21:03 دوشنبه، 2 مارس 15

باور نمی‌کنم یادت رفته باشد که تنها چیزی که می‌تواند در یک شب نیمه‌سرد مارچ من را با معده‌ی ترش‌کرده‌ام از روح‌های آمریکایی سبز از زیر پتوی گرم و موبایل خاطره‌ناک بیرون بکشد، شوق نوشتن در وصف همان دریاچه‌ی یخ‌زده باشد. دریاچه‌ای که یخ‌ش به‌زعم همه‌ی پاتیناژهای تو هنوز صبور ولی مغموم ولی مقاوم مانده. تا تو جیغ شوق خودت را سر بدهی از سر ذوق!

باور نمی‌کنم یادت رفته باشد من را ساعت‌های چهار صبح چه از خواب می‌پراند. و باور نمی‌کنم یادت رفته باشد که کدام گرما من را ظرف سه دقیقه می‌خواباند و کدام گرما من را تا ۹ صبح بی‌دار نگه می‌دارد. چک‌لیست باید برای‌ت مهیا می‌کردم؟ واقعاً؟

باور نمی‌کنم یادت رفته باشد که من فراموش‌ت نمی‌کنم. باور نمی‌کنم یادت رفته باشد که می‌دانم مدام فحش‌م می‌دهی حتماً هنوز. باور نمی‌کنم که یادت رفته باشد من را چه چیزی به جلو، عقب، بغل، بالا، پایین، چپ، یا راست می‌راند. نگفتمت؟ نگفتمت نرو گلایل این زمین به قدر یک کفن کفاف ریشه نمی دهد؟

اعتیاد به ناباوری زندگی. اعتیاد به خاطره‌ی شب‌های سرد پستوی طبقه‌ی دوم. اعتیاد به یواشکی‌ها. اعتیاد به همه‌ی یواشکی‌بودن همه‌ی خاطرات. ما را نمی‌دانم، اما من مال نسل‌ای هستم که فهمید بهینه‌ترین راه لذت بردن از خیلی چیزها، شروع کردن به یواشکی درک کردن ناباوری آن‌هاست. اعتیاد نابارورانه به درک ناباوری تمام خاطرات یواشکی. اعتیادهای عقیم و عمیق. اعتیادهای عمیق و یواشکی.

من سرتق‌تر از آن هستم که با حرف و حدیث ترک کنم. حتی با بند هم نمی‌شود من را به تخت بست. می‌دانی. می‌دانی و می‌خندی و می‌بندی. من ِ سرتق فقط گاهی بد زل می‌زنم. گاهی از ارتفاع کم سقف رنج می‌برم. گاهی از فرط دغدغه‌ی قطر نازک یخ دریاچه اوق‌ام می‌گیرد. آه اگر برای من هم دریاچه مثل تو تنها یک سطح لغزنده و مضحک بود، نه یک سطح لیز و فانی.

اعتیاد به نوشتن. نوشتن و خوانده نشدن. نوشتن و فقط برون ریختن. برون‌ریختِ تمامی تراوشات زندگی لذت بخش است، همان‌طور که می‌دانی. مهم قالب‌ش است، ولی. چارچوبش. لذت برون‌ریختن گاهی بی‌چارچوب بودنش‌ست؛ درست؛ اما آدم وقتی کم‌کم مقاوم می‌شود توی زندگی، دلش چارچوب می‌خواهد. چارچوب چوبی هم اگر شد، شد. اما چارچوب. که بشود بهش تکیه کرد. که بشود مطمئن بود قرار نیست باز وحشیانه و بی‌شرمانه طوری غافل‌گیر بشود که مجبور بشود از فرط درد قفسه‌ی سینه آن‌قدر وول بزند تا به‌زور خوابش ببرد. چارچوب‌های چوبی هم که شده، اما قابل اتکا؛ ولو حتی با یک دست، کمی، اتکا.
برای‌ت پیش آمده دیگر، که آدم گاهی دلش می‌خواد آن‌قدر برون‌ریزش بکند تا خوابش ببرد. خواب همیشه آدم را پر می‌کند. آن‌قدر پر که گاهی نصفه‌شب بی‌دار می‌شود تا سرشاری و لب‌ریزی‌اش را جایی خالی کند. #پست‌های بامداد آوریل و می ۲۰۱۴. #وقتی تو خواب بودی و دلم نیامد بی‌دارت کنم #البته نبودی هم

من به شمردن عادت دارم. این را قرار نیست تو بدانی. اما قرار هم نیست آن‌قدر خنگ باشی که تا الآن نفهمیده باشی.
من سهم خوبی از کودکی و بلوغم را به شمردن گذارنده‌ام. بزرگ‌تر هم که شدم، باز می‌شماردم. نه در حد سندرم‌های اسگلی خط مستقیم، ولی واقعاً از راه رفتن روی لبه‌ی جوب‌های آب هم لذت می‌بردم. از تکرار هم لذت می‌بردم. از شمردن و تکرار — فکرش را بکن! و این‌وسط رکوردهای شخصی.
هیچ‌وقت از آزاردادن جانورها لذت نمی‌بردم، اما واقعاً پتانسیل این را داشتم که مثلاً با زنبورهای مُرده یک اهرام ثلاثه‌ی بزرگ بسازم در عرض سه سال و یازده ماه و بیست و دو روز. بعد هم کاملاً اوکی باشم وقتی به بابا نشان می‌دهم و می‌گویم «باز دوم شدم» و بدون هیچ مقدمه‌ای سعی کند با شوخی‌های همیشگی روحیه بدهد.

