ریشه‌یابی‌های شخصیتی/کودکی بیش‌تر — این‌که چه‌شد و کجا شد که خواسته‌ها و آرزوها به نرسیدن‌ها و عقده‌ها بدل شد، در نوع خودشان؛ این‌که چه‌شد که ساحل امن فراموش شد، و بروز خشم‌ها را سلف‌رایشِس بودن شروع کرد به توجیه‌کردن؛ این‌که چه‌شد که ما بازی‌های شاد، محدود، و دوستانه‌ی کودکی‌مان را فروختیم به این شطرنج‌های سیاسی روزمره در زیر سایه‌ی نردبانِ کُرپُرِت‌های کپیتالیستی…

ایمپاستر در ذات‌م رخنه کرده که،
شانس را بهانه می‌کنم تا تاکید کنم که در من فقط قدری هیجان هنوز باقی‌ست و بس. استعداد و توانمندی سرابِ ساخته‌شده توسط داننینگ و کروگر هستند از دور، فقط. و من خودم هم از این‌که شانس‌هایم زودتر از موعد مقرّر ته بکشد می‌ترسم، حقیقتاً.

تو اما، وقتی ژست ناخواسته‌ی مشاور دانا را به‌خودت می‌گیری جلوی این کتریِ در شرفِ جوشیدن، کودک درون من هست که سراسیمه در راهروی درونم می‌دود و جیغ می‌کشد. و وقتی به تو لو می‌دهم‌ش، و تو لب‌خندتر می‌زنی، می‌رود پشت کمد لباس‌هایش قایم می‌شود و گریه می‌کند.
طفلک دوست دارد در جمع‌های حداکثر دو نفره دوم بشود فقط، نه در ارگانیزیشن‌های ۹۸۸ نفره. گرچه دارم تعلیم‌ش می‌دهم برای پذیرش جنبه‌ی باخت، اما متاسفانه سرعت سقوط مقبولیتش بیشتر از سرعت فراگیری و گسترش جنبه‌ی باخت‌ش هست. همین می‌شود که از داخل کاملاً فرو می‌پاشد.
کودک درونِ من، استخوان‌هایش گلچینی از آتل‌هایی است که در تمام این سال‌ها زیر پوست‌ش جذب شده بعد از هر زلزله‌ی درونی و بیرونی؛ منتها باز شدت رشد ریشترهای زلزله‌های خارجی، گاهی، سریع‌تر از سرعت رشد استحکام استخوان‌هایش ممکن‌ست باشد.
این وسط رسالت من فقط نرم‌نگه‌داشتن اوضاع‌ست،
و بس.
و گاهی لب‌خندهای تو بدجور نوک‌شان تیزِ تیز است…

تمام رخنه‌ها،
دقیقاً تمام رخنه‌ها
…یِ مغزم‌را واژه می‌چپانم.
(خودشان چفت می‌شوند)
و من چند ساعتی همیشه دیرم‌ست، بین ترس باز بازنده شدن و رستگاریِ ناخوانده‌ی ناشی از فراموش شدن…

گاهی فکر می‌کنم از بین به‌خواب‌رفتن‌هایی که در ده هزار شب گذشته داشته‌ام، کدام‌شان آن اصلیه بوده که وقتی بی‌دار بشوم، رویه‌ی طبیعی از ادامه‌ی آن شروع می‌شود… تو آیا خواهی بود؟ دریاچه، باد، سایه‌ها، قطارها، باران‌، خواهند بود؟

و تو،
آیا،
باز با دسته‌گل و لب‌خندِ قرمزِ ساده‌ات
توی ایستگاه قطار
منتظرم خواهی بود؟

22:57 جمعه، 14 سپتامبر 18

من خیلی وقت است
در حال سقوط‌ام.
و این صدای باد از کنار گوش‌م است که شب‌ها زوزه می‌کشد،
و بی‌دارم می‌کند.

من به زوزه‌هایش، به زوزه‌هایشان، به همه‌ی خشم‌های لب‌تیز، به همه‌ی سوزن‌های پرگارها عادت کرده بودم؛ که ناگهان و بالاخره از لبه‌ی پرت‌گاه پرت شدم.

من خیلی راه آمده بودم.
من خیلی راه آمده‌ام.
من گاهی، هر بار که می‌سوزی، خاکسترهای‌ت را جدّی می‌گیرم و قورت می‌دهم. تو ولی باز با بهار بعدی می‌رویی و من از فرط سردرگمی، در خودم زمستانی‌تر فروتر می‌روم.

شاید باید بزرگ‌ترین دستاورد همه‌ی این ۶ سال اخیرم را این مهم ثبت کنم که می‌توانم در هر ساعتِ ربط و بی‌ربط‌ای از شبانه‌روز، ظرف دو دقیقه، به قطار بعدی دنیای موازی‌ام برسم. این دو دقیقه را گاهی گپ سبک‌ای می‌زنم، و با باد قطار ورودی به ایستگاه از توی تونل، که لای موهایم می‌پیچد، لب‌خند می‌شوم، چشم‌هایم را می‌بندم، و دیگر نمی‌شنوم…

