19:53 چهار شنبه، 21 ژوئن 17

به
کِرم‌های بی‌رمقی که
فقط برای خالی‌نبودن و فرار از تنهایی
به‌هم می‌پرند
و شب‌ها از فرط اختلاط اختلالات هورمونی
با گریه
می‌خوابند،
شب‌بخیر می‌گویم؛
و آن‌قدر خیره به دیوار زل می‌زنم در تاریکی
تا در آلفا باز شناور بشوم
و گم بشوم
و فراموش کنم؛
تا وقتی صدایم می‌کنی “آیدین”
باز درنگی طول بکشد تا یادم بیاید
همه‌ی آن‌چه بر من گذشت را
تا شدم
آیدین.

02:54 پنجشنبه، 8 ژوئن 17

و زانوهایم بدجوری خراش برمی‌دارند
وقتی می‌فهمم
ارواح‌ای که من به بودن‌شان عادت کرده‌ام
خیلی وقت‌است از این خانه رفته‌اند.

چشم‌های‌م را می‌بندم
و با چشم‌های بسته کمی قدم می‌زنم؛
حداقل این‌طور ذهن سیّال و خیال‌باف و ساده‌لوح‌م راحت‌تر گول می‌خورد.

تصمیم می‌گیرم از این بعد به کسی اجازه ندهم با باورهایم بازی کند،
جز خودم
که آن‌هم بین فنرهای ناباورهای گذشته آن‌قدر کشیده می‌شود تا خاصیت ارتجاعی خودش را از دست می‌دهد.
نقطه.

فردا صبح دوباره می‌دوم.
و امیدوارم یادم نیاید چرا، دقیقاً چرا، تمام روز را خمیازه خواهم کشید…
انسان تنها موجودی است که از خراشیدن زخم‌هایش و دیدن قطره‌های خونِ تازه می‌تواند همزمان رنج و لذّت ببرد.

شاید اصلاً به‌خاطر همین چیزهاست که صفحه‌های دوم رزومه‌ام چندان هم بوی خوش‌آیندِ خودم را نمی‌دهد.
من سال‌هاست ترک کرده‌ام، همه‌ی آن‌چه من را می‌مکید. شرعاً هم پوست‌م خشک‌تر شده برای خیلی از خودتخریبی‌هایی که منجلاب‌وار به‌داخل‌ش کشیده می‌شدم.
و حکماً بیست سال دیگر طول خواهد کشید تا رتروسپکتیووار مرور کنیم و من انگشت بگذارم و بگویم «همین جا ‌[علامت تعجب]» و بعد بدون آن‌که برگردم از اتاق خارج بشوم.
شاید هم نه… اصلاً لزومی نباشد.

من،
گاهی بی‌شرمانه،
امیدوارم بین گذشته و آینده نه تنها هیچ پُل‌ای، بلکه هیچ آینه‌ای هم نباشد.
و من فقط آرام آرام دارم مثل پر عقابی که به چیزی جز طعمه‌اش فکر نمی‌کرده
سقوط می‌کنم، و نظاره‌گرانه آرام آرام…

اگر سال‌ها هم طول بکشد، من هر شب شب‌بخیر خواهم گفت — به خودم، به تو، و به تمام زخم‌هایی که لیاقت‌شان خیلی بیش‌تر از احیا شدن است.

02:01 پنجشنبه، 8 ژوئن 17

اتفاقاً برخلاف آن‌چه به نظر می‌رسد،
«گم‌شدن»
گاهی – و کاملاً هم کانتراینتوییتیو -
نیاز به جرأت و شجاعت و جسارت دارد.

این را ریچارد و امثال‌هم خوب می‌دانستند. می‌دانسته‌اند. می‌دانسته‌اند که زیسته و گریخته و برنتابیخته‌اند؛
یک عمر.