من به شمردن و تکرار و دوم شدن عادت دارم. اطرافیان من هم به دوم شدن من عادت دارند. اما این را قرار نبود تو بدانی. و قرار هم نبود که دامن بزنی و تکرارش کنی. تو قرار بود شمردن را از یاد من ببری. تو قرار بود به من یاد بدهد واحد روزهای هفته لب‌خندست و جیغ؛ و با هم تقویم‌های دیوار را عمودی و چپرچوله نصب کنیم و بخندیم به ریش‌شان. و قرار بود شروع کنیم به نو شدن و آفرینش.

من اما دچار بازآفرینی‌ام این روزها. به‌خاطر گل روی توست که نمی‌شمارم. وگرنه عار نیست بنشینم و تا صبح بک بزنم ببینم چند بار در این هزار و شصت و چهار نوشته، گفته‌ام که به ناباروری باورهایم معتادم. می‌دانم ولی. می‌دانم تو از آن آدم‌هایی هستی که به اعداد می‌خندی. همیشه می‌خندیده‌ای. چون هیچ‌وقت ارتباطی که من باشان برقرار کردم را نکرده‌ی. معلوم‌ست نکردی. اگر کرده بودی الآن می‌فهمیدی که دوّم شدن را می‌شود هم از پایین شمرد هم از بالا. می‌فهمیدی که آدم گاهی با خودش هم دوّم می‌شود. می‌فهمیدی که آدم توی آینه هم دوّم می‌شود. می‌فهمیدی آدم بین ساعت‌های مچی خودش هم دوّم می‌شود. می‌فهمیدی آدم توی تخت‌خواب کوئین‌سایز هم می‌تواند تنها بخوابد و دوّم بشود. می‌فهمیدی آدم می‌تواند موقع فرستادن جملات تأمل‌برانگیز و عمیق هم دوّم بشود. می‌فهمیدی آدم ساعت هفت صبح موقع نصیحت کردن دوستش در قلب اروپا هم می‌تواند دوّم بشود. می‌فهمیدی آدم می‌تواند لای آهنگ‌های روی تکرار خودش هم دوّم بشود.
من خیلی‌وقت‌ست به دوّم شدن عادت دارم. تو به خنده‌ت ادامه بده. من به خنده‌های تو به دوّم شدن خودم هم دارم عادت می‌کنم. من لای خنده‌های تو هم دوّم می‌شوم.

باید این آخر هفته میشا را ببرم کمی قدم بزند. ببرم با بچه‌های توی پارک بازی کند. بچه‌های توی پارک شاید از یک خرس سفید یک متر و نیمی با کلاه بیس‌بالی کرمی‌رنگ با لوگوی گوگل بترسند. اما میشا گناه دارد. میشا خیلی چیزها سرش می‌شود. میشا خیلی چیزها را دیده و ساکت مانده. مثل من نبوده که به در و دیوار بپرد و بعد با کراوات از منزل خارج شود و تا اطلاع ثانوی ولگردی کند و بعد با کراوات روی تخت غش کند. میشا خیلی چیزها را دیده و ساکت مانده.
خیلی چیزها را هم ندیده ولی. از آخرین باری که تو را دیده شاید یک سالی می‌گذرد. تمام این یک‌سال نشسته و زل زده و وقتی پرده را می‌کشم به دریاچه نگاه می‌کند. لب‌خندش هم بیش‌تر می‌شود. دوست‌دختر کفش‌دوزک قرمز بالشی‌اش را محکم‌تر بغل می‌کند و بی‌شرمانه به آینده‌اش امیدوار است. آن‌قدر امیدوار که من اجازه نمی‌دهم کسی بهش توهین کند. اصلاً همین‌جا جا دارد توجیه کنم که برای مقابله نشدن با توهین بچه‌های توی پارک‌ست که میشا تفریحات این‌دُر را ترجیح می‌دهد. میشا لب‌خند می‌زد و بیشتر فشار می‌دهد. دوست‌دختر میشا هم لب‌خند می‌زند.

شاید باید شروع کنم برای میشا از ریچارد بخوانم. قرار نیست ارتباط‌ش با تو بیش‌تر بشود؛ قرار هم نیست بیش‌تر همانند من بشود. فقط قرارست بفهمد همه‌ی عشاق دنیا الزاماً از روز اول فاسق به‌دنیا نمی‌آیند. بعضی‌هایشان بلدند بیش‌تر از چند ماه یا چند سال حتی خودشان را کش بدهند، بعد خیانت کنند. بعضی‌هایشان بلدند حتی کانستراکتیو هم عمل بکنند. بعضی‌هایشان حتی حتی بلدند نصفه‌شب بدون جیغ زدن، یا دروغ گفتن، یا تهمت زدن، بیدار بشوند، آب بخورند، و دوباره بخوابند.