قطار وقتی/اگر سقوط می‌کند، من در لایه‌های پایین‌تر به قطارهای پایین‌تر می‌پیوندم. قطارهای پایین‌تر آدم‌های کهنه‌تر دارد. آدم‌های کهنه‌تر، رنگ‌های رقیق‌تر دارند. رنگ‌های رقیق، لبه‌های تیزشان را سال‌هاست خدا به مرور زمان گرد کرده تا قلباً کم‌تر پاچه بگیرند و بالا رفتن‌شان منوط به پا گذاشتن روی بقیه نباشد.
رنگ‌های رقیق، اگر لب‌خند می‌زنند، می‌شود نترسید…

راستش،
این روزها که به تقویم نگاه می‌کنم،
دیگر نمی‌ترسم از این‌که من هم دارم رنگ می‌بازم. از این‌که به این باور رسیده‌ام که من هم، از نظر آماری، دارم خودم‌ را تکرار می‌کنم شاید، باز، هم‌چنان، هنوز. از این‌که ماهیت و محتوای قالب‌های توی مغزم دیگر چندان تغییر نمی‌کنند — صرفاً عنوان‌شان جاافتاده‌تر می‌شود. مثلاً به فوبیاهایم باید بگویم پرهیز، به ایمپاسترهایم باید بگویم قسمت، به دژاووهایم بگویم تصادف، به ترس‌های‌م بگویم خاطره؛ یا به خاطره‌هایم باید بگویم …
آه، یادم‌رفته بود، باید فراموش‌شان کنم.
(باید فراموش‌شان کنم و اگر کسی جایی به‌یادم آوردشان، متعجبانه توی آینه‌ی دست‌شویی دنبال آلزایمر بگردم.)

این روزها،
من را با جعبه‌ام،
در حال سقوط از پرتگاه اگر می‌بینی،
نگران نشو.
من سال‌هاست تمام اسباب‌بازی‌های‌م را در جای‌جای جعبه قایم کرده‌ام (هر بار که تنبیه شدم)، دقیقاً برای همین روزها…
که در مدتی که تا به زمین رسیدن‌م باقی‌ست،
حوصله‌ام سر نرود و
وسوسه نشوم سرم‌ را از جعبه بیرون ببرم و باز یادم بیافتد
شب‌هایی که با نیّت شب‌به‌خیر گفتن به تو
تا پای تخت آمدم و ساعت‌ها به پشت پلک‌های‌ت زل زدم،
در واقع داشت زیر پایم خالی و خالی‌تر می‌شد
تا فرو بریزد…

من،
هیچ‌وقت قلباً، حتی به‌زعم ترس از تقابل و تنبیه،
از شب‌بخیر گفتن به تو
نترسیدم.

06:13 شنبه، 8 سپتامبر 18

باز با ته‌نشین‌شدن و انسدادهایی از جنس “هرگز” بی‌دار می‌شوم.
حرف‌ها و حس‌ها و دغدغه‌هایی از گذشته و آینده در من به نزاع با من برخاسته، که من هیچ اختیاری راجع به‌شان ندارم جز نرده‌گزاری با پرچین‌های چوبی، همین پنجِ صبح، در مزرعه‌ی مغزم.

رسوب‌ها سرود می‌خوانند و می‌لولند.
من چکش روی پرچین‌ها محکم می‌زنم بی‌آن‌که عملاً بدانم آیا دارم گوسفندهای داخل مغزم را حفاظت می‌کنم، یا گرگ‌های بیرونی را – یا گرگ‌های داخلی را، یا گوسفندهای وحشی بیرونی را -.
من ساعت پنج و نیم صبح قدرت تشخیص گرگ و گوسفندم جایش را به مشتی شعار و پلاکارد داده که همه‌شان با “دیگر هرگز” شروع می‌شوند و من جز تسلیم و تایید و بعضاً تشویق چاره‌ای دیگر برای تا صبح سرکردن باهایشان ندارم.

دل‌داری که می‌دهم – که من چندان هم دارک‌پروری نمی‌کنم در مغزم – به تاییدیه‌ی مضاعفی بر تئوریِ تهییجِ خودتخریب‌گری خودم می‌رسم — که نود درصدِ میلِ خودتخریب‌گری انسان‌ها در ده درصد پایانی مسیرهایشان بروز می‌کند.
(خودم هم مستثنی نیستم؛ حتی گاهی مضاعف دژاوو هم می‌زنم تا به ۱۸۰ درصد برسم.)

عمیق‌تر که فکر می‌کنم می‌بینم علی‌ایّ‌حال شاید بتوانم دعا/باور کنم که سیستم خودترمیم‌گر بدنم حوزه‌ی استحفاظی اش تا مغز هم می‌رسد. این‌وسط علی‌الحساب و تا اطلاع ثانوی، عجالتاً من پشت پیانو‌ی تو پنهان می‌شوم پیرانه‌وار و پارانویدی. می‌دانم نُت‌هایت توانِ برزمین‌زدنِ تمام ناملایمت‌های تند روزگار را دارد؛ در ذهنم حتی؛ در ذهنم مخصوصاً.

دارد صبح می‌شود و گوشِ شیطان کر، گویا ۱۰ درصد پایانیِ مسیر را با همان شانس ۱۰ درصدی از شرِّ خودتخریبیدن‌های غیرمجازِ شبانه جسته‌ایم.
من شارلاتان‌بازی در نمی‌آورم؛ اما از بین تمام قول‌هایی که با “هرگز” شروع می‌شوند، امشب این یکی را زیرِ برف‌پاک‌کن‌های داخل جمجمه‌ام خالکوبی می‌کنم که:
هرگز آرامش صدای پیانوزدن‌های منظم و دودستیِ خاطره‌بازِ تو را، با آن موهای بلند و لخت و مشکی‌ات، به هیچ سپرِ پولادینِ دیگری در جنگ‌های شبانه‌ام ترجیح نخواهم داد.

