04:11 پنجشنبه، 7 مارس 19

تمام جاه‌طلبی‌های انفرادی‌ام
آخرش
در یک ایستگاه قطار
گم می‌شود.

من می‌مانم و
دوراهی این‌که با هویّت سابق‌ام سریع‌تر به‌منزل برسم، یا بی‌هویّت پیاده باز برف و سرما را حس کنم و فقط راه بیافتم…

من،
دقیق که بررسی می‌کنم، می‌بینم دارم خیلی نقطه‌ها و چاله‌ها و بسته‌های سرد و برفی را در مغز و قلبم با خودم حمل می‌کنم.
من،
برف‌هایم را جمع می‌کنم
تا نوک قله‌ی اورست ببارم.

03:07 جمعه، 1 مارس 19

اگر توجیهی برای فرار خلاقانه از بحران میان‌سالی تلقّی نشود،
شاید بتوان گفت که واقعاً
حقیقی‌ترین رنگِ بنیادی در طبیعت، خاکستریِ کمی متمایل به تیره است؛
و سیاه و سفید تنها مفاهیم عامه‌پسندترش هستند، صرفاً برای راحتی درک و هضم موضوع توسط اکثریتِ مصرف‌کننده و بی‌چوپان‌دونده‌ی جامعه.

تهمتِ خودتأییدگرِ خودفرهیخته‌بینی را که به‌کل بگذاریم کنار
این وسط می‌بینیم گاهی پذیرش برخی حقایق هستی،
– فارغ از افسرده‌نگاری فروغ و منزوی‌گری‌های هدایت و سپیدآفرینی‌های شاملو –
عملاً به‌صورت کاملاً بهینه، رفاه کاربر پایانی
– که خودخواهانه، برای خودش هم که باشد، هسته‌ی هستی پنداشته می‌شوند –
را در پی دارد
و بس.

این وسط
درخت گیلاس
در مه
سرفه که می‌کند،
تمام واژه‌هایش می‌لرزند و می‌ریزند روی زمین…

کسی اما نگران نیست، نباید باشد.
درخت‌هایی که برویند ازشان
روح و جسم‌شان
واژه و احساس و سادگی دارد قلباً، عمقاً، حقیقتاً…

چه کاغذ بشوند و سفید بشنود،
چه زغال بشوند و سیاه و سرخ برقصند.

02:43 جمعه، 1 مارس 19

جاهای خالی را
با خاطرات جعلی مناسب
پر می‌کند مغزم
از گذشته،
تا هم‌وار شود
و زانوهایم کمتر گیر بکنند در
گِل و لایِ باران و قلم و نوشتن…

آن ده بیست درصدِ غیرهورمونی و غیراجتماع‌طلبیِ نوشتن را
گذاشته‌ام برای روز مبادا — وقتی پس‌فردا جلوی نوه‌هایم، در ترازوی توجیه، میان غرور و نرسیدن‌هایم، احتیاج به دویست گرم ارفاق دارم.
… تا بگویم چه شد که من
با این‌که نه خودم را تنبل می‌دانم،
نه از اهالی فرهنگ گلایه و قربانی و انتظار هستم،
نتوانستم یک شب‌هایی
نه بنویسم، نه ننویسم.

همین شد که کارما رویش باز شد و می‌آمد برای خودش چای دم می‌کرد و با نگاهی مشابه روان‌شناس پفیوزی که هرگز بهش مراجعت نکردم، رویه‌رویم می‌نشست و به‌زورِ تلخ‌تر کردن چای سهم من، با نگاهش مرا مجبور به حضور داشتن می‌کرد. منی که گاهی در افکار ریکرسیو خودم تا پانزده لول عمیق می‌شدم بدون این‌که یادم برود سهم من از سالاد چه‌قدر است دقیقاً.

زندان‌ای که از داخل قفل بشود،
در اصل مأمن‌ای از الباقیِ دنیاست.
افسوس که سوسیالیسم، کمونیسم، و حتی خیلی ترانه‌ها و فورپلی‌های عاشقانه
در جمع‌های کوچک‌تر از دونفره در زمان حال
شکست می‌خورند.

دروغ‌هایی برای بقا،
دروغ‌هایی از جنس بقا…

و این منم که
با همان پشت‌کار سابق‌م
به طناب‌های پوسیده چنگ می‌زنم، و خودم را بالا می‌کشم
تا پازتیو بمانم باز، با سری بیرون از آب.
…درست وقتی تو، نیمه‌های شب، به سواحل باربادوس می‌گریزی و من
در همین سان‌فرانسیسکوی خودمان
میانِ تپه‌های ننوشتن و نگفتن
خورشید را از پشت ابرها دنبال می‌کنم.

(من،
با این‌که هنوز زندگی‌ام کم‌تر از یک چمدان است،
مطمئن باش اگر جایی به نام «خانه» داشتم
تا حالا، حتی و مخصوصاً همین شب‌های عزیز، بارها با ذوق و به‌صورت حضوری بلیط یک‌طرفه‌ی قطار خریده بودم.)

