16:00 دوشنبه، 2 می 16

وقتی آرام در آغوش می‌گیرمت
دست‌هایم از دو سوی تن‌ت به هم می‌رسند.
هر کدام مسیرهای متفاوتی را پیموده‌اند؛
و آن پشت،
بدجور غریبی می‌کنند.

تنِ تو، بویِ نرمِ گردنِ تو، و سینه‌های گرم و پذیرنده‌ات، مانع نبوده اند؛
اما آن پشت
این دست‌های غریبانه‌ترینِ من تنها چیزی‌ست که
مطمئن‌ام با من می‌ماند.

تو می‌خوابی و من
آرام دست‌های تنیده شده دورت را باز می‌کنم و می‌خزانم بیرون
بدونِ آن‌که در خودآگاهت بی‌دار شوی
و در تاریکی، در لانه‌ی خودم، در سوراخِ مخفیِ کنجِ دنجِ دیوار که قطرش فقط اندازه‌ی مچ‌های من است،
دست‌هایم را تا صبح قایم می‌کنم.

تو می‌خوابی و من
از نداشتن‌ت بدجور تا صبح، تا خودِ صبح، در آلفا زندگی می‌کنم — نمی‌بینی مگر حتی وقتی چهار صبح روی تنِ بی‌دست من پتو می‌کشی چه‌طور با صدای صاف و رسا، فارغ از هر گرفتگی و خواب‌آلودگی، خیلی با عزت و احترام می‌گویمت که سردم نیست.

در آلفا من، و نبودنِ تو، حضور داریم.
آلفا کم‌کم غالب دارد می‌شود، راستی، می‌دانستی؟
یادت هست که بعد از چهار روز زندگی با تو گفتم دارم از زندگی واقعی دایورج می‌کنم… یادت هست گفتم‌ت این خوابی است که با تو دارم شروع می‌کنم… یادت هست؟
آن موقع‌ها فکر می‌کردم در بدترین حالت یک‌هو از خواب می‌پرم – ولو بعد از ۱۰ ماه – و تو ناگهان دیگر نیستی… نمی‌دانستم ممکن‌ست نفرین‌ت من را به آلفای ابدی فرو ببرد.

تو خوابی و من
به حرف‌هایت راجع‌به ابرام بر آغازِ مرحله بعدی بدجور بیش‌فکر می‌منم.
برای من‌ای که در آلفا زیسته‌ام، مرحله‌ی بعدی لیمبوی ابدی خواهد بود. جایی که دست‌های از کتف قطع شده‌ام در خلأای بدون اصطکاک تا ابد بچرخند و بچرخند و بچرخند… و من آن‌قدر به چرخیدن‌شان زل بزنم و بشمارم‌شان که نرسیده به ۷۳۶ خوابم ببرد.

در لیمبوی ابدی خواب می‌بینم تو باز برگشته‌ای. برگشته‌ای و من باز بدون هیچ قصد و غرضی، صرفاً من‌باب خنده دارم عکس‌های خنده‌دار پی‌.ام‌.اس ها را نشان‌ت می‌دهم. و نمی‌ترسم که تا سال‌ها من را به بی‌پروایی متهم خواهی‌کرد.

تو می‌خندی و می‌خوابی و من می‌خندم و هرگز نمی‌خواهم بدانم در کدام لیمبوی لامصب خوابم برده که الآن تو، با لب‌ای مملو از خند، توی بازوهای‌م آرمیده‌ای.

تو می‌خوابی و من
آن قدر محوِ آرامشِ بی‌انتظارِ خنده‌هایِ نخستین‌ت می‌شوم که
خوابم می‌برد
و دیگر هیچ بی‌داری‌ای را یادم نمی‌ماند.

09:14 چهار شنبه، 27 آوریل 16

ریچارد، ریچارد، ریچارد…
پاشو. بیدار شو. باید به عقب برگردیم! بیدار شو دیگه…

تمام خواب رو می‌ترسم و می‌دوئم. و تو خوابی. و تو گاهی خوابیدن‌ت هم کنار من ترس‌ناک می‌شود. مشکل از تو نیست؛ من دارم به ترس عادت می‌کنم. («ترس» هم دارد به دایره‌ی قدیمیِ «لعنتی‌های عزیز» وارد می‌شود… از عوارض خاص بیست و نه سالگی شاید باشد.)

صبح که بی‌دار می‌شوم کاملاً ساکت‌ام. کاملاً ساکت. کاملاً خیلی ساکت. نم‌نم باران هشت و نه صبح همیشه‌ی خدا یک سکوت عجیبی به داخل خونه القا می‌کنه. که با زاویه‌ی نوری که از پنجره می‌یاد ساعت هشت و نه صبح، کاملاً فضا رو منجمد، ولی ولرم، می‌کنه.

