۱۶:۵۸ چهارشنبه، ۲۰ اردیبهشت ۹۱

که بیست سی سال دیگه،
بخواهم اثبات کنم برایش
که پدرت عاشق مادرت بود؟!

لول!
که بعد برود به هم‌کلاسی‌هایش بگوید «عشق‌های سال ۲۰۰۴! لول!» و بعد با هم جدیدترین مدل دودیدنی‌ها را دود کنند.
که جدید‌ترین مدل ارتباطات را داشته باشند.
که آخرین مدل مصنوعات مصرفی را استعمال کنند.

خیر عزیزم.
کلاً به درک.
مرگ یعنی آسایش.
تا قبر
آ… آ… آ… آ…

۱۶:۵۳ چهارشنبه، ۲۰ اردیبهشت ۹۱

فکر می‌کنی تمام آن سال‌های جنگ
من کدام گوری قایم شده بودم؟
.
.
.
الف) زیر میز
ب) توی اتاق مخفی که درش پشت کتابخانه بود
ج) روی زمین، با لباس سربازهای دشمن، جنازه‌وار
د) کف اقیانوس
هـ) در تلاش برای این‌که نرسیده به اتمام نوشتن وصیت‌نامه‌ام، بی‌دار شوم…

۰۴:۰۱ چهارشنبه، ۲۰ اردیبهشت ۹۱

من
اینجا نشسته ام.
درست سر جای خودم.
درست تنها و بدون هیچ چیزی اضافه یا کم.
اتاقم، اکنون یک خانه است. خانه دو اتاقه.
اما
روز به روز به چیزهایی که گم کرده ام اضافه می شود.

امشب مرد ولگردی که برایم قابل اعتماد بود گم شد.
گم شد.
گم شدند.
گم، گم، گم، …
می ترسم قبل از بی‌دار شدن، خودم هم گم بشوم.

(شب خوش. دارد دیر می شود خیلی.)

۰۳:۵۸ جمعه، ۱۸ فروردین ۹۱

الئو
من هیچ وقت به هیچ مرغ دریائی‌ای تیرکمون نمی‌زنم.

من همه‌ی پروازهای مرغک خاکستری را
بر موج‌های پر از شن
روایت می‌کنم و قایم می‌کنم لای اون شستی شل آکاردئون،
برای دخترک؛
که همیشه با گلچینی از تضادهای بین غرور و حسادت، شنوای حماسه‌های پروازهای اسطوره‌ای مادرش است.
خواهد بود.
خواهد است.

من
با همان عینک همیشه‌گی‌ام
با همان کلاه همیشه‌گی
با همان موهای ژولیده‌ی همیشه‌گی
می‌نشینم و برایش مرثیه‌های لذائذ نگاه کردن به پروازهای تو،
فراز و فرودهایت،
و لرزه‌های ناخود‌آگاه گونه‌هایت را
با جزئیات تعریف می‌کنم.
می‌دانم حوصله‌اش سر می‌رود و دستش را می‌برد زیر میز تا یواشکی پیامک بفرستد به دوست‌پسرش!

من
عاشق نوشتن بوده‌ام همه‌ی این سال‌ها الئو.
تو هیچ‌وقت G را باور نکردی؛ اما برای من،
تو،
توصیفِ تو،
توهمِ توصیف دقیق تو،
وصف ِ توهم ِ توصیفِ دقیق ِ تو،
همه‌ی این سال‌ها
خیلی لذیذ بوده‌است.

الئو،
دارم از تو می‌گویم
باز، برای خودم، و دخترکی که با دامن قرمز روی ماسه‌ها خواهد دوید.
دخترکی که از صدای مرغان دریایی می‌ترسد شاید
نمی‌داند مادرش
روزی
شیرین ترانه‌ها را می‌سروده.

دوستت دارم.

۰۲:۱۶ جمعه، ۱۸ فروردین ۹۱

همیشه از صفات «برترین» اطرافیانم منزجر بوده‌ام.
مثل «ایرانی‌ها باهوش‌”ترین” مردم جهان هستند.»
مثل «دختر من خوشگل”ترین” دختر دنیاست.»
مثل «خفت‌ترین» مثل «رکورد دنیا» مثل …

اصولاً هر روش ماکسیمم‌گیری‌ای از (O(n هست اگه توسط یک فرد بخواد انجام بشه، که بعضاً برای n=6*10^9 خیلی زیاده.
و البته اگه طرف منظورش لوکال اپتیما (بهینه‌ی محلی) هم باشه، بالاخره باید یه روش صعود تدریجی رو پیمایش کنه.

.

