۱۶:۴۹ سه شنبه، ۱۹ اکتبر ۲۰۲۱

اگر خوابت این‌قدر سنگین نبود
و می‌شد بیایی فرار کنیم
شاید خیلی سال‌ها پیش، خیلی راحت‌تر گم شده بودیم.

اما تو خوابیدی،
و من حوصله‌م حسابی سر رفت؛
و من هم خوابیدم،
و دیگر هرگز بی‌دار نشدم.

یادت هست؟
هنوز هم وقتی بی‌دار می‌شوی اوّل می‌خندی، بعد چشم‌های‌‍ت را باز می‌کنی؟
هنوز هم گاهی صبح‌ها جای من خالی‌‍ست؟
هنوز هم…

(من این روزها و این ماه‌ها این‌قدر در گذرم، که رنگ و نگاه و بوی خودم را (و نام و شماره‌ی تو را) هم فراموش کرده‌م؛ تو ولی، شاید، آیا؟…)

یادت باشد اما،
که یادم هست که یادت هست که
هر چی بدی بود،
مال من بود.
(سکوتم، از خشک شدن کامل همه‌ی سلول‌های لب‌هایم است. همین.)

بی‌دار که شدی
لطفاً
به خودت،
به گل‌ها،
به همه‌ی زنده‌گی‌های باقی مانده،
آب بده.
زنده‌گی، خیلی قشنگ‌تر باید می‌بود؛ اما…
اگر…
بی‌حوصله نمی‌شدیم و بی‌بهانه خواب‌مان نمی‌گرفت.

یادت هست من شب‌های‌‍ت را به‌خیر…؟
امشب هم روش…
خیر…

۱۵:۱۷ جمعه، ۱۵ اکتبر ۲۰۲۱

بیا بخوابیم…

شاید
دیگه بی‌دار نشیم…

یا شاید،
اگه خوش‌شانس باشیم،
دو بار بی‌دار شیم…

۰۵:۴۳ جمعه، ۲۴ سپتامبر ۲۰۲۱

چشم‌های آتش‌فشانی‌ت
لابد می‌بایست
فوران کند
تا من یادم بیافتد
بین «ترس از تنهایی» و «لذت از تنهایی»،
این «بی‌وزنی‌های سیّال در تنهایی» هستند که می‌مانند آخر.

در خواب،
باز فراموشی گرفته بودم.
صدای‌‍ت می‌زدم که بیا ببین حتی خانه‌ام هم را نمی‌توانم پیدا کنم…
تو ولی،
می‌خندیدی؛ و فکر می‌کردی به‌صرف بوسیدن لب‌های‌‍م، کرم‌های مغزم از خجالت/شهوت/حسرت خواهند مُرد. اما چنین نشد. اما تو و خنده‌های‌ بی‌موقع‌‍ت، چند تا کِرم دیگر توی مغزم زاییدید. کرم‌های لعنتیِ عزیز‌ی که، مواقع بی‌کاری‌شان، سراتونین می‌شاشند توی رگ‌های‌‌م.
تو،
توی خواب هم،
منی که صرفاً گه‌گاهی می‌خواستم outrider باشم را،
بی‌رحمانه outsider می‌کنی.

نباریدی،
ندیدی،
نبودی؛
و من باز تمام شب را،
تمام شهر را،
تمام سال را،
پرسه زدم؛
و زدم،
و زدم.

من،
تمام صفت‌های دنیا را هم به‌دوش اگر بکشم،
باز،
یاد می‌افتد که
سکوتِ من، کم‌خطرترین سلاح من‌ست.

تو می‌خوابی و من،
باز،
ساکت،
قرن‌ها به اعماق تمام آتش‌فشان‌های‌ت می‌روم…
شب‌بخیر.

۱۱:۴۳ سه شنبه، ۱۴ سپتامبر ۲۰۲۱

با دامن خال‌دارش و خنده‌هایش،
خواسته یا ناخواست
دلبری می‌کند.

من،
بی‌ترس و بی‌دغدغه می‌دوم
و می‌خندم
و توپ‌م را به هر طرف پرت می‌کنم.

می‌خندد،
به من،
با من،
از من،
تا من…

باران می‌آید.

او، از ترس خیس‌شدن، می‌دود، پر می‌کشد، می‌رود؛
و من، در جا خشک‌م می‌زند که،
مگر زیر باران نمی‌شود خندید؟
مگر زیر باران نباید خندید؟
مگر او هم داشت نمی‌خندید؟
مگر کلی ذوق باران…
مگر …

زیر باران، مغزم و من، به انتهای کوچه زل می‌زنیم.
حلزون‌ها بیرون آمده‌ند، و توپ پلاستیکی را، جوجه‌تیغی بی‌رمق‌ای آرام سوراخ کرده. شاید فقط می‌خواسته عبور کند. شاید فقط می‌خواسته یادآوری کند. شاید…
شاید…

من،
حلزون‌ها،
جوراب های خیس و شلوارک دوبندی‌ام،
توپ سوراخ شده،
و جوجه‌تیغی،
هر پنج‌تایمان ترجیح می‌دهیم همه مستقلاً نیم‌نگاهی به باران داشته باشیم از این بعد. و دیگر هرگز خودمان را، به‌خاطر آماده‌کردن ذهن‌مان به تلخیِ این‌که باران همیشه باریدنی‌است، شماتت نکنیم.

حتی اگر روزی باز خال‌های دامن‌ت…
مخصوصاً اگر روزی باز خال‌های دامن‌ت…

تا روزی که باز خال‌های دامن‌ت…

۲۲:۱۲ دوشنبه، ۱۳ سپتامبر ۲۰۲۱

همیشه
همیشه
همیشه
هر بار که در جمعی – که همه می‌رقصند – می‌رقصم،
فردایش عین سگ پشیمان می‌شوم.
بی برو برگرد.