… و من خیره به یه گوشه نگاه می‌کنم. مغز من، مثل همه‌ی مغزهای دیگه‌ی دنیا (احتمالاً)، کمی تأخیر داره وقتی از یک شرایط عظیم غیرطبیعی به یک شرایط عظیم جدید منتقل می‌شه. و گاهی از شرایط قبلی چیزهایی رو به اشتباه با خودش می‌یاره. درست مثل وقتی که بعد از کلی دویدن در دنیای آزاد و چند بار مُردن و زنده‌شدن، باید رانندگی کنم و برم سر کار. خیلی سخته؛ و باید مدام به هوشیاری‌م یادآوری کنم که اینجا اگه بمیرم از چند متر عقب‌تر زنده نمی‌شم…


هشت و نه صبح خیره به یه گوشه نگاه می‌کنم. مغز من کلی از ترس‌ها رو هنوز با خودش داره از خواب. و این‌بار خودآگاهِ من از خودم سردرگم‌تره. همه سردرگم‌ایم. و تنها گواه موجود اینه که تو نیستی و بیرون بارون می‌یاد و آلارم ساعت ۸:۵۶ دقیقه هم بوق‌ش رو زد و من خاموش‌ش کردم.

پلاک ماشین جیمی جونیور HR1216 هست. به اون خیره می‌شم. شاید اون بتونه توتم من باشه. شاید اون بتونه کمک کنه عمیقاً بپذیرم که به بی‌دار شدن از همین دنیا نه باید اعتقادی داشته باشم، نه ترس‌ی، نه امیدی. و این خودش ترس‌ناک‌ه. اگه خودآگاه‌م PTSD بگیره وقتی بفهمه نباید به بیدار[تر] شدن امیدی داشته باشه، چی… اگه به کودک و سگ و ریچارد و دلفین‌ِ درونم هم خبر بده، چی؟…

آلارم بعدی ساعت نه و شش دقیقه تنظیم شده. این یعنی داره دیرتر می‌شه. یعنی فارغ از وجود یا عدم تراما، استرس نزدیک است! یعنی من باید ساعت، دست‌بند، پاکت، موبایل، کارت هویت، کیف پول، همه‌ی ناباوری‌ها، چهار ۱:۱ برنامه‌ریزی شده با اعضای تیم کاری، و هوشیاری لازم برای بیست و هشت دقیقه رانندگی در اتوبان و شهر رو بریزم توی جیب کت‌ام و بدوم. بدوم و فکر نکنم که چرا تخت دونفره را دارم مرتب می‌کنم وقتی دیشب با ترس خوابیده‌ام. با ترس و مرور زمزمه‌ی همه‌ی نگاه‌های تو که در دو ثانیه (دو هزار و خورده‌ای میلی‌ثانیه) حداقل چهار دیالوگ با چشمان من برقرار می‌کردی و ته‌ش هردومان دل‌مان می‌گرفت.

ریچارد، اگه بی‌دار نشی من مجبورم تنهایی همه‌ی پوزخندهای پوزه‌ای و زهرخندهای پیچیده‌شده در لب‌خند های مردم را جمع کنم تا شب. و این منصفانه نیست. یعنی برای من به‌صورت لوکال نیست. وگرنه گلوبال اگر نگاه کنیم تو از سال ۱۹۴۹ تا ۱۹۸۶ سان‌فرانسیسکو را کشیدی، من از ۱۹۸۶ تا احتمالاً ۲۰۲۱.

بعد هم نوبتی، یک هفته در میون، می‌آییم سر مزار هم‌دیگه و فاتحه می‌خونیم.

ریچارد،
بیداری؟
قبوله؟

08:47 سه شنبه، 19 آوریل 16

رابطه‌ی مبتنی بر عشق و ناباوریِ هم‌زمانِ میانِ من و کرگدنِ توی آینه به کنار، خودم به‌تر از هر کس دیگری می‌دانم که باید به عقب برگردم و خیلی چیزها را از نو بچینم، و بعدش دوباره بیایم جلو.

من این وسط، بیش‌تر از هرکسی به هر کس دیگری، به خودم مظنونم. که گه‌گاه وقتی پایم لیز می‌خورد و در قعر چاه‌های مه‌آلود گذشته فرو می‌روم، دست و دلم می‌لرزد. من، شاید، آن‌قدرها هم که خودم فکر می‌کنم، مقصر نباشم. اما مهم‌تر این‌ست که مظنون اول و آخر هستم. در تمام دومینوهایی که فرو ریخته و الآن فقط ردپایی و بویی ازشان باقی مانده، من مظنون هستم. من و آخرین غبار روی هوای ناشی از یک خمپاره‌ی بزرگ؛ که آن‌هم تسلیم جاذبه می‌شود، آخر کار.

ریچارد تحریف می‌کرده، شاید، قطعاً. یا از استعداد خوب‌ش در فضاسازی و ناباوراندنِ حالِ واقعی به کرگدنِ مبهوتِ توی آینه به به‌ترین نحو استفاده می‌کرده. که نتیجه می‌شده داستان‌هایی که خودش در آن‌ها رفع اتهام شده بودند. شاید. شاید هم ریچارد هیچ‌وقت خداوکیلی متهم اصلی نبوده. شاید. اما چه تفاوت دارد وقتی برای من ریچارد همیشه مظنون همیشگی است.