و من هنوز در عمق چشم‌های گاه و بی‌گاه و ناآگاه،
قفل می‌شوم.
مکث می‌کنم و در خودم مارپیچ‌وار آن‌قدر غوطه‌ور می‌شوم که جاذبه شرم‌ش می‌شود.

بعد به شب‌های تابستان شک می‌کنم.
؛
ترس از شجاعت، گاهی، دلهره‌آور است.
رو به آینه می‌ترسم و به همه‌ی حرف‌هایی که پشت‌سرم می‌زنند فکر می‌کنم. از ایمپاسترِ بی‌چاره‌ی لعنتی هم می‌ترسم. و تنها زل زدن به اعماق دریاچه و لب‌خندهای گرم توست که شب‌ها کمک می‌کند بخوابم.
؛
شب‌های تابستان، گاهی، دلم حساب لک می‌زند برای یک سوزش باد قرمز قبل از برف‌های پیش از بلوغِ کامل. بادِ قرمزِ خودم؛ که کسی نخواهد از من بگیردش به جرم/تهمت این‌که تهدیدی برایش حساب می‌شوم. بادِ قرمزِ خدا، خودِ خدا، و بندگانِ لایق‌ش.

در باد می‌خوابم تا خوابِ بقیه‌ی باد را ببینم.

و خواب گاهی موهبت می‌شود.
هر چه باشد یک سوم از عمر را به انتخابِ عامدانه‌ی ضمیر ناخودآگاه و چالش‌ش با مغز می‌گذارنیم. کاملاً خلاقانه. و گاهی بی‌رحمانه.

و گاهی از موهبت‌ها می‌گریزیم.
هر چه باشد طعم تمام طمع‌ای که در طول تمام این سال‌های تخیلی به منتهای تخلخل‌های شخصیت‌‌های تخماتیک‌مان تزریق کرده‌اند، تدریجاً مطبوع‌تر می‌شود؛ بعد هم همیشه بیش‌تر می‌خواهد و موهبت‌ها را تِیک-از-گرنتد تلقّی می‌کند. و چه زود می‌پرند و جای‌شان حسرت. تهی. تنها. گریز.

و گاهی از گریز خسته می‌شویم.
هر چه باشد پیرتر که می‌شویم یک‌جاهایی صدای فنرهایمان می‌زند بیرون و کلافه‌گی از زیر جمجمه‌مان زوزه می‌کشد. شاید از نگاه خارجی نوعی جاافتادگی و متانت باشد، اما در عمل اهل رضایت نیستیم که ساکت می‌مانیم و فقط ساده زل می‌زنیم گاهی. یک‌جور موهبت ناخواسته‌ست این توانایی در زل زدن و با دمای منفی ۴ درجه‌ای که از سوقِ چشمانِ سردمان ساطع می‌شود فقط سر تکان دادن و بعضاً سهوی و/یا تصنّعی لب‌خند زدن.

و گاهی از خستگی می‌خوابیم.
هر چه باشد خواب جک‌پات‌ای از جنس پناه هم می‌تواند باشد. شاید زد و امشب فری‌اسپین آمد تا من زرتی پرت بشوم جایی که یک‌بار دیگر سال‌ها در دنیایی باورنکردن‌ای و موازی (با زوایای غریب ِ پر از زائدگی) باز-زائیده بشوم و زندگی کنم.
شاید امشب ترشح هورمون‌های من در دنیای موازی، مساوی‌تر بشود.
شاید امشب من…

تو خوابی و من،
چشم‌هایم را می‌بندم و ایجکت می‌کنم. و تمام مدت به‌جای این‌که دنبال بند چتر نجات بگردم، سعی می‌کنم از وزش باد روی صورتم لذت ببرم. چندان مکرّر نیست در زندگی زمان‌هایی که آدم حسابی مطمئن است همین ۸ ثانیه‌ی آتی بسیار عزیزتر و غنی‌تر و متعالی‌تر از ۸۰ سالِ بعدش است.

