20:42 پنجشنبه، 16 اکتبر 14

من
و زمستان
و پتوی گرم دولایه.

شب‌هایی که زود شب می‌شوند.
شب‌های سرد.
فکرهای سرد توی سرم. و نسیمک گرم مطبوعی که از گوشه‌ی بخاری زیر پنجره تو می‌آید.

مغز لامصب من، لامصب بدجوری با خاطرات گذشته حال می‌کند. لامصب مثل استخر توپ هی بالا و پایین می‌برد و طوری خودش را می‌مالد که انگار نه انگار ممکن‌ست سرش شوره بزند در اثر مقاربت با این خاطرات توپ‌وار که هر ننه‌قمری تن معرّق خودش را مالیده به‌شان.
مغز لامصب من، حتی من را تحریک می‌کند که بروم دستی بزنم. بی‌چاره نمی‌داند همه‌ی توپ‌هایی که من دست می‌زنم توی دستم بوی لجن می‌گیرند. از لای‌شان کرم تراوش می‌کند بیرون!
مغز لامصب من، نمی‌داند نیمی از عمر من دارد صرف پرورش کودکِ-درون ای می‌شود که به‌تازگی متوجه شده‌ایم اسم بیماری لاعلاجش همان اوتیسم خودمان است. نمی‌داند این‌که می‌گذاریم گه‌گاه و گاه و بی‌گاه برود معارشت کند با اغیار، تنها دلیل‌ش این‌ست که دکترها گفته‌اند این تنها امید آن‌ست که شاید، شاید، شاید، یک‌روزی اجتماعی بشود.
مغز لامصب من، کودک جان را به استخر توپ می‌کشد. کودک جان جیغ می‌زند. مغز می‌ترسد. مغز موضع تدافعی و جوجه‌تیغی به‌خودش می‌گیرد. دیگر حتی جواب هیچ‌کس را هم نمی‌دهد. کودک هنوز دارد جیغ می‌زند. این وسط مش اصغر به من زنگ می‌زند که بیا و ببین …!

من وقتی می‌رسم که کودک از نعره کبود شده و مغز از بی‌هوایی. هر دو را کمی آرام می‌کنم. توضیح می‌دهم که ما قرارست سال‌ها در حداکثر یک کالبد با هم زندگی کنیم و این کوهبیشن جبراً لازمه‌اش کمی مسئولیت‌پذیری از طرف همه‌مان است. (خودم ولی اوغ می‌زنم از این پذیرش زیرپوستی و پارازیت‌گونه‌ی هنجارهای جامعه به عمق روان‌م. عین وقتی‌ست که الکل بی‌کیفیت می‌خورم و تا یک هفته احساس می‌کنم خون‌م مزه‌ی شاش گرفته. هنجارهای گه.) و در ادامه کمی از مزایای مچور شدن و بالغ‌گونه رفتار کردن برای‌شان بلغور می‌کنم. (حتی همین آخرین رفیق‌مان هم ما را که دید، هه، گفت باید می‌رفتم حوزه و آخوند می‌شدم!)
به قول همین رفیق آخرمان، قانع که نه، ولی ساکت می‌شوند. هر دوشان.
به درک راه نبردیم به اکسیژن آب… می‌روم لب پنجره کتاب‌های قدیمی خودم را می‌خوانم. به دَرَک‌م هم نیست وجداناً، که چه گهی می‌خواهند بخورند هر دوشان تا شب. من و زندگی سگی عزیزم به‌اندازه‌ی کافی دغدغه داریم. آبروی نرفته‌مان هم که پیش مش‌اصغر رفت.
اصن با این دیوارای نازک‌شون!

پاداش‌های کوچک یعنی موقع خرید رفتن، چیزهایی را بخری که آخرین باری که پول نداشتی فکر کرده‌ای که یه زمانی …
این‌ها می‌شوند: پاستیل خرسی و ماری (و اگر بود نوشابه‌ای بزرگ) در بزرگ‌ترین حجم. مرغ تازه و کامل که خودت پوست بکنی. نعناع و ریحان تازه و پاک نشده. انبه برای آب گرفتن. خیلی تا دوس‌آکیس. لیموی سبز و کوچک. ادویه‌های عجیب. قارچ تازه و سفید و گنده (ولی نه جنگلی). کمی هم کرفس.

سوشال نبودن ولی از زندگی شخصی تعریف کردن در امکان کم‌تردد و غیرسوشال، بسی هم لذت‌بخش می‌باشد برای اینتروورت‌‌ها. همون‌طور که روزی رسیده که نصف این شهر پرچم رنگین‌کمون به‌خودشان بگیرن، روزی هم می‌رسه که دیگه یوگا و ادونچرس و بک‌پک ارزش نخواهد بود. تو همین تپه‌ی سیلیکونی لامصب. به جان خودم. دوباره ملت برمی‌گردن سر خونه‌ی اول‌شون. تو غار. غاری که توش آتیش روشن می‌شه. غاری که از بالاش سوز باد دهانه‌ی غار می‌یاد، از پایینش گرمای آتیشه. فلانِ لق هر کی هم که این وسط نگران مصرف ناصحیح انرژی و خرس قطبی و اگزوز گلخانه‌ای مونده… آدم‌های اینتروورت چندشخصیتی برای مقابله با دی‌آر به‌وقت سوشال انگزایتی، احتیاج دارن به این مزخرفات!