میشا باید خیلی چیزها را در زندگی درک کند. رقابت بر سر دوام لفت‌دادن امید نیست. اما میشا باید واقع‌بین باشد پیش از هر چیز؛ وگرنه آن‌قدر دور دمب خودش دایره‌وار می‌چرخد که باز دوم می‌شود. بعد می‌آید یک‌گوشه می‌نشیند و به رابطه‌ی کمیِ قطر یخ دریاچه با بی‌ربط بودن آب‌وهوای سان‌فرانسیسکو به تقویم فکر می‌کند. و آن‌قدر فکر می‌کند و می‌کند و می‌کند که حتی ریچارد هم نمی‌تواند بند تمبان‌ش را بکشد و از توی فکر درش بیاورد.
میشا باید خیلی چیزها را ببیند. میشا باید خیلی انتهاها را برود. میشا باید خیلی لُختی‌ها و لَختی‌های بعدش را بکشد. آن‌وقت‌ست که لب‌خندش از تصنع معصومیت به تلخی قهوه‌[ا]ی سوخته (ولی واقعی در عوضش) بدل می‌شود تا هروقت هر غریبه‌ای برای اولین بار از در آمد تو نپرسد «این‌و کی برات خریده!».

18:22 یکشنبه، 1 مارس 15

فقط چشمام بازتر می‌شه؛ ولی هم‌چنان بُهت رو دارم. وقتی به یه گوشه خیره می‌شم و می‌بینم خیلی وقته دیگه عکست اون گوشه نیست.

فقط گوشام بازتر می‌شه. وقتی رندوم یه ریویو ی دوخطی ازت پیدا می‌کنم و وقتی دارم می‌خونمش یهو با صدای خودت توی گوشم پخش می‌شه.

فقط مغزم بازتر می‌شه. وقتی هنوز تصمیمات احمقانه‌ی تو برام کمی یا قسمتی توجیه‌پذیر هست. منتهی این من‌م که باید ویک‌ند‌ها رو جفت‌پا بپرم، مبادا که کف کفشم گیر کنه بهت.

دیدی چه راحت مارس شد؟

10:41 پنجشنبه، 26 فوریه 15

من هم می‌دونم کارما نیست. ینی اگه بود تا حالا تموم شده بود. اما هم‌چنان می‌شینم به یاوه‌های تو گوش می‌کنم و با دقت تو چشمات زل می‌زنم. و تو هم‌چنان ادامه می‌دی؛ انگار نه انگار که توانایی این رو هم داری که یه شانسی بده که من با این روضه‌های تو، از اونی که سر شب بودم خسته‌تر نشم. بعد اون وسط مثال هم می‌زنی. و این بیش‌تر من رو می‌بره پایین. اون‌قدری که روی دیواره‌های همون چاه قدیمی (که یارو دکتره گفته بود نرم اطرافش)، در حین سقوط، یهو یه یادگاری می‌بینم از «آیدین، ۱۸ ساله، مشغول دستپرت‌لی دست‌وپازدن با سایکو».

بهت گفتم عزیزم، یه سری چیزا تکوینی‌ان یه سری چیزا تحصیلی. و روضه‌های تو واسه شب خوب خوابیدن خیلی خوب جواب می‌ده. اما وای به حال من اگه روضه‌های تو بتونه بیش‌تر از سه شب آروم‌م نگه‌داره.

گاهی یادم بنداز یادت بندازم خیلی چیزها رو عزیز. که هیچ‌وقت هیچ‌وقت هیچ‌وقت فکر نکن یه مرد وقتی دسپرت هست و فقط تو چشات محکم نگاه می‌کنه وسط سخنرانی‌هات تو ماشین و هیچ‌چی نمی‌گه، از نداشتنه. نوپ! می‌خواد ببینه اوج مشت‌هات فوقش تا کجاش می‌تونه بره. می‌خواد ببینه آیا لگدهای تو یکی می‌تونه اون دنده‌های نشکسته‌ش رو بشکنه. همین.
یه مرد دسپرت، فقط، و مخصوصاً، قدرت قوه‌ی هاضمه‌ش ارتقا پیدا می‌کنه. و صدالبته فروغ توی چشماش برای عمیق شدن و راحت‌تر یاوه رو تشخیص دادن. یه جور بانجی جامپینگ افقی؛ ساطع‌شده از مردمک. یه مرد دسپرت وقتی تموم می‌شه سخنرانی می‌گه «شراب رو هم با خودت ببر. ببخش جا پارک گیر نیاوردم.»

شنای قورباغه برای همه‌ی ما همینی است که من از الئو یاد گرفته‌م.