نقطه،
معجونِ تمام‌میکس‌شده‌ی یک سوم کارپه‌دیم، یک‌سوم کارما، یک‌سوم کاریزمای رقیق و اصیل و خوش‌دست.

نقطه،
ابر. اقیانوس.

نقطه،
حس می‌کنم وقتی تهرانِ من از بی‌اعتنایی مردم در نوامبر هم رنجیده‌تر می‌شود. حس می‌کنم. حس می‌کنم وقتی تمام چیزهایی که یک‌زمان در سلول‌های من جریان داشتند، زخم می‌شوند. حس می‌کنم وقتی… حس…

نقطه،
می‌دانم بدون آن‌که منتظر بمانی، نگاهت را دریغ نخواهی کرد.

نقطه،
پنجره، فرار، رسیدن، آرامش،
و افسوس‌ش بماند برای همه‌ی تیره‌قلب‌ها.
آمین.

14:18 شنبه، 3 ژوئن 17

دخترک می‌گوید: «این‌‌و هم تو نوشته‌هات بنویس!»
لب‌خندی می‌زند و به نوشتن [در ذهن‌ش] ادامه می‌دهد…

09:09 چهار شنبه، 24 می 17

تقصیر من نیست. تقصیر هیچ‌کس نیست. من صرفاً خیلی جمله‌ی ناتمام و تمام با “من با برف” بلدم و سال‌ها طول خواهد کشید تا همه‌شان را فراموش کنم.

… که صبح که بی‌دار می‌شوم پشت پنجره هنوز آرام‌آرام پنبه‌پنبه ببارد و بگوید که خدا دارد یک روز نو را اعطا می‌کند. یک روز جدید برای از نو آدمی…

در خودم فرو‌می‌روم بی‌برف، گاهی. می‌ترسم و کم‌کم امیدم رنگ می‌بازد. به آسمان زل می‌زنم و چون‌آن کودک نابالغ‌ای که مملو از چراجویی‌ست، به ابرها زل می‌زنم. آیا سرمای این‌جا کافی نیست؟ آیا هیاهو و استرس عمومیِ درّه‌ی سیلیکونی جا برای آرام‌آرام پنبه‌پنبه ندارد؟ آیا این وظیفه‌ی ناهمگون‌هاست که گور خودشان را گم کنند وقتی گونه‌ی گاهاً انگ‌آلودشان علی‌رغم ادعای گاف‌گونه‌ی گسترش گوناگونی، گناه‌کار انگاشته می‌شود؟ بی‌هیچ برف؟

ساکت می‌شوم و این‌بار به‌جای ۸۰ درصد، ۹۵ درصد گلویم را در مغزم می‌ریزم. خیره می‌مانم و به دوردست زل می‌زنم. من فقط حس می‌کنم حق دارم در جایی بمانم که برف شاید ببارد و آرزویی داشته باشم که، شاید، روزی،
آرام‌آرام،
پنبه‌پنبه،

رویِ من.

09:13 سه شنبه، 23 می 17

گاهی،
لبه‌ی پرتگاه
- وقتی دو پایم آویزان است -
بهترین جا است برای بی‌پروا به عقب نگاه کردن و همه‌اش را لمس کردن. مجدداً. این‌بار بی‌پروا‌تر.

بعد،
یادم می‌آید شاید یادت برود من عاشق بوی گلاب‌م. شاید نخواسته‌ام همه‌ی مدت بفهمی. شاید خواسته‌ام فکر کنی ماه همه‌ش نیمه‌ی روشن است و نیمه‌ی تاریک‌ش را باد برده! شاید نیمه‌ی تاریک خودت برای‌ت آن‌قدر کافی بوده که ظرفیت پذیرش و دیدن و شنیدنِ …

یاد “عروسک کهنه ی پاره پوره ی کثیف” می‌افتم. خواب‌ش را می‌بینم. تمام شب. من پسر بدی نبوده‌ام؟ بوده‌ام؟ باید بپرسم؟ …
کار از بحران سی‌سالگی و هویت و بلوغِ دفعه‌یِ هشتم و غیره گذشته آخر. من حتی برای گرفتن وقت دندان‌پزشکی هم بعضاً ساعت‌ها به افق خیره می‌شوم و ناگهان عروسک کهنه ی پاره پوره ی کثیف توی گوش‌م جیغ می‌زند.