بعد بگو چرا این‌قد دوس‌آکیس می‌خوری که شکم در بیاری و مجبور شی شب‌به‌شب آب کرفس تناول کنی. والله…

09:42 چهار شنبه، 1 اکتبر 14

نگفتم بهت، این وسط صدای کلاغ‌هایی که بالای سر قایق قدیمی ریچارد می‌چرخند من رو امیدوار می‌کنه.
نگفتم بهت، من پترن‌های خودم رو دارم کشف می‌کنم. بیا ببین — آپدیت‌کردن هُرم فقط سه و چهار شنبه‌های لعنتی عزیز.
نگفتم بهت، این وسط قراره هر سال یه زبون یاد بگیرم و بعدش برم با همه‌شون یکی یکی بخندم.
نگفتم بهت، این وسط اون قوس کمر بنفش روی پس‌زمینه‌ي کرمی چوبی/کاغذی رو یه روز پیاده‌سازی می‌کنم. روی بوم، روی کاغذ، روی گِل سفید رزین، روی حلقه‌ی تاریک و نقره‌ی سیاه بیست و چند میلی‌متری.
نگفتم بهت، این وسط من کلی شمع روشن ته دلم دارم. شب اگه بی‌دار می‌شم و بهت می‌گم «حالم خوبه، فقط نفسم نمی‌یاد» و می‌رم لب پنجره می‌خوابم که باد بره تا ته حلق و معده‌ام،‌ واسه وول خوردن اون شمعاس. یه رقص لایت و سکـسی‌ای اون ته دارن واسه خودشون. چهار و پنج صبح. وقتی حتی وروتزو هم خوابه.
نگفتم بهت، این وسط ذهن معیوب من هست که عیب‌هاش وقتی می‌زنه بیرون، دوتایی می‌شینیم می‌خندیم! بهش می‌گم نترس؛ ما از خودتیم! بهش می‌گم شل کن؛ درد نداره! بهش می‌گم رها کن؛ جای دوری نمی‌ره… می‌خنده و با اون لب‌خند مشکوک معصومانه آروم خودش رو ول می‌کنه… (اما هنوز نمی‌ذاره بهش دست بزنم.)
نگفتم بهت، نق و نوق‌های من رو باور نکن. درست می‌شه. این وسط نصف فلسفه‌ی تلاش، پیدا و جمع کردن خوراک برای اون بیست و چند میلی‌متریه هست. مگه نه؟
نپرسیدم ازت، «مگه نه؟»
.
.
.
نمی‌پرسم هم… می‌دونم تمرکزت به هم می‌ریزه و برمیگردی می‌گی «چی نه؟ …»؛ بعد من دوباره باید از اول نور و صدا و تصویر و حرکت رو ریستارت کنم، برم بیرون از در، دوباره خودم رو چرب کنم بیام تو.
نمی‌پرسم. تو آروم بخواب.
نمی‌پرسم. سکانس دور شدن تو رو به آفتاب خیلی قشنگه. فقط باید سعی کنم توی سایه‌ت از پشت‌ت دنبالت بیام جلو که ضدنور ایده‌آل داشته باشیم، نه که سیاه بشه…
نمی‌پرسم. آفتاب منتظر توست. و من …
من…
من و صدای کلاغ‌هایی که بی‌پروا و وقیحانه دور قایق ریچارد می‌چرخند…

16:55 سه شنبه، 23 سپتامبر 14

I should have changed that stupid lock
I should have made you leave your key

قفل قدیمی، کلید قدیمی.
قفل جدید، کلید جدید.
قفل جدید، کلید قدیمی؟
قفل قدیمی، کلید جدید.
با دسترسی محدود.

11:46 چهار شنبه، 17 سپتامبر 14

می‌تونم ببینم
از همین حالا
که تو هم گرگ می‌شی…

خنده‌های موذی‌‍انه و «مگه ما به فا* نرفتیم؟!»های موجه‌‍ت.

من دلم تنگ نمی‌شه برای دندون‌هات.
و خنده‌هات — وقتی می‌دونم اون دندون‌ها پشت‌شون هست.

مراقب خودت باش ولی. این‌جا خطرناکه.

20:21 سه شنبه، 16 سپتامبر 14

وروتزو وروتزو وروتز،
تو خیلی زودتر از اون‌چه قرارمون بود فرار کردی. اما مطمئن باش یه روز من با آرامش خاطر بهت می‌رسم. حداکثر سی و هشت سال دیگه. بعد می‌شینم توی ایوون خونه، روی همون نیمکت چوبی، با ویوی گندم‌زارهای طلایی، و می‌نویسم. با باد گرم تابستون. از هوس باد گرم پاییز.

وروتزو وروتزو وروتزو،
یاد دادم می‌گیرم برای رسیدن به تو باید بی‌خوابی کشید. این‌جوری یاد تو می‌افتم. این‌جوری یاد خودم. این‌جوری یاد صبح‌بخیر همه‌ی تهران‌ها. همه‌ی صبح‌بخیر تهران‌ها. همه‌ی صبح‌های بخیر در تهران. و شالاپ شالاپ برف‌های میرداماد با کفش‌های مشکی پسرکی نوزده‌ساله.