اتهام و ظن گاهی خیلی هم با هم در یک راستا نیستند. اتهام را می‌شود با دلیل و برهان باطل کرد. ظن را نه ولی. ظن‌های تخمی‌مآبانه‌ی درونی و قلبی را نمی‌شود. در کرگدن نمی‌شود. در کرگدن توی آینه که وقتی زل می‌زند، پوکر-فیس ترین بازیگر نقش مکمل مرد در تمام داستان می‌شود، نه. در آن‌ حد که من گاهی ترجیح می‌دهم با آس و شاه پیک هم فولد کنم جلویش.

لعنت به ظن.

مسئولیت به من گماشته می‌شود که برای اهالیِ کشتیِ در حال غرق شدن برنامه‌های مفرح اجرا کنم. دلقکِ درون من گاهی از سوراخ‌های عریان بدنم به بیرون سرک می‌کشد. و من جلویش را نمی‌گیرم. بازار مکاره‌ی درونِ من اگر جلویش گرفته بشود من شب‌ها از اینی که هستم هم بیش‌تر عذاب وجدان می‌گیرم — در تاریخ هم اگر نگاه کنی، من هیچ‌وقت نتوانسته‌ام برای بیش‌تر از سه ماه متوالی دیکتاتور خوبی باشم؛ بعدش یا صندلی را واگذار کرده‌ام، یا برعلیه خودم کودتا کرده‌ام، یا محو شده‌ام.

من اجازه می‌گیرم بروم قدم بزنم. بعد برای مدت معلوم‌ای (که برای خودم نامعلوم می‌گذارم‌ش بماند) محو می‌شوم. من و عادت‌های خوب قدیمی‌ام محو می‌شویم. اصلاً یکی از خوبی‌های زیبای آفرینش این‌ست که آدم وقتی محو می‌شود هم، هم‌چنان، عادت‌های خوب‌ش خواسته ناخواسته با او می‌آیند. و همین می‌شود که شروع می‌کنم به نوشتن. و نوشته‌هایم عریان است. نوشته‌هایم پابرجاست. نوشته‌هایم تمام صلابت‌ای که یک عمر خودم نداشته‌ام را، با جبر ناشی از عشق، به‌دوش می‌کشند. نوشته‌های وظیفه‌شناس و قدردان…

من، بعد، به خیلی صداها گوش می‌دهم. به تمام صداهایی که وقتی در چاه‌ها پرت می‌شوم از لای سنگ‌های دیواره‌ی درونی چاه برای کسری از ثانیه به گوش می‌رسند. من خیلی از این صداها را از روی‌شان پریده بوده‌ام تا الآن. و همیشه مدّنظرم بود که زندگی کوتاه‌تر از این‌ست که بخواهی برگردی و باز سرک بکشی. لعنت به این نصایح عامه‌پسند و عامه‌گیر که «مدّ نظر» آدم را فُرم می‌دهند ناغافل. و باید حداقل چهل شب دوش آب سرد بگیری تا سَم‌شان از عمق سلول‌های سرطانی‌شده‌ات بیرون بزند. لعنت!

دلم می‌سوزد برای سرنوشت تمام سلول‌های سرطانی‌ای که از مردمِ هم‌زمان بی‌عرضه و حسود، ناغافل واگیرانه گرفته می‌شوند.

در هر دو حال، در هر دو اپیزود، من آخرین هوادار ای هستم که استادیوم را ترک می‌کند. من آخرین کسی هستم که باختِ تیم، غرق شدنِ کشتی، و چروکِ پیشانیِ کرگدنِ توی آینه را می‌پذیرد.

من وقتی از استادیوم بیرون می‌آیم، در استادیوم را می‌بندم. باران می‌آید. نه فقط به‌صرف فضاسازی — واقعاً باران می‌آید وقتی من در استادیوم را می‌بندم. در فلزی و سنگین‌ای که منتظر یک بهانه‌ی دیگر است که بدون دغدغه یک دل سیر زنگ بزند… من پیاده راه می‌افتم به برگشتن. کجایش را دقیق یادم نمی‌آید؛ قهراً مهم راه‌رفتن است و بس.

من وقتی می‌رسم (کجایش را یادم نمی‌آید) کُت‌ام را به چوب‌رختی آویزان می‌کنم و در کمد را نمی‌بندم که خیسی شانه‌های کُت خشک بشود و بی‌جهت بو نگیرد. بعد زیر آب‌جوش را روشن می‌کنم و کنار پنجره، منتظر شنیدنی صدای مهربان سوت کتری، لیوان خالی را که فقط چای کیسه‌ای بابونه تویش است دو دستی می‌گیرم و به عمق شب در بیرون خیره می‌شوم. ریچارد لب‌خنده‌ی شیطنت‌آمیزی می‌زند و من با پوزخند مهربانانه‌ای سرم را به علامت تأیید تکان می‌دهم! بعد لیوان را محکم‌تر فشار می‌دهم — طوری که تمام سلول‌های پوست دستم احساس‌ش کنند؛ و چشم‌هایم را می‌بندم.