در عالم واقع،
به‌روی خودم نمی‌آورم ولی.
زندگیِ چهارمِ موازی‌ای که می‌کنم شکر خدا دارد خوب پیش می‌رود. هنوز هستند کسانی آنجا که طوری به دوست داشتنِ من، نسبت به آن‌طور که می‌شناسندم، حرفه‌ای وانمود می‌کنند که سخت نیست برایم که کمی لیز بخورم و کوتاه بیایم تا باور کنم!
(زندگی پروفشنال خوبی‌اش همین‌ست؛ یاد می‌گیری کجاها مردم معمولاً بلوف می‌زنند و می‌توانی لب‌خندهای پوکرفیس گونه‌ی ازپیش‌آماده‌شده‌ی شماره‌ی ۱ تا ۱۷ را همیشه در جیب بغل آماده به سِرو داشته‌باشی.)

روی دریاچه را که مه می‌گیرد من شاد می‌شوم. به‌عنوان یک مغشوشِ ذهنیِ لبِ پرت‌گاه احساس می‌کنم که همه‌ی این سی سال و اندی در جایی غیر از هُرم هم ذخیره شده. در جایی که می‌تواند روزهای بارانی ببارد.
بدون هیچ مسئولیتی،
فقط به‌خاطر بارانی بودن
و بس.

10:00 پنجشنبه، 4 می 17

و از برهم‌گسیختگی‌هایِ ذهنِ گم‌شده نوشتن؛
و دویدن در یک مسیر گرد به‌دنبال راه فرار؛
و بحران‌ها را با چنگ و دندان دفن کردن…

گاهی آرامش محض در این‌ست که با نوک انگشت‌هایم پلک‌هایم را ببندم و بگویم: “باهم‌ایم… درست می‌شه…” و آرام بخزم به کُنام.
و آن‌قدر برنامه‌ریزی کنم برای رنگ قاب‌های نمایشگاه بین‌المللی “من اگر”هایم، که خواب‌م ببرد.

امضا: آزادی، نرسیده به انقلاب.

01:55 سه شنبه، 2 می 17

به سن‌ای می‌رسیم که سهم عظیمی از چیزهای جالب‌ی که برای گفتن داریم با “دید آی تل یو دت …؟”های لامصب شروع می‌شود. تنها دلیل این‌که مخاطب را یادمان نمی‌آید این‌ست که از یک جایی به بعد همه از حالت تویِ-کاملاً-پرفکت به حالت بقیه‌ی-صرفاً-خوب تغییر می‌کنند. به قول خودت ترنسفورمیشن، و نه چنج. (انگار که من از آن‌دسته تَنگ‌هایی هستم که از چنج دردشان می‌گیرند! من‌ی که نصف دژاووهای دِی‌دریم‌هایم در طول روز به یک “فاک یو!”ی عمودی از بالا به پایین با تاکید همزمانیِ ترخیصِ روی “او”ی پایانی‌اش در پایین‌ترین موقعیت عمودی چانه و گردن، ختم می‌شود.) نقطه.

