00:55 پنجشنبه، 24 جولای 14

بیل از چیزهایی هست که با خیال راحت می‌شود از گود-ویل خرید. حتی لازم نیست توی کرگزلیست جستجو هم بکنی. مستقیم، خود گود-ویل. با نیّت خیر.

می‌کَنَم. باران یا برف یا کولاک؛ من می‌کَنَم حسابی. بیلِ ثواب‌داری باید باشد! می‌کَنَم تا حسابی جا باز شود. بعد توی گودال دراز می‌کشم تا مطمئن شوم به‌اندازه‌ی کلّ ِ خودِ من جا دارد لااقل. ده درصد و پنج درصد مغزم که نباید خیلی بزرگتر از کلّ حجمم باشد علی‌الاصول؛ نه؟

من، خیلی چیزها را باید دفن کنم. خیلی چیزها را. من از ناف خودم شروع می‌کنم. من از تکه‌های جویده شده‌ی ناخن‌هایم؛ خاطره‌های پراکنده گوشه و کنار؛ دردهای زیر پوستی اطراف مچ‌هایم؛ بی‌خوابی‌های ناشی از درد وجدان و معده؛ و حساسیت‌هایم که تو را آزار می‌دهد. می‌ریزم توی چاله. می‌ریزم توی چاه. حداقل ۱۱ درصد از خودم را می‌ریزم توی گودال. گودال؟ چاه.

کتاب همیشه دست‌دوم‌ش خوب‌ست. بوی غریبه و شته و باکتری‌ها و ویروس‌های آدم‌های غریبه را می‌دهد — اما به‌جایش حس خوبی دارد. حس دوباره باز یافتن. حس نیت خیر. حس گود ویل! بیل هم باید همین‌طور باشد. بیل هم باید بوی غریبه بدهد، که توی دست آدم غریبه‌گی نکند. که آدم با خیال راحت بداند هستند زیاد آدم‌های دیگری که از بیل استفاده می‌کنند — توی روزهای بارانی، برفی، و حتی کولاکی.

درست همین این‌جاست که خوش‌دست‌بودن بیل ملاک نیست دیگر زیاد. مهم راحتی کارست. سهولت نه، «راحتی» دقیقاً. آدم باید موقع دفن کردن و دفن شدن، راحت باشد. شل باشد. آن‌قدر شل که کرم‌ها راحت بعد لای‌ش بلولند. خاطره‌ها هم همین‌طور. باید شل و ول، با فراغ بال و فاصله مکفی بین‌شان دفن شوند. کرم‌ها خاطره‌های فشرده و درهم برهم را دوست ندارند. مدل استیکی و کالباسی هم می‌شود البته. ورقه ورقه روی هم. وسطش هم پودر تالک باید ریخت که به هم نچسبند. خاطره‌های بی‌ربط و ناخواسته، اگر به هم بمالند و قاتی بشوند کار دست خودشان می‌دهند.

چیزهایی هست که یافت می‌شوند. نه در رؤیا، نه در افسانه‌های آذربایجان، نه در آرشیو توهمات گربه‌های مُرده‌ی ناکجاآباد. همین اطراف. با چشمان باز. و با درک نسبتاً مناسبی از لمس ساده و نمناک زمان حال.
چیزهایی هست که یافت می‌شوند. و علی‌الحساب به ضبط تصویرشان و بعد پرینت رنگی باید قناعت کرد. مگر نه؟ صبح به صبح ناشتا، بدون قند و شیر؛ با دهن مسواک نزده و چشمان سوزناک.
چیزهایی هست که یافت می‌شوند.
چیزهایی،
مثل،
تو.

21:20 چهار شنبه، 16 جولای 14

انصافاً ولی،
قشنگی‌ش به نو شدن فصل هست…

من که دارم روی عادات ذهنی‌م کار می‌کنم. و نمی‌دونم این آیا یه ترید-آف بین دی.پی.دی.آره و این کوئیت‌کردنه هست یا چی. ولی هر چی باشه، حس‌های جدیدی توش هست. مثل حس باد توی موهام. مثل حس باد لای موهام. مثل حس باد روی سلول‌های سرم. مثل حس باد توی سلول‌های سرم. مثل حس باد داخل سرم. مثل حس باد روی لایه‌های غشای مغزم. مثل حس باد لای نرون‌هام. مثل حس باد، وقتی تو می‌خندی…

فصل قشنگیه. و قشنگ‌تر اینه که با پاییز همراه داره می‌شه. پاییز به‌وقت این غربا نمی‌دونم کی می‌شه — سپتامبر؟ نمی‌دونم. اما نوامبر رو هستم. نوامبر امسال رو رد کنیم و هیزم کم نیاریم، دسامبر و بقیه راحته.