دست‌هایت آرام،
در تمام طول شب،
بانو.

23:18 سه شنبه، 4 سپتامبر 18

در من کویری هست،
که پر از گُله‌گُله آتش‌های بی‌فروغ و فراموش‌شده‌ای‌ست که علی‌رغم ظاهر خاکستری‌شان، هنوز کامل خاکستر نشده‌اند.
وقتی با شوق تمام و حرارت و وزش‌های اندام موزونت می‌رقصی در این کویر،
حواست به اطرافت هم باشد — گاهی بعضی رقص‌ها شاید بسوزاند
ناغافل،
مستمر،
و بی‌دلیل…

در من اقیانوسی هست،
که پر از نهنگ‌های عظیم‌الجثه و خودمحوری‌ست که علی‌رغم ظاهر آرام‌شان، هنوز کامل رام نشده‌اند.
وقتی با جزوه‌ی صرفاً صمیمیِ سلف‌ایمپرومنت‌ت به مقابله و مجادله با ریشه‌یابیِ هدفمندِ روان‌شناسیِ ناآرامشی‌های نهنگ‌هایی که گاهی نیاز به آپ‌وارد منیجمت دارند برمی‌خیزی،
حواست به رنجش‌های هوادارانِ رویِ نیمکت‌ت هم باشد — گاهی بعضی خطبه‌ها به جِدّ و به تجربه می‌توانند بدون کوچک‌ترین تماسی زخم کنند با هزار بُرش کاغذی،
کاملاً ظریف
و مسری
و خیلی هم درونی…

در من کتاب‌خانه‌ی مِه‌گرفته‌ای هست،
که پر از دست‌نوشته‌های کاغذی و منتشر‌نشده‌ای‌ست که علی‌رغم ظاهر متین‌شان، هنوز تماماً به اتمام نرسیده‌ا‌ند.
وقتی با خیالی بی‌دغدغه و فارغ از حضورِ هوشیارانه‌ی همه‌جانبه‌ات ته سیگارهایت را کاملاً موجّه هرجا که خواستی خاموش می‌کنی،
حواست به مسئولیت‌ها و عواقب نسیانی و نخسانیِ تصمیم‌های به‌ظاهر ریزت باشد مراماً — گاهی نوشته‌ها و عقایدِ به‌ظاهر عادی، حاصل ماه‌ها و سال‌ها جان‌کندن‌ها و بالا و پایین رفتن‌های چندهزار فرسخی هستند،
که حاضرند برای بقایِ غائی خودشان
تا آسمان‌ها
و برای همیشه
پرواز بکنند…

حکماً در من عرفاً باید جمعاً سیرکِ کاملاً سیّاری باشد؛
که گاهی شب‌ها که با صدای ناله‌ی فیل و کمردرد بندباز و چس‌ناله‌های دل‌شکستگی‌های دلقکِ بادکنک به دست‌ش بی‌دار می‌شوم،
تا ساعت‌ها با فکر کردن به چر و ازکجایش بی‌دار می‌یابم خودم را…

فکر می‌کنم شاید بهتر بود هرگز تو را برای آخرین اجرای اختصاصی‌شان دعوت نمی‌کردم — هم تو از مدل موها و برند لباس‌ها و سرودهای تکراری‌شان حوصله‌ات سر نمی‌رفت، هم این زبان‌بسته‌ها شب را با رضایت‌مندی و مقبولیت قلبی بیش‌تری به خواب می‌رفتند. خوابی
سیّال،
عمیق،
و کاملاً منطبق بر استانداردهای تامین حداقل امنیت و ایمنی شغلی توسط کارفرما…

در من محله‌ای پرت و پیش‌پاافتاده هست،
با همان اهالی بی‌آزار قدیمی و فاحشه‌های کم‌عمقِ همیشگی،
که حسابی مسلّط و مجرّب شده‌اند بر زندگی در تاریکی و سکوت – بسیار حزفه‌ای‌تر از هر خفاش صامت‌ای – تمام شب‌هایی که تو خوابی.

امشب منتهی،
اهالی این محله فاز شورش و استقلال به سرشان زده بود،
که با عنایت به احتمالِ رسوبِ دل‌خوری در کم‌خوابی‌های مزمنِ تو، و مضافاً وساطتِ ریش‌سفیدهای‌شان از طریق غرغره کردن روایاتِ خاطره‌‌های قدیمی و اعلام منظّم و مکرّر نتیجه‌گیری‌های پایانِ آن داستان‌ها از طریق بلندگوهای محله، همه‌شان سرشان را پایین انداختند و آرام آرام به دخمه‌های تنگ و تاریک و نمناک‌شان برگشتند.

تو اما اگر خودت را جلوی آینه، قبل از کرمِ و سرمِ ضدچروک شب‌ت، فاتح می‌یابی،
حداقل بدان که اهالی این محله
سال‌هاست خواب می‌بینند
باران آمده و همه‌ی اسامی تابلوها و خیابان‌ها را شسته و
چیزی جا نگذاشته در کوچه‌ها جز
بوی آرامش‌بخش‌ترین یاسِ باران‌خورده‌ی پشتِ دیوارِ خانه‌ی دختر باکره و بی‌پروایی که توی حیاط می‌دود تا از لای در، به خیلی دورها زل بزند، و امید آرامش توی رگ‌های‌ش جریان پیدا کند باز،
هر صبح.