در این سن بحران‌ها از حالت ربایندگی‌های نیمه‌شبانه به بازدارندگی‌های دوبار در طول کامیوت روزانه بدل می‌شدند. (چنج یا ترنسفورمیشن یا هر کوفت‌واژه‌ی جنده‌ویرجین‌گونه‌ی دیگری.) گاهی هم نیمه‌ی روز یخه‌ی آدم را می‌گیرند تا یاد موعظه‌هایی که برای دیگران می‌کنیم بیافتیم و به‌خودمان امیدواری بدهیم که هنوز جای افتخار داریم‌. که تا همین‌جای‌ش هم خیلی خوب آمده‌ایم. که تلاش و کوشش. و پشت‌کار. و همّت. و ثبات‌قدم. و کلّی کلیدواژه‌های پوسترمآبانه‌ی دیگر که می‌شود باهاشان هجده‌ها تِد-تاک و میت‌آپ و آوت‌ریچ باهاش در یک هفته برگزار کرد.
دریغ که، پاسخ درست، همانا گزینه‌ی جیم یعنی “فاک یو”ی عمودی با غلظت سوبله روی اِف است.

در این سن تلخ می‌شویم.
در این سن در یک جکوزی ساکت و بی‌تحرک در هر ۴ بُعد هم اگر بگذارندمان، به‌سانِ حلزون‌ای بی‌مقصد در حداقل سه بُعد حرکات دوّار از خودمان بروز می‌دهیم – ناآگاه و ناخودآگاه. (لامصب بُعدِ زمان خیلی برای گِردپیچیده‌شدن طراحی نشده از نظر مهندسی.)

در این سن همه‌چیز به‌صورت یک بازه تعریف می‌شود. ثروت، شهرت، لذت، و نهایتاً سعادت. منتهی با ذره‌بین که نگاه کنیم می‌بینیم سطح مقطع این بازه‌ی صیقلی در اصل پر از دندانه‌های ریز است. دندانه‌های ریزی که می‌خراشند. و می‌خورند‌. روح و جسم و جان آدم را. یک فاک‌یوی غلیظ هم میهمان من، روش.

به سن‌ی می‌رسیم که هرگونه بحران برای‌ش عادی تلقی می‌شود و تقابل گذشته و آینده نوعی غلیانِ فریادگونه‌ی درون‌جوش ایجاد می‌کند که متقابلاً تقلّای خاموشی را در قلب مغلوب می‌کند. همان می‌شود که مدام هار می‌شویم. همان می‌شود که مدام می‌ترسیم. همان می‌شود که مدام بعد از هر تک ادویه‌ای که می‌زنیم یه قاشق از سوپ می‌خوریم که مطمئن باشیم تلخ یا شور نشده‌ایم؛ و دست آخر قابلمه‌ی خالی را باید سرو کنیم. که تنها چیزی است که نمی‌ترسیم از قضاوت‌ش — هیچِ‌مان.

به سن‌ای می‌رسیم که به تلنگری هیستوگرامِ توزیعِ درصدی فاک‌یوهای خون‌مان آشفته و برآشفته‌تر از غلظت گلبول‌های قرمزش می‌شود. و به تلنگری پرت می‌شویم لای تمامِ “من اگر”های بوده و نبوده و موعوده و پریشان‌احوال‌خاطرربوده…

یِ آن‌روزها.

به سن‌ای که، یک گُرگرفتگی پی‌ام‌اِس‌گونه‌ی ممتد و مضاعف و مسری و اپیدمیک کلاً شبیه موش‌کور ریشه می‌دواند توی‌مان و شبیه عنکبوت تارهای طمأنینه‌وار دور روح‌مان تنیده می‌شود. در بُعد زمان. سه‌مرحله‌ای تاخیری و اسپاسم‌گونه. که ول نمی‌کند. و تمام شب را از کمر تا زیر گلوی‌مان…

می‌ترسیم.
راست‌ش می‌ترسیم.
تهِ‌تهِ منتهایش، می‌ترسیم.