من به خودم یادآوری می‌کنم. که همه‌ی این ده سال و اون ده سال و اون ده سال اول اولیه گذشته دیگه. حالا منم و تو. حالا منم و خنده‌ها. حالا منم و تو و نگاه‌ها. حالا منم و تو و اون آرامشی که باید گرفت. حالا وقت اینه که فاصله رو یادمون بمونه.

سانسور کار بچه‌های بده. اما برای سفر راحت، باید همیشه بار و بندیل رو سبک بست. اسمارت؛ عز عین اسمارت‌فون! مختصر مفید. فقط باید یه ذره روی استمیناش کار کنیم که هی پنچر نشه. شایدم باید خیلی اسمارت پیش بریم و الکی ریسورس هدر ندیم. نه؟

من،
مثل قورباغه‌ای که نمی‌خواد به جوش‌های کمرش دست بزنه حتی،
از روی نیلوفرهای آبی که ممکنه زیر پام خالی بشن بلافاصله بعد از پرش ازشون حتی،
بدون این‌که دقیق بدونم کجای این جاده‌ی نیمه‌‌آبی باید/مجبور‌می‌شم متوقف شم حتی،
دم صبح، همون اولین دم‌دمای آفتاب
شروع می‌کنم به پریدن!

من،
رو به جلو می‌پرم. و می‌دونم می‌رسم.
نفرین پشت سرم نباشه؛ به کسی کاری ندارم.
من،
رو به جلو می‌پرم. رو به جلو. خورشید می‌خواد از غرب در بیاد یا در شرق مغرب کنه؛ مشکل خودشه…
مهم اون جلوئه؛ که باید بهش عادت کنم.
مثل باد لای سلول‌های ریه‌ی جدیدم؛
مثل خنده‌های تو…

21:04 چهار شنبه، 16 جولای 14

من جزو اون ۱۵ درصد هستم؛ درصدی اگه بخوای نگاه کنی.
غیردرصدی ولی،
- فارغ از اعداد و ارقام و بیت‌ها و بات‌ها -
من، به‌لب‌خندی…

11:25 دوشنبه، 30 ژوئن 14

چه شب‌ها و چه روزهایی رو از هم نگرفتیم.
به اسم بزرگ شدن، بزرگ بودن، شبیه آدم‌بزرگ‌ها ماندن…
به اسم باید زمان بگذره…
به اسم نفهمیدن؛ نمی‌فهمی‌ای؛ نَفاهُم.

چون‌آن ویردوی مثبت‌اندیشی
که با لب‌خند کریپ بودن خودش را می‌فشارد، می‌نشاند، می‌خواباند،
مدی‌دیت می‌کنم و می‌دوم!

ران‌تایم ارور؟! :-))


خب آخر
ماهایی که در خشکی به‌دنیا آمده‌ایم،
برای سوار شدن قایق
باید تا ساحل پیاده راه برویم.
نقطه.

08:25 سه شنبه، 17 ژوئن 14

وقتی به ماه نگاه می‌کنی…

00:35 چهار شنبه، 28 می 14

من ذاتاً آدم عقده‌ای نیستم هانی؛
اما اون‌روز برمی‌گردم و به امروز نگاه می‌کنم. خداوکیلی می‌کنم. به امروز که خیلی چیزها رو به‌خاطر تو بفاک زدیم. حیف از این روزا که من…

خدایی مرام داره خدا؛ وگرنه خیلی روزها پیش دق کرده بودم. نه از ترس آینده، نه از نبود بیمه‌ی عمر تیریپل‌اِی؛ نه… صرفاً از درازای لیست همه چیزهایی که شخص شخیص تو بفاک زدی برایم… درازایش در حلقم باعث سوراخی ته معده‌ام می‌شود! آه اگر هضم می‌شد…

