23:14 شنبه، 16 فوریه 19

چراغ‌های آسمان را که خاموش می‌کنم
شب‌ها،
باد حس‌های قدیمی را ازصورتم می‌زداید؛
باد حس‌های جدید به پشتم می‌زند.

02:36 پنجشنبه، 24 ژانویه 19

حقیقتاً استحقاق این را دارم که
حداقل هفده سال و اندی
بکاوم خاک را از روی صورتت
تا محققّانه و محقّانه
به لب‌خندهای‌‍ت برسم باز
هر شب
پیش از شب‌بخیر
عزیزم…

23:06 جمعه، 18 ژانویه 19

تو یادت نیست شاید،
اما من و این رودخانه
سال‌هاست که در دو جهت مخالف کنار هم راه می‌رویم شب‌ها؛ و هم‌چنان به هم علاقه و ذوق داریم…

تو یادت نیست شاید،
اما من و این شب‌ها
سال‌هاست به شوقِ بودنِ با هم تمامِ روز را می‌دویم و در تهِ دل‌مان منتظریم برسیم و بنشینیم بحسّیم و بنویسیم…

تو یادت نیست شاید،
اما من و این نوشته‌ها
سال‌هاست زخم‌های همدیگر را می‌شوریم و/تا تازه نگه می‌داریم. شاید هراس‌مان از جای‌زخم‌هایی است که ممکن‌ست هرگز از بین نروند. همین ترس از ترسِ شکستِ دائمیِ مضاعف‌ست که نوشتن را ترغیب می‌کند…

تو یادت نیست شاید،
اما من و انگیزه‌های قدیمی
خیلی مهیّج‌تر توی کوچه می‌دویدیم آن سال‌های دور. تا این‌که وقتی زمین خوردیم و زانوهای‌مان خون آمد، فهمیدیم بزرگ شدن بزرگ‌ترین اشتباهِ ناخودآگاهِ هر کودک‌ای است؛ خیلی خیلی قبل‌تر از بلوغ.

تو یادت نیست شاید،
اما من…
من…

من هم دارد مثل تو، از یادم می‌رود خیلی چیزهایِ آن روزها…

16:38 چهار شنبه، 16 ژانویه 19

و کوچه‌های موهای‌‍ت
از باران
تهی مباد…

20:30 چهار شنبه، 2 ژانویه 19

فریب می‌دهم
خودِ ساده‌ی شکننده‌ام را
تا بیش‌تر پابه‌پایم بیاید
در طیف‌هایی از خاکستری و نارنجی
به دوردست‌ها
.
.
.
آه اگر زمین گرد نبود،
من بهانه‌ای مستدل‌ برای یافتنِ دورترها
می‌داشتم.

22:33 یکشنبه، 23 دسامبر 18

مثل فریدا،
به
درد …

مثل ارنست،
به
نوشتن…

مثل نیویورک،
به
زندگی…

20:28 پنجشنبه، 13 دسامبر 18

به کلئو گفتم ولی،
من بیش‌تر از هر کس دیگری که اطرافم می‌شناسم
این‌روزها لبِ پنجره، به دوردست…

01:21 جمعه، 7 دسامبر 18

ویدا بعد از تیخوانا،
شد «ویدای بعد از تیخوانا».

تیخوانا بعد از ویدا،
شد «تیخوانای بعد از ویدا».

من بعد از تیخوانا و ویدا ولی،
یک شب‌هایی در دسامبر،
احساس می‌کنم هرگز دیگر بی‌دار نشده‌ام.

00:01 پنجشنبه، 6 دسامبر 18

تمامِ نکرده‌هایم را
که تمام این سال‌ها گذاشته بود برای سبتیکال‌یِر،
لای همه‌ی برگه‌های سفید شلوغ و پلوغ گذاشته‌ام یه گوشه.