تراوشات مغز من، بهترین عادات خوب من هستند.

10:18 جمعه، 1 آوریل 16

تمام شب را در آلفا به‌سر می‌برم. در آلفا به همان مکان‌های همیشگی می‌روم اما باز گم می‌شوم. در آلفا سرمای چرم کاناپه‌ای که رویش خوابیده‌ام با برف‌هایی که باد از کنارم می‌بردشان در خواب، قاطی می‌شود. در آلفا مغز من به اوج خودارضایی ناشی از بیش‌فعالی‌اش می‌رسد.

من در آلفا هستم و تو در دلتا با من سخن می‌گویی. و من، چون‌آن که هرگز جایی نرفته‌ام، قبل از این‌که تو از پای تخت به پای کاناپه برسی صدایت می‌زنم که نیایی. من در آلفا آن حضور لامصب‌ای که ماه‌ها پیش بر سر تعریف واژگانی‌اش بحث‌مان بالا می‌گرفت، را دارم. در آلفا، من، بدجوری بوی لامصب شدن می‌دهم. لامصب.

از خواب که بی‌دار می‌شوم؛ تعبیر می‌شود — ویدا…
کار البته کار ریچارد بوده. سرِ ذوق که می‌آید، می‌نشیند یک قاصدک از باغِ باران‌دیده‌ی گذشته‌ی من برمی‌دارد و رو به آینده فوت می‌کند! عین خیالش هم نیست که این کار دقیقاً عینِ، و نه مصداقِ، خودِ تولیدمثلِ قاصدک‌هاست. و عین خیالش هم نیست که اگر این پره‌های قاصدک با چمن خاکستری و نامعلومِ آینده هم‌آغوشی‌های لطیف‌ای بکنند، ممکن‌ست باردار بشوند! و بارشان را به زمین بدهند. و من در آینده باز یک روز صبح بیدار بشوم؛ و ویدا…

ریچارد پِرسُنال‌ترینِر خوبی است. ریچارد مُرده‌ترین پرسنال‌ترینر دنیاست اصلاً. مگر پرسنال‌ترینرها چی‌شان از سرخ‌پوست‌ها کمترست که نگوییم پرسنال‌ترینر خوب، پرسنال‌ترینر مُرده است؟

هدف آینده‌ی ریچارد برای من، با هدف آینده‌ی من برای خودم، تقریباً در یک راستا هستند به‌خوبی. و این خیلی مهم است؛ وقتی با یک پرسنال‌ترینرِ مُرده در سان‌فرانسیسکو کار می‌کنی. گرچه ریچارد خیلی بیشتر از من به status quo نه می‌گوید، اما مسئله‌ی خاصی نیست. می‌گذارمش به حساب push the limits ای که همه‌ی پرسنال‌ترینرها می‌کنند. مهم این‌ست که بدن بکشد. مهم این‌ست که زیر فشار پاره نشود. مهم این‌ست که هر بار به‌تر از دفعه‌ی قبل باشد. و تمام آهنگ‌های راک معاصر کوئین هم در پس‌زمینه پخش بشود!

ریچارد ولی یک‌سری چیزها را به‌شوخی می‌گیرد. یا شاید برایش مهم نیست. یا شاید به حساب حماقت‌های شخصی و یک‌نفره‌ی من می‌گذارد. یا… یا شاید هیچ‌وقت توی چشم‌های من نگاه کرده… اصلاً.

راستش، باید همیشه آگاه باشم که ریچارد برای من «ریچارد» است؛ اما من برای ریچارد، شاید، «یکی از همه»، باشم. حقیقت غم‌انگیزی که می‌توانم سال‌ها در ناباوری‌اش تلاش کرده و کوشا باشم. همین هفته‌ی پیش بود که ریچارد گفت: نویسنده‌ها باید بیش از آن‌که تو-نقش-برو های خوبی باشند، دروغ‌گوهای خوبی باشند.
حتی به خودشون.
مخصوصاً به خودشون.

09:25 پنجشنبه، 10 مارس 16

من مشغول سفارش دادم «همان دروغ همیشگی» بودم. گارسنه اومد بالا سرم. لب‌خند زد. همان لب‌خند همیشگی. من هم همان باز‌لب‌خند همیشگی خودم را که پوششی برا معذب‌شدن همیشگی‌ام بود تحویل‌ش دادم. رفت.

که ناگهان تو آمدی لای همه‌ی شلوغی‌ها.

و من بدجور درگیر همان همیشگی بودم. مغز من گاهی لج‌بازی می‌کند و همیشگی را ول نمی‌کند. تو خودت پریشب گفتی… من آخرین وارث این قبیله‌ام که به‌هیچ مهاجرت و محو شدن تمام تمام تمام بقیه‌ی افراد قبیله را باور نمی‌کند.