دلم یه آهنگ بدون کلام غمگین می‌خواد.
فقط کمی غمگین‌تر از این (و کامنت اولش).
کمی غمگین‌تر از این‌که یک عمر برای رسیدن تلاش کنی و آخرش، وقتی زنگ آیفن رو می‌زنی، با صدای زیییییییییییینگش از خواب بی‌دار شی.
.
فقط کمی.

۲۳:۲۴ جمعه، ۱۱ فروردین ۹۱

دژاووی مصنوعی یعنی
یک عمر GTA San Andreas بازی کنی و توی خیابان‌های شمال‌غربی SF رانندگی کنی!

۰۱:۴۳ سه شنبه، ۸ فروردین ۹۱

به سان توله سگی که سرک می‌کشد
از لای درز پنجره، آرام
تا بوی مطبوع شام شب را لای پره‌های بینی‌اش بالا بکشد، چشمش را ببند، سرش را اندکی به عقب ببرد و لذتش را به آسمان بفرستد.

به سان دخترک خدمتکاری که سرک می‌کشد
از لای درز پرده‌های مخلمی قرمز
به داخل مهمانی؛ که چگونه می‌توان لمس کرد با دستانی که از فرط نزدیکی می‌بایست از آرنج به پایین تا شوند.

به سان پسرکی که با همه‌ی خستگی جابجایی گونی بزرگش بر دوش،
شب هنگام با بوی غذای مادر خودش
مست می‌شود و قهقهه سر می‌دهد. آن‌قدر که تمام اهالی از خنده‌اش، ناخواسته لب‌خند به لب می‌گیرند.

. . .

یادت می‌آید چند سال است همه این رول‌ها را یادمان رفته، الئو؟

دقیقاً از وقتی بود که اولین بار من شکوه کردم، تو رفتی، من مغرورتر شدم، تو دورتر.
بعد هر چی پارو زدم بارانی بود هوا…
مجبور شدم شنا کنان زیر باران خودم را به ساحل برسانم و با اولین تاکسی، به اولین فرودگاه بروم و اولین صندلی در اولین پرواز را رزرو کنم.
همان شد که بعدش همه‌چیز از هول و واهمه سر چشمه می‌گرفت. و همه تعجیل‌ها به تبلیغات و بیل‌بوردها و پیام‌های بازرگانی ختم می‌شد.
و من، خب راستش، یادم رفت کارت پروازم کجا بود مقصدش… مجذوب نشده بودم، اما آنقدر یادم می‌رفت همه‌ش که ناخواسته فراموش کردم.

به سان آن قدیم‌ترهای خودم و خودت،
وقتی ۱۱ ساله بودیم،
هرگز برقِ شیشه‌ی تلویزیون نوک انگشتت را گاز گرفته آیا، وقتی می‌خواسته‌ای لمسش کنی؟

۱۵:۲۲ پنجشنبه، ۳ فروردین ۹۱

بی‌هوده
لذت بردن،
همیشه
مملو است از نوعی خلوص و ایمان.

الئو،
من رنگ موهایت را فراموش نخواهم کرد.
و پاکی چشم‌هایت را
و شوق کودکی خنده‌هایت را.

الئو،
آن‌قدر سرشارم می‌کنی از ایمان که تهی می‌شوم…
زود،
با تو.

۰۴:۰۹ شنبه، ۲۷ اسفند ۹۰

که آخرش یک روز
مثل همین دوشنبه، وسط ساختمان ۱۹۰۰ خیابان آمفی‌تئاتر،
برگردید به‌م بگویید «خیلی نق می‌زنی ها!»
.
.
.
نچ!

نه سر از دلتنگی،
نه برای تسکین گذشته،
نه محض افتخار تخم و ترکه آینده،
نه برای خوشن‌فکر شدن حال و اکنون،
برای هیچ‌کدام
نمی‌نویسم.

فقط دلم می‌خواهد باور کنی،
همه این‌ها را
نه ترجمه کرده‌ام، نه دزیده‌ام، نه یک شبه جنریت کرده‌ام.
همه این‌ها فقط محض امید به بهتر دایاگنوسیس شدنم توسط آن روان‌شناس ابلهی هست
که فرق تست اسکرینینگ با بوی ادکلن و رمز فیل.طرشکن را نمی‌داند.

.
.
.
و توئی که
هرگز برای من نمی‌نویسی.
نه در حال،
نه در گذشته،
نه در آینده.
نه در پلاسما.

۰۳:۵۷ شنبه، ۲۷ اسفند ۹۰

ماهی یک بار؟
ماهی، یک بار؟
ماه ای یک بار،
ما، هی، یک بار؟
ماهی یک، بار؟

نرخ درهم‌آمیزی و برهم‌مالی توهمات مغز معیوب من خیلی بیش‌تر از این حرف‌هاست،
خداییش.

واحدش هم تازه ماه نیست؛ شب‌ست.

نقطه.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.