03:51 پنجشنبه، 30 آگوست 18

جای خالی همه‌ی توجیهاتی که بالای منبر می‌دهم، در رابطه با اتهامات نارسیسم و اینسکیوریتی و غیره، در شخصیتم را، نپذیرفتن‌های شجاعانه و شاید احمقانه (مختار به برداشت مخاطب) می‌گیرد.

من بی‌داری‌های عمیقم ساعت چهار صبح، هنوز، اتفاق می‌افتد. و فکر کردن به نرسیدن‌های رقابتیِ زاده از تربیت محیطی و میلنیال بودن هم کمکی به بازخوابیدنم نمی‌کنم انگار. و باز ترس از این‌که فردا چهار صبح هم همین بی‌داریِ ناخواسته‌ی چهار صبح گریبانم را بگیرد، بی‌دارتر نگهم می‌دارد شرافتاً.

من برای بلند صحبت کردن از ترس‌ها و دیسکریمینِیت شدن‌هایم جایزه‌ای نمی‌گیرم. این صرفاً تقابل مداوم وجدان به مثابه‌ی درستی‌انگاری‌هایِ جهان‌بینیِ درونی‌ام، و سکوت و انفعالِ ناشی از ترس‌ها و تحقیرها و زخم‌ها و ننگ‌ها است. و من گاهی با این‌که فکر می‌کنم نهایتاً کاپ قهرمانی به یکی از دو تیم فوق‌الذکرِ میزبان در سرم اهدا خواهد شد، خودم را در نگاهِ ساده، ناباور، و منتظر و امیدوارِ چشم‌هایِ تو، لوز-لوز می‌یابم. من از جمله‌های بلند خودم هم بدم می‌آید بعدش؛ از قضاوت‌هایی که باز به بندِ حریف آب دادم، و تهش من از همه‌ی چیزهایی که ممکن بود با گذر زمان به نفعم رقم بخورند، باز ماندم. از تو و همه‌ی سمبل‌های روزمره‌‌ای گیرا و چسب‌ناکی که برایم می‌آیند و من بی‌دقت و بی‌تمرکز لازم از روی‌شان می‌پرم.

بشقابِ من خیلی وقت است کثیف شده.
بشقاب نوشته‌ها و ننوشته‌های توی سرم، مملو از ذره ذره ته‌مانده‌های همه‌ی غذاهایی هست که در یک ماه اخیر خوردیم و نخوردیم — صدایم زدی، گفتم می‌آیم، خوابم برد، تا صبح روی میز با یک لب‌خند ماند، صبح با عجله خالی‌ش کردم توی سطل که مگس دورش جمع نشود، لب‌خندش این وسط گم شد و کسی سراغش را هم نگرفت.

مگس‌ها زیر جمجمه‌ام رفته‌اند،
و گاهی تا صبح ویزویزشان نیمه‌بی‌دارم نگه می‌دارد.
صبح که شامپوی کربن غلیظ به سرم می‌زنم و بعد می‌دوم برای ۱۱ ساعت و اندی همه‌چیز آرام می‌شود در حوالی مغزم — یا خواب‌شان برده، یا کربن کشته‌ات‌شان، یا به سلول‌های خاکستری و زغال‌گونه‌ی قابل کامپوست شدن مسخِ معکوس شده‌اند. (و لب‌خند بنیادی‌ای که موید وجودشان بوده را هم، کسی سراغ نمی‌گیرد هم‌چنان، و در تاریخ ثبت نمی‌شود.)

مثل پیرمردهایی که ترکیبی از کِرم و شمولِ مرورِ زمان تمام سلول‌های مرتبط با “حضور”، “حافظه”،”خودآگاهی”شان را به “خاطره‌پردازی”ها و “حکایت”های “حماسی” مبدل کرده، بالای منبر می‌روم.
من گاهی فرق گوش‌کردن‌های فِیک با اصیل را می‌فهمم. و این حافظه‌ی لعنتی و غریب هست که من را به ناکجاهای سال‌های دور می‌کشاند تا لای ردّ پاهای برفی پیاده‌روهای پاییزی، لای جاهایی که پاهای‌مان حسابی توی خاطره‌سازی محو می‌شدند، همان لب‌خند همیشگی با چشم‌های تنگ شده از فشارِ گونه‌ها، بشود انتظارِ حداقلیِ من از اصالتِ توجه، گیرایی، و بودن.

دارم پیر می‌شوم واقعاً شاید، که به جدیدی‌ها خرده می‌گیرم. باور کن تمامِ هوشیاری‌ام را دارم هم‌می‌آورم که بفهمم تقابلِ مداوم‌م با جدیدی‌ها ناشی از عدم توانایی تطبیق نیست. و ته‌ش می‌رسم به همان ترس‌های قدیمی؛ که نکند تمام تخفیف‌هایی که در طول روز و طول شب بر من روا می‌داری تجویز دکتر بوده تا پاداشِ مذبوحانه‌ای بر تمام کردن محتوای بشقابِ وعده‌های نصفه‌نیمه‌ی غذایی و روحی‌ام باشد.