لطفاً سعی نکنید تفاوت‌های ما با قورباغه‌های حوض‌تان را به تمسخر به ما یادآوری کنید — ما برای یک‌عمر دوزیست بودن و یک‌عمر دوزیست ماندن شنا نمی‌کنیم. باور کنید.
لطفاً به ما طعنه نزنید که هرگز شناگرهای خوبی نخواهیم شد. باور کنید ما جز برای بقا به هیچ دلیل دیگری شنا نمی‌کنیم. باور کنید.
لطفاً برای ما راجع به معایب روش تمام و کمال شنا کردن در قلب کائنات و این‌که چگونه این روش‌ها به میلیون‌ها نفر در اقصی‌نقاط دنیا تدریس می‌شوند سخنرانی نکنید. ما را به میلیون‌ها نفر شما و دنیایتان چه کار؟ باور کنید.
لطفاً توی دل خودتان بخندید. ما هم قول می‌دهیم موقع شناهای خودمان چشمان‌مان را ببندیم. ما به شنای خودمان اعتقاد داریم. باور کنید داریم. ولو مسخره، خواهشاً قهقهه‌های‌تان را به دیواره‌های ایمان ما و «ما بودن» ما نمالید.

ما به باور غرق‌شدن در قلب اقیانوس عادت داریم، نه زیستن‌های کنار باتلاقی که برای ساکنین خوش‌حال‌ش مرکز زمین است.
باور کنید.

ناتاشا اخیراً ۹ ساله شد. هنوز همون دامن گلدار و لب‌خندهای ساده. ساده ساده. یعنی اون‌قدر ساده که توی نعلبکی ظرف هشت دقیقه زیر آفتاب مرداد کامل تبخیر می‌شه. ۹۰ ساله هم بشه همونه. من که ندیدمش البته، اما جانی بهم گفت. من روم نشد از جانی مستقیم راجع به گل‌های دامنش بپرسم. دخترا تو این سن یه مقدار حساسن رو همه‌چی — طول می‌کشه تا بفهمن خبری نیست.

گذشته به آینده تعلق نداره؛ این رو قبول دارم. اما خب یازده سال پیش ناتاشا بخشی از آینده‌ی گذشته‌ی من بود. حتی شاید رد پاش تو همین سگ‌دونی هم باشه. رد پاش بوی همون دامن گلدار رو می‌ده. گل‌های سفید با زمینه‌ی قرمز. و همون سخنرانی‌های همیشگی برای یادآوری «من خوش‌بخت‌ترین» (من ِ خوش‌بخت‌ترین؛ من، خوش‌بخترین؛ …).

گذشته به آینده تعلق نداره. اما یه سری از ما بلدیم با خودمون خیلی چیزها رو بکشیم. حمل کنیم. دنبال بکشیم. و این چیز بدی نیست. و اون دوست عزیزی (که همین‌جا جا داره باز بهش یادآوری کنیم که لب‌خند زدیم محض دیس‌میس کردن به‌جان خودم، نه از فرط ذوق و لذت) هم اگر می‌گه فلان و واسه خودش سینه می‌زنه، محض اینه که تکنیک‌های بسته‌بندی رو بلد نیست. تو که دیدی، آخرین حرف من این بود که سی سال زندگی رو بارها توی یه کوله‌پشتی جمع کرده‌ام و باز هم می‌کنم! پس نترس. حتی نگران جای خودت هم نباش. حتی فکر نکن رقابت هست — گذشته تعیین‌شده و تمام‌شده هست. فقط باور کن و هضم.

آینده اما مدیون گذشته‌ست. مثل معجون بابارحیم که مدیون پسته و بادوم و پودر نارگیل هست. خوشمزه هم می‌تونه باشه. و فوت کوزه‌گری‌ش اینه که بابارحیم همیشه گردوهای خشک رو تازه نگه می‌داره. کسی چه می‌دونه، شاید هرازگاهی بهشون نگاه می‌کنه و لب‌خند می‌زنه. یا براشون/ازشون می‌نویسه. یا خودش رو می‌بره به زمانی که گردوها هنوز سوگولی ِ درخت بودند و می‌شینه باهاشون گل می‌گه، گل می‌شنفه.
بابارحیم، بلده.

شیشه‌های خیارشور رو دو سه ماهی بود جمع می‌کردم. از وقتی سالی بهم گفت که سرکه رو می‌شه جوشوند و راحت ترشی انداخت — دوباره اون هیجانات هفت سالگی ِ دی.آی.وای. من به پیاز نقلی فکر می‌کردم. ترشی پیاز کوشولو! یا، فکر کن، این‌که محکم شیشه‌ی سیرترشی رو بکوبی جلو طرف و بگی سن این سیرترشی از سن رابطه‌ی تو بیشتره! هاهاهاها…

اما حالا فکر کنم باید همه شیشه‌ها رو بندازم دور. من هیچ‌وقت نه جرأت کوبیدن روی میز داشتم، نه میل خاصی. ترجیح می‌دم زنبور مُرده‌ی لای درز پنجره گیر کرده پیدا کنم و خشک کنم. زنبور مُرده خیلی بیشتر حرف برای زدن داره تا سیرترشی. زنبور مُرده اصلاً صبح تا شب دغدغه و استرس این رو نداره که کی روز اعدامش فرا می‌رسه که محو بشه و تبدیل به یه سری اسید و کالری بشه. زنبور مُرده خیلی هم ایمان داره. به کاری که کرده. به استایل‌ای که نشسته. به آخرین تلاش‌هاش. به تقدیر.