من با فیلم‌هایی بزرگ شده‌ام که ته‌شان یا قتل‌عام خواهد بود و انتقام در قسمت بعدی، یا هپی‌لی اِوِر افتر. این وسط این‌که یک عده – یا دقیق‌تر بگویم، همه‌ی بقیه – بخواهند بی‌تفاوت بگذرند برایم غم‌انگیز است. غم‌انگیزتر از همه‌ی سناریوهای غم‌انگیزی که فیلم‌نامه‌نویسان فیلم‌های دهه‌ی شصت به‌خودشان می‌دیده‌اند، هرگز.

من کم‌کم سوگواریِ درونی‌ام هم داشت به زمره‌ی روزمرگی‌های زیرپوستی تبدیل می‌شد…
که تو آمدی.

دیروز به پسره‌ی موبور بغل‌دستی همیشگی‌م گفتم پست‌-تراما‌ش معمولاً یه چند روز بعد از خود واقعه اتفاق می‌افته. یه نگاهی کرد. فکر کنم نفهمید. اما حس‌ش رو گرفت.

تو آمدی و من
هنوز تمام روح و جسم و قلب و جان‌م پر است از خُرده‌لینک‌هایی به گذشته. به کلفتی تارعنکبوت‌اند؛ اما یک‌سرشان گره خورده به پوستِ من و یک سر دیگرشان به زیر ۷ سالگیِ من. همین پریشب باز سعی کردم در زمان مقتضی نشان‌ت بدهم، همه‌ش را؛ اما انگار ترسیدی. انگار نمی‌خواستی. انگار دوست داشتی من را متهم کنی و با آمدن و فشار دادن به سمت جلو (رو به من) کمک کنی من هم به انکار برسم. کمک کنی من هم تمام فرضیه‌های خودم و این‌که مقلّدم زیگموند است، را به‌دست خداحافظی بسپارم.

تو آمده‌ای و من
هنوز گه‌گاه و گاه و بی‌گاه خواب همیشگی‌های قدیم را می‌بینم. بعد صبح می‌گردم ببینم کدام سوراخ پوستم روز قبل تحریک شده که شب‌ش آن سر تار باریک – که به گذشته برمی‌گشته – به خواب‌م آمده. بعد که فاتحانه پیدایش می‌کنم، لب‌خند رضایتی می‌زنم و می‌دوم. ساعت باز ۹:۵۰ به وقت ساعتی که بیست دقیقه جلو است شده. این یعنی فراموش کردن تمام نخ‌ها و تارها و همیشگی‌ها. این یعنی رفتن به سمت همیشگی‌های جدید.

تو آمدی و من
گاهی کم می‌آورم توضیح، برای خودم بودن. و تو اصرار می‌کنی که من کافی‌ام. و من بدجور می‌فهمم باز خسته‌کننده خواهم شد. همیشگی‌های من برای خودم عادی شده. اما امان از روزی که من، خودم، برای تو «همیشگی» بشوم.

23:44 پنجشنبه، 18 فوریه 16

به‌قول تو، همیشه یا شب‌‍‍ه یا ویک‌ند.
به‌قول من، ما رو از بچه‌گی عادت داده‌اند به تلاش بی‌وقفه برای هم‌ذات پنداری خاطرات‌مان با تمام فیلم‌ها و سریال‌ها و داستان‌های هپی‌اِند‌ای که می‌دیدیم. اما تو می‌ترسی. اما تو از نوشته‌های من هم می‌ترسی؛ و من مدام فراموش می‌کنم تمام چیزهایی که می‌خواسته‌ام بگویم تا نترسی. ترس، مادرِ بدنامِ فراموشی است.

آری، این من بودم که علناً گفتم که نباید کسی که نه اخلاص داره و نه تا به‌حال رسماً-عذرخواهی-کردن‌اش را کسی دیده، گوشه‌ی رینگ انداخت و انتظار داشت اقرارگونه پوزش بطلبد! تلاش احمقانه و خودفریبانه‌ای خواهد بود.
آری، این من بودم. این من بودم که گفتم گاهی خاطرات و همه‌ی ترس‌های و شخصیت‌ها و دوشخصیت‌گونه‌های گذشته من را گوشه رینگ می‌اندازند. من، به قدر خودم، مخلص هستم. اما حجم هجمه‌ی خاطرات گاهی گلویم را می‌گیرد و می‌چسباندم به دیوار. من گردنم را کج می‌کنم و تو را می‌بینم، اما تو دور می‌شوی… تو با این‌که روبه‌روی من نشسته‌ای و داری شام لذیذی که خودت درست کرده‌ای را با من می‌خوری و از سالاد سبز و خوشمزه برای من هم می‌کشی، عقب‌نشینی می‌کنی.
آری، این تو هستی. تو که عقب می‌روی من فرو می‌ریزم. من غرق می‌شوم. من بازنده می‌شوم. بازنده بودن‌م مهم نیست، اما یخه‌ام بد درد می‌گیرد و تا صبح مجبورم بمالش از فرط فشار بازوی قوی همه‌ی خاطرات‌ای که من به سانِ زجرِ عادت‌گونه‌ای مدام زیر و روی پوست‌م می‌کشم. می‌دانم تو از صدای‌ش چِندِش‌ت می‌شود. می‌دانم تو دوست نداری این‌ها زیاد این اطراف بگردند. می‌دانم تو حریم خودت را دوست داری همیشه عاری نگه بداری. می‌دانم. می‌دانم. می‌دانم.