من اگر فرتوت هم باشم،
باز باید یادم باشد که،
حرف نزدن از نگاه‌ها و لب‌خندهایی که در من حک شده، خیلی متجلی‌تر می‌کند همه‌ی حس‌های نابی که همه‌ی این سال‌ها روی طاقچه‌ی مغزم گذاشته‌ام. و ندویده‌ام که مبادا بیافتند و تَرَک بردارند. و من نتوانم با مشابه‌ی موجود در بازار جای‌گزین‌شان کنم و از حسرت‌ش چنان در خودم سیاه‌چاله بِتَنَم که باز صدای‌م زدی نشنوم و نیایم و غذای‌م سرد بشود و تو بی‌شب‌بخیر پتو روی لب‌خندِ معصومانه‌ات بِکِشی… (بکُشی…)

جایی زیر گلویم،
نرسیده به تیرویید، زیرِ همان موازاتِ رگ‌های گلو،
یک جعبه‌ی چوبیِ بلوط و گردو هست که این روزها حتی یک صفحه تک‌برگیِ کاغذ جدید هم می‌خواهم بهش اضافه کنم باید با دو دستم محکم محتویاتش را فشار بدهم تا بسته بشود و باز مثل هفته پیش جلوی آشنا و غریبه یک‌هو باز نشود بریزد بیرون باز.

اریک که امروز، بعد از مرورِ تمرینِ سپاس‌گذاریِ بی‌پایان، داشت از نیزه‌ای که از بالای قفسه‌ی سینه‌اش فرو رفته و از مهره‌ی چهاردهم پشت کمرش زده بیرون می‌گفت، و این‌که شب‌ها بیش‌تر مانعِ دراز کشیدن و خوابیدن‌ش می‌شود، حس کردم برایم حس‌ش آشناست. من هم در جای‌جایِ بدنم خاطره ثبت کرده‌ام و این انصاف نخواهد بود که همه‌شان را به پای مغزم بریزم.

از کلیدواژه‌های مبتنی بر آرامش که روی بند بند انگشت‌هایم، لای شیارهای آلفای گردِ اثرِ انگشتم، گرفته
تا سکون و حضورِ اصیلی که با بازدم و دم‌های عمدی و عمیقم در دیواره‌های نایژک‌هایم حک می‌کنم،
من را به موزه‌ی متحرّکی بدل می‌کند که سال‌هاست بازدیدکننده‌ی جدیدی غیر از اعضای ثابت کلوپِ پنج‌شنبه‌ها نداشته.

این‌که استعداد، علاقه، و انگیزه‌ی بازاریابی و مارکتینگ چندان یافت نمی‌شود در شعاعِ قابل تصوری از من یک طرف، این‌که صبح‌ها لای جمعیت خط ۵۷ و بعد متروی خط وارم‌اسپرینگز این‌قدر گم می‌شوم لای سایر موزه‌های متحرّک، خیلی مهیّج است! قطعاً همه‌ی بقیه‌ی این موزه‌های متحرّک هم پُر‌اند از “اولین باری که…”هایی که روی‌شان را احتمالاً تار عنکبوت بسته و در تاریکی‌های سایه‌های غلیظ ناشی از روزمرگی گم شده…

من از پله‌برقی ایستگاه پاوِل که بالا می‌آیم باضافه‌ی ندهای کفشم را می‌دهم توی کفشم، طوری که با پاچه‌ی شلوارم کلاً پوشیده بشود و از بالا خیلی منظم‌تر و مرتب‌تر از چیزی که هست، به‌نظر برسم. هر چه باشد، برای موزه‌ای که با ورشکستگی دست و پنجه نرم می‌کند، همان سرک کشیدن عابرهای رهگذر از جلوی در ورودی هم غنیمت است.

موزه‌ی من،
هیچ‌وقت تار عنکبوت نخواهد بست!
چه از بودجه‌ی ارزش‌های شخصیِ درونی‌سازی‌شده حساب کنی، چه از سهم‌الارث و وصایای همه‌ی کلکسیونرهایی که تمام سرنیزه‌ها، نگاه‌ها، لب‌خندها، بوها و حس‌های سبز و نارنجی و طلایی اهدا کردند در تمام این سال‌ها.

موزه‌ی من،
ممکن‌ست برای تعمیرات و تغییر دکوریشن از جمعه تا چهارشنبه تعطیل باشد،
اما پنج‌شنبه‌ها
همیشه باز است.

تمام تابستان را من،
تمام تابستان را، من،
تمام تابستان را تا جایی که زانوهایم قد می‌داد، دویده‌ام.

من آن‌قدر دور شده‌ام که وقتی شب‌ها عمیق خواب می‌بینم، صبحش باید اقلاً نیم ساعت زودتر بی‌دار بشوم تا با اولین قطار به این دنیا برگردم و بتوانم به موقع از تخت بیرون بیایم.

من، تمام راه‌های زمینی را با درخت‌ها و ساختمان‌ها و کوه‌های کوهانی و رستوران‌ها از بر هستم هنوز؛ اما امان از راه‌های دریایی‌ای که با موج‌هایی حفظ‌شان کردم که عمرشان به‌اندازه‌ی یک صبحِ روزِ بعد بود و بس.