من اگه هفته‌ای ۳ تا زنبور مُرده پیدا کنم؛ می‌شه ۱۵۰۰ تا توی ده سال. بعد باهاشون یه معبد می‌سازم. معبدی مملو از ایمان. ایمان به گذشته‌ست که امید به آینده می‌یاره، نه امید به گذشته. و مجدداً می‌گم لطفاً دهنت رو بگیر اون‌ور وقتی به من از ایمان به آینده حرف می‌زنی. من از بوی سیرترشی اصلاً بدم نمی‌یاد؛ اما دهنت این‌جور مواقع حتی بوی سیرترشی هم نمی‌ده.

ممنون.

13:22 جمعه، 20 فوریه 15

چونان مارمولکی لال و ناباور
به این جهان باروری‌ها نگاه کردن، و هیچ نیالودن…

غم نیست الزاماً آن‌چه از چشم‌های باز و بی‌احساس بیرون می‌تابد، شاپرک.

13:30 یکشنبه، 8 فوریه 15

چه توقعی از من و روزهای بارانی این شهر با هم هست؟
تمام Go, F* Yourself های‌م را سعی می‌کنم به‌صورت مربع‌های یک فوت در یک فوت با قطر نازک (برای یخ‌باز‌شدن سریع) در بیاورم و در کیسه فریزر بگذارم و روی هم توی فریزر کوچولوی بالای یخچال بگذارم. تا ۶ ماه اول خوب می‌مانند. بعدش هم فقط ارزش غذایی و ویتامین‌شان از بین می‌رود — که به دَرَک.

من و این شهر، روزهای بارانی به اُرِگان فکر می‌کنیم. به این‌که سمت ریچارد هم باران زیاد می‌باریده حتماً. به این‌که آیا ریچارد هم در راستای آخرین تضرع برای بقا بوده نصف شاهکارهایش، یا خرش از پل گذشته بوده و مثل من و شهر، فقط موعظه می‌کرده — با نمای خارجی شکیل.

من و این شهر، روزهای بارانی روبه‌روی هم می‌شینیم و کمی چای می‌خوریم. توی چشم‌های هم زل می‌زنیم. هردومان دل‌مان می‌خواهد مردم ساده‌دل و مهربان روی‌مان قدم بزنند. بخندند. آن‌قدر ورجه وورجه کنند که بالانس تمام hormون‌هایشان سرجایشان بیاید.

من و این شهر، روزهای بارانی را خوب بلدیم تعبیر کنیم. از ساعت ۱۰ صبح تا ساعت ۴ بعدازظهر زمستان هیچ تغییری در نور آسمان دیده نمی‌شود. بعد یک‌هو هوا تاریک می‌شود. و این سبک زنده‌گی مورد علاقه‌ی هم من و هم شهر است — خوش‌مان نمی‌آید بخواهیم غروب تدریجی و کش‌دار‌ ای داشته باشیم.

من و این شهر، روزهای بارانی گاهی لب‌خند می‌زنیم. مهم نیست باران بند بیاید یا شخصی ثالث‌ی یکی از ما را صدا بزند یا یکی‌مان گشنه‌ش بشود. ما به لب‌خند زدن ادامه می‌دهیم.
من و این شهر تشابهات زیادی با هم داریم. اما نه آن‌قدر که بخواهیم راجع به باقی عمرمان تعهد‌ ای به هم بدهیم.

22:12 شنبه، 7 فوریه 15

من که دارم تکرار می‌شوم؛ تو خوبی؟

یک جایی خوانده بودم که همه گردی‌های تکراری طبیعی زمین، در جهت عکس عقربه‌های ساعت می‌گردند. من اما معکوس شده‌ام. من به صندلی دارم فشار داده می‌شوم. انگار که از آخر آمده‌م و پایم روی پدال گاز گیر کرده در حالی‌که دنده روی «عقب» است. از هفتاد/هشتاد سالگی آمده‌ام و دارم دنبال هفده/هیجده سالگی‌ام می‌گردم — حالا چند وقتی‌ست روی ۵ مایلی ِ سی سالگی زده‌ام بغل تا یک نفسی تر کنیم.

من لای همه‌ی تکرارها خودم را هی و هی و هی می‌کِشم… بعد هی پایم به سنگ‌های ریز و درشت کف جاده گیر می‌کند و باز زخم می‌شود. تقصیر دکتر پ لعنتی بود که بهم گفت پای چپم کوتاه‌تر از پای راستم هست؛ آن‌هم وقتی آخرین خاطراتم از فوتبال کلّی گل‌زدن و شادی بود! دروغ بدی بود که گفت. و رفته توی مُخم حالا و در نمی‌آید. تمام عصب‌های تمام اندام‌هایم هم مطیع مُخم هستند. همین شده که حتی پاشنه‌ی پای چپم هم ننه‌من‌غریبم‌بازی‌اش گرفته. لامصب.