وروتزو وروتزو وروتزو،
قدر لحظه‌ها رو می‌دونم. و بی‌خوابی کمک‌م می‌کنه که راحت‌تر باور نکنم. راحت‌تر باور نکنم کجا هستم. راحت‌تر باور نکنم روزهام چه‌جوری دارن می‌گذرن. راحت‌تر باور نکنم تا سی‌ساله‌گی باید تاوان اون شیش‌ماه علافی و دفاع نکردن اون تز لعنتی رو بدم! سی و چند ساله‌گی. بعد کم‌کم به‌آهستگی شروع کنم به محوتر شدن. از شبکه‌های غیراجتماعی نیز.
و برای تو بنویسم. برگردم به سال‌های دور شوفاژ و پنجره نیم‌باز و برف و دو پتو و تخته‌های واضح تخت‌م که حس می‌کردم‌شون — به‌سان خوابیدن روی قفسه‌ی سینه‌ی اسکلت پیرمردی که … پیرمردی که در جوانی پهلوان خوبی بوده؛ منتهی کم‌کم اقتضای زمونه اوضاع‌ش رو به کار دفتری کشونده.

وروتزو،
آهای وروتزو،
مگه من چند نگاه آرامش‌بخش می‌خواستم ازت؟
مگه من چند باور می‌خواستم؟
که این‌جور من رو آغشته‌ی ناباوری و گم‌کردن می‌کنی؟ که من رو محتاج جی‌پی‌اس می‌کنی هر روز و هر شب.

وروتزو،
آهای وروتزو،
می‌شنوی؟
قول می‌دی یه‌بار هم که شده تو بری سرکار و من منتظرت باشم؟ و… و … و …… و مطمئن باشم برمی‌گردی. و مطمئن باشم وقتی برگردی هم مال منی. وقتی برگردی هم شب توی من می‌خوابی. وقتی برگردی هم لازم نیست برات نصیحت و روضه بخونم که هر تولّدی درد داره… خب عوضی جان، نمیر که نخوای هر چند روز یک‌بار متولد شی که هم من دردم بگیره، هم تو تا دو سال تنها روش ارتباطی‌ت گریه باشه. باشه وروتزو؟

بیا بریم بخوابیم.
فرش خواب همین امشب پرواز می‌کنه. به‌اندازه‌ی چمدان نه، به‌اندازه‌ی جیب‌هات فقط خاطره با خودت بیار. شاید بقیه رو دوباره ساختیم.
ما احتیاج داریم به ساختن دوباره خاطره‌ها؛ مگه نه؟ که بتونیم باز بنویسیم. وگرنه اون‌قدر همین میرداماد و برف‌ش رو زیر و رو کردیم که دیگه آبش هم تبخیر شد و آسفالتش ترک خورد.

وروتزو،
صبح به‌زور اخبار بی‌بی‌سی فارسی و رادیوفردا و یواس‌ای‌تو‌دی نذار چشامون رو باز کنیم. بذار من هم کش بیام. بذار تو پاشی پرده رو بکشی. بذار تو پاشی با گوشی من (رمزش رو بلدی که!) از ایمیل شرکت به تیم ایمیل بزنی که «های. ببخشید. تنبلم. نمی‌یام. تنکس. –آ.» و خنده‌های پلید بکنیم با هم! بذار بعد خودت هروقت خواستی پاشی صبحونه درست کنی. بذار بعد نخوای من رو به ایندور و اینتروورت بودن متهم کنی. بذار همه‌ی این‌مدت هم پرده‌ها بسته باشه. اون‌قدر بسته که برف بیاد. غلط کرده‌ن گفته‌ن تو سان‌فرانسیسکو برف نمی‌یاد. خاک‌برسرا!

وروتزو،
دوست داشتی اسم تو آیدین بود، اسم من وروتزو؟ خدا خیرشون بده اون‌قدر متهمم کرده‌ن که اگه من بخوام «آیدین» صدات کنم، کلی تصویر منفی و موذی و آب‌زیرکاه و گناه‌کار و ناخالص می‌یاد جلو چشمم. غیر از اینه؟
تو منو هرچی دلت می‌خواد صدام کن، ولی، اصن. من غذا که سفارش می‌دم اخیراً می‌گم «دین». دی، ای، عی، اِن. راحت‌تره براشون. اما خب اینم «د» داره. منو یاد «آیدین» می‌ندازه. موذی و ناخالص. با همه تهمت‌های درون‌ریز و بلوغ چرک‌آلود. با همه ناموفقیت‌های ناشی از آخرین ناخن‌کشیدن‌های بقا برای خودم‌بودن. خداییش اگه نذارم بچه‌م المپیادی بشه، حتماً می‌ذارم به‌جای فیزیک ۲ بره عکاسی کنه. باشه؟ بچه‌مون؟ بچه من و تو زن آینده‌م که هرگز نمی‌یاد! هاهاها!

وروت،
بهت گفته بودم نمی‌دونم دقیقاً علامت مرد شدنه یا سنگ شدن، که می‌شه ساعت ۴ صبح خوابید و از ۸ صبح تا ۶ عصر سرپا موند و پرفورمنت هم کار کرد، آیا؟ این‌وسط مخم گاهی لایی می‌کشه. دلم شیطنت می‌خواد! مامان نیست که دعوام کنه؛ :‌ )))! الئو هم نیست که اگه صندلی رو از زیرش کشیدم تو روم وای‌سه و فحشم بده. ناتاشا، … اه، ول کن. چی کار به کار بقیه داریم. خودتو عشقه! خودت که وقتی هستی می‌شه از همون ساعت ۸ که هوا تاریک می‌شه تا ساعت حداقل ۱ کلی شیطونی کنیم! یه‌طوری که خودمون هم باورمون نشه چهارشنبه‌ست. خودمون هم باورمون نشه می‌شه وسط هفته هم از زندگی لذت برد! و زندگی پکیج‌های پنج‌روزه‌ی سگ-دو نیست که لاش گاهی دو سه روز دررو می‌ذارن.
نه، وروت؟
بد می‌گم بگو بد می‌گی. بگو«!». با توام. وروت. تو روم بگو. نشو مثل همه‌شون که تو روم فقط قاه قاه می‌خندن و پشت‌سرم فلان فلان… باشه، وروت؟ بد می‌گم بگو. ممکنه روضه زیاد بخونم و سفسطه کنم. اما خداوکیلی اگه بگی بهم تو روم، یقین داشته باش کانسیدر می‌کنم.