تابستان سمبل بی‌خوابی‌های من است. هر وقت بخوابم زود است و هر وقت بی‌دار بشوم دیر است. تقصیر زاویه‌ی خورشید است شاید لعنتی، یا صرفاً یک تقارن غیرِعلت‌و‌معلولانه با پلن‌های من در زندگی. شاید از آخر اگر بیاییم، من چنین تکامل‌ِ[داروین‌گویانه]یافته‌ام در این بیست و اندی سالی که تابستان/زمستان سرم می‌شود، که شرطی شده‌ام که در پاییز و زمستان ترس‌هایم و گناه‌هایم و محافظه‌کاری‌های خرفت‌وارم همگی یخ می‌زنند. همین می‌شود که معجزه‌ها بین آبان تا دی ماه اتفاق می‌افتد و من نیاز دارم بی‌خوابی‌ها را از ۳ ماه قبل به بهانه‌ی پِلَنینگ، بکشم.

این تو بودی که گفتی خیابان‌های این شهر،
بوی نوشته‌های من را می‌دهند.

من لب‌خند زدم و ناگهان همه‌ی چراغ‌ها قرمز شد؛ همه‌ی بی‌خانمان‌ها باز نوشته‌های تاثیرگذارِ روی مقواهاشان را بیرون کشیدند؛ و من توی تاریکیِ خیابان‌های خاکیِ خیس و خلوت، در خلسه‌ی خیالِ خاطره‌های خوب و خالیِ گذشته، گم شدم حسابی باز.

قسمت‌هایی از شهر هست که من هرگز وسع‌م نمی‌رسد به‌شان. نه بحث سقف آرزوهای ۵۰ میلیون دلار تا ۵۰ سالگی است، نه بحث حسرتِ بستنی خوردن دانشجوهای شاد و خرسند و آینده‌دارِ برکلی. من حجمِ باکِ بنزینم و این‌که حداکثر یک میلیارد ضربان قلب دیگر باقی‌مانده است. بحثِ باز نکردنِ سرِ صحبت راجع به همه‌ی نگفتن از چیزهایی است که برای گفته نشدن کنار گذاشته شده‌اند. همه‌ی جاهایی که حالا، بعد از یک میلیارد و ۹۰ هزار ثانیه زندگی روی این کره‌ی خاکی، برایم مسلّم شده‌اند که در این دنیا دیگر وجود ندارند.

من،
برای خواب‌هایم هم در این شهر،
برنامه می‌ریزم، آرزو می‌کنم، لب‌خند می‌زنم، و با شب‌بخیر چشم‌هایم را می‌بندم…

09:33 سه شنبه، 31 جولای 18

به‌سانِ شغلِ مترسک در زمستان
به گندم‌ها و غروب خیره می‌مانم.
یادم هست که سبز بودند؛ سبزتر از همه‌ی خاطراتِ مانده در ذهنِ تو.
می‌دانم که باز سبز خواهند شد؛ سبزتر از همه‌ی بهینه‌های ساب‌اُپتیمالِ مترشح از ذهن و لب‌خندهای شک‌دارِ تو.
و من آخرین دقیقه‌های قبل از تاریکیِ کامل به دورترین کلاغی که می‌تواند در افق به‌خانه برگردد، خیره می‌شوم.

ظهر یک روزِ برف‌بازی که می‌آیی و تکانم می‌دهی،
برف‌هایم می‌ریزد.
سفیدی‌های ریز، تمام خنجرها و درخت‌های و خاطره‌ها را می‌پوشاند؛
و دیگر کسی یادش نمی‌آید که … من …
که من‌ای که به باریدن معروف بودم آن‌ روزها…
که من دیگر…

هیچ‌کس

حتی تو.

تا آن‌روز،
من به نوشتن مبتلا خواهم بود.
درست می‌گفت که نوشتن یک بیماری است. بالا بری پایین بیای، باز بیماری است. یک جور بیماری مزمن. یک جور زخمی که وقتی خشک شد و بِکَنی‌اش دوباره جاری می‌شود. یک جور زخم که گاهی آن‌قدر ورم می‌کند که همه‌ی نخ‌های بخیه را – به‌سانِ پرکتیس‌های خانگیِ دورانِ میان‌سالیِ پهلوانِ معرکه‌گیرِ پایینِ شهر – پاره می‌کند. یک جور زخم که با هیچ کِرِمی چرب نمی‌شود و جای اِسکارش تمام بدن انسان را نشانه می‌گیرد. موزه‌ی متحرّک.
ساعدهای دستم – وقتی بالای ۹۵ درصد کار می‌کند – جمله‌های طولانی تراوش می‌کند. من هم دارم به ایگنور کردن عذاب وجدانِ ناشی از غیرکلاسیک‌بودنِ طول جمله‌هایش عادت می‌کنم. حق دارد حداقل در همین کلمات فریادش را بزند؛‌ لُخت و عور برقصد، بی هیچ لنگر و تعلق خاطری تراوش کند؛ و بعد یک بار که بازخوانی کرد،‌ بدون حوله روی تخت ولو بشود و طوری پلک‌هایش را همزمان با بالا آوردنِ گوشه‌ی لب‌هایش، پایین بیاورد که کلّ این پروسه‌ی فیزیکیِ ماهیچه‌های صورت حداقلِ اقل، ۱۰ ثانیه یا بیشتر طول بکشد. بعد تمامِ تمامِ وجودش را شُِل کند تا باز توسطّ یکی از مسافرانِ قطارِ روزی ۸ ساعت، کشیده بشود بالا…
(همیشه کیسه‌ی کوچکی همراهش هست. تا متریال‌های نوشتن‌های بعدی را، به سانِ نمک‌های صورتیِ هیمالیاییِ سکسی، اگر جایی دید جمع کند و بندازد توی کیسه‌ی تیله‌هایش. دست‌هایم هم مثل خودم اینترووِرت هستند؛ و می‌توانند روزها و هفته‌ها با تیله‌ها یک‌نفره بازی کنند قبل از این‌که همه را پرت کنند هوا، تویِ آتش، تا هُرم‌شان یک شب دیگر همه‌مان را گرم کُنَد.)