اما گلوی من…

همین خاطرات «تو»های در گذشته‌ی من هستند که گاهی دست‌به‌یکی می‌کنند و یک سسایتی خیلی آبرومند و بی‌غل‌وغش و در عین استقلال بسیار منسجم، می‌سازند. بعد که من موارد مشابه‌شان را در عالم روزمره می‌بینم، همین سوشال انگزایتی نصفه‌نیمه‌ام تحریک و بعد تشدید می‌شود. بعد تا به خودم می‌آیم که بدوم، ناگهان دست و پایم قفل می‌شود.

من این لیبل‌ها را از سر بی‌عاری به‌خودم نمی‌چسبانم. من اصلاً لیبل‌ای نداشته و ندارم. من اصلاً منزجرتر می‌شوم وقتی تو حتی لیبل‌های مفتخرانه به من می‌چسبانی. من فقط دلم تنگ شده که خودم باشم و با کفش‌های سیاه و شلواری که گوشه‌ی پاچه‌های‌ش پوسیده تمام میرداماد را توی برف راه بروم و جوراب‌هایم حسابی خیس بشوند. همین.

عمیق‌تر که می‌شوم دلم می‌خواهد – نه از سر درد و درمان، صرفاً برای یک نفس عمیق از عمق سوراخ‌های بینی‌ام تا ریشه‌های مغز هم که شده – کاملاً صندلی را بچرخانم و به اعماق انتهای عقبی صحنه زل بزنم حالا. چشم‌هایم را ببندم و در کمال آرامش درون و برون، کاملاً خلصه بروم به دوردست‌ها. به زمانی که هنوز کامل به گم‌شدن خودم اعتراف نکرده بودم.


بیدار می‌شوم و من، سال‌هاست که به این پنجره‌ها خیره مانده‌ام.
بیدار می‌شوم و من، سال‌هاست که درگیر توقف‌ام.
بیدار می‌شوم و من، سال‌هاست که بی‌وقفه در انتظار سکوت زمان‌ام!

23:21 پنجشنبه، 11 فوریه 16

در بُهت از خواب می‌پرم.
من امروز از ساعت ۹:۳۰ تا ۱۱:۳۰ را سه بار زندگی کرده‌ام تا به این لحظه.

من سرباز وظیفه‌ی وفاداری هستم که در یک چشم‌به‌هم‌زدن تمام سنگر و مواضع و جنگ و صلح و دغدغه‌های خودش را باخته.

من یک‌بار دیگر همان مسیر همیشه‌گی را می‌دوم. می‌دوم و سعی می‌کنم باز سر موقع برسم. می‌دوم و سعی می‌کنم دیگر چیزی را انکار نکنم. می‌دوم و این‌بار هرازگاهی به صدای آرام تو گوش می‌دهم…

بخوان
در
بی‌داری
تا
بی‌دار
بمانم
ای
دریایی…

13:45 دوشنبه، 1 فوریه 16

من هرگز نبوده‌ام. من گاهی طوری به خودم می‌قبولانم نبوده‌ام که هرگز رفتن‌م محسوس نباشد — حتی برای خودم. همین نبودن‌هاست که گاهی زندگی را خیلی سَبُک می‌کند.

زندگیِ سَبُک خیلی خوب‌ست. خیلی ساده‌ترست. خیلی تمرکز را بالا می‌برد. و مهم‌تر از همه، چیزی این‌جا نخواهد بود که تو را بترساند. تویی که شب‌ها می‌خزی لای بازوهای من تا آرام‌تر بخوابی.

تو می‌خوابی و من…
تو می‌خوابی و من فکر می‌کنم که مهم نیست اگر سال‌ها طول بکشد تا نبودن‌م کامل شکل بگیرد و مدوّن بشود. مهم این‌ست که آخر یک‌روز من در هیچ‌جا نخواهم بود؛ جز همین‌جایی که باید باشم. همین‌جا، همین لحظه، همین تخت‌خواب تاشو؛ همین من، همین تو.

تو می‌خوابی و من
بالاخره خوابم می‌گیرد.
صبح که بی‌دار بشوم، شاید تو نباشی؛ اما بوی بودن‌ت در تمام تخت هست. من نیم‌غلت‌ای می‌زنم که وارد حریم نیمه‌ی تو بشوم، توی تخت. تو نیستی و من، با بوی تو خواب‌م می‌گیرد باز. من می‌خوابم و تمام تلاش‌م را می‌کنم که همیشه بتوانم برگردم به دنیایی که تو تویش باشی — چه با مُردن دوباره، چه با زنده‌شدن دوباره.