وروتزو،
از ۷۵۰ تا فرند فیس‌بوک وقتی تونستم برسم به زیر ۱۰ تا دوست ایمیلی و خانواده و حداکثر ۵ نفر، یعنی با همین ضریب و شتاب و اینرسی اگه برم می‌تونم تو اون خونه‌هه تنها زندگی کنم. مریض بشم که خب فوقش راحت می‌شم یه‌ضرب. نصفه‌شب هم با کابوس از خواب بپرم، مثل همین‌جا می‌شه. تازه لازمم نیست از استرس این‌که وای چه‌جوری ساعت ۸:۱۷ صبح می‌خوام بیدار شم، از همون ساعت ۴ که پریده‌م تا پنج و نیم خواب‌م نبره.
ایرلند گفتی؟

وروتزو،
برای استقلال اسکاتلند اگه ما تبلیغ کنیم، خیر‌ش به ایرلند هم می‌رسه؟ ایرلند دامنه‌های آلپ نداره، نه؟ ریس‌یست‌های آلمانی چی؟ یا از این بنده‌خداهای آسیای شرقی؟ نه؟

وروتزو،
خسته نشو دیگه. من که زیاد حرف نزدم هنوز. من فقط خواستم فکر نکنی من همه‌ش تو تختم. خواستم حواس‌ت رو پرت کنم، شاید حواس خودم هم پرت بشه. خواستم اون‌قدر بگم، بلکه دل تو هم وا بشه. خواستم اون‌قدر بگم که فکر نکنی بی‌خوابی دوباره بهم فشار آورده و دارم بیش‌تر روانی می‌شم.
خواستم پس‌فردا نگن «… و علائم افسردگی در او مشاهده می‌شد.» و از این ضایع‌بازی‌ها که تهش به نارسیسیسم تمبون عمه‌شون وصل‌ه.
خواستم گرم شیم. ماهیچه. هوا. جوّ… حتی شونه و کتف‌هامون که تا صبح بیرون پتو می‌مونه و هی بیدارمون می‌کنه.
اون‌قدر بگم که تو بالاخره بخندی. که بالاخره بپذیری اگه متهم هم هستم، امیدی هست که ابد نخورم.
که بالاخره لب‌خندت رو ببینم. و چشات رو ببندی.

که وقتی رفتیم جلوی آینه برای مالیدن کرم دور چشم شب، نخوای دوباره احساس غریبه‌گی کنی باهام. احساس غریبه‌گی کنیم باهم. احساس غریبه‌گی کنم باهم.

این خونه فقط یه کلید داره، وروتزو.

10:28 سه شنبه، 16 سپتامبر 14

دست نیافتنی بودن…
حتی اگر به‌قیمت سلف-دست‌نیافتنی بودن هم تمام بشود…

14:54 سه شنبه، 9 سپتامبر 14

از لیوان هم می‌ترسم.
و سایر اشیایی که وزن دارند و می‌افتند.

پریشب از خواب که بیدار شدم لیوان از دستم می‌افتاد. ریخت روی تخت. دوباره سعی کردم، نشد. از دست دیگرم کمک گرفتم.

نروهای لعنتی،
- به قول ادبیات مثبت‌اندیشانه‌ی این یانکی‌ها -
چلنجینگ هستند!

نروهای لعنتی،
چلنج جذاب‌ای با پروستات دارند
سی یا چهل یا هفتاااد سالگی!

نروهای عزیز لعنتی،
من را میهمان افتخاری تمام چلنج‌های مرحله‌ی یک‌چهارم ِ سی‌ساله‌گی می‌کنند.

من از لیوان‌های شیشه‌ای[ِ مُستَچلِّنج] می‌ترسم.

16:21 یکشنبه، 7 سپتامبر 14

بشینیم بپرسیم توئیتر ۱۴۰ کاراکتره یا ۱۶۰ کاراکتر که ملت حوصله‌ی وبلاگ نوشتن ندارن؟ خب ندارن که ندارن! به درک که ندارن.

شما اون موقع‌ها رو یادت نیست عزیز جان. من اون روز اولی که اومدم خونه‌ی خودم، این ست لیوان زردها رو برای تو گرفتم.

آره، آدم با امید زنده‌ست. خودم گفتم.
اما «واقع‌بینی» اون تلخیِ قهوه‌‌‍ه‌ست؛ هر آدمی پیر می‌شه. و پیری صبر می‌یاره. آره، می‌یاره.
… پس این‌که می‌بینی صبر می‌کنم، فکر نکن بالاخره بالغ شده‌م! صرفاً پیری نرون‌ها و سیناپس‌هاست که تأخیر دارن. نرون‌های که باکره بارها به‌شان تجاوز شد و سیناپس‌هایی که این وسط یائسه شده‌اند.
تو دنبال بلوغ من می‌گردی؟!