□ □ □

مرگ وقتی سراغ‌ش آمد که
از فرط بی‌امیدی
دیگر نامه‌های فاقد عنوان و نام فرستنده را
باز نکرد.

□ □ □

مغز من که پارتیزان می‌شود، می‌نشینیم پیک‌های‌مان را به هم چیرز می‌زنیم و به گل‌های خشک روی میز زل می‌زنیم.
به تمام پیام‌هایی که فقط تلویحاً زنده مانده‌اند
و هرگز نه نوشته و نه خوانده شده‌اند؛ صرفاً توی جیب‌ش آن‌قدر مانده‌اند تا عرق‌های ران پاهایش جوهرشان را بشورد.

مغز من که پارتیزان می‌شود، وقتی در سیکل‌های یک ساعت و نیمه‌ی خوابم می‌برد و بی‌دار می‌شوم، می‌بینم سرحال‌تر و قبراق‌تر از همیشه کنارِ آتش نشسته و دارد تنهایی سازدهنی می‌زند و آواز‌های قدیمی‌اش را می‌خواند. چیزی بین بلوز و جازِ نیمه‌شبانه – در کافه‌ای که باید تا ۴ صبح باز باشد اما رقاصه‌ش با پولدارترین مشتری ساعت ۱۱:۳۰ رفته – در یک شب بارانی در مونتانا. آرام دارد برای خودش می‌زند، طوری که انگار هیچ‌وقت دیرش نمی‌شود. طوری که انگار هیچ‌وقت لازم نیست بین دنیاهای موازی تردّد کند و همیشه استرس دیر رسیدن به قطار را داشته باشد. اصلاً انگار آرامشِ سازش و ترانه‌هایش نسبت کاملاً معکوس با دوندگی‌های روزانه‌ی من در دنیای ۱۶ ساعته دارد — لب‌خندی بر لبانش نقش می‌بندد که مدام بین مهربانی و سارکَزِم نوسان می‌خورد. من احساس راحتی نمی‌کنم الزاماً، اما بر او می‌بخشایم همه‌ی چیزهایی که صلاح می‌داند احساساتی باهاش برخورد کند. همه‌ی عکس‌ها و حس‌ها و روزها و شب‌هایی که از درون آتش نیمه‌شبانه‌اش به سازدهنی و لب‌ها و حلقش تجاوز می‌کنند، تا بلکه با معلق شدن در هوا، باز از توهّم آزادی‌شان لذت ببرند.

مغز من که پارتیزان می‌شود، صبح‌ها در راه برگشت از خواب کمی زورباوار یونانی می‌رقصد! دور خودش می‌چرخد و ملغمه‌ای از همه‌ی نشدنی‌ها و نرسیدن‌های گذشته را، که کنار همان جاده‌ی همیشگیِ هرروز صبح سال‌هاست افتاده‌اند و کلی برگ خزان و غبار هم رویشان را گرفته، را لگد می‌کند. تمام هوا پر از این دست غبارها می‌شود. و من ساعت‌ها طول می‌کشم تا این غبارها را دانه دانه روی هوا بگیرم، چشمم را روی نشانه‌ها و خاطراه‌هایشان ببندم، و دوباره روی زمین سرِ جای خودشان بذارم.
اسم این را نمی‌شود شیطنت گذاشت. مغز من پارتیزان که می‌شود سراسر نرون‌هایش را آشوب فرا می‌گیرد — با آشوب می‌خوابد و به امید آشوب بیدار می‌شود. بی‌پروا می‌دود. و من از این‌که گاهی قفسی می‌شود برایش و نمی‌توانم دست روی شانه‌هایش بکشم وقتی با تمام وجود می‌دود و به دیوارهایم می‌خورد، دلم می‌گیرد.

مغز من،
پارتیزان که می‌شود،
من را یاد خودم می‌اندازد…
منِ
آن سال ها،
قبل از این‌که
بال‌هایم را…

05:09 چهار شنبه، 4 جولای 18

ژوئن ۲۰۱۸ از آن ماه‌ها بود…

بال‌هایم که فرو ریخت
هنوز ردّ‌پای تمام روزهای قبل از جنگ
روی خاکِ باغ‌چه پیدا بود.

من پابرهنه شروع کردم به دویدن مثل مرغ پرکنده.
تو خودخواهانه ترسیده بودی،
و ردّپاها داشتند آرام آرام محو می‌شدند زیر دست و پا.

بیدار شدی و من،
بی‌دست و پا
زل زده بودم به گوشه‌ی تاریک دیوار که شکافی بود به بازخودنگری همه‌ی نداشتنی‌هایی که برایت دارم، و تو دهانت را می‌بندی، و منِ بی‌زبان روزبه‌روز تحلیل‌ترم می‌رود.