می‌ترسیم از آینه؛
و رفتن‌هایی که به خودمان از بازگشت‌ت اطمینان نداریم.
رفتن به خواب،
رفتن به اعماق گذشته،
رفتن فست‌فورواردتر از ۱۰ سال اخیر، به آینده…

رفتن ترس دارد. این‌را یاد‌گرفته‌ایم. و دیده‌ایم که چه‌طور بوی عطرِ حضورِ غایب می‌ماند در اتاق حتی وقتی اتاق خالی می‌شود؛ از سوم شخص. و همین‌ش سخت می‌کند — ماندنی‌های لامصّب و ناخواسته‌ی بعد از رفتن‌های گم‌شده‌گی و پرسه و دودلی. و اغوا شاید. شاید هم نه. نمی‌دانم. شاید هم می‌دانم. گُم شده‌ایم، بدجور، لطفاً.

شب‌ها اما، کُنام.
لای همه‌ی هپروت‌های روزانه، شب‌ش گردباد ممتد درون-مغز هم نیاز به آرامش دارد. نیاز به نشستن. نیاز به زل زدن به سکوتِ عظمتِ دریاچه. به عظمتِ سکوتِ دریاچه. لای تارهای تماماً طمأنینه‌وار تنیده‌شده‌ی عنکبوت‌های رام و آرام و امیدوار.

و همین‌جاست که شب همه را دربر‌می‌گیرد. می‌پوشاند. زمستان می‌کند با برف‌های سیاه. و ما به اعماق‌ش لیز می‌خوریم.

در این سن خیلی چیزها را جایز نیست دریغ کنیم. فریادهای خاموشِ زیر دوش آب به‌کنار، غرق شدن در خیالِ ذهنِ سیّال و گم‌گشته و بعضاً بی‌پروا، واجب کفایی اگر نباشد مستحب که حکماً هست. باید باشد. وگرنه منفجر می‌شود، یا مدفون، یا مغروق.

ریچارد هم حتماً در این سن…
آن‌زمان که سن‌فرانسیسکو کتاب‌خانه داشت. و من در آینه هنوز متبلور نشده بودم. و جفت‌مان، شب‌ها، خاطره.

با ۵۱ سال اختلاف و ۳۳ مایل فاصله و کمی تفاوت در علاقه‌مان بین جناس و ایهام، جفت‌مان از رنجِ دوشیدنِ دیوانگی‌هامان لذت می‌بردیم. و گم می‌شدیم؛ تا کسی سال‌ها بعد پیدامان کند…

مهم، نفسِ پیداشده‌بودن است. حالا هر چه‌قدر هم طول بکشد.
.

20:37 جمعه، 14 آوریل 17

وقتی از اتوبیوگرافی‌مان فیلم بسازند،
نقش آدم‌هایی که از زندگی‌مان برای همیشه می‌روند را احتمالاً به هنرپیشه‌هایی می‌دهند که حاضرند در فیلم‌های متعددی بازی کنند و هیچ‌وقت ستاره نباشند – اما بعضاً اسکار نقش سوم و چهارم و پنجم را بگیرند.

در سینما این بازیگرست که انتخاب می‌کند [همزمان] در چند فیلم بازی کند. در اتوبیوگرافی من ولی، آیا کسی انتخاب؟

برای زئوس، قلعه‌اش خیلی مهم است. شاید برای همین نمی‌تواند ایر.بی.اند.بی را درک کند. شاید برای همین حاضر است تا ۷۵ دلار به‌ازای هر فوت‌مربّع خرج زلم‌زیمبو‌ها[ی بعضاً کاربردی] قلعه بکند. برای زئوس هیچ‌جا مثل آشیانه نمی‌تواند مرهمِ تدریجیِ زخم‌های روزمره و هفته‌مره باشد. زخم‌ها و ترس‌ها… – باید باور کرد حتی زئوس هم از آشفتگی‌ها و نرسیدن‌ها و اجتماع می‌ترسد.