لش می‌کنم!
ویک‌ند رو لش می‌کنم و به هیچ‌کس بدهکار نیستم.
جز تو که قبل و بعد از خواب یه تاچ‌بیس لایت می‌زنی. که من نرم دوباره قاطی رؤیاهای شبانه. رؤیاهای لاشیانه. رؤیاهای قدم زدن کنار همون رودخونه‌ی قدیمی.
جز تو که یادم می‌ندازی اینجا کجا است به افق شرعی کجا.
جز تو که خنده‌هایت همیشه یادم هست.
جز تو که یک روز خنده‌هایت را بلندتر، از دورتر، و در-نقش-شخص-سوم-تر
خواهم شنید.

16:01 یکشنبه، 7 سپتامبر 14

۲۰۱۴/۰۶/۰۳
به همه‌ی متنفرم‌های‌م،
به همه‌ی سردی‌های سان‌فرانسیسکو،

۲۰۱۳/۰۹/۲۰
Miss World, Miss Myland, Miss My Land
مسخ؟ املت قارچ با روغن کانولا؟! لول.
انتری که لوطیش مرده بوده. نیمرو با روغن حیوانی. نقطه.

DP حیوانی. حیوانی که می‌گم یعنی در حد گاو و گوسفند. در حد گاو مش حسن.

مرتیکه جلف قرطی؛ با تمایلات خودروشنفکرنمایی غربی…
بخواب بابا.
شب بخیر.

۲۰۱۳/۰۴/۲۹
Who said logs should be public?! [Annotation needed]
گُه.

ادا و اطوار نیست که بگوییم لذت خیلی چیزها به نگفتن‌ش است.

۲۰۱۳/۰۲/۲۶
Cold or not in Ireland
همه دوست دارن برن استرالیا؛
همه…
همه یعنی خیلی‌ها…

۲۰۱۲/۰۱/۱۷
The Serial Number should have been written on the CD
روانشناس‌های محترمی که من باهاشون صحبت کرده‌ام،
من رو یاد هلپ‌های مایکروسافت می‌ندازن. سعی می‌کنن مشکلاتت رو بشنون، بعد

۲۰۱۱/۱۰/۰۹
من هیچ وقت
به پرواز پروانه ها
تکنیکالی نگاه نخواهم کرد.
(حتی اگر نظرم را تکنیکالی بخواهند.)

من هیچ وقت
به رقص شعله‌ی شمع پای پنجره
- موسم بادهای مهر -
تکنیکالی خیره نخواهم شد.
(حتی اگر کنار یک عکاس نیمه آماتورتر از خودم، مشغول قپی آمدن باشم.)

من هیچ وقت
به مادر شدن مادرک جوانی

۲۰۱۱/۰۴/۱۷
.hijkl.n.
الئوی پاک
الئوی مقدس
قربانی‌های آرام کالبددریده‌شده در قربان‌گاه پیش‌گاه‌ش را
- گاهی -
نمی‌پذیرد.

الئوی پاک
قربانی‌های پاکیده‌شده‌اش را هم
به پاکی و خلوص
قبول ندارد.

الئوی پاک
الئوی مقدس
فقط به آفتاب اقتدا می‌کند
و لکه‌های جوشان و مغموم خورشید.

من
ناپاک
یک عصر بی‌حوصله‌ی بهاری
به سمت خورشید حرکت می‌کنم.

۲۰۱۰/۱۱/۱۵
شکننده که می‌شوی الئو،
تمام چسبندگی‌ها و پویندهای کووالانسی و الکترووالانسی بین یون‌های پتاسیم نرون‌هایم سست می‌شود؛ آماده‌ی فروپاشی می‌شود. می‌لرزم. می‌ترسم که نکند بیش‌از بلرزم و جایی دستم، پایم، انگشتم بلغزد و ترک برداری.

شکننده که می‌شوی الئو،
قفل می‌شوم.

۲۰۱۰/۰۴/۳۰
Draft?!
این پدرآمرزیده هم که دیوار کوتاه‌تر از دیوار ما پیدا نکرده!

شب به‌خیر و خدا نگه‌دار.
تا موقعی که یه پدرآمرزیده دیگه‌ای پیدا بشه!

۲۰۱۰/۰۴/۳۰
DVD
فلمین : ۱،وروتزو : ۱،الئونورا : ۱،الئو : ۱،آفندد : ۱،تف‌ غلیظ : ۱،سوزن بان : ۱،وبلاگ بکر : ۱،شاعرگی : ۱،سرباز پیک : ۱،شبح سرگردان : ۱،پرایزنر : ۱،پینوکیوی عزیز : ۱،درب خروج اضطراری : ۱،مو فرفری : ۱،زوم اپتیک : ۱،شهر نیمه متمدن : ۱،ماهی گیر : ۱،خوش بخت ترین آدم دنیا : ۲،دخترهای شهر : ۲،سنگ کاغذ قیچی : ۲،مشهورترین وبلاگ نویس : ۲،کاهدون : ۲،کفشای من : ۲،موسیو : ۲،آدمک های مسنجر : ۲،معمولی بودن : ۲،خوک کثیف : ۲،دولول : ۲،آیدین : ۳،حوری : ۳،تیلدا : ۳،ابرهای پراکنده : ۳،دوتا دوتا : ۳،هوس شمال : ۳،شامپاین : ۳،بوزینه : ۳،جودی پندلتون : ۳،شب به خیر : ۳،تلویزیون فروش : ۳،ژوکر : ۳،خرده بورژوا : ۴،هفت تیر : ۴،دائم الخمر : ۴،موش کور : ۴،فرفری : ۴،لاک پشت پیر : ۵،انگشت هایم : ۵،خون دماغ : ۵،یکی یکی : ۶،اتقلاب و ریشه های آن : ۶،لب خوانی : ۶،پیانو : ۶،حسا برسی : ۶،موزیک عاشقانه : ۷،قژقژ : ۷،تخم‌مرغ گندیده : ۷،وبلاگ سکسی سحر : ۷،داف : ۷،عکس های اسب : ۸،نارگیل : ۸،پری دریایی : ۸،کلیشه : ۸،پینوکیو : ۹،پرچین : ۹،کود حیوانی : ۹،شهر متمدن : ۹،لامپ کم مصرف : ۱۱،مترسک : ۱۲،قناری : ۱۶،الگوریتم : ۲۰