پاشنه‌هه گیر می‌کند. حتی وقتی روی ماسه‌های کنار اقیانوس قدم می‌زنم هم گیر می‌کند. کانسپتِ اقیانوس… تقصیر من نبود باور کن — با هم تا حد سرشانه توی آب بودیم آن‌شب؛ یادت هست؟ بعد تو از پشت من را ترساندی و یک موج وحشی و یک‌هویی هم زد و من نسبتاً کله پا شدم. اما حدوداً نیم‌ثانیه قبل‌ترش کمی ترسیدم و گلاب‌به‌رویت شدم به اقیانوس. شب بود، اقیانوس هم به این بزرگی؛ کسی نمی‌فهمید! عمدی هم نبود تازه. چند ماه بعدتر هم که از آب بیرون آمدیم، جلوی شلوارم هیچ لکه‌ای نبود. نمی‌دانم چرا مطمئن‌م بهت نگفتم اما مطمئن هم هستم که فهمیدی. نمی‌دانم. مهم این‌ست که وقتی از آب بیرون می‌آمدیم می‌خندیدیم!

بعد اما مثل حرف دکتر پ‌ی لعنتی، «بد» یادم ماند. بدجور. آره، بدجور. خواب می‌دیدم اقیانوس از دست من ناراحت شده. حق هم داشت…
داشت؟

در حال دنده‌عقب آمدن در خلاف جهت حرکت عقربه‌های ساعت هر دویست و شصت درجه یک بار چشمم به اقیانوس می‌افتد. به مدت صد درجه. بعد هی فکر می‌کنم و فکر می‌کنم و فکر می‌کنم…

وسوسه می‌شوم بروم جلو و از ماهی‌ها بپرسم؛ ببینم بویی برده‌اند اصلاً. ماهی‌ها اما از من متنفرند. ماهی‌ها اولین کسانی بودند که تو قضاوت‌های‌ت راجع به من را بهشان می‌گفتی. بعد وقتی نظرت عوض می‌شد، یادت می‌رفت یا حال نداشتی بروی و اصلاحیه را برایشان قرائت کنی. ماهی‌ها از من متنفر می‌ماندند. هنوز. حتی.

وسوسه می‌شوم بروم جلو و از شن‌های ساحلی بپرسم. شن‌های ساحلی از بس زیادند، همه متأهلند. بعد هم چون من را با تو زیاد دیده‌اند، تنهایی من را به حساب خیانت می‌گذارند بی‌پدرمادرها. بعد جواب من را نمی‌دهند و زن‌ها و شوهرهایشان را از من دور می‌کنند. خرده شن‌های ساحلی حکایت همان خرده‌جنایت‌ها هستند.

وسوسه می‌شوم بروم جلو و از ماهیگیرهای محلی بپرسم. با قایق‌های دوست‌داشتنی و درحال‌پوسیدن‌شان، و کفش‌های پلاستیکی بلند و یک تکه. اما خب… خب چی بپرسم؟ بپرسم ببخشید این‌که من یک شب از فرط دلهره شاشیدم توی اقیانوسی که شما یک عمرست ازش ماهی می‌گیرید، ناراحت‌تان کرده؟ اصلاً گیریم به کارما هم اعتقاد داشته باشند؛ چرا باید بدانند در هر قطره از اقیانوس ممکن‌ست جزئی از من هنوز باقی‌مانده باشد؟ مگر تو خودت نگفتی که اقیانوس حافظه‌ی ضعیفی دارد؛ برای همین علی‌رغم عظمت‌ش، غم‌انگیز نیست. حالا من به‌زور بیایم مفاهیم انتزاعی تکثیر و تقسیم و تقطیر سلولی را برایشان توضیح داده و یادآوری کنم که با چوب بیافتند دنبالم؟ اقیانوس ماهیگیرها را بیشتر از ترسوها دوست دارد. نقطه.

وسوسه می‌شوم بروم جلو و ازت بپرسم «من که دارم تکرار می‌شوم؛ تو خوبی؟». اما یادم می‌آید که خوبی. و این منم که باید سرعت تکرار شدن به عقبم در خلاف جهت عقربه‌های ساعت را طوری کنترل کنم که بین ساعت یک و بیست دقیقه الی یک و چهل و پنج دقیقه بامداد روزهای فرد و آخرهفته‌ها، بالا نیارم.

21:35 پنجشنبه، 29 ژانویه 15

خواستم برای‌ت بنویسم. چند وقتی‌ست خیلی خواب‌ت را می‌بینم. به انواع مختلف. توی خوابی حتی حسودی هم می‌کنم گاهی. گاهی هم نمی‌کنم البته.

خواستم برای‌ت بنویسم. فقط بپرسم حال‌ت خوب‌ست؟ می‌دانم بالاخره نزدیک اقیانوس زندگی می‌کنی. من هم چند وقتی هست که مجاور بوده‌م؛ منتهی همین دو هفته پیش برای اولین بار رفتم. رفتم تا لب اقیانوس. حتی توی اقیانوس. با پای برهنه. من بودم و دوربین‌م. من بودم و خودم. من بودم و یک سه‌پایه که هنوز نشسته‌ام‌ش!