اما
اخیراً
تنها که می‌رقصم،
حالم با خودم، خیلی خوب‌ست.

نمی‌دانم مقصر صرفاً ردپاهای لجنی نفرات قبلی روی باتلاق‌های مسموم‌ست؛ یا نه، مشکل از من‌ست که هرچه‌قدر هم به ریتم و تمپو عنایت داشته باشم، تهش به‌خاطر حتی اندکی انحنا از نُرم بازخواست می‌شوم.

پلی‌لیست آپ‌بیت‌م،
که نه می‌خندد و نه می‌ترسد،
بهترین دوستِ صمیمی و بی‌قضاوت این روزهای من شده‌است.
من
ساعت‌ها با او می‌رقصم.

من
با بهترین دوستم،
خیلی ساده‌تر، بی‌ترس‌تر، و بی‌دغدغه‌تر،
خودِ خودِ خودم هستم،
حتی و مخصوصاً
وقتی
می‌رقصم.

۱۳:۴۱ یکشنبه، ۱۲ سپتامبر ۲۰۲۱

نگران، یا به‌تر بگویم «مراقب»، خودم هستم.

من هنوز گاهی، ساعت‌ها، با ناخن و سشوار و اسپری الکل، مشغول کندنِ باقی‌مانده‌ی چسبِ لیبل‌های گذشته از سلول‌های مدیال-پری‌فرانتال-کورتکس مغزم هستم. و وقتی، با ذوق‌های کودکانه‌ام پشتِ درِ کلاس رقص ایستاده‌م و لیبلِ جدیدی برای چسباندن روی باکس ناخواسته فرا می‌رسد، بدون آن‌که کسی متوجه بشود، داخلِ جعبه‌ام می‌لرزم.

من و زخم‌هایم،
باید محافظه‌کارتر باشیم.

من
جعبه‌بندی نمی‌کنم — اما باید حواسم باشد ناخن‌هایی که لاکِ خوش‌رنگ می‌گیرند حتماً آن‌قدری بلند هستند که تیز هم باشند.

۲۰:۳۵ دوشنبه، ۶ سپتامبر ۲۰۲۱

نبودی و نشنیدی
که زیر تمام پل‌های خراب‌شده‌ی دنیا
– هر دو سر اقیانوس –
با تمام کولی‌های بی‌زمین و بی‌زمان
خندیدم، و
همه‌ی خشم‌ها و خنده‌ها و خواب‌ها و خیال‌هایم را
– که ته دریا، یا در جعبه نگه می‌داشتی –
امتحان کردم.

هر تکه‌ام در گوشه‌ای،
هر گوشه‌ام در دنیایی،
هر دنیایم در بُعد ناشناس‌ای،
پیِ توهّم‌های تکراری‌ام،
غرق…

تو،
قرن‌هاست
زیرآب
چشم‌هایت را بسته بوده‌ای؛
تا صحّه بگذاری بر این‌که ما از همان سال‌ها پیش «همو گم کردیم».
یادت هست،
محبوبِ منفورِ مغضوبِ من؟

۱۹:۲۰ یکشنبه، ۲۹ آگوست ۲۰۲۱

اینجاست که منِ راوی،
ساکت می‌مانم و آرام به انتهای دریاچه زل می‌زنم.
صدای پای نیامدن‌‍ت،
عزیزترینم،
به مراتب گواراتر از شایدآمدن‌‌‍ت است.

تو فرض کن من،
تمام بقیه‌ی چهارشنبه‌های امسال را هم،
تریپل‌بوک کرده‌م؛
که یادم نیافتد، صدای پای مردّد تو را
که همیشه آشوب کرده، می‌کند، و خواهد کرد.

تو می‌خوابی و من
۸ ساعت نفرین دومینووار می‌چینم
که اگر باز بی‌دار نشدی،
به‌سمت‌‌ت بریزم.
تو می‌خوابی و من،
باز یادم می‌رود،
خودم کدام دومینو بودم،
که طبق قرارمان،
از خودم شروع کنم…

۰۵:۱۰ یکشنبه، ۲۹ آگوست ۲۰۲۱

ناخن‌های تیز تو،
ناخن‌های تیز تو،

من هیچ وقت نفهمیدم و نخواستم بفهمم، که عمدی بوده همه زخم‌های روی پوستم از ناخن‌هایت یا نه.

شرط احتیاط ولی این‌ست که
وقتی ۴ صبح از خواب می‌پرم،
شروع به جمع‌کردن خودم و وسایلم بکنم.

ناخن‌هایت،
راستی،
چرا «توی» مغزم نرفتند لااقل؟

۱۳:۳۰ جمعه، ۲۷ آگوست ۲۰۲۱

بین ۹ و ۱۰،
دقیقاً بین همان ۹ و ۱۰ که من را، وقتی معصومانه توی چشمانت زل می‌زدم، وقتی بی‌رحمانه توی چشمانم زل می‌زدی، بارها کُشتی؛
دقیقاً همان‌جا،
برای‌ت گُل می‌کارم.

و هر از گاهی به‌ت سر می‌زنم — تا یادت بندازم،
تو،
توی لعنتی،
خیلی‌وقت بود مُرده بودی، عزیزدل‌م؛
من، صرفاً، ساده بودم،
خودم بودم،
خودِ خودِ خودم بودم،
که دلم نمی‌آمد خاک‌‍ت کنم.

حالا ولی،
دیگر با خیال راحت،
بدون طلب آمرزش،
بهشت را ترک می‌کنم.

بهشت،
– خیلی بیش‌تر، از من –
به لعنتی‌هایی مثل تو
– خیلی بیش‌تر از، من –
نیاز دارد.

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2021 blog.horm.org