۲۰۱۰/۰۴/۳۰
swi(g)-side
underblogs are written.
silence must be heard.

just because the sky is high,
high enough to fly.

– Aidin.

۲۰۱۰/۰۴/۳۰
Rapid slow connection – or – downloading in the cuban rain
ایزابل
تمام مدت
ساکت
بود.

و – جای شما خالی –
حسابی گرم شدیم؛
و – به جای همه‌تان –
خندیدیم؛
بعد – اما، تنهایی – برگشتیم خانه
و من سعی کردم فکر کنم که
تا ۲ سال بعد – که جای شما خالی، زِرتی می‌گذرد –
چند آخر ِهفته مانده.

ایزابل
تمام شب – هم، حتی، هنوز -
ساکت بود.

فکر نکردم ممکن‌ست مرده باشد؛
این جور فکرها آدم را به‌جایی نمی‌رساند.
فکر نکردم ممکن‌ست رفته باشد؛
این جور فکرها آدم را به جاهای خوبی نمی‌رساند.
فکر نکردم ممکن‌ست فراموش‌ـم کرده باشد؛
این جور فکرها آدم را به تیمارستان می‌رساند.
راستش هیچ فکر خاصی نکردم،
فقط دل‌ـم تنگ شد. همین.

آرام آرام رفتم بالای سرش…
{ این را بگویم که من از بچه‌گی استعدادی در یافتن علائم حیاتی و تمایز انسان خوابیده با مرده نداشتم و فکر می‌کردم در خواب، آدم، تقریباً می‌می‌رد }
فکر کنم خواب بود؛
- چون زمستان فصل خوبی برای مردن نیست -
.

صبح که بی‌دار شدم
ایزابل
نبود؛
اما سکوت‌ـش
- تا دل‌تان بخواهد –
بود.

۲۰۱۰/۰۴/۳۰
Lonesome cowboy
دِر واز اِ لُن‌سم کابُی، حو رُد هیز هُرس اُل دِی
اَت نایت هی سلِپت این دِ مون‌لایت، تیل هی هِرد دَت مید‌نایت طرِین

اَند دِن دَت لُن‌سم کابُی، لوکد آپ اَت دِ ستارز این دِ سکای
آی ویل لیو مای لَند ند مای هُرسِز، آن دَت میدنایت طرِین آ ویل راید

تو دِ سیتی، فار اکراس دِ پِلِینز
تو دَت سیتی، آن دَت میدنایت طرِین، هیر ایت کامز

چوب چوب چوبی… آن دَت میدنایت طرِین

اَند دِن دَت لُن‌سم کابُی، ستپد این‌تو اِ بار
اِ پرتی گِرل سلید اُور نایس اَند ایزی، بُی یُر مانی وُنت گُ فار
شی تُک هیم آت‌ساید تو اَن الی، هی گات دراگد این‌تو اِ فایت
اَند اِ بُلِت سِنت هیم دائینگ، اَند هی کرسد دَت مون‌لِس نایت

این دِ سیتی، فار اکراس دِ پِلِینز
این دَت سیتی، هی کود هیر دَت میدنایت طرِین

چوب چوب چوبی… هی کود هیر دَت میدنایت طرِین

اَند نُ دَت لُن‌سم کابُی، ایز لِین بنیث دِ کلِی
هیز هُرسِز دِی‌ر ستیل وِیتینگ، فُر هی‌ز گان اِوِی
نُ ایف یو ثینک دِ گرَس ایز گرینِر آن دِ فار ساید آو دِ هیل
اُل یو کابُیز، تِیک‌یت ایزی، دِرز نُ گرس دِر اَت اُل

این دَت سیتی، فار اکراس دِ پِلِینز
این دَت سیتی، یو بِتِر میس دَت میدنایت طرِین، هیر ایت کامز

چوب چوب چوبی… یو بِتِر میس دَت میدنایت طرِین
چوب چوب چوبی… دَت طرِین ایز کامینگ فُر یو

۲۰۰۹/۱۲/۳۱
نیمه شب
اسب را بی‌دار کرده‌ام
که رام‌ش بکنم

۲۰۰۹/۱۲/۰۹
To make it satisfied
چرا هیچ‌کدوم‌تون به حرف‌های زیگموند اعتقادی ندارین؟ حالا یه اشتباهی کرد،‌ با صدای بلند داد زد… دیگه نباید که بُکُشینش.