… بخیر …

10:49 جمعه، 29 ژانویه 16

باید یادم باشد، باید یادم باشد، باید خیلی یادم باشد…
که هنوز می‌شود روزهایی را یافت برای این‌که با خودم زندگی کنم. پنجره را باز کنم. توری پنجره را هم. و نترسم دیگر. فقط به دریاچه و مه و عظمت و آرامش‌ش فکر کنم. و این‌که همه‌ی موعظه‌های روزمره‌ام برای سایرین می‌تواند فقط برای سایرین باشد! پَست و کریه، هر چه هست، من باید بدوم. من باید گاهی برای خودم بدوم؛ فقط بدم؛ برای خودم، فقط، بدوم. و بس.

بی‌دار می‌شوم و هنوز آرزو می‌کنم کاش مطمئن باشم می‌شود یک‌بار دیگرتر هم، از این، بی‌دار شد. راهش را بلد نیستم، فقط می‌دانم باید جیغ بزنم تا تو با صدای خواب‌آلود و مهربان خودت آرام تکان‌م بدهی و بعد که جیغ‌هام قطع شد یک‌هو در یک آن شوت می‌شوم به دنیای دیگری که به دنیای قبلی پوزخند می‌زند! بعد وقتی از سر شتاب، از سر هیجان، از سر ذوق، از سر دلتنگی نفس نفس زدم، تو بپرسی «آب می‌خوری…؟»

باید یادم باشد برای دزدیدن یک روز از خودم هرگز دیر نیست. برای باز کردن دوباره‌ی تمام پنجره‌ها و درها. برای زل زدن به همه‌ی چیزهایی که من را از خودم دل‌تنگ می‌کنند.
من بدجور از همه‌ی راه‌هایی که تو گذرانده‌ای‌شان می‌ترسم. از تولد دوباره‌ام. از خالی شدن. از گفتن خیلی واقعی «مرسی، خدا رو شکر» وقتی من غرق انتظارم که بیش‌تر بدانم.

من اما، نظم طبیعت را به‌هم نمی‌زنم. اکوسیستم مغز و جسم خودم به‌اندازه‌ی کافی مشوش می‌شود برخی روزها و شب‌ها. خودم را باید، اوّل.

تو اما لب‌خندت را دریغ نکن! لطفاً. :‌ )

23:43 چهار شنبه، 20 ژانویه 16

من خفاش بی‌استعدادی هستم که از غروب تا طلوع آفتاب در مسیر عمودی بین شمال و جنوب غار محل سکونت‌ش می‌جهد و آخرش با سکوت زمین را ترک می‌کند. همه فکر می‌کنند به سقف می‌چسبد، اما آن فقط جسم‌ش است. من خفاش بی‌استعدادی هستم که هرازگاهی از داخل درونش آب یخ ریخته می‌شود که نکند همه‌ی این‌ها فقط انعمت علیهم و شانس باشد. که می‌ترسد تعبیر خواب تخم‌های گِرد در درون شکمِ مارمولکِ له‌شده را برای کسی تعریف کند. که می‌ترسد نکند باز دیر برسد.

تو اما داری من را یاد می‌گیری. می‌دانم از سر مهربانی یا خوش‌قلبی‌ِ توست که وقتی درباره من در گوگل می‌جویی و فقط می‌نویسی «خفاش قطبی» و بعد گوگل Did you mean می‌کند که «خفاش بی‌استعداد قطبی؟»، تو چشم‌های‌ت را می‌بندی بی‌اعتنا از رویش می‌گذری؛ و بعد چشم‌های‌ت را باز می‌کنی و فقط روی بنفش بودن و قطبی بودن تمرکز می‌کنی. این خیلی مهم است؛ حتماً. خیلی.

من خفاش بی‌استعدادی هستم که شب‌ها در تاریکی مسواک می‌زنم. در تاریکی از یخچال آب هویج برمی‌دارم. در تاریکی چسب همیشگی صورتم را پیدا می‌کنم و در تاریکی آرام می‌خزم تا خوابم ببرد.

بعد در تاریکی از خواب بی‌دار می‌شوم و کمی راه می‌روم. کمی به ساعت نگاه می‌کنم و نتیجه‌ی شرط‌بندی را ذخیره می‌کنم که فردا صبح به خودم اعلام کنم — حدس می‌زدم ۴:۱۷ بی‌دار بشوم اما ۳:۵۲ بیدار شدم! برعکسِ دیشب که حدس زدم ۵:۲۲ بی‌دار بشوم اما ۲:۳۵ بی‌دار شدم؛ اما خداروشکر توانستم دوباره بخوابم تا ۶:۳۷.