خواستم برای‌ت بنویسم. که هنوز عمده‌ی مثال‌های‌م برمی‌گردد به تو. که هنوز سرک می‌کشم. که هنوز از دیدن همه انزجارها مشمئز می‌شوم. و بعد خوش‌حال‌ی از بی‌دار شدن! ببخشید، ولی واقعاً همین‌ست.

خواستم برای‌ت بنویسم. صادقانه. اما بعد یادم افتاد. یادم افتاد چه‌قدر هزینه‌های پست این‌جا گران شده. که چه‌قدر تهوع برت می‌دارد وقتی باز کنی و ببینی از من‌ست — گرچه از روی پاکت و سربرگ این دیوانه‌خانه شاید بفهمی هنوز منم. شاید …

18:36 دوشنبه، 19 ژانویه 15

من از دسکتاپ لپ‌تاپ‌ت متنفرم. من از عکس و نام و نشان همه‌ی اغیار واقعی که مالکان اصلی تو هستند متنفرم. من از تمام چیزهایی که مراعات حال من‌را می‌کنی که قایم‌شان می‌کنی متنفرم — جلوی چشم من نیست که نباشد؛ دسک‌تاپ خودت که هست!

نه الزاماً در حد شش‌ماه قطب؛ ولی در همین حدود زمستان‌های خودمان. تاریکی‌اش زیاد باید باشد. و به‌جا. و دقیقاً همان‌جایی که دارد کلافه‌گی به‌اوج می‌رسد باید شروع به تاریک شدن کرد. بعد کمی چشم‌ها را بست و از شب الهام گرفت. از آرامش شب. و از همه چیزهایی که شب‌ها به من قرض می‌دهی و صبح‌ها ساعت ۱۱ پس می‌گیری.

الآن سر شب است و من دارم آرام می‌شم. قرارست بی‌خوابی‌های شش روز اخیرم را جبران کنم. قرارست خوب بخوابم. خیلی قرارها هست.

شب‌هایی که خیانت نمی‌کنم؛ آسمان اینجا هم به من لب‌خند می‌زند.
شب‌هایی که خیانت می‌کنی؛
شب‌هایی که خیانت می‌کنی، آیا به آسمان نگاه می‌کنی؟

08:36 دوشنبه، 12 ژانویه 15

اینجا چند هفته‌ای هست که صبح شده
و من درگیر پس‌انداز‌کردن هرچه‌بیشتر چیزهایی هستم که قرارست برای نگفتن کنار بگذارم.

اینجا چند روزی هست که صبح شده
و من بی‌رحمانه به تمام تابلوهای روی دیوار، پرده‌ی عمودی کشیده، اشیاء اطراف، و حتی غذاهایی که می‌پزم نگاه می‌کنم. من به‌شان مشکوک نیستم، ولی فکر می‌کنم اگر آن‌ها هم از من خسته بشوند، کجا می‌روند؟

اینجا چند سالی هست که صبح شده
و من، من انگار که قرارست به‌زودی بی‌دار بشوم. انگار قرارست از زیر علامت سؤال دربیایم. انگار قرارست دیگر فقط با لب‌خندهایی از جنس رضایت ارتباط برقرارکنم — ساده، نه‌لزوماً عمیق، ترجیحاً با چال روی گونه‌ها.

اینجا صبح شده
و من خیلی وقت است که بی‌دارم. منتظر شهر بودم که اولین لب‌خند را او بزند.

00:47 چهار شنبه، 31 دسامبر 14

نگفتمت زمین فراموشی گرفته؟ فکر کردم می‌دانی خب… واضح نیست چرا می‌چرخد پس هنوز؟ دقیقا همان دلیل که آدم‌های آلزایمرگرفته حرف می‌توانند بزنند — عادت کرده‌.

نگفتمت عادت‌کرده‌ام به فراموش کردن؟ نگفتمت به خنده‌های غریزیِ تو وقتی مدام توی حیاط می‌دوی و روی چمن با عروسک‌های‌‍ت غلت می‌زنی تا جوراب‌شلواری کلفت سفیدت با دامن قرمز خالدارت گِلی بشود باز، و این‌که بعدش حتی حال من را هم نمی‌پرسی، عادت کرده‌ام؟ نگفتمت به یافتن عیب‌های جدید بدنم و جا نخوردن از اکتشافات دکترم و به کسی نگفتن‌شان عادت کرده‌ام؟ نگفتمت به «اول‌‍ش سخته؛ عادت می‌کنم» گفتن‌های هرشب قبل از خواب عادت کرده‌ام؟

نگفتمت از گردش زمین می‌ترسم؟ از این‌که زمستان شده، دیگر لذت نمی‌برم؛ فقط می‌ترسم. نگفتمت از پرزنت کردن خودم، از التماس کردن، دیگر لذت نمی‌برم؛ فقط می‌ترسم. نگفتمت از هجمه‌ی بی‌اختیار افکار و بعد خوابیدن و بی‌دار شدن بی‌قاعده، دیگر لذت نمی‌برم؛ فقط می‌ترسم.