۲۰۰۹/۱۱/۱۳
دوستان:
- داداشم
- پسرخاله‌م
- E.T.
- …
- و همه خواننده‌های گل وبلاگم که با کامنت‌هاشون باعث می‌شن توی این پاییز سرد، دلم گرم بمونه.

(بالای صفحه)

۲۰۰۹/۱۰/۳۰
هوش
و
خلاقیت

۲۰۰۹/۰۲/۰۱
Where were you last night
از ساعت ۳ صبح تا ۱۰ صبح هر ۵ دقیقه اسنوز زدن بدون وقفه.
و به مزرعه و همه‌ی ملحقّات‌ش دری‌وری گفتن
و صبح
طوری بیداری‌شدن
که انگار نه انگار شب کثیفی بوده‌است.
کثیف‌تر از تمام تن من.

۲۰۰۸/۰۳/۰۹
اون آدم [دیگه] نیست؛
اون [دیگه] آدم نیست.

۲۰۰۴/۱۱/۰۶
پسرکی که یک روز،

باد او را به سمت دیگر مزرعه برد…

پ.ن.

دلم برای همه‌ی مترسک‌های مزرعه‌ام تنگ می‌شه…

خیلی تنگ می‌شه…

این وبلاگ دیگر ادامه نخواهد یافت…

00:12 سه شنبه، 19 آگوست 14

یه «شنبه» عصر،
میلیون‌ها سال پیش،
اون چیزه تازه به‌جایی رسید که اسمش رو بذاریم «رابطه».
بعد مثل همه بقیه چیزهای الکی-پیچیده‌ ی دنیا، میلیون‌ها سال طول کشید تا به تکامل برسه. بین من و تو.
که آخرش بخوای بگی «پیچیده» شده دیگه.

حداقل نیم میلیون‌سال [نوری و تصویری] دنده عقب…
لطفاً.
اون‌ور چهارراه من پیاده می‌شم.

الآن چه سالی هستیم؟
یه چهارشنبه شبِ سال هشتاد و خورده‌ای،
تو رفتی،
چون ترسیدی،
نه از من البته.
و من این رو خیلی بعدترهاش فهمیدم.
یادم نیست اول فهمیدم که ترسیدی اون شب، یا اول فهمیدم از من نبوده.
یا اول فهمیدم رفتی.
یا اول فهمیدم خودت خواستی که بری.
یا اول فهمیدم فقط دوازده دقیقه بود…

اما حالا، هم تو می‌دونی، هم من می‌دونم، که چهارشنبه شب بود. و دنیا توی دود و عود و سلکشن مشترک و داغی و گرمی و حرارت خلاصه نشد.
بشین بگو نمی‌شد که بشه! تو می‌دونی، من هم می‌دونم، می‌شد.
می‌شد نترسی.
از من نبود؛ تو می‌دونی، من هم می‌دونم. اما من می‌تونستم آرامش‌بخش‌تر باشم که ازش، هر چی که بود، هر چی که هست، که نه تو می‌دونستی، نه من؛ که نه تو می‌دونی، نه من؛ نترسی.

یک‌شنبه صبح زود.
این‌که با دست بتونم نشون بدم که تفاوت داره آفتاب ۷ صبح با آفتاب ۵ عصر، با این‌که توی یه زاویه شیبی تیری-دی هستند نسبت به سطح زمین.
و بعد بخوابم.
برای خوابیدن یه «ساعت چنده» + «به‌اضافه ۸» کافیه که ببینم کِی بیدار می‌شم. برای بیداری هم آلارم ازم سؤال می‌پرسه که ۷ بعلاوه ۸ چند می‌شه. تنظیمش کردم که هوشیار بشم مثلاً. نمی‌دونه/نمی‌دونم که من توی هوشیاری فقط غم‌انگیزناک‌تر می‌شم، و نه خنگ‌تر.

سه‌شنبه‌ها روز الکی-اسمارت بودن و مبارزه مدنی با دی-دریم‌ینگ هست.
و من باید تمام بقیه هفته رو با همین ضرب‌آهنگ بدوم. یک، دو؛ یک، دو؛ یک، دو؛ …
من سربازی نرفتم، اما تو خدمت یه پسره بود اراکی بود، اون خیلی بامعرفت بود. ضرب‌آهنگ رو اون یادم داد. سر پست که وای می‌ایستادیم، بهم می‌گفت به‌جای گوش دادن به صدای قلبم، «قدم رو» برم. تا ته سالن. پاهام رو هم محکم بکوبم که صدای قلبم رو نشنوم. و یادم نیاد که هر پستانداری عمر سلول‌هاش تنظیم شده برای یک میلیون ضربان قلب. و بعدش زوال تدریجی. یک، دو؛ یک، دو.
من سربازی نرفتم، اما تو خدمت اون پسر اراکیه خیلی چیزا بهم یاد داد. خیلی. نمی‌تونم بگم تف تو روحش، چون اولاً وجود خارجی نداشت که بخواد روح داشته باشه. ثانیاً حق باهاش بود. یعنی خیلی هم نبود، اما خب لازمه‌ی معاف شدن این بود که عوض بشم. بشیم.
اون نیومد. اولاً چون وجود خارجی نداشت. دوماً چون وجودش قائم به ذات دوران خدمت بود. آدما رو می‌فرستن خدمت که سفت شن. همین.
یه پسره بود. عوض شد.