درک می‌کنم وقتی دنبال خودت می‌گردی لای این نوشته‌ها! من هم گاهی دنبال خودم می‌گردم. بعد که پیدایش نمی‌کنم می‌ترسم. وقتی از ترسیدن می‌ترسم، دست از جست‌جو برمی‌دارم. چند بار باید بگویم من از محیط‌های بیش از ۲ نفره می‌ترسم؟! بعد انتظار داری آدم‌ها را با نوک انگشت بزنم کنار و عذرخواهی کنم و بگردم؟ بی‌خیال؛ من خودم هم پذیرفته‌ام که گم شده‌ام.

مکرّرات هستند که علاوه بر پوست، ماهیچه‌هایم را گاز می‌زنند و می‌خورند. قبض‌های ماهانه، تلفن‌های هر دو روز یک‌بار، رانندگی‌های روزانه، مهربانی‌های هفتگی، گزارش‌های کاری دوهفته یک‌بار، و حتی بعضاً شستن چندباره‌ی موهای سرم وقتی سلول‌های پیشانی‌ام مثل آجرهایِ دیوارِ سدّی که سیل پشت‌ش فشار آورده، شروع به فروریختن می‌کنند.

دیشب یکی از همین‌ها داشت مردمک چشم راستم را گاز می‌زد و یکی‌شان هم از پشت گردنم، نرسیده به لاله‌ی گوشم، می‌خواست نرون‌های نگهدارنده‌ی حافظه‌ام را ببلعد. بیدار شدم و زدمشان کنار. تخت گرم بود؛ یک‌ جهنم موقت و لحظه‌ای – انگار کسی که داشت فیلم این زندگی را می‌دید یادش رفته بوده سیب‌زمینی‌ها را از فر دربیاورد و فقط برای مهار دود، فر را قهرانه خاموش کرده و رفته.

رفته و دیگر نرگشته.
یادش رفته بر‌‌‌…
یادش رفته.
همه چیز را.

بعد من از تاریکی می‌ترسم. بعد اما حاضرم بپذیرم که باید خودم را تصور کنم که تمام راه را به‌دنبال ماشین‌تایپ‌م می‌دوم. که بنویسم. که همه‌ی درون‌ریزی‌های‌م را برون بریزم. که خالی شوم باز. که جا باز بشود برای درون‌ریزی‌های بیش‌تر. و تراوش درونیِ همه‌ی آن‌چه ارزش‌ش در نگفتن‌ش است.
برای همین‌ست که قبل از این‌که تو در را باز کنی همه‌اش را می‌سوزانم. دروغ نمی‌گویم، از تاریکی هم می‌ترسم، اما همه‌اش را آتش می‌زنم که ناگفته بماند.

مهم هم نیست اگر پیدا نشوم. یا در جستجوی من لای نوشته‌های‌م آسمان ریسمان‌های هالیوودی ببافند و فکر کنند مثل رفقای ریچارد، اثر بخور دائمی خیابان‌های سان‌فرانسیسکوی غریب بوده‌ست! مهم این‌ست که وقتی همه‌ام را می‌ریزند بیرون که خودم خالی شده باشم.

آن‌قدر خالی که چگالی‌ام از هوای سرد کمتر بشود و بروم بالا. بالا، بالا، بالا. آن‌جا که از دور همه‌چیز، همه‌ی ناباوری‌ها، ناکامی‌ها، نارسایی‌ها، نادرک‌شده‌بودنی‌ها، ناترجیح‌داده‌شدن‌ها، و ناملایمت‌ها ریزِ ریزِ ریز بشوند؛ و همه‌ی تراوشات من هم قبل از این‌که به سطح زمین برسند در گرمای اتمسفر با صدای جیز از کهکشان محو بشوند.

آن‌جا، ساعت ۷ عصر، بلافاصله بعد از تاریک‌شدن زمستان‌های برفیِ تهران، منتظرم.
با چشمان کاملاً باز و باور.

09:51 شنبه، 25 مارس 17

بین قلب و غرور
معمولاً فقط یک‌کدامش برای شکسته‌شدن
انتخاب می‌شود.

ببخش که من
بی‌رحمانه
و دومینووار
هر دوی تو را …

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.