علاین نیست که نیست؛ مگه همه علاین‌منت‌شده به‌دنیا می‌یان؟! اگه می‌یان خب بگو ما بدونیم مشکل از کجاست؛ بریم تو صف تکریم یوزر وایستیم، خودمون رو ریترن کنیم! والله…
حساب کن حتی به عکس‌های دهه ۸۰ هم با حسرت نگاه می‌کنم. اون‌هم منی که ذاتاً آدم عقده‌ای نیستم هانی…

□ □ □

برمی‌گردیم در دشت …

آیدا…

20:53 دوشنبه، 19 می 14

هنوز خوابی و من،
باز با چشمان کاملاً باز به آینه، به آینده، به تقویم، زل زده‌ام. و توی آینه، آینده، تقویم، توی خوابیده معلومی.

هنوز خوابی و من،
یادم می‌آید که دیشب هم من دیدم که خوابیدی و این‌که من کنارت بودم نه گرم‌‍ت می‌کرد، نه سردت. من اما، خیلی گرم‌‍م بود؛ که نیمه‌شب پا شدم و رفتم روی کاناپه خوابیدم.

هنوز خوابی و من،
خودم را به خواب می‌زنم که وقتی بیدار می‌شوی بیایی بپرسی چرا اینجا خوابیده‌م. و من طوری نگویم گرم‌‍م بوده که تو بفهمی که من فهمیده‌م که از بی‌میلی تو و دمای ثابت بدن تو بوده. بعد طوری نخندم که تو بفهمی که من می‌خواهم که بفهمی که دارم به‌زور فراموش می‌کنم. و من، و من، و من به لعنتِ آفتابِ هفتِ صبح، لعنت‌تر نفرستم.

هنوز خوابی و من،
به پلک‌های‌‍ت زل می‌زنم و برای‌‍ت زمزمه می‌کنم؛ که باید خیلی‌وقت پیش می‌رفتم. که باید وقتی می‌رفتم که رفتن‌‍‍م حداقل باعث بشود یک‌شب نخوابی. که حداقل یک‌شب راحت نخوابی. که حداقل یک‌شب از فکر نخوابی — مستثنایِ از فکرِ گذشته خودت و همه پسرهای قدبلند و شیک‌پوش مهمانی‌ها که به‌تو لب‌خند زده بوده‌ند و تو سرت را چرخانده بودی. مستثنایِ از فکرِ آینده خودت که با قبض‌های من باید چه‌کار کنی. مستثنایِ کمد لباس‌هایم که باید برای آخرین‌بار تا سر کوچه ببری‌شان. آخرین لاندریِ موعود!

هنوز خوابی و من،
لحظه لحظه، روز به روز، شب به شب، تاریک‌تر می‌شوم. گرمای تابستان و شلوغی خیابان پیامبر روبروی سینما و گلودرد و سرفه‌های ناشی از باد خشک کولر توی صورتم.
چرا باور نمی‌کنی وقتی خوابی هم من پیر می‌شوم؟
چرا باور نمی‌کنی وقتی خوابی من بیش‌تر پیرتر می‌شوم؟
چرا باور نمی‌کنی وقتی خوابی من و استخوان‌ها و مفاصلم و همه‌ی دکترهای نرفته‌ام به لب‌هایت زل می‌زنیم… شاید بلرزد و اسم یکی‌مان را بخواند و از ذوق باز بغل‌ت کنیم!
چرا باور نمی‌کنی من اگر روزها سازدهنی و شب‌ها آکاردئونم؛ وقتی تو خوابی گیتار برقی رکیک‌‍ی هستم که اواخرش از ناخن‌های شکسته‌ام خون می‌چکد و تا صبح همه‌شان را می‌مکم که گلویم برای سازدهنی صبح‌‍ت تازه باشد… صبحِ تو… صبحانه‌ی تو… صبح‌ازآنِ تو… تو…

اما تو،
هنوز خوابی و من،
آرام آرام می‌نویسم. می‌دانم؛ می‌دانم؛ می‌دانم آن‌قدر کسالت برانگیزم که حتی نخواهی خواند همه‌ی این‌ها را. که حتی نخواهی خواند حتی یکی از این‌ها را. که حتی نخواهی خواند. خواند… بلند…؟