پنج‌شنبه عصر بود.
پنج‌شنبه عصر اینجا، که می‌شه جمعه بامداد اونجا.
و جمعه بامداد اونجا یعنی یه روز تعطیل؛ که می‌شه یک‌شنبه بامداد اینجا.
… که من بدجنس شدم.
به همه دروغ گفتم. حتی به خودم. گفتم گردنم بوده. و بود. اما نه اون‌قدر.
درد و بلای آگوستی بود.
دفع؟ رفع؟
خاک‌شیر می‌خورم به‌جای شیوازرگال.

دوشنبه‌ها من بی‌دارم ولی.
من خیلی بی‌دارم.
من از ابتدا تا انتهای روز بی‌دارم. بی‌دارم و سعی می‌کنم با اصل لانه کبوتری بگردم ببینم توی لونه‌ی کدوم کفتر، تونسته این آگوستِ لعنتیِ تقویم، چهارده‌تا دوشنبه کار بذاره. با تخمین خوبی می‌شه گفت نصف روزهای آگوست دوشنبه شده امسال، سگ‌مصّب. باز به ما که رسید کوپنی شد! حالا ما دعا می‌کنیم سپتامبر بیشتر از هفت تا دوشنبه نداشته باشه به امید خدا. حداقل مرامی واسه ما که خودمون سپتامبری هستیم! واسه ما که توی شهری زندگی می‌کنیم که ابریه هواش، و خیلی وقته که شده‌یم درگیر شباش.
ما حتماً مشارکت می‌کنیم توی سرنوشت خودمون. ما دوست‌داریم سالی برسه که اولش وقتی با کلّی ولع تقویم رو باز کردیم و چاردست‌وپا پریدیم روی آگوست، ببینیم خداییش و به‌پاس قدردانی از زندگی شرافت‌مندانه‌مون، دوباره تحریم‌ها رو برداشتن و آگوست پنج تا دوشنبه داره! تازه زیرش هم فوت‌نت گذاشتن اگه بچه خوبی باشیم ممکنه تا ۴ تا هم کم بشه سال آتی‌ش — که خب این در نوع خودش (برای من نوعی) یه رکورد جهانی هست.

دوشنبه‌ها ولی، من پر از آگوستم.
یعنی معلوم نیست از خط‌های زیر پلک‌م؟

جمعه که بشه، من می‌ترسم.
از همین الآن و از پشت همین تریبون اعلام می‌کنم. من جمعه که بشه می‌ترسم.
نه از شنبه بعدش، نه از یک‌شنبه بعدش. از خودِ خودِ خودِ خرِ جمعه. غروب. و همه مردم این شهر. و همه مردمی که دوشنبه باز می‌پرسن «ها واز یور ویکند!» بدون این‌که ته جمله‌شون علامت سؤال خاصی باشه. و من باید یادم باشه. که خوب فکر کنم. و بعد جواب بدم.
من از جمعه می‌ترسم. میشا هم می‌ترسه. دوست‌دختر کفش‌دوزک‌ش هم می ترسه. جفت عینک‌های جدیدم هم می‌ترسن. می‌ترسن دوباره تو به خودت سرایت کنی. می‌ترسن دوباره تو دهنت رو تا ته باز کنی و خودت رو ببلعی.
یادته؟

جمعه که بشه، می‌ترسم اون‌قدر سلول‌های مغزیت هم‌دیگه رو بخورن که منو پاک یادت بره. بعد ازت پرسم منو یادته؟ و تو نگی یادمته…
و تو هیچ‌چی نگی؛ یا مثل همیشه بی‌ربط‌بازی در بیاری. بگی مثلاً «آره برای من بدون خیارشور لطفاً». بگی مثلاً «دو هیچ به نفع کیه؟». بگی مثلاً «ایمیلش رو جواب ندادم چون می‌دونستم راحت‌تره».
و تو هیچ‌چی نگی؛ اون‌قدر که من مجبور شم خودم رو بهت معرفی کنم. آیدین هستم. و تو این‌قدر بی‌تفاوت باشی که حتی نتونی لینک کنی تصویر ذهنی‌‌م‌ت رو. و خاطره‌هامون رو. همون خاطره‌های میلیون‌ها سال پیش‌مون رو که کلی این وسط کربن سوزونده شده تا به این تکامل برسن. به این تکاملی که این‌قدر تو ازش بی‌اعتنا می‌گذری که من هم یادم می‌ره. و همین می‌شه که من هم می‌پرسم آیدین کیه؟

بعد می‌ترسیم.
جمعه که بشه، من اون‌قدر فراموش می‌شم که دیگه چیزی یادم نمی‌یاد. مطلقاً هیچ‌چیز از همه جمعه‌های قبلی. جز این‌که ترس‌ناکه. و ترس‌ش به‌وضوح بیش‌تر از به‌یادآوردن مصور ترس‌ناک‌ترین لحظه‌هاست. فقط همین ترس جمعه شدن. ترس این‌که رکابی سفید من که پایین حلقه‌ی یقه و آستین راست‌ش یه مقدار ریمل سیاه خشک‌شده جا انداخته؛ رو بخوام نگاه کنم و یادم نیاد.
و بدترش ترس این‌که این چیزا بخواد یادم بندازه و انکار کنم.
و بدترش ترس این‌که هفته‌ها رو بخوام انکار کنم.
و بدترش ترس این‌که اتوبیوگرافی من، بخواد هر فصل‌ش یک هفته باشه و کل‌ش توی سه فصل، به همراه مقدمه‌ی ویراستار و ناشر، جا بشه.
دوباره.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.