و خودم،
به این فکر می‌کنم که
نکرده‌های زندگی همیشه تعدادشان از کرده‌ها بیشتر است؛ حتی برای منی که با انزوال از سوشال‌مدیا، هیچ زندگی ویترینی‌ای ندارم. و من هنوز منتظر اختراع تونل زمان هستم که احمقانه‌ترین چیزهای بی‌تأثیر در زندگی‌ام را عوض کنم صرفاً برای این‌که کابوس‌هایم تمام بشوند. از زخم‌های شب‌های امتحان‌های بی‌ربط دانشگاه گرفته، تا سردی دست‌های دسامبرهای کنار جدول و دلهره دویدن از وسط اتوبان، تا تمام فوبیاهای غیرواقعی موروثی که بعضاً در زمان خودشان ارزش‌های اجتماعی هم بودند.

یک روز برمی‌گردیم.
یک روز همه‌مان برمی‌گردیم.
یک روز همه‌مان برمی‌گردیم به همان‌جایی که برف می‌آمد و تمام تهران را می‌شد در دو نفر، و قدری کفش‌های خیس و تاکسی‌های گرم و خوشبو، خلاصه کرد.
برمی‌گردیم و بی‌دار می‌شویم و از تمام مترسک‌های دریاچه با خیال راحت دوری می‌جوئیم.

مزرعه که هر سال محصول می‌دهد! ما چرا در جشن شکرگزاری‌اش، شراب نخوریم؟ : )

23:49 چهار شنبه، 5 دسامبر 18

باز نوامبر را پریدم.
باز ماهی بود که پریده شد.
باز من آن‌قدر ترسیدم و درگیر ترس‌هایم و بی‌خوابی‌هایم شدم که یادم رفت برای گرم‌شدن گاهی همان هُرم ساده و دریاچه‌ای و بی‌غل و غش، ولو سطحی هم کافی‌ست.

خیلی از شب‌های نوامبر سردم بود. و ذهنم و دست‌هایم سردتر.

گربه‌ها
وقتی می‌ترسند،
یا رو‌به‌جلو با چنگال‌های بیرون‌آمده جیغ می‌کشند؛
یا اول حسابی فرار می‌کنند، بعد در نقطه‌ای نسبتاً دور برمی‌گردند و زل می‌زنند به چیزهایی که ازش گریخته‌اند.

آدم‌ها
نیز
گاهی
کاملاً همین‌طورند،
و فقط مدت زمان فرارشان گاهی به ده، بیست، یا سی سال هم می‌رسد.
اما هرچه‌قدر هم طول بکشد،
باز
وقتی آن‌قدر دور بشود که حس کنند دیگر امن است
برمی‌گردند و به عقب نگاه می‌کنند.

من
به‌سان گربه‌ی ترسیده‌ای از نیویورک،
از دور خیلی نگاه می‌کنم.
می‌دانم احتمال این‌که چیزی آن‌قدر بخواهد به من و زل‌های کاملاً محتاطانه‌ام توجه کند که تهدید حساب بشود بسیار کم است،
اما با این حال هوشیارانه فقط نگاه می‌کنم و
می‌کنم و
یاد تمام عابرهایی می‌افتم که برگشتند، نگاه کردند، دیدند فقط من و خود خودم هستم، و رد شدند.

جوجه‌تیغی درونم این وسط جمع می‌شود.
تمام خارهایی که پرتاب نکرده
و تمام ویش‌بون‌هایی که نشکانده…
تنها آرزویش شاید این روزها ریفیل کردن تیغ‌های جوانی‌اش باشد.
که آن هم باز اگه به ذات چندان نچسب‌ش نگاه کنیم، احتمالاً با سیصد تا تیغ بعدی هم کاری را از پیش نخواهد برد.

من،
گربه نیویورکی،
و جوجه‌تیغیِ غرقه در گذشته،
آروزهایمان را
روی طاقچه‌ی بارانیِ تهرانِ همان سال‌های قدیمی…

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.