بی‌دار می‌شوم و از این‌که هنوز تاریک‌ست و در زمستان هوا آن‌قدر زود روشن نمی‌شود خدا را شکر می‌کنم. من، هر چه باشد، خفاش هستم و بس.

من خفاش بی‌استعدادی هستم که از سر کاهلی با سرنوشت پروانه‌های صورتی و بنفش درون غار، فارغ از عنایت به سرشت منسوب‌شان، ور رفته و همه‌چیز را به فنا داده. بعد گریه‌کنان از غار فرارکرده تا زجه‌های پروانه‌هایی که دیگر حتی نمی‌توانند بپرند را نشوند.

من خفاش بی‌استعدادی هستم که از اضطرابِ عدمِ موفقیت در یک‌بار دیگر پریدن در تاریکی شب، ساعت‌ها در یک پوزیشن ثابت می‌مانم و به مذمت‌های عنکبوت‌های خرفت به‌هنگام بافتن تارهای کرک‌آلود گوش می‌دهم. بعد با گوشه‌ی چشم به ماه خیره می‌شوم و به انتظار شنیدن صدای سوت کاپیتان باقی می‌مانم تمام شب را.

کاپیتان اگر نمی‌مُرد، من به ذوق دیدن‌ش شاید قرن‌ها از این‌ور به آن‌ور می‌پریدم. شاید به پروانه‌های زخمی باز هم‌چنان هر روز صبح، قبل از خوابِ خودم، کلی روحیه می‌دادم. شاید به طلوع خورشید لب‌خند می‌زدم و خیلی راحت‌تر خودم را می‌بخشیدم. اما کاپیتان خیلی ناغافل‌تر از آن‌که فکرش را بکنم گذاشت و رفت. رفت و من ماندم و یک مشت جاهای خالی که حتی قرن‌ها تاریکیِ غار هم پُر‌شان نمی‌کند.

با مُردنِ کاپیتان باید کنار آمد. هر چه‌قدر هم با کلیشه‌ای بودن بعضی کلیشه‌ها بجنگی، آخرش باید قورت‌ش بدهی. کاپیتان رفته است.

من هنوز امیدوارم ولی. روز یا شب، پروانه‌ها دوباره پرواز خواهند کرد. من دیگر افسوس نخواهم خورد و پروانه‌ها هم من را خواهند بخشید — می‌دانند که هدف فقط حمایت بوده و بس. بعد با لب‌خند پلک‌هایم را خواهم بست و شب را خواهم بخیر کرد.

من خفاش بی‌استعدادی هستم که دارد سعی می‌کنند تمام خُرده‌استعدادهایش را وقف یادگیری از آدم‌ها و غرایزِ زننده و واپس‌زننده‌شان بکند. غرایزی که یک عمر می‌ارزند بعضاً.

من خفاش بی‌استعدادی هستم که میلیون‌ها سال مدام بین گذشته و آینده تردّد داشته و صرفاً در سی سال اخیر، محض کمی استراحت و نفس‌گیری مجدد، در حال، جایی مابین دو قطب، زندگی کرده.

من خفاش بی‌استعدادی هستم که برنامه‌اش برای بازنشستگی سپراندن ۶ ماه شب در قطب شمال و ۶ ماه شب در قطب جنوب است. نه در ابعاد ورک‌و‌هالیک بودن، صرفاً شوق بیش‌تر برای با چشمان باز دیدن و تأثیرگذاشتن. تأثیرترگذاشتن.

تاریکی‌های این غار ولی کم‌کم دارند برایم خاطره می‌شوند. من استعدادهایم را لای خاطرات همیشه رخنه داده‌ام که بعدها – قرن‌ها بعد – که لای‌شان را باز کردم، بویش بزند بالا! و برگردم به آن روزها. روزهایی که من هنوز نه کاملِ کامل خفاش بودم، نه کاملِ کامل بی‌استعداد.

آن روزهایی که پروانه‌ها قبل از پریدن لای گُل‌ها خنده‌های دخترکانه‌ی ملوسی می‌زنند. خنده‌هایی که من را بدجور یادِ تو می‌انداخت. تویی که حالا من را به جرمِ خفاشِ بی‌استعداد بودن، به جرمِ خودم بودن، گه‌گاه مصلوب می‌کنی. و من، به چشم‌های‌ت بسته و نابسته‌ات وابسته می‌شوم، گرچه دیس‌کانکت هم می‌شوم گاهی؛ و بعد می‌روم به عمق غار چشم‌های‌‌ت. چشم‌های سیاهت… که امشب را هم آن‌جا سپری خواهم کرد.

من، در عمق چشمانت سکونت دارم و وقتی پلک‌های‌ت را می‌بندی نفس‌م می‌گیرد؛ درست عین وقتی که گریه می‌کنی و من از فرطِ سیل خفه‌ام می‌شوم.

بیا پرواز کنیم،
بانو
… همین امشب.
من در چشمان تو، تو در ذهن من
به همین آهستگی …

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.