نگفتمت ترس دارد برای من کم‌کم عادت می‌شود؟ بعد انتظار داری وقتی بعد از پانزده‌سال در اوج یائسگی‌ات آمدی ملاقاتم و انگشتت به دستم خورد، بلند جیغ نزنم؟ نترسم؟ پرستارها را صدا نکنم؟
حق داری نبینی تمام تارعنکبوت‌های روی دستم را! بالاغیرتاً من هم خودم عنکبوت مذکور را نمی‌بینم؛ اما تارهایش را حس می‌کنم. و وقتی نرمش‌های کشش‌ی به اندامم می‌دهم حواسم به‌شان هست.
تو هم حواست باشد.
لطفاً.
سپاس.

تجاوزهای ارزشی به من. به احساسات من. بدون کمترین اثری از مایعات لغزنده. که گویی قرارست لذت ببرم. و بُرده‌ام بَرده‌وار. و مثل همه‌ی کابوس‌های بیداری دردش بعد از رفتن گرمایش آغاز شد.

کابوس‌های سطحی. کابوس‌های در سطح. کابوس‌هایی مثل پیدا نکردن خودم (علی‌رغم پیدا شدن گوشی موبایل) تا سی و پنج ثانیه بعد از بی‌دار شدنم. کابوس‌هایی مثل تا سال‌ها بیدار نشدنم از آخرین باری که باور نکردم. و امروز پای تلفن دوباره گفتم — فقط نوزده سالم بود.

بدترینش ولی کابوس انتظار برای کابوس‌ترین لحظه‌ی بیداری‌ست. برخورد فیزیکی، شاید؟ (نگفتمت، من حتی از سلف‌سایکانالیز کردن خودم هم می‌ترسم دیگر. که نکند بیش‌از این بخواهم سه‌نفره روی تخت کویین‌سایزم بخوابم.)

کابوس روزمره‌ی من ولی نهفته در عمق برقراری ارتباط با تک‌تک ارواح اشیاء اطرافم است. سکسی‌ترینش ساعت گرد روی دیوارست؛ تقلبی اصل قدیمی لندنی. بعد تم قهوه‌ای و قرمز سوخته اطرافم، و حتی بوی کوهستان‌های قرمز دودگرفته! این‌که من قرمزترین چای‌ساز دنیا را هم دارم؛ و بهترین دوس‌آکیس‌های دنیا را با لیموی تازه و طبیعی (گرچه لامصب وکس دارد روش) می‌زنم به رگ؛ و روی توپ گنده‌ی هفده اینچی این وسط گاهی غلت می‌زنم برای خودم. و از پک ورایتی چای‌ها، اون‌هاییش که رویش نوشته آرامش را اول تموم می‌کنم. در نهایت اما، این وسط پاشا (خرس سفید یک متر و نیمی‌ای که عاشق گیتار زدن است و دوست‌دخترش کفش‌دوزک قرمزی به قطر دو وجب است) گاهی عمیق نگاهم می‌کند. من از کابوس‌های پاشا هم می‌ترسم.

اینجا طبقه‌ی ششم امشب باد می‌آید شدید. از سر شب. مثل همه‌ی کابوس‌های دیگر، آن‌قدر به‌ش بی‌اعتنایی کردم که الآن پس‌زمینه شده دیگر صدای زوزه‌ی باد لای درز در شیشه‌ایِ تک‌جداره. به در و دیوار می‌کوبد که بگوید زمستان آمده. گفتمت در زمستان می‌لرزم، نه؟

نگفتمت که موسیقی پس‌زمینه‌ام تغییر کرده؟ التماس‌های شاهین و عشوه‌های یان تیرسن به کنار، دمین هم خیلی خوبه باش می‌تونم کلی کلی بنویسم و بعد بدم سبحان کلی بخونه و نظرهای عام و سطحی و جندرلس بده. بعد در پی‌نوشت هم اضافه کنم که رزیستنس وقتی انفرادی و پر پرسن بشه، اسمش می‌شه پرسیستنس!

امشب راستی یه آقایی به‌اسم گابریل اومده بود ملاقاتم. می‌گفت از طرف الئو اومده. می‌گفت الئو دیگه قعر اقیانوس نیست. خوشحال شدم و باش خداحافظی کردم و برگشتم توی حیاط قدم زدم. نمی‌خواستم پرستارها بو ببرن و دکترم بخواد جلسات یارودرمانی همیشه‌گیش رو از اول شروع کنه.

اتفاقاً بعد از یک خداحافظی مؤدبانه؛ با خوشحالی بیشتری توی حیاط دویدم. خواستم همه بفهمن دلم برای خش‌خش برگ‌ها تنگ می‌شه. چون زمستون که بشه همه پنجره‌ها رو می‌بندن و من حتی صدای خش‌خش راه رفتن بقیه رو هم نمی‌تونم بشنوم.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.