بخواب آرام…
من خودِ قهوه‌ام. روز به روز دی‌هایدریتدتر می‌شوم. روز به روز بیش‌تر به‌خودم جذب می‌شوم. روز به روز …؟ روز، به، روز؟! ببخشید، روز به شب… شب به شب… شب به شب‌های گرم تابستان… شب‌های گرم تابستان به همه‌ی تعرق‌های زیرپوستی… من در خودم دی‌هایدریتدتر می‌شوم.
من در خواب جذب سلولی می‌شوم. نمک‌های‌م می‌ریزد روی ملافه.
من در خوابِ خودم گاهی یخ می‌زنم؛ بس‌که هوس زمستان می‌کنم.
من در خوابِ تو، ولی، آه، که بدجور تبخیر می‌شوم.

00:09 سه شنبه، 13 می 14

به‌سان گربه‌ای
که قربون‌صدقه‌ی سیبیل‌هایش رفته‌اند؛
اما برای باز-خود-بودن، یا شما بخوانید نفس کشیدن دوباره از سوراخ‌های کوچک بینی‌اش،
با این مایکروتاچ‌های ۹ دلاری، همه را اصلاح کرده!

بعد،
حالا،
مهم نیست که کسی نگاهش هم نمی‌کند. اصلاً برایش مهم نیست.
نفس کشیدن‌ش هم فرق خاصی نکرده؛ درست پلنینگ نکرده خب پیش پیش. باسن لق خودش.
اما،
مهم این‌ست که،
راه رفتن روی لبه‌ی باریک شیروانی دیگر برایش سخت شده!

مهم خود تعادل و افتادن نیست،
مهم حتی ترس از عدم تعادل و پرت شدن هم نیست،
مهم
تویی که خیلی وقت‌ست فهمیده‌ای راه رفتن با سیبیل‌های شق و رق روی لبه‌ی شیروانی، تنها هنر من نبوده و نیست.

هر گربه‌ای …

23:41 دوشنبه، 12 می 14

می‌گه تو که نوشتن دوست داری، خب برو بنویس…
می‌گم مارکز به اون مارکزیش دووم نیاورد، من چند سال بنویسم آخه؟!

دسامبرک جان،
اینرسی نیست. به‌خودم نمی‌خوام دروغ بگویم. من هیچ‌وقت خیلی موفق نبوده‌ام در فریضه‌ی خودم‌-نبودن. پس متهم نکن. من اگر خودم هستم، اون‌قدر خودم می‌مونم تا مطمئن شم به دروغ دچار خودزدگی و از خودبیگانگی نشده‌م. تو که داری قضاوت‌ت رو می‌کنی، حداقل یه‌کم منصف باش لطفاً. خواهشاً. عزیزم.

دسامبرک جان،
آدمی که در گذشته زندگی می‌کنه واضحه که از آینده می‌ترسه. من رو پس به ترس‌هام متهم نکن. منِ دیروز که همون دیشب مُرد؛ شما دقیقاً با کی کار داشتی الآن که زنگ ما رو زدی؟

دسامبرک جان،
این دایره آخرش تماماً طی می‌شه و من برمی‌گردم به همون اوایل — بخاری داغ داغ، خونه‌ی سرد، تلویزیون با حداکثر سه کانال مفید و به‌خاطر سپردن زمان فیلم‌های هفته‌گی‌شون، گذر زمان در واحد عینیت. از تو چه پنهون، دایره‌‌ی نوک‌تیزی بود؛ جاهایی از ما رو زخم کرد که وقتی خوب شدن، گوشت اضافه آوردن. همینه که می‌بینی دوست دارم تا سر حدّ پلک‌های پایین زیر پتو باشم و به تلویزیون زل بزنم.