دروغ‌هایی از جنس شب‌بخیر گفتن،
دروغ‌هایی از جنس شب‌بخیر نگفتن…

06:03 شنبه، 23 فوریه 19

چندان هم نام‌ش «فرار» نیست،
(نباید باشد)
تلاش‌های خودآگاه و ناخودآگاه‌م برای هم‌سان‌سازی اختلاف فیزیکی، و زمانی
بینِ
درون و بیرون جمجمه‌ام.

من،
هنوز شب‌هایی را تا صبح،
در جاهایی سپری می‌کنم که بی‌چشم‌داشت و خالصانه امیدوارم بیش‌تر بوی بیداری، باور و باریدن بدهند…

من،
هنوز شب‌هایی را تا صبح،
می‌دوم با تکیه بر این توجیه که چون آخرش در همان تختِ دی‌شب می‌خوابم، اسمش«فرار» نیست.

من،
هنوز شب‌هایی را تا صبح،
در همان آلفای ابری و پاییزیِ کنار دریا،
فارغ از حسرت مفهوم عامیانه‌ی «خانه/هوم»،
میان من و تو و ما، گاهی،
«بی‌مقصد به دوردست‌ها دویدن» را انتخاب می‌کنم.

می‌دانی، راستش،
بین لالایی و شب‌بخیر
سال‌ها و مرغزارها فاصله‌ست…

شب‌بخیر مال شب‌هاست فقط، که تو می‌خوابی ممتد و با تمدّد؛
اما در یخ‌زدگی قطب‌ناک قسمت‌هایی از من هنوز، خورشید روی نیم ساعت مانده به غروبِ کامل باتری‌اش از کار افتاده. و البته چون جنبنده‌ی خاصی هم آن‌طرف‌ها زندگی نمی‌کند چندان، حکماً فراموش می‌شود گاهی به‌کل ذات‌ش.
صدای زوزه که می‌آید ولی،
شب‌هایی از شب‌های زمستان،
باز یادم می‌افتد و به‌سانِ مسافری سر می‌زنم.

این روزها ولی،
که سرما به بخش‌های بیش‌تری از حافظه‌ام رخنه کرده،
گاهی چندین ساعت طول می‌کشد تا یادم بیاید
رمز عبور اقلیمش برای سوق دادن خورشید به غروبی بی‌دغدغه، «لالایی برای پلیکان‌ها در زمستان» است.

(شب‌بخیر، مترسک‌ها؛ شب‌بخیر خرگوش‌ها.)

05:50 پنجشنبه، 21 فوریه 19

… و آرامشِ عاری از هر گونه دغدغه‌اش،
تمام چیزهایی که گذاشته بود برای ندانستن و نفهمیدن
را
توجیه می‌کرد.

23:14 شنبه، 16 فوریه 19

چراغ‌های آسمان را که خاموش می‌کنم
شب‌ها،
باد حس‌های قدیمی را ازصورتم می‌زداید؛
باد حس‌های جدید به پشتم می‌زند.

02:36 پنجشنبه، 24 ژانویه 19

حقیقتاً استحقاق این را دارم که
حداقل هفده سال و اندی
بکاوم خاک را از روی صورتت
تا محققّانه و محقّانه
به لب‌خندهای‌‍ت برسم باز
هر شب
پیش از شب‌بخیر
عزیزم…

23:06 جمعه، 18 ژانویه 19

تو یادت نیست شاید،
اما من و این رودخانه
سال‌هاست که در دو جهت مخالف کنار هم راه می‌رویم شب‌ها؛ و هم‌چنان به هم علاقه و ذوق داریم…

تو یادت نیست شاید،
اما من و این شب‌ها
سال‌هاست به شوقِ بودنِ با هم تمامِ روز را می‌دویم و در تهِ دل‌مان منتظریم برسیم و بنشینیم بحسّیم و بنویسیم…

تو یادت نیست شاید،
اما من و این نوشته‌ها
سال‌هاست زخم‌های همدیگر را می‌شوریم و/تا تازه نگه می‌داریم. شاید هراس‌مان از جای‌زخم‌هایی است که ممکن‌ست هرگز از بین نروند. همین ترس از ترسِ شکستِ دائمیِ مضاعف‌ست که نوشتن را ترغیب می‌کند…

تو یادت نیست شاید،
اما من و انگیزه‌های قدیمی
خیلی مهیّج‌تر توی کوچه می‌دویدیم آن سال‌های دور. تا این‌که وقتی زمین خوردیم و زانوهای‌مان خون آمد، فهمیدیم بزرگ شدن بزرگ‌ترین اشتباهِ ناخودآگاهِ هر کودک‌ای است؛ خیلی خیلی قبل‌تر از بلوغ.

تو یادت نیست شاید،
اما من…
من…

من هم دارد مثل تو، از یادم می‌رود خیلی چیزهایِ آن روزها…

16:38 چهار شنبه، 16 ژانویه 19

و کوچه‌های موهای‌‍ت
از باران
تهی مباد…

20:30 چهار شنبه، 2 ژانویه 19

فریب می‌دهم
خودِ ساده‌ی شکننده‌ام را
تا بیش‌تر پابه‌پایم بیاید
در طیف‌هایی از خاکستری و نارنجی
به دوردست‌ها
.
.
.
آه اگر زمین گرد نبود،
من بهانه‌ای مستدل‌ برای یافتنِ دورترها
می‌داشتم.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.