بال‌هایت لای عقربه‌ها
عقربه‌های ساعت‌های نامرئی‌ای که تو از صدای‌شان می‌ترسیدی؛
می‌ترسیدی و من و همه‌ی ساعت‌های بی‌عقربه که حق مطلب را ادا نمی‌کردند – بال نداشتند خودشان، نمی‌خندیدند – تا صبح هر نیم ساعت بی‌دار می‌شدیم، ده دقیقه می‌جنگیدیم، خسته می‌شدیم، می‌خوابیدیم…

من و ساعت‌ها خیره ماندن به بال‌هایت، کنار تخت، با ساعتی که تا صبح تیک می‌زند بلکه، شب‌ها که می‌خوابی…

من و ساعت‌هایی که
تمام این سه سال
تو ترسیدی و نداشتیم.

تو به‌تر از هر کس دیگری می‌توانی بو بکشی و بفهمی که این‌روزها
چیزهایی که در من دارد رسوب می‌کند
خیلی بیش‌تر از یک کلسیم ساده است.
و این امواج خاکستری مغزم است، که از لابه‌لای جاهایی که جمجمه‌ام رخنه دارد، از درز ریشه‌ی موهایم بیرون می‌تراود. و سفید می‌کند…
(برف‌هایی که ابداً قرار نبود به این زودی ببارند.)

تو به.تر از هر کس دیگری در دنیای اصلی من می‌دانی
که من این روزها چه‌قدر نیویورک شده‌ام
و دستانم از ساعد به پایین، هر دو، زیر رویاهای منجمدشده‌ام دارند آخرین رمق‌هایشان را می‌گذارند
و من یادم می‌آید حتی با دست‌هایی که از مچ به‌زحمت خم می‌شوند هم می‌شود به بیست و اندی سال پیش برگشت و با یک هدفُنِ ساده ساعت‌ها تمدّد کرد.

نیویورکِ درونم
این روزها
از هر سان‌فرانسیسکویی
ساده‌تر
بی‌آلایش‌تر
و اُریجینال‌تر است.

با یان من تمام شب‌های بی‌خوابیِ تابستان را سپری می‌کنم. یان با لب‌خندها و استعداد و ممارست و زیباییِ همه‌‌ی پشت‌کارِ حرفه‌ای‌اش، هم بالقوه و هم بالفعل، لامصّب‌گونه آرام‌م می‌کند. لب‌خندهای‌ش حق را به من می‌دهد. منی که در تمام بحث‌های ۱:۱م با آقای جیم در اقلیت هستم.

یان سرش را می‌اندازد پایین اغلب، در اکثر اجراهایش؛ اما گاهی اژدها هم می‌شود.
اژدهاها بد نیستند؛ فقط گاهی نیاز دارند فوران کنند. اژدها‌ها فوران‌هایشان دست خودشان هست. آتش‌فشان نیستند که خون‌دماغ که می‌شود دیگر بند نمی‌آید. اژدهاها گاهی عاشقانه هم فریاد می‌کشند، وقتی آخرین بال‌های سیمرغ را با تمام وجودشان آتش می‌زنند. اژدهاها گاهی …
یان اغلب…

دلم برای پروازهای پر از تمامیت و اینگریتی تنگ شده. آن‌قدر به دیوار می‌خورم این روزها که حسّ خودتخریبیِ غریضی‌ام عود می‌کند. من اگر خرس می‌شدم قطعاً خودم را به زبرترین درخت جنگل می‌مالیدم — نه از بابِ شاخ‌بازی و رقیب‌طلبی؛ از بابِ این‌که خوب یادم بماند. ۲۰۱۸ از آن سال‌هاست که هر ۱۳ سال یک‌بار تکرار می‌شود… یادت هست؟

پروازهای من، آن‌بخش‌ش که خامه‌ی روی کیک شاید تلقی بشوند، مربوط به پریدن و فراموش کردنِ تمام چیزهایی هست که خواستیم و نشد. تمام چیزهایی که من وقتی بیان‌شان می‌کردم حداقل یکی‌مان ساعت‌ها و روزها یا دل‌ش می‌گرفت، یا دل‌گیر می‌شد، یا هر دو. تمام چیزهایی که ته‌ش اختلاف زمانیِ من و تو بیش‌تر از اختلاف مکانی‌مان می‌شد…

قبل از پرواز باز تو را مرور می‌کنم. ببین هنوز، و دوباره، پروازهای شبانه‌ی من با “تو می‌خوابی و من….” آغاز می‌شود. فقط با این تفاوت که این روزها دست‌م هم، علاوه بر دلم، می‌لرزد – درست لب پرتگاه، زمانی که باد نوک بال‌هایم رو قلقلک می‌دهد و من، وسوسه‌هایم، و حس این‌که دیگر مسبب کلافگی‌هایت منِ خودخواه نخواهم بود انگیزه‌ی مضاعف ایجاد می‌کنند در رگ‌هایم. در رگ‌های منتهی به بال‌هایم. در ذاتِ نپریده‌ام…

تو می‌خوابی و من
ساعت ۵ صبح یک روز جولای ۲۰۱۸
لای موهایم دنبال قطار ریچارد به مقصد توکیو، صدای پیانوی الئو، گمشده‌های سلف‌سایکانالیز کودکی، و ریشه‌ی همه‌ی سفیدهایی که بدون باریدن برف ایجاد می‌شوند می‌گردم.

من شب‌بخیر نگفتم،
– خوب یادم هست –
گفتم شاید با نگفتن‌م بخیرتر بشوی.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.