دسامبرک جان،
من خیلی بعدتر از تو موهام رو اولین بار با تیغ زدم. و بعد که جالب از آب در نیومد، فکر کردم جوابش لای بقیه هست. نمی‌دونستم فقط باعث می‌شه گم‌تر بشم و کچل‌تر و مچل‌تر و بس…
نه؟

انزوا.
لمس تن یک درخت گاهی لذت‌بخش‌ترین لمس‌ها خواهد بود.
و الئو که هر چند ماه یک‌بار سر می‌زند. دل‌مان تنگ می‌شود. اما ظرف ۱۰ دقیقه دوباره دعوای همیشگی! بعد الئو می‌رود و من جلوی همه‌ی هم‌سلولی/هم‌زیست هایم فقط خوبی‌های الئو را خواهم گفت. نه که بخواهم از بازتاب‌ش روی خودم چُسه‌کلاس بسازم! الئو واقعاً بهترین دوست من بود؛ اما … اما بهترین دوست من بود.

ان. زِ. وا.
تمام درخت‌ها و گنجشک‌ها و برگ‌ها و نیم‌چه سرما و سوزها.
پاییز ِ تهران و الئو اگر قول بدهند حداقل یکی‌شان هر ۳ ماه یک‌بار سر بزنند، من قول می‌دهم همین‌طور بنویسم.
راستی نگفتم…! آخرین متهم‌کنندگان‌م هم‌سلولی‌ها‌یم هستند. واسه خودشان می‌بافتند. و دکتر هم‌چنان گفته که باید اجتماعی باشم! ز گهواره تا گور اجتِ.ما.عی باید بود!
لعنتی نمی‌فهمد من از تهران فقط هوای آلوده و آواز تک و توک کلاغ‌ها و برگ‌ها و پیاده‌روهای کج و کوله‌اش را می‌خواهم. زخم‌های اجتماع حتی با دست کشیدن روی پوست زانو و ساق‌هایم هم معلوم‌ند.

ساده‌ترینش همین ۴۰۱. وعده داده شده به ۶۳ سالگی! آخه پدرآمرزیده من بیشتر از ۱۰ درصد سلول‌هام هم امید به بقا در اون حد رو ندارن. شما دقیقاً‌ با کی کار دارین که واسه ما ایمیل ایمپورتنت ریماندر می‌زنی؟
منی که ۱۰ دلار ۱۰ دلار دارم سیو می‌کنم عزیز جان، تکلیفم با خودم روشنه. وقتی گم بشم، می‌رم بغل همت یا تو بام تهران وای می‌ایستم و به همه اونایی که دارن با چشمای بسته و نیش از بناگوش در رفته می‌دوئن، همه‌تون رو لو می‌دم! می‌گم که تهش همه‌ش با پاییز و اینورژن هوای تهران باید بره تو حلق‌مون. خیلی هم حلق‌پر‌کن‌تر از کاپیتالیسم نیست. این‌که فراموش بشی و فصل به یادت بیافته، خیلی به‌تر از این‌که همه‌ی روزهای اداری به یادت باشن و باشن و باشن تا جایی که اول بار ازت در بره و بعد حتی فرایدی ایونینگ هم تو تقویمت گم بشه و نذاره لمسش کنی…
خلاصه که اخوی هرچی بیشتر عرق بریزیم، بیشتر نمک می‌ره تو معده‌مون. نمکِ زیادی هم که می‌دونی اصصصصلاً واسه بدن ما مفید نیست!

حالا باز می‌خوای دو دو تا چهارصد و یک تا بکنیم به امید هپی فمیلی با نون هلالی.
نون هلالی و قطار برقی.
قطار برقی و افسردگی موضعی.
افسردگی موضعی در ماه اردی‌بهشت.

الئو،
من هرگز به اردی‌بهشت بر نمی‌گردم.
تولدت همیشه مبارک؛ اما مرامی ببرش پاییز.
من رو هم تو پاییز خاک کنین. خیلی دورتر از تابستونِ کوتاهِ لاشی و اردی‌بهشتِ در گریز و مسترس و …
و همه‌ی دور بودن‌هام.

ممنون.

23:06 پنجشنبه، 8 می 14

آقا جان،
در یک اکوسیستم کاپیتالیستی،
موش‌های آزمایشگاهی
دغدغه
ندارند.

موش‌های آزمایشگاهیِ بی‌دغدغه در یک اکوسیستم کاپیتالیستی،
چه هیجانات ساده و زنده‌ای دارند ولی!
– خصوصاً وقتی نمی‌دانند اسم جایی که هستند، آزمایشگاه است…

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.